درباره وبلاگ

من مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد تمام دارایی زندگی من ،به عشقشون نفس میکشم بهترینهای زندگیم هستند
از اول اردیبهشت ۹۴ جراحی ها ، درمان ها و شیمی درمانی های متعددی تا به امروز که ادامه داشته تجربه کردم . روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری
یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور
انگیزه اصلی من از نوشتن این هست که بتونم با بیان تجربیاتم کمکی کرده باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشه ، برای همدردانم مینویسم
برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من همین است .
لطفا اگر کسی روحیه حساسی داره و آمادگی خوندن این مطالب را نداره و محیط اینجا موجب نگرانی و دغدغه فکریش میشه مطالب را پیگیری نکنه
اینجا خونه مجازی من هست و نوشته های حقیقی اون را فقط خودم انتخاب میکنم و مینویسم هرگز برای سلیقه شخصی و خوش آمد کسی این مطالب نه نوشته و نه تغییر میکنند در مورد اینکه چطوری و چگونه بنویسم هیچ پیشنهادی را نمیپذیرم ، تایید و تایید نکردن کامنت ها صلاحدیدش با من هست نه شخصی دیگر فراموش نشه اینجا حریم مجازی من است برای احترم متقابل حد و مرزها را رعایت کنیم
در واقع بخش از مطالب اینجا تداعی آزاد من ، سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که میگذرد
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتید به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنید .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره
آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشه تا دیگه کسی در دنیا نباشه که رنج این درد را تجربه کنه
آمین آمین آمین
اگر دلت خواست هر وقت به ذهنت امدم من را هم دعا کن که سخت محتاج دعا هستم


مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

جاوا اسكریپت

و این منم زنی تنها در انتظار معجزه ای سبز . . . سرطان
دوشنبه 16 مهر 1397 :: نویسنده : مریم        

دیروز صبح بعد از اینکه باربد را  صبحانه دادم و راهی مدرسه کردم ،  مامان حسن تماس گرفت و  گفت یک میلیون تومان به حسابم واریز کرده گفت که میدونم قسط های بانکیت زیاد هستند باربد هم کلاس زبان و موسیقی میره هزینه ها هم رفته بالا به هرحال دست تنها هستی  یک بخشی از هزینه های این ماه را بتونی باهاش به تصمیم خودت ساپورت کنی 
گفتم مامان تشکر میکنم ولی راضی به زحمت نبودم چون یک مقدار این روزها بیشتر میرم سرکار و هزینه ها را مدیریت میکنم  
گفت نه دخترم ببخشید  که بیشتر نمیتونم بریزم ، معذب نباش خودم دوست داشتم راحت باش .
درسته که این کارشون همیشگی و مداوم نیست خیلی موردی و کم اینجوری پیش آمده 
توقعی هم نیست ، ولی از انجایی که قرار بر این است که عادل ومنصف باشیم اگر نقد و گلایه ای از کسی داریم حتما  کارهای خوبش هم یاد کنیم 
اگر جایی میری خدمات بد میگیری سری معترض میشی و حتما اعتراض حقت هست ،  منصفانه  است ،اگر خدمات خوب هم گرفتی قدردانی و تشکر کنی درستش اینه که  به ادمها فیدبک های خوبمون بازخورد بدیم 

