درباره وبلاگ

من مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد تمام دارایی زندگی من ،به عشقشون نفس میکشم بهترینهای زندگیم هستند
از اول اردیبهشت ۹۴ جراحی ها ، درمان ها و شیمی درمانی های متعددی تا به امروز که ادامه داشته تجربه کردم . روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری
یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور
انگیزه اصلی من از نوشتن این هست که بتونم با بیان تجربیاتم کمکی کرده باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشه ، برای همدردانم مینویسم
برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من همین است .
لطفا اگر کسی روحیه حساسی داره و آمادگی خوندن این مطالب را نداره و محیط اینجا موجب نگرانی و دغدغه فکریش میشه مطالب را پیگیری نکنه
اینجا خونه مجازی من هست و نوشته های حقیقی اون را فقط خودم انتخاب میکنم و مینویسم هرگز برای سلیقه شخصی و خوش آمد کسی این مطالب نه نوشته و نه تغییر میکنند در مورد اینکه چطوری و چگونه بنویسم هیچ پیشنهادی را نمیپذیرم ، تایید و تایید نکردن کامنت ها صلاحدیدش با من هست نه شخصی دیگر فراموش نشه اینجا حریم مجازی من است برای احترم متقابل حد و مرزها را رعایت کنیم
در واقع بخش از مطالب اینجا تداعی آزاد من ، سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که میگذرد
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتید به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنید .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره
آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشه تا دیگه کسی در دنیا نباشه که رنج این درد را تجربه کنه
آمین آمین آمین
اگر دلت خواست هر وقت به ذهنت امدم من را هم دعا کن که سخت محتاج دعا هستم


مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

جاوا اسكریپت

و این منم زنی تنها در انتظار معجزه ای سبز . . . سرطان
سه شنبه 17 مهر 1397 :: نویسنده : مریم        

قبل عید نظافت کاری که برای ساختمان می آمد  چون خیلی تمیز کار نمیکرد ، مهشید  که خودش چند ماه بود تو این خونه مستقر شده بود با من تماس گرفت گفت یک نظافت چی را مدتها  به اسم اقای رحمانی میشناسه کارش خیلی عالی تمیزه  و در نظافت  وسواس و دقت  داره  در ضمن  مرد زحمت کش و خوبی هم هستش 
اخیر سه روز میره دفتر هواپیمایی شوهرش و اونها خیلی ازش راضی هستند 
بعد گفت اگر میخواین که بگیم ایشون بیاد ، ساختمان نظافت کنه
من و مهشید در حد سلام و علیک ان موقع با هم برخورد داشتیم 
تشکر کردم گفتم خیلی هم عالی اگر زحمت هماهنگی بکشید ممنون میشم 
خلاصه اقای رحمانی یک روز توی همون  هفته ساعت یازده امد 
مهشید حدود دوازده و نیم  زنگ زد گفت که مریم  جون شما ناهار داری که به اقای رحمانی بدی جون راستش من ناهار ندارم 
گفتم بله ناهار دارم براشون میکشم ولی ما یکم چاشنی غذاهامون تند هست امیدوارم بتونه بخوره 
هویج پلو ، سالاد شیرازی ، ماست ، زیتون ،  شربت ،  میوه گذاشتم توی سینی  صداش زدم که بگیره میل کنه 
ساختمان هم در حد عالی واقعا تمیز و مرتب کردو کارش رضایت بخش بود 
بار دوم که امد همین ساعت  ده اینها امد مهشید صبحش پیام داد که  من خونه نیستم شما خونه ای رحمانی بیاد گفتم بله هستم 
رحمانی میدونست مهشید نیست در من را زد گفت یه چیزهای برای نظافت نیاز دارم گفتم پول بدم سز خیابابون بخرید  خرید اورد دوباره درب زد و اطلاع داد ( عرض کنم که ساختمان چون کم واحدیم شارژ نمیدین من باید خرج کنم بزنم روی برد هر کس هر وقت شد پولش واریز کنه ) 
