درباره وبلاگ

من مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد تمام دارایی و بهترین های زندگی من هستند ،به عشقشون نفس میکشم
از اول اردیبهشت ۹۴ جراحی ها ، درمان ها و شیمی درمانی های متعددی تا به امروز که ادامه داشته تجربه کردم .
روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری پراز چالش درد رنج
یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور
انگیزه اصلی من از نوشتن این هست که، بتونم با بیان تجربیاتم کمکی کرده باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشه ، برای همدردانم مینویسم عزیزان درد کشیده
برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من در این دنیا همین است .
دقت کنید لطفا اگر کسی روحیه حساسی داره و آمادگی خوندن این مطالب را نداره ، محیط اینجا موجب نگرانی و دغدغه فکریش میشه مطالب را پیگیری نکنه
اینجا خونه مجازی من هست و نوشته های حقیقی اون را فقط خودم انتخاب میکنم و مینویسم هرگز برای سلیقه شخصی و خوش آمد کسی این مطالب نه نوشته و نه تغییر میکنند در مورد اینکه چطوری و چگونه بنویسم هیچ پیشنهادی را نمیپذیرم ، تایید و تایید نکردن کامنت ها صلاحدیدش با من هست نه شخصی دیگر فراموش نشه اینجا حریم مجازی من است برای احترم متقابل حد و مرزها را رعایت کنیم
در واقع بخشی از مطالب اینجا تداعی آزاد من ، سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که میگذرد
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتید به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنید .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره و به قول مولانا جان که میگه
این جهان کوهست و فعل ما ندا/
سوی ما آید نداها را صدا /
مثنوی_مولانا
اعمالی که در دنیا انجام می دهیم, مثل صداهایی است که در دامنه کوه فریاد می زنیم, همهٔ آنها به خود ما باز می گرد حواستون به این باشه چه در فضای واقعی چه مجازی دل کسی را به درد نیارید که خدای نکرده آهی بکشه تاوانش سنگینه
و در نهایت ....
آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشه تا دیگه کسی در دنیا نباشه که رنج این درد را تجربه کنه
آمین آمین آمین
اگر دلت خواست هر وقت به ذهنت امدم من را هم دعا کن که سخت محتاج دعا هستم


مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

جاوا اسكریپت

و این منم زنی تنها در انتظار معجزه ای سبز . . . سرطان
جمعه 19 مرداد 1397 :: نویسنده : مریم        

سمیه از هم گروهی های لاتاریم هست به خاطر اینکه سفارتهامون یکی بود وقتی  که در ارمنستان در انتظار ویز ا بودیم اکثر شبها با سمیه با سه تا خانواده دیگه قرار میگذاشتم با هم ساعات خوبی را میگذرونیم 
و چون تنها بود مواظبش بودیم اول من و حسن  اونو میرسوندم هتلش بعد برمیگشتیم محل اقامتی خودمون  با وجود اینکه فاصله اقامتیمون نزدیک نبود ولی حواسمون بهش بود 
همین،  بهانه دوستی و صمیمیت بیشتر شد و از طرفی به خاطر توانمندی و زبان قوی که داشت یکی از  ادمین گروه های بازماندگان لاتاری۲۰۱۷ شد
  منم که یک سری ارتباط ها با وکلای امریکا  یا بعضی از اشخاص داشتم و گاهی دارم که پشت گروه یک سری  همفکری و اطلاعات با هم به اشتراک میگذاریم 
همین ارتباط تقریبا هر روزه ما را به هم تا حدی نزدیک تر کرده 
سمیه موقع گرفتن ویزا با همسر فعلیش،  نامزد شرعیش همخونه بود که پدر همسرش بنا به اینکه سمیه یک بار یک ازدواج نا موفق،  بدون بچه داشته  حاضر به پذیریش سمیه نبود میگفت شاید این بچه دار نمیشده طلاقش دادن 
سمیه یک دختر موفق مدرسه تیزهوشان درس خونده خیلی تیز و باهوشه  چند سال هم شاغل شرکت نفت
خلاصه از روحیاتش متوجه شدم به شدت ادم اضطرابی است 
وقتی ویزا را ندادن شب رفتیم میدان جمهوری ارمنستان من تا همگروهی ها را دیدم به شدت زدم زیر گریه یه هق هقی میکردم .... سمیه میگفت ناراحت نباش و منو دلداری میداد 
من با گریه میگفتم سمیه جان من الان اصلا پذیریش نصحیت ندارم شانزده روزه اینجا تو این کشور  ثانیه به ثانیه انتظار کشیدم اخرش هم پاس خالی تحویلمون دادن  درضمن شاید الویت تو مها جرت نبوده ولی من در حال حاضر انگار مهمترین آپشن زندگیم از دست دادم  
 اون گفت اره خب درسته میگی من خیلی مهاجرت به امریکا را دوست دارم و از این نگرفتن ویزا هم ناراحتم ولی الویت اصلی من تو زندگیم اینه که پدر مهران من را پذیرش کنه من عاشق مهرانم اینجوری بدون پذیرش پدرش ارامشی که باید تو زندگی داشته باشم ندارم 
گفتم ارزو میکنم ارتباط حسنه میونتون رخ بده 
خلاصه یکی از شبهای که آنجا توی پارک نشسته بودیم یکی از همگروهی ها به من گفت جریان بیماریت چی بود و علایمت چی بود ؟ 
منم براشون تعریف میکردم و اونها هم هی میگفتند وای چقدر سخت خدا بهت چه طاقتی داده ..... چه بهت گذشته و این صحبتها . 
