درباره وبلاگ

من مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد تمام دارایی زندگی من ،به عشقشون نفس میکشم بهترینهای زندگیم هستند
از اول اردیبهشت ۹۴ جراحی ها ، درمان ها و شیمی درمانی های متعددی تا به امروز که ادامه داشته تجربه کردم . روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری
یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور
انگیزه اصلی من از نوشتن این هست که بتونم با بیان تجربیاتم کمکی کرده باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشه ، برای همدردانم مینویسم
برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من همین است .
لطفا اگر کسی روحیه حساسی داره و آمادگی خوندن این مطالب را نداره و محیط اینجا موجب نگرانی و دغدغه فکریش میشه مطالب را پیگیری نکنه
اینجا خونه مجازی من هست و نوشته های حقیقی اون را فقط خودم انتخاب میکنم و مینویسم هرگز برای سلیقه شخصی و خوش آمد کسی این مطالب نه نوشته و نه تغییر میکنند در مورد اینکه چطوری و چگونه بنویسم هیچ پیشنهادی را نمیپذیرم ، تایید و تایید نکردن کامنت ها صلاحدیدش با من هست نه شخصی دیگر فراموش نشه اینجا حریم مجازی من است برای احترم متقابل حد و مرزها را رعایت کنیم
در واقع بخش از مطالب اینجا تداعی آزاد من ، سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که میگذرد
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتید به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنید .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره
آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشه تا دیگه کسی در دنیا نباشه که رنج این درد را تجربه کنه
آمین آمین آمین
اگر دلت خواست هر وقت به ذهنت امدم من را هم دعا کن که سخت محتاج دعا هستم


مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

جاوا اسكریپت

و این منم زنی تنها در انتظار معجزه ای سبز . . . سرطان
یکشنبه 8 مهر 1397 :: نویسنده : مریم        

اخ که دیشب چه شبی بود ، عمه عفت و مینا موندن خونه که تو این شرایط کنار هم باشیم 
مینا و آرتین پسرش  الان خواب هستند 
 به عمه عفت هم صبحانه شو دادم خورد که سری بره کرج لوازمش جمع و جور کنه امشب حرکت کنه بره سمت شیراز ، بلکه  داد عمه عشرتم برسه 
پاتولوژی کیان به خاطر یک تست جدید به نام آی اچ سی  که روی نمونه اش انجام دادند گفتند پانزده مهر آماده میشه 
ولی نتیجه آزمایش خونی که تازه داده نشون داد گلبولهای  سفیدش،  تو همین چند روزه  رشد زیادی کردند و از یازده هزار رسیدن به بیست و دو هزار 
فوق تخصص آنکولوژی و خون شناسی طبق جواب آزمایش و علائم بالینی کیان تشخیص داد که کیان باید هر چه سریعتر بستری بشه و شیمی درمانی را براش شروع کنند 
اینکه نوع و استیجش چی هست با پاتولوژی مشخص میکنه ،  ولی درگیری صد درصد هست برای پیشگیری از عود بیشتر از امروز صبح بستری میشه 
چی بگم از حال مامانش  که  این شرح غم را وصف کرده باشم  
و اینکه خودمون  شنیدیم  چه حالی پیدا کردیم  تماس گرفتم  با عمه عشرت با صدای بسیار غم آلودش اروم   گفت تو ماشینم کیان پشت نشسته نمیتونم گریه کنم و چیزی بگم فقط باید فردا هر چه سریعتر بستری بشه  ، بنده خدا باید  تو اون شرایط سخت بغض و فریادش را سرکوب میکرد ، من این حس و سکوت خفه کردن بغض را خوب تجربه کردم وقتی دکتر به من گفت سرطان داری به خاطر اینکه باربد همراهم بود فریادم مسدود کردم و هر چی بود را به سمت درونم کشوندم که باربدم از حال و روز من  نترسه 