دوباره در زد گفتا به من چند دقیقه دیگه یه  چای میدی 
گفتم به روی چشم هم فلاکس چای براش آماده کردم ، یک لیوان کاپوچیونو ، شیرینی و بسکویت میوه گذاشتم 
خلاصه هنوز تا یک و نیم نرفته بود زنگ زدم مهشید که بگم چیکار کنم این هنوز هستش 
صداش امد رفت بالا ولی چون خسته بود ظاهر گوشی را کشیده بود استراحت کنه  جواب نداد
اخرش یک ربع به دو دیدم فایده نداره ناهار  یه آش از خود اختراع داشتم که  دیشب درست کرده بودم  براش کشیدم با یک مشت هله و هوله کنار غذایی صداش زدم بهش دادم  ، عذر خواهی کردم و گفتم ببخشید غذامون سادست ظاهر خیلی خوشش امده بود چون خیلی ابراز کرد که دوست داشته و خوشمزه بوده 
تعحب میکردم چرا کارش را ، اینقدر لفتش میده برای کار کردن درسته تمیز کار میکنه چرا دیگه طولش میده 
دوباره یک بار دیگه برای یک کار الکی در زد حرف های غیر واجب زد بعد گفت مثلا دوتا بچه داره یک دانشجو و یک دختر یازده ساله 
یکم از خانمش گفت و این حرفها 
منم فقط زود یک طور برخورد کردم که زود باید خداحافظی کنه
داخل امدم یادم امد یک شلواری برای باربد از کانادا هدیه اوردن که دخترونه بود و نو نو گفتم بدم این ببره برای دخترش یک سری زیورالات،  گیرسر نو  و این چیزها هم بود دادم یک روسروی نسبتا گرون هم داشتم   چون حسن از روسری خوشش نمی یاد میگه شال بزن نشد استفاده کنم اونم نو بود گذاشتم همه را توی یک کیسه خوشگل امد دم در که پول نظافت بگیره اینها را هم بهش دادم گفتم کادو از طرف من ببر برای خانمت و دخترت 
خلاصه همه اون کارها را با رضایت قلبی انجام دادم  
اما سری بعد که قرار شد مهشید بهش بگه بیاد 
گفتم مهشید جون یک مطلبی میخواستم بگم از نظر من پذیرایی کردن از افرادی مثل اقای رحمانی مشکلی نیست برکت  هم میاره توی خونه ولی واقعیت ایشون یا یه ساعتی بگو بیاد منزل تمیز کنه که به ساعت ناهار نخوره که فقط میان وعده بهش بدیم یا اینکه هر دفعه ناهار ندیم اینطوری وظیفه میشه وواقعا ما اینجا چهار واحدیم  واحد یک و چهار که اصلا زحمتی به خوشون نمیدن میمونه من و شما این ناهار دادنه به نظافت چی ساختمان باب نیست اینطوری میشه وظیفه و من معمولا همیشه ناهار درست میکنم ولی چون معده جراحی کردم برای حسن و باربد گاهی غذا میدم میبرن برای خودم نمیمونه چون یه چیز کمی در حد رفع نیاز تو خونم پیدا  میشه میخورم 
واقعا برام مقدور نیست بلند شم برای نظافت چی ساختمان پخت و پز کنم
بنابراین مسئله را مدیریت کنیم که حالت وظیفه نشه  والا من غذا داشته باشم هیج مشکلی نیست  پذیرایی میکنم 
اگر فکر کنه همیشه ناهارش باید اینجا بخوره کارمون سخت میشه 
متاسفانه چون مهشید شناختی از من نداشت برخورد خوبی نشون نداد و بد حرفم ان زمان برداشت کرد
گفت مریم جون هیچ اشکالی نداره بهش ناهار بدیم من اون سری که ناهار نداشتم سری بعدش هم  خونه نبودم اگر بودم به تو هم زخمت نمیدادم خودم بهش میدادم 
گفتم مهشید جون من فکر میکنم اشتباه منظورم برداشت کردی من همیشه پذیرایی کردن از این افراد را دوست دارم  ولی ادم باید منطقی رفتار کنه که مشکلات پیش نیاد ،  دیگه هم توضیحی ندادم چون حس کردم اون برداشتی میکنه که نمیخوام 
سری بعد هم دوباره ایشون تو تایم ناهار امدن انگار مهشید بهش ناهار داد  از خونه رفت بیرون 
دیگه ده بار بیخود و الکی الکی هی در مار زد اینو داری اونو داری میخواستم برای اون روز تشکر کنم ، یک سوال دارم ، 
حس کردم یک مقدار از خوش برخوردی گذشته رفتارش بوی هیزی و چشم چرانی میده 
باز هم پذیرایی میان وعده را ازش مفصل کردم 
