درباره وبلاگ

من مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد تمام دارایی زندگی من ،به عشقشون نفس میکشم بهترینهای زندگیم هستند
از اول اردیبهشت ۹۴ جراحی ها ، درمان ها و شیمی درمانی های متعددی تا به امروز که ادامه داشته تجربه کردم . روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری
یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور
انگیزه اصلی من از نوشتن این هست که بتونم با بیان تجربیاتم کمکی کرده باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشه ، برای همدردانم مینویسم
برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من همین است .
لطفا اگر کسی روحیه حساسی داره و آمادگی خوندن این مطالب را نداره و محیط اینجا موجب نگرانی و دغدغه فکریش میشه مطالب را پیگیری نکنه
اینجا خونه مجازی من هست و نوشته های حقیقی اون را فقط خودم انتخاب میکنم و مینویسم هرگز برای سلیقه شخصی و خوش آمد کسی این مطالب نه نوشته و نه تغییر میکنند در مورد اینکه چطوری و چگونه بنویسم هیچ پیشنهادی را نمیپذیرم ، تایید و تایید نکردن کامنت ها صلاحدیدش با من هست نه شخصی دیگر فراموش نشه اینجا حریم مجازی من است برای احترم متقابل حد و مرزها را رعایت کنیم
در واقع بخش از مطالب اینجا تداعی آزاد من ، سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که میگذرد
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتید به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنید .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره
آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشه تا دیگه کسی در دنیا نباشه که رنج این درد را تجربه کنه
آمین آمین آمین
اگر دلت خواست هر وقت به ذهنت امدم من را هم دعا کن که سخت محتاج دعا هستم


مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

جاوا اسكریپت

و این منم زنی تنها در انتظار معجزه ای سبز . . . سرطان
سه شنبه 2 مرداد 1397 :: نویسنده : مریم        

خواستم چند وقتی از پروسه درمان و دکتر مرخصی بگیرم   تا شاید از عاجزی  رفت امدی مکرر درمانی در بیام باز ادامه بدم  اینجا هم شرح روضه اش براتون خوندم‌ ...
به ام آر آی مغز به  یک آزمایش ، دو تا دکتری که باید میرفتم فعلا  نه گفتم تا بعد 
ولی دیروز تقویمم نگاه کردم دیدم  فردا نوبت دکتر بهرام  کیانی نژاد جراحم هست  که دو هفته پیش حسن برام وقت گرفته بود  
واقعیت بدونید دلم نمیخواست برم مخصوصا اینکه برای ویزیت  دکتر کیانی نژاد مطبش نمیرم ، میرم ، بیمارستان تهران کلینیک تو طبقه  درمانگاه و ویزیت پزشکها ولی بالاخره از درب بیمارستان وارد میشم حتی حوصله استشام بوی بیمارستان ،  یاد اوری خاطرات درمانی که مجال نمیده تا میرسم در بیمارستان مثل تی وی دکمه مغزم روشن میشه خاطرات پررنگ این بیمازستان با سرعت توی مغزم به نمایش درمیاد  
اینقدر این مغز هوشمنده  خطا نمیره خاطره ها را  با هم قاطی نمیکنه درب هر بیمارستانی هر وقت میرم خاطرات اختصاصی خودش داره 
تریتا 
مهراد 
تهران کلینیک 
مهر 
اینها بیشترین خاطرات و اقامت  را داخلشون داشتم و هر وردی که هر چند وقت یک بار داخلشون برای درمانهای  سرپایی میزنم‌
حس و حال خودش و خاطره هاش داره  اقرار کنم حسش همراه با ترس ودلهره است .
افکار وسواسیم پررنگ میشم هی میگم نکنه یه چیز بشه دوباره بگردم تو بخش بستری .