اینجا ما  دیشب گریه و زاری واقعا دلمون کباب براشون یک خانواده فوق العاده خوشبخت و صمیمی که یهو انگار طوفان افتاد تو زندگیشون از طرفی بیماری یهویی عمه ام،  بعد هم این اتفاق غیرمنتظره برای پسرش
 اون بنده خدا هم  توی شیراز تنهاست  
هنوز که هنوزه برای زدن یک امپول که  برای خودش  در نافش میزنند ،   برای تزریقش میره در بخش و محیط شیمی درمانی میگفت هر سری میرم با وجود اینکه شیمی درمانیم تمام شده کلی اشکم میاد پایین
 حالا فکر کنید باید بره بیمارستان مخصوصا کودکان تو اون بخش  زجر اور خدا میدونه چند روز و چند دفعه همراه پسرش که بستری میشه باید تو اون محیط قرار بگیره 
وای خدا من که فکرش هم بدنم میلرزونه که بری جیگر گوشتو تو اون شرایط ببینی  و خودت هم  تجربه درد و عوارض کوفتی شیمی درمانی را چشیدی بدتر دلت کبابه میفهمی بچه ات  قراره چی را تحمل کنه 
یک نقطه هایی از زندگیت که فکر میکنی بدترین شرایط داری  وقتی طوفان بعدی وارد زندگیت میشه تازه اون موقع به خودت میگی چطوری فکر میکردم اون شرایطم اینقدر بحرانی بودش
در برابر اتفاق جدید اون مشکلم انگار هیچ بود  
عمه ام گفته کاشکی دور از جونش دوباره خودم گرفتار شده بودم  
تو این چند روز خودش دلداری میداد که شاید تشخیص دکتر اشتباه باشه اما دیشب که دکتر گفته سری باید بستری بشه و شیمی به بشه اینقدر بنده خدا دچار شوک و ناراحتی میشه به عمه رویام گفته الان از مطب خارج میشم دلم میخواد خودمو بندازم جلوی یه  ماشین  ازم رد بشع ، نمیتونم تحمل کنم خیلی سخته ، طاقتش ندارم 
واقعا من حسش درک میکنم ادم دوست داره تو این شرایط دکمه خاموشی دنیا را بزنه بگه لعنتی تموم شه دیگه چی از جونم میخوای  
اخر شب عمه عفت گریه میکرد ، ناراحت بودیم گفت من دلش ندارم بهش زنگ بزنم تو بهش یه زنگ بزن ببینیم در چه حالی است 
تماس گرفتم گذاشتم روی پخش وای خدا ظاهرا تنها تو اتاق بود چون تا گوشی را بر داشت  زد زیر گریه به خدا اینقدر این صدا مظلومانه بود جیگرمون خون شد دلسوزانه گریه میکرد و حرف میزد درماندگی حالش مشابه یک دختر بچه معصوم بی پناه بود باز دنبال یک سو امید میگشت که شاید یه خبری بشنوه و اینطور نباشه 
تو صداش ترس و وحشت بیداد میکرد 
من این حس و حال بی پناهیش تجربه کردم به نقطه ای میرسی که حتی عزیزترین و نزدیک ترین افراد زندگیت  هم حس میکنی در برابر فشاری که تحمل میکنی  و دلتنگی که تو دلت هست هیچ کاری برات نمیتونند بکنتد وقتی برای شیمی درمانی چندین  روز بستری میشدم بعضی روزهاش غروب که میشد حس میکردم ابنقدر تو این دنیا در برابر دلتنگیم بی پناه هستم که جز خدا هیچ مرهم و التیامی ندارم ، همانطور که روی تخت توی خودم مچاله میشدم  ،  حس میکردم اینقدر به خدا نزدیگم که میگفتم  به حدی حسش میکنم که  نمیدونم الان خدا در منه یا من در خدا هستم حس میکردم  یک دختر بچه کوچولو هستم که شرایط فعلی زندگیم مشابه  یک سری حیوان درنده وحشی دارند دنبالم میکنند تا تیکه  و پاره ام کنند ولی  من در آغوش و بغل خدا خودم مچاله کردم و اون خدا اینقدر عظیمه و بغلش امنه کا از بالا به اون حیوانات تمثیلی نگاه میکنم اندازه یک مورچه شدند ..... حال خاصیه 
خلاصه بگذریم 
اینقدر حال عمه ام  و شوهرش بد هست که گفت بنده خدا دخترش سمر جمع و جورشون میکنه 
خدای من همش میگم این زن و شوهر  دیگه ادم قبل نمیشند 
حالا تازه اول راههه که ببینتد این بیماری چه نوعی است و چقدر پیشرفت داشته ؟ چقدر طول درمان داره ؟ چه مدت گرفتارش هستند 
تا یاد بگیرند،  اعضای خانوادشون این بحران جمع و جور کنند زمان میبره  
بالاخره عمه ام نگران اون برادر دوقلوش کسری هم است  خیلی به هم وابسته هستند