واقعا از در زدن های بیخودیش کلافه بودم 
برام حس خوبی نداشت میگفتم یعنی که چی این وقتی میاد یک نیم روز اسایش بهم میرزه اون دوطبقه که هیچ مهشید که میره بیرون مهشید  هماهنگ میکنه من  باشم منم گرفتارش میشم 
خب تمیز کن بعد بیا پولت بگیر برو دیگه اینقدر در میزنی پشت هم برای چی کارت هم واجب نیست 
ولی باز هم میگم بی نهایت تمیز و عالی کار میکرد  
تا چند روز بعد مهشید دیدم گفت رحمانی یک کار بدی با سهراب  شوهرم   کرده بود چند روز نیومده دفتر  اینها صد بار به گوشیش زنگ زدن جواب نمیداده دیگه نگران بودن گفتند حتما بلایی سرش امده یهو سهراب با یه خط دیگه زنگ میزنه 
جواب میده میگه تو کجایی میدونی چقدر نگرانت بودیم میگه که ببخشید یک کار بهتر پیدا کردم زنم گفت برو سر این کار 
بهش میگه رفتی که رفتی به سلامت ولی حداقلش نباید یک خبری بدی ما نگران خودت شدیم اخه این چه کاریه میومدی میگفتی یعنی فکر کردی ما بی خدماتی میموندیم من یکی دیگه میارم 
(واقعا ادم کم هوش باشه برای حل مسائلش چگونه چه مسیری را انتخاب میکنه )
دیگه از اون به بعد  مهشید هم   که خودش هماهنگ میکرد شمارشو داد به من گفت ما دیگه کاری بهش نداریم چون سهراب خیلی از دستش ناراحته  اگر میخوای خودت برای نظافت باهاش هماهنگ کن 
واقعا من کسی را بشناسم نبود  سری بعد جمعه  از ظهر از راه نظافت یک ساختمان دیگه  قرار شد بیاد 
میخواستم خودم برم یک خریدی انجام بدم هزینه نظافت بهش دادم رفتم بیرون

چند شب پیش که تماس گرفتم برای نظافت بیاد 
بدبختی اسمم یاد گرفته بود اول که با حرفهای الکی تماس میخواست کش بده بعد اخرش گفت دیگه حالا که عصرها میام برام شام حاضر کن 
من تعجب و  سکووووووت و رسیدم به همون هشداری که به مهشید دادم 
  راستش بخواین به خاطر این رفتارش اتفاقا ماکارونی درست کرده  بودم شام گرم هم داشتم ولی براش نکشیدم 
فقط همون پذیرایی میان وعده مفصلی که روتین   براش انجام دادم  بهش دادم خوسبختانه در کنار رافتی که دارم میتونم قاطعانه و هر جا لازم باشه احساساتی رفتار نکنم 
بعد که امد و تمیر کرد و رفت 
با مهشید تماس گرفتم گفتم خدا را شکر مهشید جون الان دیگه هر دو نسبت به همدیگر شناخت پیدا کردیم و شاید راحت تر میشه توضیح دادگفتم من چند ماه پیش که گفتم این این ناهار دادنه عادت نشه بعد بشه وظیفه من قشنگ حس کردم چون سما  مهربان و احساساتی هستی  حتما از لحاظ مادیاتیش دارم میگم پشت هم ناهار ندیم
راستش من به هرحال شناختی از شرایط رفتاری ادمها ، نتایج بعدی واکنش هاشون اصولا دارم 
ادمی هستم که دیگه  این  مدت خودت  دیدی و میدونی  با ببخشش و انفاق چقدر حس خوب میگیرم 
گفت اره خوب کاملا همینطوره 
گفتم ولی ادم باید تو هر کاری منطقش را الویت بزاره 
گفتم الان این به خودش اجازه داد بگه برام شام اماده کن ( گفتم لحنش هم کاملا جدی بود ) 
البته بگم من بهش شام داشتم و ندادم 
گفت مریم جون بیخود کرده این پرو شده من خبر دارم ماشینش پژو هست خونه هم از خودش داره کلا وضعش بد نیست چون کارش تمیزه همیشه کار براش هست درامد داره 
خدا را شکر 
گفتم مهشید جان من راضیم برای دخترش و زنش  کادو دادم شاید منم برای این ادم  زیاده روی کردم  چون واکنش هاش معلومه ظرفیتش پایینه
باید ادم همکاری و کمکی میخواد کنه روی حسابی باشه گاهی همین کمک های نابه جا خدمات اضافی انسان را  از رفتار شرافتی خارج  میکنه از طرفی ، گدا پرور و متوقعشون میکنه به نظر میاد ما کمک میکنیم ولیکن داریم اونها را تو یک رفتار اشتباه میندازیم  خب این اینجا ناهار و شام خورد فردا جایی بره شام و ناهارش ندن معترض میشه و خود ما داریم بابش میکنیم حالا سه تا درمیون میدادیم عیب نداشت اما چون هر سری دادیم میاد میگه حالا برام شام بپزین 