خلاصه بعد تماس مامان حسن یک سری کارهای خونه را انجام دادم  نمی دونم به خاطر هوای ابری بود یک مقدار خستگی بود حس کردم خوابم میاد همه زنگ ها را از صدا خارج کردم و خوابیدم بعد بیدار شدم ادامه کارهای خونه 
پیتزا نیمه اماده باربد را توی یخچال گذاشتم (یکشنبه ها زود میاد و خونه غذا میخوره از قبل درخواست داده بود پیتزا بخوره که گفتم خودش باید برسه و توی فر بزاره آماده اش کنه که حسابی استقبال کرد ) 
مایع  گوشتی ماکارونی را هم در نهایت اماده کردم که  عصر برگردم برای شام و ناهار فردا  مدرسه باربد سری ماکارونی اماده کنم
دو تا مورد هم برای باربد یادداشت گذاشتم اندکی هم عشقولانه براش نوشتم ( خوشش میاد بیاد خونه یادداشت بزارم حالا گاهی کار واجب، هم ندارم میدونم دوست داره،  براش یک چیزی یادداشت میزارم )
همه کارها که انجام شد به سرعت اماده شدم که برم سرکار 
از سرخیابون ما تا سیدخندان یک ماه بیشتره،   دو هزار تومن کرایه میگیرند قبلا هزار و پانصد میگرفتند 
در نیمه راه من دو هزار تومنی دادم آقای راننده تاکسی سیصد تومن سکه خورده به من پس داد گفتم نه درسته
گفت نه من تاکسی متر دارم کرایه شما هزار هفتصد میشه گفتم من باقی نمیخوام خرده ها بیشتر به درد شما میخوره ، تشکر کرد و خرده پول برداشت
ولی اخه الان خیلی وقته همکاران شما این مسیر را از من دو هزار تومن میگیرند گفت درسته چون نمی تونند خرده جور کنند خودشون دیگه رندش کردند با اکثریت مسیر ها این کار میکنند ولی من هر طور هست  همونی را میگیرم که تاکسی متر میگه و خرده را جور میکنم برای مسافرها  حالا خیلی کم پیش یکی مثل شما بگه نمیخوام ولی حقشه که بگیره 
گفتم اقا چقدر رفتارتون تحسین برانگیزه چقدر خوبه که تا این اندازه به پول حلال اهمیت میدین ،  میدونم اکثریت مردم از این خرده پول نمیگذرند ولی حرکت شما شرافت داره  و من واقعا تبریک بهتون میگم 
یک اقای متین میانسال بود توی چهره اش دقیق  نگاه نکردم از گوشه چشم میدیدم با ارامش از تحسین های  من نسبت به کارش لبخند میزنه 
بهش گفتم اتفاقا اقا  من و همسرم  هم مدیر ساختمان هستیم  با وجود که خیلی خریدها که  برای ساختمان انجام میدیم ،  با ماشین خودمون دنبال کارها میریم ، گاهیکرایه میدیم ، وقت میزاریم ، با تلفن موبایل بارها با خدماتی ها و صاحبخونه ها که اینجا نیستند  هماهنگ میکنیم میان ساختمان نظافت میکنتد کلی پذیرایی میکنیم اصلا هم این هزینه ها و خیلی کارهای دیگه  را به روی اعضای ساختمان نمیاریم 
ولی خیلی مقیدم به اینکه :
همین دیشب میخواستم سهم قبض ها را روی برد بزنم  سهم هر کس میشد ۴۱۹۷۵ تومان حتی برای بیست و پنج تومن رندش نکردم همیشه همینگونه بوده به خودم اجازه  حتی مبالغی که به چشم نمیاد و شاید برای کسی اصلا مهم هم نباشه  تصمیم نمی گیرم ، وارد زندگیم نمیکنم از قضا یکی از واحدها یک مرد تنهاست  کلی خورده از این در و ان در جمع میکنه که مبلغ همونی که نوشتم میاره 
پس حتما براش مهمه که از پنجاه ، بیست نمیگذره .
اقای راننده هم گفت افرین شما هم کار بسیار درستی  انجام میدین پس برای همین  کار من نظرتون جلب کرد 
گفتم دقیقا خوشحالم کردم و حس خوبی میگیرم  ببینم هموطنانم اخلاق مدار رفتار میکنند 