کیان بچه ای بوده کسری را برای مدرسه رفتن و انجام تکلالیفش سر پا میکرده کیان فوق العاده بچه ای که از نظر درس  زرنگ و سر به راهی هست  کسری یکم بازیگوشه و برای اتجام تکالیفش غر میزنه کیان همش همراهیش میکرده خب الان تو این شرایط استرس به کسری میاد مسولیت کسری هم بیشتر  روی دوش خانواده میفته 
میخوام بگم یک بحران که میاد تو هر خونه ای تمام سیستم و نظمش زیر و رو میشه 
خدا خودش رحم کنه من فقط دلم به نتیجه درمان روشنه چون من جمعه طبق اسرار خود عمه عشرت با استاد تماس گرفتم جریان این اتفاق گفتم باید تیز باشی از حرف های استاد بگیری که نظرش در مورد یک موضوع پیش آمده چی هست بهش گفتم استاد به نظرتون جواب پاتولوژیش خوبه؟ گفت من نمیدونم  ولنف درمان داره 
باید شاگرد استاد باشی که متوجه بشید چی میگم اینطوری که جواب میده یعنی اره هست ( البته این برداشت خودم بوده ) 
سری به مینا  بعد تماس با استاد زنگ زدم گفتم مینا تو که جواب دادنهای استاد میشناسی من فکر میکنم از طرز پاسخش معلومه متاسفانه  کیان درگیره ولی به درمانش جواب میده 
چون وقتی از نظر استاد چیزی مشکلی نباشه مثلا طوری جوابت میده که حس  میکنی تو حساس شدی و پیگیری و الا مشکل خاصی نیست .
استاد گفت من براش بیست و چهارساعته فرادرمانی را اعلام میکنم  هم عمه ات هم پسرش باید بشینند تو ارتباط . هر روز  کمتر از بیست دقیقه نباشه
به عمه عشرت طرز ارتباط گرفتن  را یادس دادم  گفت حتما  میشنم تو ارتباط  ولی بعیر میدونم با توجه به این مشغله احساساتی و گنگ بودن و عدم توجیه کافی مسیر عرفانی ممکنه حضور ذهن و انجام این کار براش خیلی جدی نباشه ....

از میون شما اگر کسی عرفان کار میکنه از هر نوعش هستید بعضی از اصول هامون یکی است عمه  عشرت اجازه کامل داده لطفا هر نوع ارتباطی که موثره برای سلامتی کیان عزیزمون اعلام کنید



پی نوشت : از دیشب تا حالا کمتر از سه ساعت خوابیدم باید امروز از ظهر تا عصر سر کارم  برم 
خدا کنه امروز  کم نیارم خیلی خسته و  غمگینم  

در ضمن حدود یک ماهه توی بدن خودم مثل ضرب دیدگی در جاهای مختلفش خون مردگی ایجاد میشه  باید یک چکاب آزمایش خون و پلاکتهام بررسی کنم هر گی خون مردگی ها را میبینه میگه حتما برو دکتر پیگیری کن  ببین علت ایجادش چیه  چند روز دیگه نوبت میگیرم ببینم باز این چه داستانیه که روی بدنم داره پیش میاد .... 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 12 مهر 1397 02:28 ق.ظ
الهی بمیرم براش...بخدا دلم خون شد ازذاعماق وجودم دعا میکنم برای درمان و سلامتیش
مریم
دوشنبه 9 مهر 1397 08:33 ب.ظ
وااای مریم
همینطور اشکام میریزه
خدا میدونه ۴ سال بیماری بابا حداقل نصفش بغضمو میخوردم و لبخند میردم سختترین کار ممکن بود..و سراسر اون ۴ سال با استرس بسیار بالا زندگی کردم و از خانوادم دوری میکردم تا بتونم خلوت کنم و حس میکردم هیچکی از اون میزان غصه ای که میخورم نه درکی داره نه میتونه آرومم کنه کاملا انزوا رو دویت داشتم تا بتونم تخلیه کنم خودمو...دقیقا همین الان که این متن رو خوندم و بیش از چند پاراگرافشو نتونستم بخونم همینطور شدم..توقع نداشتم با اینهمه دعایی که این چندروز کردم باز هم شکست بخورم و نتیجه این بشه..منم میگم استادم براش اعلام کنه..وای خدای من..خدا برا هیچ مادری نیاره..خدا کنه هوچکین باشه... میگی گلبول سفیدش اینهمه کشیده بالا..خدا بمیرم..ولی میشه فک کرد هوچکین باشه اگه باشه خوب میشه..شیمی و پرتو جواب میده..برا برادر دوستم وقتی دبیرستانی بودم پیش اومد..خب تحت درمان قرار گرفت و الان دوتا بچه داره احتمالا ۳۵ ساله اینطوراس..الهی بگردم..باید تو فاز منفی نریم..تا اعلامها بگیره..