از طرفی چون اینها همش در حال خم و راست برای بقیه هستند ممکنه  زنهاشون هم توجه و احترام به خوبی وارد نباشند توجه و رفتارهای ما با اونها  براشون سو تفاهم ایجاد کنه و حتی بستر یک سری جنایتها از همین لطف ها ایجاد شده 
درسته ها انسانها برابرند ولی گاهی به خاطر فقرانسان اینقدر در تلاش سیر کردن شکم بوده فرصت رشد فرهنگی نداشته و اصولا با اینجور افراد در کنار احترام یک مرزی را هم باید تعیین کرد
گفتم الان ایشون میاد اینجا ده بار در خونه ما را میزنه  میگم بفرمایید کاری داشتی میگه نه میخوام احوالی ازت بپرسم 
این سری مریم خانم ، مریم خانمش به راه بود خب من خوشم نیومد اصلا جز سلام و خداحافظ و یک پذیرایی میان وعده دیگه با یک فرد غریبه بدون هیچ نسبتی برخورد داشته باشم 
حتی ممکنه این ادم این احترام براش خیلی خاص و زیاد باشه فکر کنه ما چون خوشمون امده ازش داریم  اینجوری ازش پذیرایی میکنیم 
گفت اتفاقا مادربزرگم خدا بیامرزم ازش متنفر بود میگفت این وحشتناک هیز و پرو هست گفتم دقیقا مهشید جون شما الان اینو میگی  من نگفتم گفتم باز شاید قبول نکنی حالا که خودت میگی بگم که من برای دفعه بعد صداش نمیزنم احساس امنیت با حضورش ندارم 
گفت یگ نفر دیگه است اون خیلی خوب و متینه 
گفتم از این بعد بگم من قاطی پذیرایی کردنهای این سبکی با نظافت چی هرگز نمیشم  باید خیلی رسمی و حساب کتاب شده باشه اگر شما روش خودت داری دیگه من نیستم 
گفت نه باشه حتما 
گفتم اره خوشکلم به مهربانی و قلب دریایت شکی نیست ولی نباید که تو این مسیر توجه و مهربانی امنیت خودمون به خطر بندازیم و مزاحمت و دردسر ایجاد کنیم . اینقدر راههای بهتر و سالم تر برای انقاق و ببخشش هست که حد نداره  
احساسی شدن محض همیشه کار دست ادم میده وقتی ادم از منطقش هم استفاده میکنه میتونه هم مهربان و بخشنده باشه هم ادمها را گداپرور نکنه هرچیز در تعادلش خوب و نیکوست





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 24 مهر 1397 02:35 ب.ظ
سلام . مریم جون خوبی مدتیه گرفتار درمان مادرم هستم کمتر به وبلاگ سر زدم. پسرمم کلاس اولی شده حسابی درگیرم. این مطلبت منو یاد کار خودم انداخت. منم یکبار فطریه و کفاره روزه خودمون و خانواده برادر و مامانم رو دادم به یه فقیر مستحقی که اومده بود در منزل و تقریبا میشناختمش.مبلغ زیادی شده بود... ولییی کمک همانا و دیگه هر شب جمعه میامد بست مینشست در خونه تا یه کمکی بهش کنیم و بره .
مریم امیدوارم مادر سلامت باشند
شنبه 21 مهر 1397 05:29 ق.ظ
پستت منو یاد این بیت سعدی انداخت
خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند
منم تجربه مشابهی داشتم کارگری که فقط دو بار اومده بود خونه م ، بهم پیام میده که به اسم خودم براش سیم کارت رایتل بگیرم چون از تبعه هست نمیدن بهش و این حرفا...


مریم خب زینب جون نکن این کار را یک دفعه اتفافی بیفته تو پات گیر میفته
جمعه 20 مهر 1397 03:20 ب.ظ
سلام مریم جان. واقعا تعجبم چرا وقتی یه نفر رفتار نرمال انجام میده باید بابتش جواب هم پس بده.فک کنم مشکل اینه که اکثر ما رفتار نرمال رو اون رفتاری میدونیم که اکثریت انجام میدن.
شما رفتار تون کاملا درست و بجا بود. به امید روزی که ادمها فارغ از هر قشر و سطح سواد سعی کنن عزت نفسشونو بالا ببرن.که اگر اینطور باشه همه در جایگاه خودسون متشخص رفتار می کنن و نگاهشون به دستهای بقیه نیست.
مرسی از نکته اموزشی این پست.