پیاده شدم که مسیر دوم تا محل کار سوار تاکسی بعدی بشم  نسیم هوای خنک با یک نمه افتاب   اون انرژی خوبی که از رفتار آقای راننده تاکسی گرفتم حس حال درونم دلپذیر کرد.
حدود  ساعنت یک تا چهار کارم در کلینیک  طول کشید بعدش سری امدم سمت خونه هم خریدهام انجام بدم هم سری برسم به باربد  از طرفی هم با نظافت چی هماهنگ کرده بودم هفت به بعد برای  روفت و روب ساختمان بیاد 
از گرسنگی زیاد خسته و کم حال شده بودم از صبح تا ان موقع فقط یک تخم مرغ خورده بودم 
زیر پل  سیدخندان پیاده شدم اول رفتم روبه روی پل از لوازم آرایشی  که هفته پیش دوبار خرید کرده بودم برای حسن مجدد یک خرید دیگه تو ذهنم بود انجام بدم  بعدش هم  برم تا پاساژ اندیشه براش دو تا خرید دیگه که از قبل برنامه داشتم انجام بدم 
این سری درخواست محصولی که داشتم به آقای فروشنده گفتم 
اقاهه میگه چرا خانم شما برای خودتون از محصولات اقایون استفاده میکنید اینی  هم که برداشتید مثل خرید قبلی ها تون  برای اقایون هست .ما محصولات خوبی برای خانمها داریم 
گفتم اخه خرید برای همسرم هست برای خودم نمیخوام ایشون طولانی سفر هستند اصولا هر وقت از سر کارم برمیگردم چون دیگه افتادم توی سراریزی دلتنگی یک هدیه به یادشون میگیریم تا برگرده یک چمدان کوچیک از من هدیه  دریافت میکنه 
اقاهه خندید به شوخی گفت اوووه من فکر میکردم خانمها ارزو دارند سر به تن ما آقایون نباشه   از شما تعجب کردم  
من خندیدم گفتم اتفاقا منم از همون خانم ها هستم فقط چون سفر رفته عزیز شده 
بعدش دیگه امدم رسیدم تا پاساژ اندیشه 
از گشنگی شهید بودم اخه با این وضعیت معده چی بخورم دلم میخواست یک پرس گنده غذا بخورم دیدم هرچی بخرم فقط دو تا لقمه اش نهایت میشه خورد بقیشو باید الکی با خودم حمل کنم 
رفتم پاساژ دور زدم دو تا خرید دیگه را هم  پیدا کردم برای حسن انجام دادم 
تصمیم گرفتم یک مقداری پیاده بیام به یک سوپر میوه که چند وقته باز شده برم خرید کنم و از آنجا تاکسی بگیرم تا خونه 
خلاصه رفتم دیدیم به به چه سوپر میوه ای عالی یک مقدار گرون ولی کیفیت خوب  اخر سر که خریدهام حساب کردم  گفتم شما سرویس هم دارید گفت بعله که داریم   گفتم من این سری خریدهام میبرم ولی   از این به بعد تلفنی باهاتون برای خرید هماهنگ میکنم 
کارتش گرفتم خب خدا را شکر دیگه میتونم خریدهای اینجوری را حداقل تا درب خونه تحویل  بگیرم جدی جدی حمل چیزهای سنگین داره برام مشکل ساز میشه 
رسیدم خونه تا خریدها را ببرم داخل دیگه نا نداشتم باربد تا دید پرید خریدها راگرفت 
فقط یک پیتزا گذاشته بور تو فر پنیرش اب بشه 
یک نفره نصف یک تولد ظرف کثیف کرده بود .
وقتی اشپزخونه اینطوریه مرض دارم دیگه نمیتونم بی خیال بشم مثلا یک چیز بخورم برم کار را انجام بدم  
پریدم سری آشپزخونه را مرتب کردم ، عصرونه به باربد دادم ، ماکارونی را دم دادم آشپزخونه دسته گل که شد یک قاشق مایع ماکارونی با چند قاشق ماست ترش کمی نون خشک خوردم 
یعنی شهیدون فوق العاده خسته جسمی همین که امدم دراز بکشم اقای رحمانی برای نظافت ساختمان امد این متاسفانه که بعد تو پست بعدی میگم عادت داره وقتی میاد برای نظافت ده بار در خونه را میزنه  از ده تا  شاید دوتاش  واجب باشه بقیه اش الکیه 
واقعا نا و حوصله در زدنهاش نداشتم 
همون اول یه فلاسک چای اماده کردم ، کیک کشمشی و سوهان و رطب براش گذاشتم دادم باربد براش برد گفتم اقای رحمانی من با اجازه باید استراحت کنم اگر چیزی دیگر نیاز دارید الان بگید گفت نه ممنون 
ولی با این  وجود سه بار در خونه را زد به باربد گفتم هر وقت امد شما جوابش بده من را دیگه صدا نزن  
مثلا یک بار در زده بود دامستوس دارید خب بگو دامستسوس چه چیز واجب شستشو دهنده است که از من میخوای،  برای یک فضای عمومی بدم 
یه یک ساعتی هوشیار فقط تو تاریکی دراز کشیدم جون بگیریم بعدش بلند شدم  شام باربد دادم پول اقای رحمانی را تقدیمش کردم 
دوباره شستن ظرف ها و سینک ظرف شویی 
اماده کردن برای خواب چون کلا همیشه برای رختخواب رفتن و خوابیدن چونه میزنه اخرش هم میره فقط وقت هدر میده 
خونه که ساکت شد با خودم فکر کردم چرا اینقدر خستگیم زیاده دیدم شاید یکیش دلیل فشار یک خبری است که دو روز پیش غیر منتظره شنیدم 
وقتی شنیدم یک عالمه گریه کردم اشک هام بند نمیومد خیلی طول کشید تا ساکت بشم تنها هم بودم کسی نبود که بتونم به کمک اون هیجان خبر را کنترل کنم  قطعا خستگی کار های روتین روزمره و فشار احساسی که از اون خبر امد انرژی زیادی ازم گرفته .... حالا دوتا پست دیگه در مورد اون خبر مینویسم 