امدیم  ایران چون به خاطر پرونده پزشکیم منو مجدد به سفارت دعوت کردند که ویزا بدن  و باز رفتیم ارمنستان و کلی انتظار اخرش ویزا ندادن . سمیه و ادمین های دیگه گروه وقتی میخواستند کار کل بچه های لاتاری را که بازمونده بودند پیگیری کنند تمام پرونده پزشکی من را میگرفتند به عنوان یکی از کیس های خاص و نمونه ضمیمه پیگیری میکردند 
سمیه میگفت وای مریم چقدر جراحیی و مدارک پزشکی داری  ... 
میگفتم جز اینکه میتونم بگم رضایم به رضای خدا چی میتونم بگم سمیه جان 
زندگی اصلا قابل پیش بینی نیست و من هیچ وقت فکر نمیکردم درگیر این پروسه بشم ولی شدم این بیماری مسیر زندگیم را تغییر داد. اصلا فکرش هم نمیکردم 
همینگونه ارتباط داشتیم گاهی هم تماس میگرفت برای مسائل خصوصیش، کوتاه مشورت هم میگرفت 
تا حدود دو ماه پیش عکس سه تا لباس سفید رسمی ،برام فرستاد گفت کدومش قشنگتره 
گفتم این لباسها که بیشتر مناسب عروس های که میخوان عقد محضری کنند 
 با خوشحالی  گفت افرین یه خبر خوب برات دارم،  مریم پدر مهران دیگه راضی به ارتباط شده میخوایم یه مهمانی به همین مناسبت بگیریم  
خیلیییی هم  ذوق زده بود 
منم خیلی خوشحال شدم گفتم خدا را شکر مهمترین دغدغه زندگیت حل شد 
گفت  اره دیگه منم خسته شدم یکم روی آسایش ببینم 
گفتم خدایا صد هزار مرتبه شکر 
بعدش هم جشن و مهمانی و سمیه میگفت الان نفس راحت میکشم 
خلاصه گذشت 
تا اینکه سه هفته پیش با من تماس گرفت گفت مریم من ۳۶ سالم است از طرفی زندگیم هم با خانواده شوهر حسنه شده دارم میرم پیگیری چکاپ زنان برای اقدام به بارداری . 
گفتم به سلامتی حتما پزشک خوب انتخاب کن و ازمایشهای سلامتیت را کامل بده 
یه روز  عصر دیدم تماس گرفت پریشون 
گفتم چی شده سمیه صدات مضطربه گفت تنهام توی خیابونم  ، گیج مبهوتم، آزمایش ها و سونو های دکترم انجام دادم بردم بهش نشون بدم گفت توی سینه چپم مشکوکم به توده سرطانی ... الان مریم باید چیکار کنم .
شوکه شدمممم گفتم واقعاااااا
گفت به خدا قسم راست میگم 
از اون روز که زنگ زد تا الان به طور مداوم  و دلسوزانه هر چی از دستم برمی آمد همراهیش کردم
اول اینکه این بنده خدا تازه عروس بود و همینجوریش پدرشوهرس از ترس بچه دار نشدنش پذیرشش نکرده بود و این میگفت اصلا نمیخوام خانواده شوهرم بویی بردند 
( خدایش پدرشوهره فکر میکرد این نازاست طلاقش دادن ، یه مشکل دیگه گریبانگیر این بنده خدا شد که نتونه الان باردار بشه 
از طرفی دلم کبایه که هی گفت تازه میخوام روی راحتی را ببینم )
بعد متوجه شدم متاسفانه مادرش هم همراه خوبی نیست و گفت بیش از کمک دردسره نمیخوام خانواده خودم الخصوص مادرم بفهمه 
(تو دلم گفت امان ای خدا تو هم  در جمع هستی و جانانی نیست ، پس بگو همیشه چقدر دپرس هستی اون فضای حمایتی و امنیتی خانواده را نداری )
بعد از طرفی میگفت چون تازه عروسم نمیخوام همکارهام بفهمند 
این وسط فرد مطلع  از بیماریش میموند من و شوهرش 
مرحله به مرحله رفتار با بیمار کانسر و درک شرایط روحیش کاری بسیار سخت و پیچیده است 
هم باید حمایتش کنی هم باید امید بهش بدی و درکنارش حواست باشه که موضوع بیماریش را جدی بگیره چون توی بخشی از این بیماری بعضی از بیماران شرایط پیش امده را انکار می کنند 
مثلا میشنوی یه روزهای پیگیر درمان نیستند میگند فکر میکنیم چیز مهمی نیست 
بیمارانی هم که میخوان این موضوع را مخفی نگه دارند و ترس این را دارند که کسی موضوع بیماریشون را متوجه نشن  اضطرابشون چندین برابره 
من حس کردم در برابر این دختر که شاید قسمتش این بود در این محدودیت هاش ، من سر راهش باشم  با نهایت دقت و مسولانه بهترین حمایتی که ازم برمیاد باید  از او بکنم 
خوشبختانه دیگه اینقدر تو این مسیر اب دیده شدم پزشک ها و جراحان صاحب نام این مسیر را میشناسم و میدونم یه فرد کانسر چه اقداماتی در ابتدا تا انتها  باید انجام بده 
بزرگترین کاری که  باید میکردم  این بود که به جای وقت تلف کردن این  دختر را سریع تر هدایت کنم در مسیری که باید حرکت کنه و اینکه تو این مدت هفتاد درصد تماس ها را بیشتر خودم باهاش برقرار و پیگیری کردم 
که حس کنه من حواسم بهش است و تنها نیست 
 اگر هم اون در هر شرایطی تماس میگرفت به خاطر درک حساس بودن شرایط سختی که داشت موکولش به بعد نمیکردیم هر کاری بود زمین میگذاشتم و به حرفهاش گوش  و راهنمایش میکردم