مریم ممنون از توجهت
پنجشنبه 19 مهر 1397 10:59 ب.ظ
مریم عزیزم توی پست قبلیم خیلی اشتباهات تایپی بود شرمنده فکر نکنی بیسوادم هااا
مریم فدای سرت عزیزم
پنجشنبه 19 مهر 1397 10:50 ب.ظ
سلام مریم عزیزم من زیاد اهل پست گذاشتن نیستم شایدم بخاطر اینکه تا حالا باهام احساس صمیمیت نکردی ولی من خیلی وقته خواننده خاموش وبلاگتون هستم ..من مامانی دوتا دخترم حسابی باهاشون در درگیر
مریم سلامت باشی خودت و دوتا دختری گلت
پنجشنبه 19 مهر 1397 09:06 ق.ظ
یادش بخیر یه کارگری داشتیم انقد مامانم روش داده بود اخریا همش کرم ضدافتاب خارجی میخواست خخ
مریم خدایا از دست تو
چهارشنبه 18 مهر 1397 06:47 ب.ظ
مریم جانم
دقیقا متین و صحیح بود گفته هات.‌و اینکه بعضی افراد انقدر گرفتار لقمه نونی برای شکمشون بودن که فرصت رشد فرهنگی پیدا نکردن!! و چقدر غم انگیزه. همین کودکان کار که این روزا خیلی ازشون حرفه من چند مورد تجربه خیلی بد ازشون داشتم که از حوصله اینجا خارجه بگم.
یا مثلا یه بار یه نذر خیلی خیلی کوچیک داشتم. چون خودم اعتقاد دارم نذور مادی رو به کسانی بدم که نیازمندند اینه که تصمیم گرفتم غذاها رو به قشر رفتگر و این قبیل افراد بدم. بعد روز قبلش یکیشونو توی خیابون گفتم فردا بیا فلان آدرس فلان پرس غذا میذارم کنار ببر برای خانواده خودت و همکارانت. تلفنشم گرفتم که اگه گم کرد آدرسو یا برنامه خود من عوض شد باهاش تماس بگیرم. فرداش ما غذاها رو آماده کردیم دیدیم این نیومد. بردم یک تعدادی بین این افرادی که تفکیک زباله میکنن تقسیم کردم یک تعداد کمی هم نگه داشتم گفتم شاید اومد حالا. باز دیدم نیومد بهش زنگ زدم که ببینم اگه نمیاد بقیه ش رو هم پخش کنم. خلاصه ماجراهای وسطش رو فاکتور می گیرم. فرداش اومد غذاها رو برد. خانم چشمت روز بد نبینه. یه روز در میون به من زنگ میزد!! اولش فکر کردم چون سفارش کار کرده بهم پیگیری میکنه که فراموشش نکنم. دو سه بار جواب دادم. بعد دیدم هی مرتب زنگ میزنه وقت و بی وقت!! والا دیدم انگار خیلی غلط کردم اومدم ثواب کنم نکنه کباب بشم دیگه بلاکش کردم . میخوام بگم متاسفانه گاهی توجه به یک تعدادی از افراد قشر ضعیف خیلی بد سوء تفاهم ایجاد میکنه.
مریم عجب مرد پرورویی بوده
واقعا همینه باید حواس جمع تر باهاشون رفتار کرد
چهارشنبه 18 مهر 1397 06:00 ب.ظ
همسر من همیشه اجازه نمیده از حدم جلو برم وگرنه خودم متخصص لوس و پر رو کردن ادمهای دور و برم.مریم جان چه قشنگ و متین روابط را مدیریت می کنی.
مریم
چهارشنبه 18 مهر 1397 05:22 ب.ظ
عجبا ایشون دیگه خیلی پررو تشریف داشته کاملا درست گفتی مریم جان این جور افراد جنبه ی احترام و مهربانی رو ندارن.خداروشکر که دیگه ایشون نمیاد و متوجه شدید دیگه اینگونه افراد غریبه رو پذیرایی نکنید,واقعا اصلا نمیشه هیچکس رو شناخت.من خیلی میترسم از اینگونه افراد
مریم
چهارشنبه 18 مهر 1397 01:22 ب.ظ
چه پست جالبی،نه در مورد خدمتکار بنظرم در مورد همه آدما اینطور رفتاری صدق میکنه و متاسفانه باید چنین انتظاری رو داشت.مثلا کسی که خودش صاحب خونه نیست چرا باید بیشترراز وسع خودش برای خونه دار شدن فرد دیگری کمک بده.کمک اشکالی نداره اما در اندازه خودت نه اینکه جو گیر بشی و یه مبلغ گنده رو قولشو بدی،یا مثلا دیدم خواهرم برای یه کار خیری یه مبلغ نسبتا بالایی کمک کرده و دیده طرف مقابل کلی تشکر و ابراز شرمنده گی کرده دلش سوخته خواسته مجدد پول بریزه بحساب طرف و من جلوشوو گرفتم.چون با اون پول میشه مشکل چند نفر و حل کرد خواهرم به تنهایی ضامن تنها یک فرد نیس که میشه منتظر موند و دید اگه مشکلش با این واریزیا حل نشده مجدد پول بحسابش بریزی نه اینکه اونطرف رو متوقع کنی که با قربون صدقه رفتن مقدار بیشتری رو طلب کنه.یا مثلا یه بچه ای هس به لحاظ مالی در سطح پایینیه.انقدر که بهش کمک شده بچه متوقع شده تا میبیندت خاله برام فلان چیز و نخریدی؟من مجبور میشم پا رو احساسم بزارم بگم نه اما میبینم خواهرم خواسته بچه رو دوبل بجا میاره با این تعبیر که گناه داره و این باعث شد بنظرم بچه تا کسی رو میبینه با پررویی خواستشو بیان کنه و تقصیریم نداره البته اطرافیان باعث شدن اینطوری بار بیاد.