بعد به خودم خاموشی و کنترل ذهن میدم 
شاید باور نکنید اینقدر شامه من قوی است و تردد زیاد به این بیمارستانها داشتم با چشم بسته منو ببرنند توی سالن بیمارستان میتونم از طریق حس بویایم تشخیص بدم اینجا کدوم بیمارستانه   حتی بوهاشون اختصاصی خودشونه 
نمیدونم  واقعا  این چیری که میگم خوشبختانه است یا مزاحمه حس های پنج گانه ام  الخصوص بویایم بسیار قوی است از این رو ثبت و ضبط خاطرات و تجربه ها برای ادمهای شبیه من  ،پررنگ تره یعنی فقط یادوری نیست ، بلکه تجربه یادواری یک سری حس ها هم هست
خلاصه دیدم درسته دلم میخواد از همه این چیزها یک مدت کوتاه فاصله بگیرم 
اما اینجوری اسباب زحمت حسن میشم الان وقت گرفته من نخوام برم دوباره باید زحمت وقت مجدد بگیره لذا بهتره که برم ... مکافات نشم 
حسن امد دنبالم با هم رفتیم 
یک مقدار طول کشید تا داخل رفتم 
چون درد داشتم  الخصوص در ناحیه دنده و  شونه چپم انتظار و نشستن عاجز م کرده بود 
اصلا به بهانه مریضی ترکیده و نامرتب نرفته بودم  مثل همیشه جنبه اراستگی  مختصری را رعایت کرده بودم 
از آنجایی که دکتر را خیلی دوست دارم قطعا با دیدنش لبخند روی صورتم میاد .
گرم و باشور به دکتر سلام کردم دست دادم 
اونم مثل همیشه صمیمی و خوش برخورد استقبال کرد  
دیگه شده عضوی از افراد مهم زندگیم  
تعارف کرد من و حسن روی صندلی بشینیم

دکتر :وضعیتتون در چه حالیه 
من : دکتر کاهش وزن خوب بود ولی دو هفته است یک گرم هم کم نکردم 
دکتر : خب بدن عادت میکنه به نوع رژیم باید یک تغییراتی در بدن و نوع تغذیه ایجاد بشه 
خب ورزش و شنات را میری 
من : دکتر میخواستم همینو خدمتتون بگم متاسفانه دردهای که در بدنم هست خیلی مزمن شده با کمر درد شروع شد 
ورزشم نتوستم برم ، شنا هم که باید میرفتم نرفتم 
یعنی این مدت مداوم تحت درمان و رفت امد پزشکان بودم 
منتظرم بهترم بشم حتما ورزش استارت بزنم 
بعد برای دکتر کیانی نژاد  نواحی پراکنده دردم توضیح دادم گفتم کجام و چطوری درد میکنه 
با دقت و حوصله توجه میکرد
گفت سایزت چی کم شده 
اصلا دکتر سایز نگرفتم ...نمیدونم ولی حس نمیکنم از روی لباسهام تغییر محسوسی نکردم 
گفت این استاپ وزن جای نگرانی نداره بالاخره کم میشی
باید بری انستیتو تغذیه ادرسش را برات مینویسم تا یک بررسی دقیق تری بشی شاید این دردها به دلیل کمبود یک سری ویتامین هاست 
دکتر من مکمل های ویتامینیم  میخورم 
 به هرحال باید دقیق تر بررسی بشیم تا مطمئن باشیم 
 دکتر من حق میدم به پزشکان ولی به خاطر سابقه بیماری هر پزشکی میرم میخوان من را از لحاظ بیماری سرطان زیر رو کنند و از خیلی تشخیص جا میمونند .
دکتر : قبول دارم که شرایط اینجوری است خسته کننده است  ولی خب میدونی که تو در شرایط هشدار هستی باید حواسشون باشه .
بعد حسن یادش بود گفت دکتر یک برامدگی بالای شکمش احساس میشه 
من گفتم بله اقای دکتر یک چیز احساس میشه که من رفتم دکتر  جهانگیر رافت من چیزی نگفتم اون شکمم معاینه کرد دستش روی این برامدگی رفت ولی چیزی نگفت 
گفت برو توی اتاق معاینه روی تخت دراز بکش .
دستش روی اون برامدگی با دقت گذاشت و با تمرکز لمسش کرد و گفت نگران نباش این چیزی نیست این اثر دوخت و دوزهای جراحی  داخل شکمت است 
چون ایشون به معنای واقعی دکتر ، انسان ، فهیم ، آگاه ، دلسوز ، و..... هر چی بگم کم گفتم 
تو همون جوری روی تخت معاینه داشتم مینشستم  
با صندلی نشیست روبه روم  با هم حرف زد 
چقدر انسان دوستانه،  همدلی کرد ادم فکر میکنه خواب میبینه من به مثال این هنوز ندیدن  
تو درک حال من بهترینه  مطمئنم حتی از  بهترین درمانگر روانشناسی نتونم این حس همدلی را دریافت کنم .