مریم
دوشنبه 9 مهر 1397 08:29 ق.ظ
سلام مجدد مریم جون،انشاالله ایندفعه کامل بیاد کپی گرفتم،راجع به کیان عزیز انشاالله با کمترین ناراحتی این دوران بگذرونه و سلامتیش به دست بیاره،ما دو مورد هوچکین در خانواده داشتیم اولیش دخترعمم که سی ساله بود گرفتار شد و درمان شد و الان پنجاه ساله هستن و خداروشکر هیچ مشکلی ندارن و مورد دوم یه دختر نوجوان ۱۴ ساله که الان بیست و شش ساله هست کاملا درمان شده خداروشکرو ازدواج کرده،الحمدالله هوچکین اگه زود بهش رسیدگی شه درمان قطعی داره انشاالله که برای کیان عزیز همینطور باشه
مریم ممنون نسای عزیز از اینکه تجربه هات گفتی
دوشنبه 9 مهر 1397 02:30 ق.ظ
خیلی متاسف شدم. منم مادرم و میدونم چقدر باید وحشتناك سخت باشه. براشون دعا میكنم. ایشاللا كه چیز مهمی نباشه. لطفا خیلی مواظب خودت باش. ❤️
مریم
دوشنبه 9 مهر 1397 12:30 ق.ظ
مریم جان خیلی متاسف و ناراحت شدم من عرفان نمی دونم ولی به سوره یس و واقعه واقعا ایمان دارم حتما موقع خوندم اسمش میارم و دعاش میکنم ایشالله خدا قبول کنهو اینکه منم شنیدم درگیری لنف به درمان سریع پاسخ میده و اینکه کیان عزیز چون سنش کمه صد درصد مقاومت بدنش برای بهبودی بهتره و ایشالله خیلی زود با دوره های اول شیمی درمانی نتیجه مطلوب حاصل بشه انشالله خدا به این بچه و پدر و مادر و اطرافیانش رحم میکنه و دعا ها مقبول میوفته
مریم
دوشنبه 9 مهر 1397 12:03 ق.ظ
خیلی خیلی متاسفم امیدوارم خدا به دل غمگین مادرش نگاه کنه و درمانش سریع و آسان بشه.شرمنده که کاری از دستم ساخته نیست جز ختم حمد شفا
مریم
دوشنبه 9 مهر 1397 12:00 ق.ظ
مریم جون واقعا نمیدونم چی بگم اصلا واقعا درك نمیكنم صلاح و مصلحت خدا چیه فقط تنها كاری كه از دستم برمیاد دعاست ... ایشالله زود زود خبر سلامتی شو بهمون بدی
مریم
یکشنبه 8 مهر 1397 10:48 ب.ظ
سلام مریم جون،امیدوارم این کامنتم کامل بیاد
مریم نسا جان اول جایی دیگه بنویس بعد اینجا کپی کن
یکشنبه 8 مهر 1397 10:43 ب.ظ
سلام مریم جان. انشاله هرچه زودتر بهتر شن. اگر انشاله لنف از نوع هوچکین باشه که چون با اولین ورم لنف مراجعه کرده پروگنوزش عالیه. دختر خاله خودم با اینکه به شدن دیر مراجعه کرده بود و وزن زیادی از دست داده بود و موقع تشخیص الودگی تاحد زیادی گستردگی پیدا کرده بود با شیمی و رادیو تراپی کاملا سلامت شد. من خودم هم خیلی از نزدیک بیمارهای هوچکین دیدم که شکر خدا راحت درمان میشن. خانواده عزیز شما یه شانس دیگر هم اوردن که شما رو دارن که منبع ارامش هستین. خونمردگیهای خودتونم احتمالا بارهای سنگین بلند کردین. کشیدگی ایجاد شده وگرنه شک ندارم سلامتی مهمان همیشگی شما خواهد بود از این به بعد
مریم سحر جان ممنون از بیان تجربه هات حتما کمک کننده است
یکشنبه 8 مهر 1397 10:11 ب.ظ
مریم جون واقعا نمیدونم چی بگم اصلا واقعا درك نمیكنم صلاح و مصلحت خدا چیه فقط تنها كاری كه از دستم برمیاد دعاست ... ایشالله زود زود خبر سلامتی شو بهمون بدی
مریم
یکشنبه 8 مهر 1397 10:00 ب.ظ
فقط میتونم بگم از جان و دل براش دعا میکنم .