مریم من میگم مریم جون موافق جدی ببخش و انفاق هستم ولی باید طوری باشه که معقول و منطقی باشه
چهارشنبه 18 مهر 1397 11:48 ق.ظ
من استاد خراب كردن كارگرام.اونقدر بهشون میدون میدم كه اعتماد به نفسشون در حدی بالا میره كه كمتر از موقعیت صاحبخونه ،چیزی راضیشون نمیكنه.فكر میكنم اگه كمتر از این بكنم خدا قهرش میگیره و آه كارگر زندگیمو سیاه میكنه.برداشت غلط از دین .خدمت رسونیای زیادی و بی دلیلم، باعث شد كه بارها كارگرا با همسراشون به مشكل برخوردن چون خیلی سرتر شده بودن!یكی دو سالیه كه پا روی اعتقادات عوضیم میذارم.از نظر كارگرا خسیس شدم اما میدونم روند قبلیم چقدر خونواده ها رو داغون میكرد.عجب پست زیبایی بود .خیلی ممنونم
مریم وایییی نغمه ببخشید خندم از حرفت که گفتی استاد خراب کردن کارگرها هستی
با شناختی که ازت دارم واقعا مطمئتم همه را میزنی لوس میکنی
چهارشنبه 18 مهر 1397 11:43 ق.ظ
من و مامانمم با خدمات چی ها همیشه همین مدل مشکلات رو داریم و مامانم همیشه بهم میگه رضوان ما چقدر دستمون بی نمکه، امروز این پست رو به مامانم نشون دادم و قصدم این بود که بهش بگم مامان مشکل از مدیریت روابطمونه ، که مامانم پیش دستی کرد و گفت الهی بمیرم، دوستتم مثل ما دستش بی نمکه!
مریم الهی مامانت چه بانمکه سلامت باشند
چهارشنبه 18 مهر 1397 10:54 ق.ظ
سلام مریم جون،راجع به اقای رحمانی بهترین تصمیم گرفتین که تعویضش کنین،در موارد زیادی لطف مکرر باعث وظیفه میشه متاسفانه،من هم به نوعی با این اتفاق روبه رو شدم خانم نظافتچی که مدتها برای من کار میکردو همیشه دستمزد بیشتر از حقش بهش میدادم و بهش رسیدگی میکردم الان در ماه اخر بارداری دستم توو پوست گردو گذاشت و وقتهای منو به کسی دیگه میداد و نامنظم میومد که مجبور شدم کلا عذرشو بخوام
نسا
مریم بعضی ها بی چشم و رو هستند امیدوارم بهترین خدماتی را نسا جون پیدا کنی
چهارشنبه 18 مهر 1397 10:45 ق.ظ
کلا نمیدونم چرا جدیدا بعضیا اینقدر بی ظرفیت شدن..محبتی که میکنی ممکنه یه جور دیگه برداشت کنن و پررو بشن من یه بار رفته بودم مراسم خاکسپاری یه نفر یه خانمی اومد گدایی میکرد خیلی سر و وضع بدی داشت دلم سوخت یه دو تومنی بهش دادم نگرفت گفت کمه خانم روت میشه اینو بدی به من منم زورم گرفت گفتم ببخشید والا حضرت بهتون بر خورد.گفتم حداقل یه جفت جوراب که میشه گفت نه شما توهین کردی به من ....میبینی تورو خدا همه اونجا هنگ کرده بودن از پررویی این
حالا یه چیز بگم بخند من خیلی بچه بودم مدرسه نمیرفتم هنوزفک کن 5 یا شش سالم بود.یه اقایی بود اون وقتا با گاری میومدن زباله میبردن آقاهه که تو کوچه ما میومد خیلی پیر بود و شبیه بابا بزرگم بود بابا بزرگمم اون وقتا تازه فوت کرده بود و من انگار یه جورایی دلم واسش میسوخت و منو یاد بابا بزرگم میانداخت هر وفت میومد زنگ میزد واسه زباله ها من الکی به مامانم میگفتم شربت میخواد...غذا میخواد بیچاره اون چیزی نمیگفتا من از قولش به مامانم میگفتم که بهش بده بعد از چن بار مامانم گفت اینکه از این اخلاقا نداشت..منم ترسیدم بهش چیزی بگه دیگه اعتراف کردم که الکی گفتم مامانمم گفت خوب چرا الکی منکه چیزی نمیگفتم خلاصه اینم از کار من در دوران کودکی که از قول اون بیچاره از همه جا بیخبر در خواست میدادم..خخخخخ