وقتی ادم میفهمه که سرطان داره چون هرگز به این مسیر فکر نکرده  فکر میکنه یک جراحی میشه تموم نمیدونه که دیگه تا اخر عمرش بسته به شدت بیماریش درگیر داستانها و چکاپ این بیماری است 
هر گز نباید در ابتدا و هراسهای بیمار کل شرایطی که بیمار باید طی کنه را بهش گفت . باید اجازه بدیم بیمار خودش را پیدا کنه و با آرامی هدایتش کنیم
بهش گفتم سمیه الان کار تو با دکتر زنانت تموم شده هیچ اقدام و رفت امدی فعلا نیاز نیست برای دکتر زنان بگذاری 
اولین اقدام  رفتن پیش یک جراح عمومی که در جراحی کانسر سینه متبحرباید  باشه ( زیاد نباید تو این مراحل ابتدایی اسم سرطان را جلوی بیمار تکرار کرد چون بار سنگینی داره شاید کلمه کانسر بهتر باشه ) 
گفتم سه گزینه داری 
دکتر فریدون سیرتی 
دکتر مرتضی  عطری
دکتر رامش عمرانی پور 
در موردروحیات هر سه تاشون و شرایط نوبت گیریشون نکات مثبت و منفی  بحث مادیاتی بودن و نبودنشون توضیح دادم  گفتم حالا انتخاب با تو  ببین کدوم را دوست داری باهاش بری جلو 
سیرتی روزهای زوج هر مریضی بره صدتا هم باشند پذیرش میکنه 
 سمیه گفت دکتر عطری پیگیری کردم  نتوستم نوبت بگیرم برای هفده آذر وقت داده 
گفتم تو برو نظر سیرتی را بپرس
رفت پیش سیرتی بعد از ساعتها معطلی و خستگی گفت متوجه حجم بیمارانش بودم ولی حس کردم خیلی دقت نمیکنه بیشتر مسولیت به دوش اون چند نفر پزشکی است که تو اتاقش باهاش هستند و دقیقا همونطور که گفتی خیلی پولکی به نظر میاد 
گفتم دقیقا سیرتی همینه الان فقط برند سیرتی است در واقع حتی من شنیدم جراحی را فقط یه کوچولو روز عمل نظارت میکنه و عمل را کسان  دیگر انجام میدن ولی به هرحال چون از با اعتبار اسم و رسم سیرتی بیمار عمل میشه  اینطوری هم نیست کاری را سنبل کنند دقت به خرج میدن  
 حالا بزار  من دکتر  عطری را از طریق سوسن دوستم پیگیری میکنم ببیتم وقت برات میتونه گیر بیاره اگر تونستی اونم برو 
هرچند عطری هم به خاطر کهولت سن فقط نظارت میکنه و دامادش موسی زاده عمل را انجام میده 
خلاصه به سوسن گفتم متوجه شدیم دکتر عطری سه هفته سفر هست و بعد سه هفته برمیگرده 
گفتم سمیه جون وقت برای شما طلاست چون تو نمونه گیری کردی وقتت را  برای جراحی نباید به تاخیر بندازی  
عطری را بی خیال شو
دیگه برو پیش عمرانی پور ببینم اون چی میگه 
یه روز با استرس زنگ زد صداش میون بوقهای ماشین گم بود گفت مریم تو تاکسی نشستم یه راننده تاکسی گفته فلان دکتر کارش بیسته فامیلشون خوب کرده 
گفتم سمیه جان من حجم استرست و نگرانیت را درک میکنم خواهش میکنم به من گوش بده که این راه را رفتم . 
اول که راهنمایی ها و نقل قول های بقیه از این بیماریی تا وقتی خودشون درگیرش نیستند سندیتی نداره منبع تو فقط باید پزشک متخصصت باشه تازه باید در کنار پزشکت خودت هم یک فرد آگاه حواس جمعی باشی که خدا را شکر هستی 
دوم یادت باشه برای همیشه تو این بیماری حتی دو بیمار شرحال صدرصد مشابه مثل هم را داشته باشند نتیجه درمانشون ممکنه یکی نباشه از الان دست از قیاس بردار چون بسیار اذیت میشی
 تو ، شرایطت ، اختصاص خودته 
گفت راست میگی مریم 
خیلی استرس داشتم الان راحت شدم واقعا گیجم نمیدونم چیکار کنم 
گفتم قربونت برم الان تنها کاری که میکنی اینه بری خونه دوش بگیری استراحت کنی ، همین نگرانی ها به نفعت نیست تا فردا ببینم چه میشه کرد
توی صحبتهام چون از بیماریم و دکترام پرسیده بود اسم دکتر محمود زاده را شنیده بود 
فرداش از سر کارش زنگ زد گفت مریم یک دوست پزشک که تازه شنیده مشکلم  به من گفته دکتر محمود زاده عالی است برو بیمارستان امام خمینی وایسا اینها پنجشنبه ها کمیسیون دارند برو سه راهش و خواهش کن شرایطتت را گوش کنه 
گفتم سمیه جون من شماره دکتر محمود زاده را دارم بهت میدم ولی راستش از راهنمایی دوست پزشکت واقعا بهت زده شدم اگر یک فرد معمولی بود نقدی بهش نبود ولی  عجیبه این راهنمایی از یک پزشک من هم نظزم میگم در نهایت تصمیم با تو 
گفتم در اخلاق و تبحر دکتر محمود زاده شکی نیست ولی ایشون عمده جراحی های کانسرش در ناحیه گوارش است پس بهتره از نظر من شما پیش اون سه تا پزشک بالا بری که به اندازه کافی کانسر سینه عمل کردند .