پی نوشت : صبح یک عکس تازه که در محل کارم گرفتم توی پیج کاریم گذاشتم یک کاربر با نام  آیدی مادرانه و  عکس نمایه استاتوسی ؛  خیلی دلسوز و مهربان و از همه  مهمتر صمیمی  امد نوشت تو این عکس چشمهاتون خسته است لطفا مراقب خودت باش عزیزم 
چه حس خوبی داشت توجه و نوازشش
 همه ما با نوازش های کلامی و لمسی التیام پیدا میکنیم حواسمون به جملات و حرفهای که به دیگران می زنیم باشه با وجود اینکه من اصلا ایشون با اون کاربری نمیشناسم و حتی عکسم نداشت مهربانیش دریافت کردم 
گاهی همین جملات ساده مراقب خودت باش ، مواظب خودت باش ، به یادت هستم ، برای ناراحتیت ناراحتم ، به فکرتم و......... قوی تر از یک قرص آرامشبخش عمل میکنه به ادمهای اطرافمون هرچقدر دور باشند بی تفاوت نباشید از نیش وکنایه ، جملات خشونتی به شدت پرهیز کنید این تیری که به کسی پرتاب میکنی خوب یا بدش حواست باشه به سمت خودت بلاشک برمیگرده اگر منتظر برگشت های خوب هستی حواست باش تا میتونی دل به دست بیار و  دلی را نشکون ......
لطفا اگر اون کاربر عزیز از این وبلاگه خودش را معرفی کنه شاید قبلا اینجا پیام گذاشته و من میشناسمش ... میخوام باز از خوبی هاش تشکر کنم 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 25 مهر 1397 11:46 ب.ظ
سلام لذت بردم چقدر قشنگ می نویسین، سلامت و پیروز باشید
مریم
چهارشنبه 18 مهر 1397 06:16 ب.ظ
سلام عزیزم
خوش به حال آقا حسن که انقدر تو لوسش می کنی. حسودیم شد بابا الهی به سلامت برگردن و در آغوشش دل تنگت آروم بشه عزیزم.
آقای رحمانیییی دامستوس آخه؟!!!!
:)))
مریم جان راجع به اون خبر بد نوشتی نگران شدم.‌برم پست بعدی ببینم چیزی نوشتی یا نه
مریم فریبا مردم از خنده از دست تو
اقای رحمانی دامستوس
چهارشنبه 18 مهر 1397 04:48 ب.ظ
وای مریم خیلی باحال گفتی بهشون" اتفاقا منم از همون خانومها هستم ..." کلی خندیدم
چه فکر خوبیه این کارت که در نبود حسن آقا هم واسش هدیه میخری
خداروشکر که مادر حسن آقا لطف کردن و کمی کمک مالی کردن بهتون.درسته یک میلیون خیلی کمه اما بازم دستشون درد نکنه.مهم اینه بیادتون بوده
خوشحالم از این به بعد پیک میوه هارو برات میاره و کمتر بهت فشار میاد.
و بیشتر از اون خیلی خوشحال شدم که یه جمله و کامنت تونست به تو حس خوبی بده.خدارو هزار مرتبه شکر
حس خوبی گرفتی چون اون نوشته از عمق وجودم برات نوشته شد چون چشمهای مهربونت خیلی خسته و حتی غمگین بود اما صلاح ندیدم بهت اونجا بگم چشمات غمگینه چون میدونم پیج کاریت هست.تو چشم هات خیلی چیزها حس کردم مریم عزیزم...