مریم وای سارا جون چقدر جالب بود خاطره کودکیت
عالی بوده تو اون سن این حس نوع دوستی
چهارشنبه 18 مهر 1397 09:05 ق.ظ
مریم جان من فکر میکنم درصد خببیلی زیادی از آدما ظرفیت احترام زیاد رو ندارن و اصلا شاید هم طبیعی باشه.در هرصورت ما باید رفتارمون رو از تعادل خارج نکنیم هم کمک مالی و هم احترام و محبت بیش از حد فقط ضربه میزنه به ماجرا و ارتباطی و کلا کاری که داره منطقی و عادی پیش میره.
مریم دقیقا
چهارشنبه 18 مهر 1397 09:03 ق.ظ
کلا لطف زیادی به نظر من هیچ‌وقت خوب نیست. چون ظرفیت آدمها رو نمیشه حدس زد و بعدش میشه وظیفه. در اینطور مواردی که مربوط به کارگرهای خونگی هستن باید خیلی احتیاط کرد چون بیشتر آنها با توجه به اینکه فرهنگ بالایی ندارن ممکنه براشون سوءتفاهم بشه و مشکلات دیگر ای رو پیش بیارن.
مریم دقیقا حرف منم همینه
بعضی ها جو زده مهربونی کردن میشن دیگه اینقور از انور بوم میفتن طرف مقابل خیالات برش میداره
به خدا فریبا جون اینقدر حس بدی داشتم که تو خونه شام داشتم و بهش ندادم که نگو و نپرس ولی روی دلم چون اینطوری گفته بود پا گذاشتم
چهارشنبه 18 مهر 1397 05:27 ق.ظ
مریم جون متاسفانه این قشر خیلی جنبه ندارن، البته بیشترشون مسلما نه همه
چهارشنبه 18 مهر 1397 02:12 ق.ظ
وای چه ادم پر رویی چقدر خوب کردید دیگه بهش تگفتی بیاد اتفاقا ماهم یک اقایی بود عید ها میومئ برای نطرافت چون کارش خوب بود اکثر فامیل بهش زنگ میزدن دیگه انقدر پرو شده بود سری اخر وقتی که قرار بود برای من بیاد نیومد و کلا تلفنو قطع کرد بعد همسرم با یک شماره دیگه زنگ زد جواب داد و اعلام کرد مبلغ دو برابر بهش پیشنهاد شده و نمیاد در صورتیکه وقتی میومد من انعام چایی شیرینی حتی میوه میزاشتم توو کیسه حتی برنج روغن تن ماهی بهش میدادم میبرد بعد وقتی خونه تکونی عید تموم شد اردیبهشت بیکار بود هی زنگ میزد که چرا فامیلات و دوستات دیگه بهم زنگ نمیزنند الان بیکارم یعنی انگار وظیفه شده بود من براش از سر دلسوزی چند تا مشتری پیدا کردم اونم چون کارش تمیز بود اونوقت همسر ساده من میرفت از مترو هم با ماشین میوردش موقع رسوندن هم تا مترو میردش دیگه حسابی روش وا شده بود دیدم جنبه نداره کلا بلاک شد و یک خانم پیدا کردیم اما خوب تجربه شد به بعضی ها واقعا اندازه ظرفیتشون احترام بزاریم و رفتار کنیم
مریم به قول دوستنون خوبی که از حد بگذره نادان خیال بد کنه
چهارشنبه 18 مهر 1397 02:10 ق.ظ