بعدش چرا دوست پزشک شما این موضوع زمان ونمونه گیری شما را که انجام شده مورد توجه قرار نمیده 
شما با این حال و نگرانیت میگه برو وایسا بیمارستان امام خمینی ایا دکتر بیاد ایا نیاد 
بعد ایا دکتر قبولت کنه تو اون شرایط یا نه .
من تو این انتخاب فقط اذیت شدنت میبینم 
ولی با این حال من شماره مطبش چون توی نت نیست بهت میدم داشته باشی خواستی برو مطبش
مطبش هم  مثل رامش عمرانی پور داخل پالودیوم است ... 
خلاصه فرداش تماس گرفت گفت فکرهام کردم میرم اول رامش عمرانی پور را میبینم  
گفتم یادت نره همه مدارکت ببر
ظهر زنگ زدم پیگیرش بشم گفت مریم منشی اصلا و ابدا دکتر وقت ویزیت نداد 
گفتم تو که برنگشتی 
گفت نه هنوز اینجام 
گفتم نگو فقط وقت میخوام مدارکت نشون بده بگو تشخیص توده بدخیم دارم باید جراحی بشم قطعا پذیرشت میکنه 
رفت به منشی گفت اونم گفت اگر شرایطتت اینه و چون مدارکت هم کامله جز اخرین نفرها میزارمت دکتر ویزیتت کنه ولی الان برو ده شب بیا 
فکر کنید چقدر بیمارها زیادند 
خلاصه ده شب رفت مطب از دوازه تا یک هی پیام میدادمیگفت مریم هنوز نرفتم داخل شش نفر دیگه جلوم هست . 
منم هی دلداریش میدادم . 
نزدیک دو نیمه شب پیام داد مریم بیداری .
گفتم اره عزبزم منتظرت نشستم حتی اگر دلت خواست میتونی با من تماس بگیری 
سریع تماس گرفت 
گفت دکتر را دیدم چقدر دقیق منو بررسی کرد از دقتش خوشم امد گفت باوجود که وقت ندارم پنج شنبه میتونم برات وقت عمل بزارم 
موضوع بچه دار شدنم بهش گفتم 
همانطور که تو به من گفتی اونم گفت اول عمل کن ببینم چی میسه  بعد برای اون تصمیم بگیریم 
تازه دکتر یه چیز گفت خیلی نگرانم کرد گفت تازه باید متوجه بشیم ببینم جایی دیگر متاستاز نداده  ایا منشا اولیه اش همین جاست یا جایی دیگه است 
گفت مریم همش میگم وای چی سرم امد چقدر این سر دراز داره 
به مهران گفتم ما فقط دو تا دکتر رفتیم اینجوری بریدم ضله شدیم مریم بنده خدا چی کشیده اونم با وجود یک بچه 
گفت وقتی تو ارمنستان از بیماریت میگفتی من  دلم به حال جوانیت میسوخت ولی هرگز درک نمیکردم ممکنه چه ملالت های کشیدی امروز یه مقدارش درک کردم 
گفتم سمیه جان هر کس در نوع و جایگاه خودش شرایطش برای خودش مهم و سخته 
ولی میتونم بگم شاید پیچیدگی ها و وسعت روزهای  که من تجربه کردم  انگشت شمار داشتند  .... به هر حال  ان روزها گذشت قطعا جراحی های عمیق مثل من پیش روت نیست  . اون توده را از سینه ات برمیدارند برش زیادی نمیخوره
امیدوار باش به روزهای خوب  ......

از فرداش وارد فاز نگرانی های جدیدی شد 
ترس از شیمی درمانی ، ریزش موهاش ، اینکه تا پنج سال نمیتونه بچه دار بشه 
گفتم سمیه جان بزار عملت انجام بشه شاید شیمی نیاز ندلشته باشی 
اگر هم باشه سینه بین چهار ، شش ، هشت جلسه است مگر یک شرایط استثنا باشه  
گفت ان موقع ها تو گفتی  شصب بار شیمی شدی 
اره درسته ،   مثل شرایط من کم پیش میاد اینهمه تعداد قرار شد خودت با کسی دیگه مقایسه نکنی من بیماریم خیلی پیشرفته بود . 