انگار  در تمام جراحی ها و درمان ویزیت هاش باهات زندگی کرده 
اینقدر توجه خوب ازش میگیرم ادم حس میکنه تنها مریضشی اینقدر همه جیزت یادشه
اخر وقت ویزیتش بود از صبح حتما چند جراحی داشته
کلی بیمار ویزیت کرده 
هیچ کدوم مانع از بی مسولیتش نشد 
حتی فرا تر از وظیفه و تخصصی که باید خدمات بده لطف و محبت کرد 
دکتر باهوشیه نه لبخندهای که به خاطر وجود خودش روی صورتم امد نه آراستگی ظاهرم نه برخورد گرمی که برقرار کردم باعث نشد از چشم هام حرفهای نگفتمو غافل بشه  فهمید میزان نیستم 
روصندلی نشست منم روی تخت معاینه 
گفت من حس میکنم فشارهای که این مدت سرت بوده خیلی اذیتت کرده کاملا حق داری 
روزهای پر مخاطره و سختی گذروندی 
میشناسمت و از فعالیت هات با خبرم تو ادم ساکن اهل خونه نیستی با فعالیت سرزنده میشی اون سری گفتم کارت را به حداقل برسون ولی الان میگم نه یکم بیشترش کن  در حدی که هم خسته نشی هم راضی باشی 
(یعنی حض کردم که اینقدر عالی در مورد من شناخت داره ) 
گفتم دکتر دقیقا ممنون شما که به خوبی من را شناختید 
 دکتر خیلی کارم کم کرده بودم  اوضاع جسمیم بهتر بشه حتما با توصیه شما تایم کاریم بیشتر میکنم 
گفت ببین غذا خوردن یک لذت هست شما شرایط سخت درمانی داشتی و داری  الان این لذت هم حذف شده باید مراقب باشیم و مقابله کنیم  افسردگی داره خودشو نزدیک میکنه
البته من هرچی بگم تو خودت به مراجعانت بهتر و علمی ترش میگی همه را میدونی،  ها  ولی چون میدونم اوضاع سختی داری منم یک چیزهای بگم بد نیست یادواری بشه 
(تو دلم گفتم اخه از تو فهمیده تر هم کسی تو دنیا است چقدر با شعوری تو ) 
یک سری توصیه ها و سفارشات دیگری کرد بعدش با هم رفتیم اتاق ویزیت .
آزمایشم دید گفت به به عجب کلستروت خوبه من ارزوی این عدد کلسترول برای خودم دارم 
آزمایشت و آنزیم های کبدیت خوبه 
بعد رو به من و  حسن کرد گفت اینقدر اوضاع اجتماعی و اقتصادی جامعه سخت شده فقط مریض ها نیستند که در عذابند من پزشک که سختی هاشون مبینم حال منم تحت تاثیر قرار میگیره انرژیم کم میشه
بعد گفت یه چیز میگم عذر میخوام سوتفاهم نشه منظورم شما نیستید ولی بعضی بیمارها درمانده هزینه ها شدند از بس همه چیز کمیاب و گرون شده 
بیمارهای در بیمارستان میلاد  دارم دفترچه هاشون فقط یک برگ تامین اجتماعی داره نیاز به یک عمل واجب دارند پول ندارند  بعد از این دفترچه هم دیگه بیمه نیستند  میاد خواهش میکنه کمکشون کنم با یک برگ دفترچه عملشون همه کارهاشون را انجام بدم تا بیمه بتونه هزینه درمانشو ن را بده 
به یه بیمار میگم بعد از عملت اصلا نباید کار سنگین کنی فتقت پاره میشه میگه دکتر ببخشید کارم سنگینه اگر کار نکنم کی شکم خودم و بچه هام سیر کنه 
میبینم راست میگه چی بگم بهش ساکت میشم 
منم با تاثر حرفهاش را که با نهایت دلسوزی که در چهره اش بود و مثال میزد گوش میکردم 
گفت همین الان شما میدونی اون همه شیمی درمانی کردی الان هزینه داروت چند برابره تازه پولش هم باشه اکثر داروهات نیست ( تو دلم گفتم بمیرم برای همدردهام لعنت به ادمهای ظالمی که تو این شرایط بیشترین ضربه هاشون ادمهای ستم دیده میخورند 
گفتم دکتر بگم خدا را شکر من قبلا شیمی درمانی کردم دلم نمیاد پس اون ادمهای که الان گرفتار این اوضاع سخت تر،  شده هستند چی  کاش اوضاعشون بهتر بشه 
در ضمن اقای دکتر چه فرقی میکنه حالا من به این شدتی که از بیمارها میگید  مشکل هزینه و درمانهام ندارم ولی منم یک جورهای مثل اینها سختی و گرفتاری هزینه ها فشارش توی زندگیم هست  
ادم که کارخونه پول سازی نداره این هم درمان و دارو،   جراحی ها و شیمی درمانی ها شوخی بردار نیست هرچقدر هم ادم پول داشته ولی  هزینه ها از داشته های ادم قوی تره . یک جورهایی گاهی حس میکنم برای جفت و جور کردنشون معجزه وار  رفتار میکنم . یعنی چاره ای نمیمونه 
گفتم شما شاهد ماموریت رفتن حسن توی بدترین شرایطی که من بهش نیاز داشتم بودین به خاطر همین هزیته ها سه ماه تو اوج درمانم رفت خارج کشور .