مریم
یکشنبه 8 مهر 1397 10:00 ب.ظ
دعاهامون بی اثر شده.امیدوارم درمان قطعی بشه.حال مادر و پدرش رو فقط خدا میدونه و بس.چقدر شرایط دارو بد شده و امیدوارم خدا حكمتش سلامتی كامل كیان عزیز باشه.
مریم
یکشنبه 8 مهر 1397 09:06 ب.ظ
مریم جون اگر بتونی ازشون ساعت بگیری عالیه اینجوری دوطرفه سریعتر جواب میگیرن حتی یکبار در روز هم که باشه عالیه
لطفا اگر ساعت گرفتی بهم ساعتشو خبر بده که به همه دوستام بگم واسش کار کنن
مریم الهام جون درست میگی عزیزم من چون تو مسیر هستم تاثیرش را متوجم ولی الان اینقدر عمه ام آشفته است اصلا شرایط اینکه خودت بشین با بچت نداره شاید بعدها بشه گفت
یکشنبه 8 مهر 1397 09:00 ب.ظ
مریم جون خیلی ناراحت شدم مریم جون حتما به خانوادش توصیه کن توی فاز منفی نرم میدونم خیلی سخته اما بخاطر بچشون باید سعی کنن ، و دلم روشنه که حتما جواب میگیرن
من به یکی از دوستام که نظرش خیلی خالصه گفتم واسش کار کنه مطمئنم با این حجم دعا و فرادرمانی حتما حتما جواب میگیره
مریم الهام جون بزرگواری عزیزم
یکشنبه 8 مهر 1397 06:12 ب.ظ
آها اینم یادم رفت بگم انقدر که اسم نوع بیماری رو بابام شنیده بود حدس میزدیم حتما بره و راحع بهش تو نت سرچ کنه بنابراین قبل اینکار رفتیم و چند صفحه از نت راجع بهش در آوردیم و جاهای بد و ناخوشایندشو پاک کردیم پرینت گرفتیم به همراه سبک زندگی و غذایی ازین به بعدش دادیم بابام خوند.
مریم چقدر همه جوره حواستون به بابا بوده افرین به شما اون پدر چه حس خوبی از بودنتون داشته
یکشنبه 8 مهر 1397 06:06 ب.ظ
مریم جون نمیدونم به لحاظ روانشناسی چقدر درسته اما نمیشه بهش نگین.ما اوایل به بابا گفتیم لنفمی که دچارش شده انقدر خفیفه که قراره از مجموعه سرطانها حذف بشه بعدها داروهایی که استفاده میکرد و براش مثال میزدیم که لزوما داروی شیمی درمانی برا سرطان کاربرد نداره و وقتی تحت تاثیر غدهای داخل شکم دچار اسهال مزمن شد گفتیم دکتر مجبور شد بهت دارو بزنه که اسهالت بند بیاد و اومد وگرنه که اصلا احتیاج به دارو نداشتی چون بابا ریزش مو نداشت روحیه بهتری هم داشت با پزشکش هم صحبت کرده بودیم که همش حواسش به بابا باشه مثلا یه دوره ای که شیمی شد نتیجه آزمایش که اومد نشون میداد که غده کوچیکتر شده نمیدونستم چطور به بابا بگم که روحیشووو نبازه که غده هنوز هم هست اما دکترش این جمله رو بکار برد عوض اینکه بگه غده هست و باز باید شیمی بشی گفتش عه خداروشکر غده چقدر کوچیکتر شده و لازمه که با ان مرتبه دیگه شیمی ریشه کن بشه و ما ادای ذوق زده ها رو در اوردیم که وای چقدر عالی انقدری که گمونم فکر بابام به اون سمت نرفت که میشد غده کلا هم از بین بره.بابای من آدم بیسوادی نبود اما انقدر هممون هماهنگ با هم این حرفا رو تکرار میکردیم و بابام بهمون اعتماد داشت که بابام واقعا باورش شده بود بیماریش سرطان نیس،بعدها با عود مجدد و ریزش مو و برخورد اطرافیان متاسفانه مجبور شدیم که بابا یاد بدیم با سرطان کنار بیاد و باور کنه که سرطان هست و از مشاوره کمک گرفتیم.این تجربه ما بود نمیدونم کیان چقدر از سرطان میدونه شما خودتون تجربش رو دارین اما چون بچس بنظرم نسب به بزرگترا زود باورتره و حالا لازم نیس حتما اسمی از بیماریش برده بشه میتونین بگین یه نوع تالاسمیه یا چنیدونم کم خونیه دارو باید بگیره تو بیمارستان اما مسه بقیه شیمی درمانی نیس.اووووف نمیدونم چی بگم انقدر تحت تاثیر قرار گرفتم و دلم سوخته