بعد مو ریختنه قابل جبرانه چشم بزاری روی هم موهات درامده . تو اون مدت هم کسی که شیمی میشه میتونه از کلاه گیس های خوشکل استفاده کنه . ولی بزار تا بعد عملت شاید مثل عمه عفت من دکتر بگه شیمی درمانی نیاز نداری 
برای بچه هم تخمک توی بانک تخمک ذخیره میکنی حتی خودت هم نتونستی از رحم اجاره ای کمک میگری  
پس هم اینها راه حل داره ... فقط تو دلت اروم باشه . 

ولی خدا میدونه گوشی را که باهاش قطع میکردم میشدم دریای غم واقعا دلم نمیخواد ببینم کسی این بیماری تجربه میکنه  خیلی دلم براش میسوخت که چه روزهای سختی در انتظارشه 
لحظه به لحظه به یادش بودم 
گفتم ببین پارسال من برای اون تو پارک داستان بیماریم میگفتم اون تعجب زده گوش میداد خبر نداشت خودش هم این بیماری را در بدنش داره ‌. 
یادمه وقتی شنیدم عمه عفتم مبتلا به کانسر سینه شده خیلی ناراحت شدم و اون زمان برای همراهی کردنش هر کمکی از دستم برمی آمد کردم و همش دلم براش میسوخت  غافل از اینکه خودم این بیماری را خیلی پیشرفته تر در بدنم داشتم ولی خبر نداشتم
  خدا را شکر عمه عفت خیلی زود متوجه شده بود
خلاصه سشنبه زنگ زدم دیدم صداش گرفته  ،  گفتم عزیزم گریه کردی ؟ 
گفت اره یه عالمه ولی تموم شده 
چی شد گریه کردی به چی فکر کردی 
گفت اینترنت نشستم در مورد این بیماری مطالعه کردم 
گفتم  ببین گریه کردنت من نسبت بهش چرایی ندارم به هرحال یه شیوه است برای تخلیه هیجان و گاهی لازمه 
ولی منم اوایل بیماریم این اشتباه فاحش کردم و رفتم در مورد بیماری سرچ کردم نتیجه اش شد فقط وحشت و اظطراب 
آگاه شدن خوبه ولی اینترنت منبع کافیه برای ما نیست مطلبی که تو میخونی تو نت ممکن یک سال پیش یا حتی چند ماه پیش نوشته شده باشه در حالی که علم داره ثانیه به ثانیه برای این بیماری پیشرفت میکنه 
امکاناتی که تو الان برای درمانت داری ممکنه زمان من نبوده پس جای اشتباه کندکاو نکن بیشتر دپرس میشی  . 
یه خبرک خوب خیلی کوچیکی از پرونده لاتاری به گوشم رسیده بود بهش دادم حال و هواش یکم عوض کنم 
بعدش هم گفت این پنج شنبه میرم عمل 
تو این مدت بارها ازش خواستم و گفتم میتونه برای دکتر رفتن هاش روی کمک منم حساب کنه بتونم همراهیش میکنم

تا اینکه چهارشنبه همش تو فکرش بودم این بنده خدا گفت به هیچ کس حتی خانواده هامون نگفتم 
خودش تنها  میره اتاق عمل ، شوهرش تنها پشت در اتاق عمل خیلی سخته درسته عملش گفتند زیر یک ساعته ولی باز سخته 
چون حسن بعضی از عمل های من تک و تنها پشت در اتاق عمل بوده و به من گفته چقدر عذاب کشیده دلم نمیخواست یکی دیگه این درد را تجربه کنه 
به حسن گفتم اونم سریع موافقت کرد گفت ما باهاشون میریم 
مشکل دردهای بدنی من بود که گفتم دوبل مسکن میخورم ولی اینطوری حس بهتری دارم باهاش برم 
خلاصه پیامی که براش تو تلگرام چهارشنبه فرستادم کپی میکنم اینجا میزارم

Maryam :
سلام سمیه جون  یه چیز بهت بگم من اصلا شخصیت تعارفی ندارم شاید منو شناخته باشی   
بنابراین وقت بهت میگم هر کاری داری بگو ، دکتر میخوای بری بیام باهات و این حرفها تعارف نیست کاری را نتونم انجام بدم اصلا به زبون نمیارم 
از طرفی من چون خودم شرایط فعلی تو را تجربه کردم بیشتر از هر کسی حس و حالت میفهمم 
همیشه هم میخوام به اطرافیان بیمار توصیه ای کنم میگم  از خانواده بیمار نپرسید کاری داره یا نه  به جای پرسش اقدام کنید چون همیشه کاری هست 
اگر  من میپرسم از تو  باهات بیام  روحیه اقا مهران دستم نیست نمیدونم الان چه فضایی داره 
نمیخوام نیت کمک دارم بعد  برعکس حالت مزاحم باشم 
با حسن صحبت کردم از شرایط پیش امده ، خیلی زیاد برات ارزوی سلامتی کرد و گفت هر کمکی میخوان ما هستیم   
 به هرحال من و حسن پنج شنبه صبح میایم درخونتون با هم میریم بیمارستان  
چهارصبح ، پنج صبح  هر ساعتی بگی راس ساعت درب خونتون  هستیم این شرایطی نیست که دونفری تنها برید  بالاخره یک زن باید همراهت باشه به هرحال مهران هم گناه داره تو داخل اتاق عمل هستی بعد اون  تنها باشه بهش خیلی سخت میگذره ما تجربشو داشتم خیلی حسن اذیت شده   دوست نداریم شما تجربه اش کنید
پس فقط ساعت بگو ... 