الان هم مجبوره چند روز دیگه برای سه ماه بره  یک کشور خیلی دور ، که بتونه بخشی از قرض هاش بابت مسائل اقتصادی جبران کنه گفتم من میمونم و پسرم  تنها تو این شرایطی که بودنش واجبه 
من اوضاع و فشارهاش میبینم تازه خودم تشویقش به رفتن میکنم بلکه خیالش اسوده بشه چون میدونم داشتن قرض  کمر یک مرد را میشکنه  و فکر و خیالش از کار زندگی میندازتش 
تازه این مامویت  رفتنه فقط  یک سوم قرض هاش جبران میکنه .نه همه ان را 
 دکتر  شما مطلع هستید از فعالیت من به جرات میگم  تو هر شرایطی کار کردم شزایط هایی که هر کس بفهمه فکر میکته اغراق کردم یعنی اگر تلاش خودم نبود که بنده خدا حسن نمیتونست هزینه های درمانی من را پوشش بده 
بیش از نود درصد هزینه های درمانم خودم فراهم کردم  و  هزینه های جانبی زندگی را خودم پوشش دادم .  
ده درصد هزینه های درمان  با حسن بوده اخرش اینقدر مقروضش کرده . و همچنین بیمه ای که برای من پرداخت میکرده بخشی از درمان منو ساپورت کرده
حالا شما فکر کنید سه ماه ایشون نیست ادم میگه  تحمل میکنم  خوب بعدش میاد سمر سفرش مبینیم میریم یک سفر خانوادگی  ، با پولهاش کارهایی میکنیم حال و هوامون عوض کنیم . شاید یک  هزاری هم برای این کار نباشه ....
من البته خدا را سپاس میگم که شرایطی فراهم میشه که ما میتونیم از زیر فشار بخشی از قرض هامون بیرون بیایم  همین را هم خیلی ها متاسفانه ندارند 
گفت متاسفم اوضاع خیلی بد هست گاهی میگم ادم هر کاری بکنه در بهترین حالت سی درصد از فشارش کم کنه هفتاد درصد بقیه اش خدا میدونه چه بلایی سر ادم بیاره 
گفتم دکتر دقیقا خود من واقعا تقلا مکینم این شرایط منو در بر نگیره نگذاره از پا بیفتم 
مثل این میمونه داری لبه پرتگاه حرکت میکنی اگر حواست نباشه تو این جلو رفتنه ممکنه پرت بشی تو دره  
گفت خیلیی سخته من واقفم به اوضاع باید مراقب بود مگر چقدر ادم زورش میرسه زیر این مشکلات نشکنه
( تو دلم گفتم تازه دکتر نمیدونه من بخش خیلی مهم زندگیم را ندارم که اگر اون را داشتم چقدر شاداب تر او قوی تر بودم دکتر نمیدونه چقدر تهی ام از توجه و حمایت خوب خانوادگیم دکتر نمیدونه چه غصه های و بغض های از خانواده ام به عمق دلم نشسته .......
بگذربم  گفتنش چه فایده داره 
بعد دکتر  دوتا دارو خارجی درمانی  برام نوشت
و ادرس انیستیتو تغذیه و شماره تماسش گذاشت گفت حتما برو چکاپ دقیق تری بشی . 