بله کاربر مادرانه منم عزیز دلم و خیلی دوست دارم

مریم عزیزمممم کاربر مادرانه تو بودی پسسس خیلی آشنا بودی
چهارشنبه 18 مهر 1397 10:58 ق.ظ
سلام
بازهم پر انرژی. خدا قوت
مریم
چهارشنبه 18 مهر 1397 12:11 ق.ظ
خسته نباشی خانووم. کار خونه اخه مگه تمومی داره از یه جایی دیگه باید واقعا ازش دست بکشی به خودت برسی البته که خودمم نمیتونم اشپزخونه شلخته رو تحمل کنم یه ثانیم.کانال تلگرامتون رو دارم اتفاقا دیروز که عکستون رو دیدم یه جورایی جا خوردم خیلی وقته پیگیر وبلاگتونم و تصورم از شما یه خانوم همینطور جوون اما جا افتاده تر بود هزار ماشالله بزنم به تخته انگار هنوز ازدواجم نکردین فکر کنم دلیلش پوست زیبا و لطیفتون بود مهربونی چهره تون به دلم نشست
مریم سپاس نگار جون با نگاه مهربانانه به من نگریستی
سه شنبه 17 مهر 1397 05:31 ب.ظ
هزار ماشااله خدا بهتون قوت و برکت بده. خدا این نگاه قشنگتون رو سرایت بده
مریم
سه شنبه 17 مهر 1397 05:11 ب.ظ
مریم جانم سلام.خیلی خیلی دلم برات تنگ شده بود منم خیلی وقته فرصت نمیکنم اینجارو بخونم ..زایمان کردم و ی پسره خیلی بیقرارم ب دختر کلاس اولیم اضاف شده خیلی درگیرم ولی تو کانالت هستم و لذت میبرم..گاهی هم اینستا میرم و اتفاقا دیشب کامنت اون خانومو زیر عکست خوندمو منم کلی لذت بردم.خواستم فقط بهت ی سلامی بگم و بازم لذت بردم از روزمرگیا و انرژی فوق العاده ت دوست جانم
مریم سلاممممممم پگاه جان خوبی خیلی وقته ازت بی خبرم مامان شدن دوباره ات مبارک
لطف کردی امدی اینورها
سه شنبه 17 مهر 1397 02:51 ب.ظ
مریم جون عزیز دلم خودت و خیلی خسته نكن .. راستش و بخوای كار تمومی نداره به نظرم یه كم به خودتون استراحت بدین .
من فكر میكردم فقط پسر خودم واسه خواب چونه میزنه اونم هرشب فكر شو بكن هر شب ما پروسه خواب داریم
مریم الهام جون این پیامت صبح تایید کردم نگاه کن تو پیامها است
سه شنبه 17 مهر 1397 01:00 ب.ظ
سلام دوست پر انرژی من عزیزم پیج کاریتون رو برام میزارین و اینکه چطور باید از شما وقت گرفت دوستم ؟
مریم دیبا جان شماره موبایلت اگر تلگرام داری برام بفرست
یا به اینستا کاریم پیام بده shafayedaroon@
سه شنبه 17 مهر 1397 11:58 ق.ظ
خدا قوت مامان مهربون و فعال
...یه دنیا شادی و سلامتی برات آرزومندم
مریم
سه شنبه 17 مهر 1397 09:37 ق.ظ
حسی كه ازت میگیرم خیلی دلنشینه چقدر خوب و درست زندگی می‌كنی امیدوارم همچنان بنویسید و من یاد بگیرم خدا بهت توان مضاعف بده
مریم
سه شنبه 17 مهر 1397 08:03 ق.ظ
سلام خانمی واقعاازحرفهاتون خیلی درست وبه دلم میشینه من خواننده خاموش شماهستم ولی شرمنده من خجالت میکشیدم بخام براتون پاسخ بزارم،چونکه واقعاشمایک اسطوره هستین،ممنون ازتمام حرفاتون برامن خیلی توزندگیم تاثیرداشته
مریم نفرمایید دوست عزیز بزرگوارید خجالت چرا خوشحال میشدم اینجا پیام بزاید من یک ادم کاملا معمولی هستم با مجموعه خوبی ها و خطاها در حد خودم تلاش میکنم خوب زندگی کنم واقعا نمیدونم چقدر موفقم
سه شنبه 17 مهر 1397 08:02 ق.ظ
سلام خانمی واقعاازحرفهاتون خیلی درست وبه دلم میشینه من خواننده خاموش شماهستم ولی شرمنده من خجالت میکشیدم بخام براتون پاسخ بزارم،چونکه واقعاشمایک اسطوره هستین،ممنون ازتمام حرفاتون برامن خیلی توزندگیم تاثیرداشته
سه شنبه 17 مهر 1397 07:58 ق.ظ
خسته نباشی مریم جان. خوب خستگی می تونه دلایل مختلف داشته باشه. خصوصا این كه این روزها شما دست تنهایی و مسوولیت خانواده رو به تنهایی بر عهده داری پس طبیعیه كه كمی خسته بشی . حالا این خستگی می تونه جسمی باشه یا روحی یا هردو.
مریم بله سحر عزیز درست میگی کاملا
سه شنبه 17 مهر 1397 06:45 ق.ظ
نگاه به دنیا از زاویه ی دید شما چقدر زیباست، قدر دانی از راننده ی تاکسی، پذیرایی عالی از نظافتچیه ساختمان، خرید هدیه برای همسر، و حتی یادداشت گذاشتن برای باربد چون این کار رو دوست داره، همش انرژیه مثبت
گاهی فکر میکنم یکی از دلایلی که شما تونستین بیماریتون رو شکست بدین همین سبک تفکر و مدل رفتارتونه
سلامت و پایدار باشید
مریم سلام رضوان جان ممنون از لطفت
خوشحالم از اینکه هم رشته هستیم و شما روانشناسی میخونید
ب
سه شنبه 17 مهر 1397 01:12 ق.ظ
مریم جون عزیز دلم خودت و خیلی خسته نكن .. راستش و بخوای كار تمومی نداره به نظرم یه كم به خودتون استراحت بدین .
من فكر میكردم فقط پسر خودم واسه خواب چونه میزنه اونم هرشب فكر شو بكن هر شب ما پروسه خواب داریم
مریم الهام جون چشم حتما
نه خبالت راحت همشون چونه میزنند
سه شنبه 17 مهر 1397 12:44 ق.ظ
دست مادرشوهر مهربان درد نكنه.همراهیشون خیلی ارزشمنده.خدا توانتون رو بیشتر كنه .ماشااله لحظه ای نمی نشینید و چقدر با حوصله كار میكنید و از كلماتتون عطر لذت و شادی حس میشه.عشق موتور محرك زندگیتونه و امیدوارم گرمای دلچسب محبتتون همیشه برقرار باشه.
مریم سپاس دارم از لطفت دوست عزیز
دوشنبه 16 مهر 1397 11:50 ب.ظ
بیست بیست. انشاله همیشه اینطور پر انرژی باشین و سلامت. من از خط خط نوشته هاتون لذت بردم و یاد گرفتم بخصوص که الان راحت تر با خودتون میتونم تطبیق بدم. چون حرفایی که از دل بر میاد به دل میشینه. واقعا به دلم نشست