ولی در نهایت ، نهایت  من میخوام تو و شوهرت راحت باشید . شما هم انطور که راحت تری بگو من همون را انجام میدم . به هر حال من اعلام امادگی همراهی و همکاری را کردم منتظر دستور تو هستم
ان شاالله همه چیز خوب باشه جشن سلامتیت را بگیریم


سمیه دوست لاتاری:
سلام مریم جون صبح بخیر
ممنونم از محبتت . خیلی لطف داری . همین كه میگی یك دنیا میارزه . امیدوارم خدا همیشه بهت سلامتی بده و براورده شدن ارزوهات
راستش سارا خواهرم تا این لحظه گفته كه میاد.  ولی اگر نیومد و قرار بود كه مهران تنها باشه، حتما بهت زحمت میدم
بازم یك دنیا ممنون 
&&&&&&
وقتی فهمیدم با یکی از خواهرهاش در میون گذاشته خیالم راحت شد .
صبح هم براش پیامک دادم سمیه جون صبح  به خیر با ایه الکرسی بدرقه ات میکنم نگاه و دست خدا همراهته ارزو میکنم به شادی و سلامتی برگردی یادت نره الان جسمت سالم نیست جای بدی نمیری داری میری سلامتش کنی و برگردی،  خدا به همراهت 
ساعت دوازده پیامک داد هنوز نبردنم اتاق عمل 
ساعت یک همینطور 
ساعت  دو  گفت از گرسنگی و خستگی هلاک شدم باز نوبتم نشده برای اتاق عمل 
تاساعت  سه هم پیگیر شدم نرفته بود 
چهار تماس گرفتم شوهرش گفت سه و نیم با اعتراض جدی ما روبه رو شدند تازه بردنش اتاق عمل خیلی بی انصافند از صبح زود ما را کشوندن اینجا بیخود و بی جهت تمام کارهای قبل عملش زیر یک ساعت کار داشت 
گفتم از بی انصافی ها محیط درمان  به من نگید که دلم خونه ولی خدا قوت شما هم خسته شدین  
در نهایت حدود یک ربع به هفت دلم طاقت نیورد به حسن گفتم بریم بهش یه سر بزنیم قطعا از اتاق عمل بیرون امده دیگه رفتیم بیمارستان کسری  منتقلش کرده بودند توی بخش به خاطر بی هوشی،  گیج و منگ بود ولی چندبار گفت امدنت به من روحیه داده خوشحالم امدی پیشم . 
خواهرش گفت مریم شما تازه زایمان کردی نی  نی خوبه
خندیم :  گفتم  نی نی من کم کم میره توی چهارده سال  
سمیه گفت اون یه مریم دیگه است هفته پیش نی نی دار شده 
یکم خندیدم و یکم ناز سمیه را کشیدم ، صورتش نوازش کردم ، شکایتهای دردش گوش کردم
حسن اعلام همکاری را به شوهرش رسوند 
فکر میکنم فردا مرخصه
 سمیه میگه مریم تو هم فردای عملت مرخص شدی 
گفتم نه عزیزم من عمل اولم دکتر گفت سه هفته بستری میخواد ولی به خاطر بی تابی های باربد با التماس رضایت شخصی نه روزه با چه مکافاتی چون وقت ترخیصم نبود امدم خونه 
حالا خدا را شکر تو فردا مرخصی بقیه اش هم ان شاالله آسون میگذره .
خدا حافظی کردیم . حسن  تو اسانسور میگه خدایش مریم چه پوستی ازت کنده شد. 
گفتم گذشت ... بیخیال ... چیکار کنم 

سمیه مرخص که شد تا اینکه این شرایط بیماری را بپذیره باز  همراهیش میکنم  
من میگم گاهی  دو تا ادم که با هم اشنا میشند یک حکمتی داخلش است ما باید هوشیار باشیم نقش موثر خودمون را در این شرایط پیدا کنیم . گاهی یک توجه اینگونه و بی خیال رد نشدنه برابر با هزاران حج رفتنه . پس نسبت به ادمهای که به کمک ما احتیاج دارند بی تفاوت نباشیم شاید حضور ما کمک بزرگی برای اونها باشه 

پی نوشت : هدفم از نوشتن این پست اینه که اگر کسی خدای نکرده اول این بیماری است با خوندن این پست جواب یک سری سوالهاش بگیره.  و از طرفی یک آگاهی باشه برای رفتار با بیماری که تازه مطلع شده به کانسر مبتلا هست 
برای همگی طلب خیر میکنم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 مرداد 1397 04:34 ب.ظ
خیلی ناراحت کننده بود شنیدن این خبر حتما براشون دعا میکنم واقعا شوک سختی بوده و سخت تر اینکه نمیخواد کسی مطلع بشه بخاطر حواشی اطرافش
اما میدونم به امید خدا حتما این بیماری رو شکست میده و پیروز این میدون میشه
زحمت کشیدی مریم جون دستت درد نکنه عزیزم ان شالله هر چه از خدا میخوای بهت بده
الهی که هیچکس درگیر این بیماری نشه
مریم
دوشنبه 22 مرداد 1397 12:29 ب.ظ
دنیا عجیب غیر قابل پیش بینی هست، برای شما و دوستتون سلامتی و عافیت از خدا طلب میکنم، مریم جون خدا خیرتون بده با این کارتون هم به اون بنده خدا کمک کردید و هم به همه ما که این پست ها رو میخونیم،
دست هایی که کمک میکنند از لبهایی که دعا می کنند مقدس ترند
اگه همه جامعه مثل شما فکر و رفتار می کردند دنیا بهشت بود
مریم لطف ماری نازنینم
یکشنبه 21 مرداد 1397 10:31 ق.ظ
سلام
امیدوارم اجر این خوبیها از خداوند بگیری. برایتان سلامتی وموفقیت آرزو مندم.