شما باور میکنید یک دکتر جراح تاپ با بیمارش اینقدر حرف بزنه  و دقیق باشه .... فوق العاده است کاش مثل این دکتر یک عالمه تکثیربشه.... آمین 
با تاکسی رفته بودیم سر راه چند تا داروخانه سر زدیم داروم نداشتند دیگه امدیم سمت خونه چون به شدت گرمم بود 
در باز کردم بپرم تو خونه هنوز نصف تنم داخل نرفته بود باربد گفت سلام  مامی خیلی گرسنه ام هست زود غذا بده 
گفتم عزیزم بزار برسممم .. خب رسیدی من گرسنه هستم 
فهمیدم بی طاقت شده  در حد فقط شال ومانتوم را دربیارم دستهام شستم با بقیه پوشش بیرونم رفتم تو آشپزخونه سری غذا را برای خوردن گرم و اماده کنم 
حتی عمه عفت تماس گرفت عذر خواهی کردم گفتم تازه رسیدم دستم گیر است خودم بعد تماس میگیرم 
غذا خوردند 
بعدش هم با ماشین  دو ساعت بیشتر   برای داردهام داروخانه ها را  گشتیم چون خارجی بود نداشتند  تا بالاخره پیش محل کار قبلیم یه داروخانه بود اون داشت
سهم امروز فقط  یک ویزیت معمولی با هزینه داروها شد سیصد هزار تومن  ناقابل .... 
انرژی هسته ای عشقه،  حق مسلم ماست حرف نزنید پرو نشید   اصلا بدون انرژی هسته ای هرگز 
برید بابا خدا جوابتون بده که چه بلایی سر ملت اوردین . انرژی هسته ای هم بهانتون شده 

.......

برای سلامتی و شفای مریض ها طلب خیر کنید 


پی نوشت :  خخخخخ اخرش عطر لیدی وان میلیون برای این مریمک  با یک قیمت باور نکردنی و رد بوی عالی گرفتم  یعنی عطرم براش گرفتم بخواد نسازه و لوس بشه میزنم لهش میکنم 
تو مسیر یک پسری است چند ساله یک جای مشخص بساط عطر داره البته عطرهای بی جعبه ایتقدر به عطرهاش مطمئنه میگه جام ثابته اگر بردی راضی نبودی پس بیار یهو دیدمش گفتم حسن وایسااااا عععععععه این پسره یادم نبود  
روبه روی مرغ سوخاری دی بساطش پهن میکته  
خلاصه بدو بدو رفتم پرسیدم گفت دارم قیمت هشتاد و پنج  ، با تخیف هفتاد گرفتم 
من نمیدونم جریان این شیشه عطرها چی هست هر چی هست رضایت من را جلب کرد حتما باید ششصد ، هفتصد هزار تومن پول عطر بدم حس کنم به به چه عطری 
خوووو این به این خوشبوی چشه  خیلی خوبه  ....... لوس ترین کودک درونی که دیدین کودک درون منه چقدر خواسته داره منم هی بهش میرسممم که خوشحال باشه کارم شده دویدن برای این ننر درون 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 4 مرداد 1397 12:08 ب.ظ
فدای مریمک درونت
خدا به هممون کمک کنه اول شفای بیماران دوم نجات از دست این دولت مزخرف
مریم جون اون برآمدگی جای بخیه رو من هم دارم اتفاقا منم اوایل میگفتم این چیه تا بالاخره دکترم گفت جای بخیه ی دونی شکمت هست.منو خیلی اذیت میکرد خیلی تیز بود آزارم میداد از درونمدام انگار یه سوزن تیز وارد تنم میشد
بعد دکتر گفت نخ بخیه ست اگر میخوای بیا باز کنم پوست رو برات درش بیارم اما اگر تحمل کنی به مرور رفع میشه و من تحمل کردم و بالاخره برطرف شد
ان شالله بلا ازت دور بشه عزیزم و کاملا خوب بشی
مریم عزیزم بلا به دور تو هم باشه
پنجشنبه 4 مرداد 1397 10:25 ق.ظ
سلام مریم جان خانم گل بسیار صبور

لطفا آدرس عطر فروشی را برایم بنویسید. ممنون