مریم جان این متنها رو فی البداهه مینویسین؟ خیلی شیوا و روانه
مریم سحر جان کاملا فی البدالهه است عزیزم
دوشنبه 16 مهر 1397 09:59 ب.ظ
مریم جون چقدر قشنگ نوشتی چقدر خوب میشد اگه همه این دید رو تو زندگی داشتن من امروز جلسه دخترم تو مدرسه یه خانم دگتر استاد دانشگاه اومده بود وچقدر من از صحبتاش لذت بردم میگفت به جای تاکید روی یاد گرفتن ریاضی وحساسیت رو اینکه بچه چه جوری مینویسه ونمره اش چند شده واینا تاکید رو یاد گرفتن مهارت های زندگی برای بچه ها داشته باشیم بهشون با رفتار خودمون یاد بدیم دروغ نگن وغیبت نکنن ودزدی نکنن وچه جوری دوست انتخاب کنن وخیلی چیزای دیگه که واقعا همه اینا فقط وفقط از تو رفتار وکردار پدر ومادر وخانواده شکل میگیره من خودم وقتی داشتم گوش میدادم دیدم یه چیزایی رو خودم رعایت نمیکنم چه جوری توقع دارم بچه ام تو اینده موفق باشه خلاصه که واقعا فقط اسمً نباید پدر ومادر شد این مسیولیت خیلی بزرگیه
مریم چه خوب گه شما بیتا جان به آن حرفها ی استاد دانشگاه گوش و توجه کردی
ان شاالله که دخترت هم موفق و پیروز میشه
دوشنبه 16 مهر 1397 08:55 ب.ظ
عزیزمممم مواظب خودت باش دیگه مریمک
حالا یکم در تایید حرفای خودت، خصوصا بخش اولش، واقعا خیلی لازمه ادم در قبال حسن نیت و کاری که دیگرون برامون انجام میدن تشکر کنیم، خصوصا تو جاهای عمومی،نگیم وظیفشونه بالاخره خیلی ها هر چند از نزدیکان ادم هستن که هیچ قدمی واسه ادم برنمیدارن وای به حال غریبه، با این همه فشاری که روی همه جامعه هست، یکم نوازش کلامی واسه هممون لازمه خدایی
مریم گلناز جون به یادت بودم برام توی واتساپ نتیجه کمیسیونت بگو
ان شاالله که خیر بوده
ممنون از لطفت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.