با آرزوی شفای تمام بیماران بخصوص دوست عزیز شما
مریم
یکشنبه 21 مرداد 1397 02:56 ق.ظ
سلام مریم عزیز
ان شاالله در برابر هر درد و رنجی که از دیگران کم می کنین از دردها و رنجهاتون کم و به سلامتی تون اضافه بشه.
مریم ممنونم دوست عزیز سلامت باشید
یکشنبه 21 مرداد 1397 01:42 ق.ظ
مریم جون از خدا براتون طلب ارامش سلامتی دل خوش رو دارم امیدوارم خداوند همیشه جلو پاتون خیر بیاره...
مریم
شنبه 20 مرداد 1397 07:47 ب.ظ
بغضم گرفت با خوندنش ولی نه از روی ناراحتی و دلسوزی بلکه بخاطر رفتار انسان دوستانه تو، گاهی خدا بنده های ویژه شو به سخت ترین شکل (همونطور که خودت گفتی نوع کانسر پیشرفتت) درگیر یه ماجرایی میکنه که بشن واسطه بین اون و بنده های ضعیفترش شک ندارم خدا نگاه ویژه ای بهت داره و حتمن خودت بهتر تشخیص دادی که حتی یک کلمه ازین حرفا تعارف نوش نیست.
نمیدونم چرا یه جورایی دلم قرصه اگه یه روزی خدای نکرده به این درد دچار شدم یکی هست که حتمن باید باهاش تماس بگیرم که دلمو با حرفاش قرص کنه.
نگار
مریم نگار عزیز امیدوارم همیشه سلامتی سایه سرت باشه گلم
شنبه 20 مرداد 1397 06:02 ب.ظ
سلام، خدا خیرتون بده و نتیجه این خوبی هات رو ببینی. من هم خیلی متاثر شدم امیدوارم که این دوست تون هم حالش خوب بشه.
مریم تشکر میکنم الهی آمین
شنبه 20 مرداد 1397 03:41 ب.ظ
چقدر خوبه این اندازه بزرگواری.گاهی فکر می کنم شاید در پس این درد و رنجی که کشیدی رسالت بزرگی بوده .رسالت یاری رساندن به کسانی که نمی تونن این راه سخت را به تنهایی بروند.
امیدوارم هیچ وقت هیچ دل مهربانی دردمند نشه .برای همه ارزوی سلامتی و شادی دارم
مریم
شنبه 20 مرداد 1397 09:42 ق.ظ
دلم گرفت و اشک چشمم جاری شد از خدای مهربون طلب خیر و عافیت براای تمام بیماران رو دارم خیلی سخته تجربه چنین روزهای سختی...اللهم اشف کل مریض
مریم
شنبه 20 مرداد 1397 08:29 ق.ظ
مریم جون دستت درد نکند که به سمیه کمک میکنی من براش از ته دلم دعا کردم که خوب بشه.انشاءالله که بهش برسه. واقعا هر کسی هر نوع بیماری که داشته باشه دلش میخواهد یه همراه دلسوز داشته باشه. برات آرزوی روزهای خوش و پر از سلامتی دارم.
فریبا ت


مریم
شنبه 20 مرداد 1397 08:00 ق.ظ
گاهی دوتا آدم که باهم آشنا میشن یک حکمتی داخلش هست که ما باید هوشیار باشیم
خیلی جمله ی قابل تاملیه،ممنونم
آرزوی سلامتی برای همه
خانم مریم با اینکه پست ها طولانی اند ، ولی کاملا بدون غلط و از نظر نوشتاری روان هستن، متشکرم از وقتی که میذارید
مریم
شنبه 20 مرداد 1397 04:12 ق.ظ
براش آرزوی سلامتی دارم
عزیزم چقد ناراحت شدم
از کجا معلوم اون استرسی که پدرشوهر بهش وارد میکرده مسبب این بیماری نشده باشه
منم اگه برام پیش اومد نباید مامانم بفهمه چون باز اونو یکی باید جمع کنه خیلی ضعیفه تو اینچیزا..والا آدم میمونه چکار کنه
دکتر عمرانی پور بینظیره..بسیار باهوشه..در دوره دبستان و راهنمایی با همسر من در مدرسه استعدادهای درخشان همکلاسی بوده..زمان شاه..بسیار زن متواضع و متبحری هست..در جراحی سینه واقعا استاد هست امیدوارم خدا از عمر آدمای مزخرف برداره به آدمای اینجوری مفید اضافه کنه ..البته من یادمه مطبش توی طرح بود ..پدر منم ایشون جراحی کرد..با درخواست خودمون..مطبش خیلی شلوغه ..امان از وقت عمل..بابای منم ظهر رف اتاق عمل اونروز دکتر ۱۴ تا عمل داشت و تا ۱۲ شب تو اتاق عمل بود بنده خدا
با آرزوی سلامتی همه بیمارا خصوصا دوست عزیزت..امیدوارم بچه دار هم بشه..چشم خورد با این ازدواجش بیچاره
هدیه
مریم
شنبه 20 مرداد 1397 03:10 ق.ظ
مریم جون عمیقا از شنیدن خبر بیماری دوستتون ناراحت و متاسف شدم. امیدوارم هر چه زودتر حالشون خوب بشه و آرزوشون بر آورده بشه و مادر بشن. براشون از خدا سلامتی و صبر و طاقت زیاد می خوام. و اینکه عزیزم چقدر شما خانوم و مهربون و ماه هستین. یه دوست واقعی که ادم دلش بهش قرصه. امیدوارم تنت همیشه سلامت باشه و روزگارت شاد که اینقدر کمک حال دوستانت هستی.