مریم جون بهترین کار رو می کنی دیگه ازش درخواست نمی کنی که بیاد. من انقدر از این ادم ها زخم خوردم که حد نداره. البته اعتراف کنم اصلا و ابدا طرز رفتار درست با این قشر رو نمی دونم. هر بار یکی رو پیدا می کنم تو کار خونه کمک کنه انقدر لی لی به لالاش می ذارم و خودم پا به پاش کار می کنم و بیشتر از مزدی که درخواست کرده یه انعام هم روش می ذارم و می دم یا هر چی که می بینن و تقاضا می کنن رو می گم ببرین با خودتون. اضافه غذایی که اماده کردم رو برای شامشون می دم یا ظرف و ظروف نو که می دونم استفاده نمیشه رو می دم ببرن. شده پول قرض دادم شب و نصفه شب زنگ زدن گرفتارن یه پولی به کارتشون بریزم و یا مثلا دختر دم بخت یا پسر سرباز دارن یا بچه مدرسه ای تو خرید جهیزیه و لوازم تحریر و پول تو راهی کمکشون کنم. و نتیجه اینکه هرررررر باررررر معرفیشون کردم به یکی ابروریزی راه انداختن و با توقع بیجا و تنبلی ابروی من رو بردن. درخواست پول بیشتر کردن یا چیزی خواستن و طبیعتا صاحبخونه صلاح ندیده بهشون بده اون چیز رو. سر غذا بازی در اوردن و گفتن فلان غذا رو اصلا دوست ندارن و تازه از منم اسم بردن که فلانی می دونه من مثلا مرغ نمی خورم چطور به شما نگفته. سر دیر اومدنشون هیچ وقت گیر ندادم و وقتی به دوستام معرفیشون کردم مثلا تازه ساعت ۱۱-۱۱/۵ صبح خیلی خوشحال و دل به نشاط تازه رسیده دم خونه دوستم که مثلا از ۸-۹ صبح منتظر بوده بدون اینکه تلفن رو جواب بده یا اطلاع بده. یعنی الان دارم اینا رو می گم اشکم در اومده. خلاصه نتیجه اینکه دو تا تصمیم گرفتم : اول اینکه به کل دیگه تقاضای کمک نکنم از این افراد و خودم هر جور هست کارارو بکنم چون ظاهرا مشکل از منه و دوم اینکه هرگز این افراد رو به کسی معرفی نکنم چه خوب چه بد چون اگر خوب هم باشن من اخلاقشونو خراب کردم. واقعا موافقم که چند بار که یه کار رو انجام میدی میشه وظیفت و باید همیشه رابطه به صورت رسمی باقی بمونه. خیلی هم رسمی.
مریم افسانه جون شیوه احساسانی شدن ما و رعایت حد و مرز نکردن نتیجه اش میشه این مواردی که تعریف کردی واقعا باید شیوه را عوض کرد
چهارشنبه 18 مهر 1397 01:34 ق.ظ
دقیقا همینطوره که میگی روابط با همه افراد باید به جا و در چارچوب خودش باشه...خیلی عالی بود توضیحاتت عزیزم...ممنوت بابت به اشتراک گذاشتن تجربیات خوبت
مریم
سه شنبه 17 مهر 1397 11:31 ب.ظ
سلام واقعیتش همینه عزیزم به نظرمن هرآدمی که ظرفیتش پایین باشه بهش نیکی بیش ازحدبشه براش میشه توقع،ماخودمون یک کارگرداشتیم که ازروی دلسوزی خیلی بهش خوبی کردیم که توبدترین شرایط ماروتنهاگذاشت ورفت
مریم همیشه باید جانب تعادل را رعایت کرد
سه شنبه 17 مهر 1397 10:58 ب.ظ
درست گفتن که خوبی از حد بگذرد نادان خیال بد کند درمورد نظافت چی شما مصداق پیدا کرده .
مریم
سه شنبه 17 مهر 1397 09:54 ب.ظ
مریم جان یوی از نگهبانهای مجتمع ما کار خدمات هم انجام میده و من برای خونه تکونی ایشونو میگم میاد بسیااار ادم چشم پاک و بی توقعیه. و کارش خیلی عاااالیه. دیگه هودت فکر کن ما که طبقه نهم هستیم میره چشت پنجاره می ایسته تا از سمت خیابون شیشه پاک کنه با اینکه من میگم توروخدا نرو من میترسم گوش نمیده چون وجدان کاری داره. خیلی انسان شریفیه. خواستی شمارشو میدم بهت. خونه معلم زبانمم فرستادمش خیلی راضی بود معلمم.
مریم سلام مینا جون خیلی ازت تشکر میکنم حتما توی تلگرام برام بفرست
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.