مریم ماندانا جان این اقا روبه ردی مرغ سوخاری دی که الان آدرسش میگزارم از غروب به بعد بساط میکنه فقط عزیزم حتما شرط پس گرفتن اگر راضی نبوری را باهاش تاکید کن که به این شرط بخری که ان شاالله خرید خوبی باشه

خیابان مطهری بعد از چهار راه سهروردی نرسیده به خیابان ترکمنستان پلاک 28
چهارشنبه 3 مرداد 1397 03:25 ب.ظ
عطرمبارك.همیشه سرمست عطرهای خوش باشید.دكتر فهمیده و انسان كم داریم و عمر این دكتر بزرگوار طولانی و در نهایت سلامتی باشه.بیشتر خانواده ها حمایتگر خوبی برای بچه های بی دست و پا و ضعیفشون هستند.قدرت روحی بالای شما و همسر و فرزند عالی و مهربون،خیالشون رو راحت كرده و احساس مسئولیت رو كم كرده.همیشه سلامت باشید و بی نیاز از خلق خدا.امیدوارم دل مهربونتون هم در نهایت آرامش باشه
مریم دلت شاد نغمه جان
چهارشنبه 3 مرداد 1397 11:59 ق.ظ
تبریک به ننر درون که به خواسته اش رسیده...شاد باشی
مریم
چهارشنبه 3 مرداد 1397 07:48 ق.ظ
مثل همیشه عالی بود.امیدوارم هرچه زودتر مشکلاتتون کمتر بشه چقدر سخته بیمار باشی و بدون دارو و هزینه خدا ازشون نگذره که اینجور به سر مردم میارن
مریم
چهارشنبه 3 مرداد 1397 06:54 ق.ظ
مریم عزیزم تو این سن سی و اندی سالت چه چیزها که ندیدی چه چیزها که سرت نیومد ولی مطمئنم همه اینها درسی داشت که با موفقیت یکی یکی داری پاس میکنی
مریم
چهارشنبه 3 مرداد 1397 12:31 ق.ظ
دوست گلم عطر نو مبارک خیلی کار خوبی کردی با وجود مشغله هات به مریمک درونت هدیشو دادی خوشحالتر شدم وقتی خوندم نتیجه ازمایشها اوکی بوده و دکتر راضی بوده واقعا انسانهای وارسته ای چون دکتر کیانی ارزش تقدیر کردن و معرفی به بقیه دوستان را دارند اتفاقا منم یک دکتر پوست عالی دارم که الان 13 ساله پیششون ویزیت میشم و ایشون هم از همون دست پزشکان عالیقدر هستن امیدوارم روز به روز بهتر شی و دردها بروند و دیگه به وجود نازنینت بر نگردند
مریم
چهارشنبه 3 مرداد 1397 12:03 ق.ظ
هر چی بگین حق دارین واقعا از خسته و کلافه شدن از مطب دکتر تا بوی بیمارستان.یادم میاد بابا یه مدت طولانی بعد درمان اولش که بدنش پاکه پاک شده بود جایی رفته بودیم میگف اینجا چه بویی میده برام عجیب بود چون بابا اصلا حساس نبود گفتم چه بویی؟؟گف بوی مطب دکتر انکلوژش،بعدها تو مطب چندبار دیگه حرفش شد و گف نمیدونم اینجا بوی دارو میده یا چیه که این بو انقدر آزاردهندست،اتاقک سرد و تاریک شیمی درمانی که در ورود خروجش بسمت اتاق انتظار باز میشد و بابای اجتماعی من سرش و میگرفت پایین و بسرعت خارج میشد تا نچ نچ گفتنا و خدا شفا بده ها و آخی گفتنهای اوناییکه تو صف انتظار بودن اذیتش نکنه.بعدها ازش میخواستم تو ماشین بشینه به بهونه اینکه مطب شلوغه و آلودس خودم میرم نوبت میمونم و به محض اینکه نوبتش میشد زنگ میزدم خودشو برسونه تا کمتر از بوی مطب اذیت بشه،متاسف شدم ازینکه میبینم حمایت خانواده رو ندارین البته که خودتون کاملا خانم مدیر و مدبری هستین که از پس شرایط به خوبی بر میاین و مدیریت میکنین ایکاش میشد وبلاگتون رو میخوندن چون واقعا کسی که از بیرون نظاره گره درکی از شرایط ما و امثال ما رو نداره.همین نکته بوی بیمارستان و...با اینکه نسبت به چیزهای دیگه خعلی در حاشیه است من و امثال من میتونیم درک کنیم چقدر آزار دهندست تازه نه به اندازه شما و بابا.شاید خوندن این وبلاگ جرقه ای باشه برای خانوادتون البته ببخشید این فقط نظر من هست و قطعا شما بهتر و بیشتر شناخت دارین رو خانواده،عطرهم مبارک خودتون و کودک درونتون باشه