مریم مریم عزیز تو کاملا درست میگی و تمام حرفهات منطقیه من قیل تر ها هم گفتم از لحاظ روانشناسی اصلا پنهان کاری در این زمینه درست نیست ، چه خدای نکرده پدر ومادر چه بچه درگیر شد باید موضوع را به کل اعضای خانواده گفت چون هم همدلی بهتری میون اعضا صورت میگیره ، هم شرایط مبهم ماجرا کخ موجب استرس خانواده از لحاظ اینکه میدونند چیزی هست ولی نمیدونند چی شده مدیریت میشه و خیلی موارد دیگه که کلا نفع در گفتن است تا نگفتن
البته چگونه گفتن و اینگه چی بگیم هم مهمه به هرحال تو هر سن و سالی یک طور باید خبر درست و واقعی را گفت
در جریان هستید که من خودم از روز اول به باربد مشکل خودم گفتم
اما یک مطلب هست که اونم باز تو وبلاگ گفتم من نسبت خودم وهمسرم پسرم میتونم نسخه و دانسته هام عمل کنم دیگه خارج از این دو نفر هر کسی هر چقدر هم صمیمی و به من نزدیک باشه تا از من کمک نخواسنه وارد حریم خصوصی و تصمیماتش نمیشم
خب با سیاسیت خودم در حد رسوندن آگاهی و توجه به این مسئله اشاراتی تو صحبتهام به عمه کردم ولی اینکه بخوام دست و پا بزنم تو این شرایط مجبورش کنم اصلا
چون اون موقع که خودش هم بیمار شد با وجود ریزش موهاش دائم با اون کلاه گیس سخت سپری کرد ولی تزش این بود که بچه هام متوجه نشند و تا الان هم جز دخترش پسرهاش نمیدونند
تا الان که به کیان نگفتتد
دیشب که با هم صحبت کردیم چون بحثش شد من یک مواردی از مثبت بودن اینکه کیان بدونه بهش گفتم ولی در نهایت چه تصمیمی میگیره با خودشه من وظیفه دارم اون هر تصمیمی گرفت حتی بر خلاف نظرم بهش احترام بزارم و طبق خواست اون باهاش در مراوده باشم .
ولی ممنونم از بیان نظزت چون تو تجربه مستقیم داری و منم حرفهات تایید میکنم بالاخره ممکنه این صحبتهای تو به درد کسی بخوره و موجب هوشیاریش بشه
یکشنبه 8 مهر 1397 05:07 ب.ظ
وای خدای من هیچی نمیتونم بگم
مریم
یکشنبه 8 مهر 1397 04:03 ب.ظ
ای خدا،بابا هم گلبول سفیدش از 12000 یهو رسید به 17000،مریم جون میدونم چقدر سخته بخصوص برای عمتون اونم وقتی خودشون با پوست و گوشت و استخوان چشیده اند ای خدااا،حتما خودتون اطلاعات دارین لنفوم هر نوعیش که باشه به دارو خوب جواب میده.ما قبل اینکه غدد لنفاوی ورم کنه با همون گلبول سفید بالا متوجه شدیم تا درمان شروع بشه لنفاوی گردن ورم کرد.بار اول شیمی درمانی ورما خوابید مریم جون،بعد بار سوم شیمی درمانی نود و پنج درصد غده های روده که قبل درمان صد درصد پر بود از بین رفت .میخوام اینو بگم که برای لنفوم هر نوعش که باشه درمانای جدید و خعلی خوبی اومده.تازه بابا شیش ماه اول شیمی سبک و سرپایی داشتن و مغز و استخوان کاملا پاک شد از بیماری،لنفوم خیلی خوب به درمان پاسخ میده.کیان شما بچه است حتما پاسخش خیلی بهتر خواهد بود ضمنا با پیوند درمان قطعی داره و کیان یه برادر دوقلو داره که یه امتیاز مثبت براش بحساب میاد،شاید صحبتهای من برای اینکه به سلامتی ختم نشد باعث ناراحتیتون بشه اما دلم روشنه انشالله که سلامتیش رو بدست میاره،به خودش چیزی گفتن؟
مریم مریم جون هنوز چیزی نگفتتد
یکشنبه 8 مهر 1397 03:55 ب.ظ
مریم جانم زبونم قاصره از گفتن هر چیز. فقط بدون که یه مادرم و با تمام وجودم برای سلامتی جگر گوشه همتون دعا می کنم.