مریم
شنبه 20 مرداد 1397 01:11 ق.ظ
سلام مریم عزیز همین الان رسیدم بخونم و خط های اخر که خوندم فقط اشکام بود که سرازیر میشد هیچی نمی تونم بگم جز اینکه واقعا خوش قلبی و دل بزرگی داری امیدوارم اجر کار خوبتو حتما ببینی واقعا همراهی و همدلی تو شرایط سخت اونم شرایط اینچنینی انقدر اثار مثیت روانی داره که حد نداره واینکه کسی باشه دلسوزانه تجربیاتش رو در اختیار بزاره تا طرف دوم قضیه که تو اوج استرسه بتونه راهشو پیدا کنه و قدم درستی برداره کمک بسیار بزرگیه امیدوارم سمیه عزیز به زودی سلامتیشو بدست بیاره واینکه چقدر خوبه که ادم دوستی بامعرفت و مهربون مثل تو داشته باشه میبوسمت عزیزم
مریم
جمعه 19 مرداد 1397 11:55 ب.ظ
طلب خیر
هزار تا حرف واسه گفتن دارم اما فقط میگم طلب خیر
مریم الهام جونم هر وقت حالش داشتی حرفهای نگفته را بگوو
جمعه 19 مرداد 1397 10:08 ب.ظ
خدا خیرت بده مریم جون. خدا سمیه حون رو خیلی دوست داشته که دوستی مثل شما رو سر راهش قرار داده. اینجور مواقع واقعا کسی که بتونه همدردی کنه خیلی خوبه. ان شالاه که سمیه جون هم سلامتیش رو بدست بیاره. و خودت هم مریم جون هر چه زودتر از دردهای مزاحم راحت شی. ان شالاه
مریم
جمعه 19 مرداد 1397 08:10 ب.ظ
بارالها خودت راه نجات ابن بیماری برای بشر پیدا کن الهی هیچوقت چنین نامی در کره زمین نباشه امین
جمعه 19 مرداد 1397 02:56 ب.ظ
ایشالا که سمیه حالش خوب میشه و خدا کمکش می کنه
سمیه خیلی خوش شانس بوده که مریم خوش قلب و مهربون سر راهش قرار گرفته
مریم
جمعه 19 مرداد 1397 01:56 ب.ظ
چقدر دلم میگیره وقتی میشنوم یه آدم دیگه درگیر شده،یعنی اونام باید همه اون راههایی رو برن که ما رفتیم.همه معطلیها تو بیمارستان،همه ناز منشی کشیدنا،دنبال دارو گشتنا،فکر و ذکرای شبانه،آب میوه ها و بره موما و غذاهای ارگانیک،انتظار و انتظار و انتظار..
مریم دقیقا مریم جون منم همین حس تو را دارم میشنوم یکی مریض شده خیلی داغون میشم
جمعه 19 مرداد 1397 01:12 ب.ظ
چقدر خوبه كه شما هستید و گرنه چقدر اتلاف وقت و انرژی داشتن و اضطراب مخرب رو تجربه میكردن.سلامتی نصیب همه بیماران بشه خصوصا سمیه جان.انشااله فرزند سالمی هم در خاك آمریكا بدنیا بیارن.تنتون سلامت ممنونم كه زحمت زیادی كشیدید و تایپ كردید.
مریم ممنون از دعاهای قشنگتون
جمعه 19 مرداد 1397 12:58 ب.ظ
مریمی خدا خیرت بده که انقدر خوب و دقیق بیماران را راهنمایی میکنی. همین که از استرس بیماران کم میکنی قدم بزرگی در پروسه درمان برداشتی.
مریم امیدوارم بتونم موثر باشم
جمعه 19 مرداد 1397 12:21 ب.ظ
سلام خدا حفظتون کنه انشااله مشکلات خودتون بخاطر نیت و عمل خوبتون حل بشه. انشااله سمیه جان هم سلامتی کاملش رو بدست بیاره
مریم
جمعه 19 مرداد 1397 12:04 ب.ظ
امیدوارم به واسطه دل مهربونی که دارید خودتون و خانواده محترم همیشه سلامت و دل خوش باشید.
تحت تاثیر قرار گرفتم.بهترینها را برایتان ارزومندم
مریم تشکر میکنم از شما
جمعه 19 مرداد 1397 10:59 ق.ظ
ایشاللا همیشه سلامت باشی. امیدوارم خوبهایی مثل شما هر روز تعدادشون بیشتر بشه ❤️
مریم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.