مریم تی امان از دلمون
تو میفهمی من چی کشیدم و میکشم
و من میفهم تو چی میکشدی و میکشی
هجب خاطرات ملموسی دارید
تازه مربم جون مثلا یک ماه پیش بار رفتم جایی تو دسشویی از بوی صابون مایع میخواستم بالا بیارم بوششش بد نبود ولی همون صابون مایعی بود که بیمارستان دوران شیمی در سرویس بعداشتیش داشت
البته بوهای اینطوری که مال اون دوران به مشامم برسه سریعی تهوع و حالم بد میشه
یا بوی یک سری ادویه و سرخ کردنی های خاص حالم به هم میزنه چون تداعی کننده وعده های غذایی بیمارستانه
اینقدر اینها قوی و ماندنی شده
در مورد خانوادم عزیزم کسی خوابه را میشه بیدار کرد اما اونی که خودش به خواب زده هرگر دیگه گذشته از اینکه اونها منتظر تلنگری باشند
تلنگر بیشتر از اتفاقی که برام افتاد حسن دو سه بار بهشون گفت شما باید بدونید خداوند مریم دوباره بهتون داده
ادعا و حرف زیاده ولی در عمل داستان چیز دیگریست
مریم جون من دیگه هیچ انتظار امیدی بهشون ندارم به جای تغییر آنها باید روی خودم تمرکز کنم کم نیارم
سه شنبه 2 مرداد 1397 08:54 ب.ظ
من عطر ورساچی گرفتم از یه فروشگاه بسیار بسیار معتبر ت قلب اروپا ولی چشمت روز بد نبینه بوش حتی نیم ساعت نمیموند کلی هم پول داده بودم اونجا بود که منم بزرگترین شکست عشقی رو خورم خخخخ الان یه عطر Boos گرفتم اون هم بدتر از همه حتی برای محض خوشحالی من یه ربع بوش نمیمونه
مریم وایییی خدا از دست تو سحر
پس هممون شکست عشقی خوردیم
سه شنبه 2 مرداد 1397 08:50 ب.ظ
مریم متاسفانه بابای منم هر چی حقوق میگیره مستقیم خرج بیمارستان و داروهای مامانم میشه.بعضی وقتا مامانم حرف شما رو میزنه از بیمارستان رفتن خسته میشه. میگه کاشکی یکم از این پولها رو خرج سفر میکردم نه اینکه بدم به دکترا. همش میگم بیچاره مردمی که ندارن چی کار میکنن. خدا ازشون نگذره که اینقدر مردم رو گرفتار کردن. بعضی از داروهاش رو باید بدون دفترچه بگیره چند قلم دارو میشه دویست هزار تومن بماند هر سه ماه یکبار باید آمپولهای مخصوص بزنه و کلی هزینه داره .دو روز بیمارستان باید بستری بشه برای زدن این امپولها اینا همش هزینه سر سام اوره . خدا ازشون نگذره که اینقدر مردم رو گرفتار کردن
مریم سحر عزیزم متاسفم که مامانت هم اینهمه درگیر این شرایطه
خدا خودش کمکش کنه ......
سه شنبه 2 مرداد 1397 02:42 ب.ظ
هر روز به وبلاگ شما سر میزنم
یاد گرفتم با خودم و زندگیم مهربون تر باشم
ممنون که مینویسید
مریم چقدر خوب که هستید
خوشحالم که با خودت مهربان تر شدی شاد باشی
سه شنبه 2 مرداد 1397 11:22 ق.ظ
وای وای منم شیشه عطرم شکسته شدیدا هم محتاج عطرم خخخ اومدم تهران برم ببینم هستش مرسی که معرفیش کردی خخ
مریم گلناز جان واییی چه فاجعه ای شیشه عطر ادم بشکنه ... خدا صبرت بده
حالا بو کن ببین شاید باب سلیقه تو نباشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.