مریم
یکشنبه 8 مهر 1397 03:28 ب.ظ
خیلی متاثر شدم امیدوارم سلامتی کامل به دست بیارن و قطعا شما میتونید با راهنمایی ها خودتون به اونها کمک شایانی کنید.به امید پیروزی و سربلندی کیان عزیز
یکشنبه 8 مهر 1397 03:03 ب.ظ
ای خداااا
یکشنبه 8 مهر 1397 01:48 ب.ظ
الهی به حق این ماه عزیر تمام مریض ها بخصوص کیان شفا پیدا کنند. خیلی دردناکه
مریم مینا جان کارت دارم به نظرت میتونیم امشب صحبتدکنیم الان سر کار هستم تا شب که بتونم صحبت کنیم راجب عائم بالینی بک اختلال میخواستم با هم مشورت کتیم
یکشنبه 8 مهر 1397 01:32 ب.ظ
خداااااااااایا خودت این پسر عزیز روتوآغوشت بگیر
و بهبودیش رو به راحتی هموار کن.
خدایا به پدر و مادرش توان و امید بده
خدایا خودت کمکشون کن
یکشنبه 8 مهر 1397 01:32 ب.ظ
خداااااااااایا خودت این پسر عزیز روتوآغوشت بگیر
و بهبودیش رو به راحتی هموار کن.
خدایا به پدر و مادرش توان و امید بده
خدایا خودت کمکشون کن
یکشنبه 8 مهر 1397 12:30 ب.ظ
الهی بمیرم عزیز دلم کیان ایشالا که بتونه این راه پر از درد و رنج رو با کمترین آسیب بگذرونه
بمیرم برای دل مادر و پدرش
مریم
یکشنبه 8 مهر 1397 12:14 ب.ظ
خیلی خیلی متاسفم امیدوارم بیماریش به سلامتی کامل ختم بشه ولی رنجی که در طول درمان در انتظارشه دل آدمو به درد میاره خدا هیچ کسو با بیماری امتحان نکنه براش 100 تا حمد نذر میکنم اگر تو نزدیکانت براش نذر برداشتن به من هم بگو
مریم
یکشنبه 8 مهر 1397 12:14 ب.ظ
وای مریم جان. نمی دونی چقدر ناراحت و غمگین شدم. اینجور وقت ها كاری جز دعا ازمون ساخته نیست. خاله من هم حدود 4 سال پیش سرطان لنفو گرفت و خوشبختانه به درمان پاسخ داد و الان حالش خوبه. قطعا كیان عزیز هم حالش خوب میشه.
مریم
یکشنبه 8 مهر 1397 11:32 ق.ظ
وای خدایا چقدر ناراحت شدم واقعا نمیدونم چی باید بگم فقط امیدوارم خدا خودش لطف کنه به این خانواده و کمکشون کنه.....خیلی متاسف شدم
مریم
یکشنبه 8 مهر 1397 11:09 ق.ظ
چه میشه گفت از این دنیا که پر از بیرحمیه و هر روز یه ماجرا برای زحر دادن آدما داره. خداااایا خودت به این بچه و مادرش رحم کن.
مریم
یکشنبه 8 مهر 1397 11:07 ق.ظ
مریم جان یک ب گذاشتم بغل اسمم.
از اولین خط این پست تا همین حالا که دارم می نویسم به پهنای صورتم اشک ریختم. شاید هیچکس به اندازه یک مادر وقتی میبینه یا می شنوه مادری غم دار و سوگوار بیماری فرزندشه حجم اون غم رو نتونه درک کنه. خدا خودش به دل عمه عشرت رحم کنه
مریم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.