درباره وبلاگ

من مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد تمام دارایی زندگی من ،به عشقشون نفس میکشم بهترینهای زندگیم هستند
از اول اردیبهشت ۹۴ جراحی ها ، درمان ها و شیمی درمانی های متعددی تا به امروز که ادامه داشته تجربه کردم . روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری
یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور
انگیزه اصلی من از نوشتن این هست که بتونم با بیان تجربیاتم کمکی کرده باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشه ، برای همدردانم مینویسم
برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من همین است .
لطفا اگر کسی روحیه حساسی داره و آمادگی خوندن این مطالب را نداره و محیط اینجا موجب نگرانی و دغدغه فکریش میشه مطالب را پیگیری نکنه
اینجا خونه مجازی من هست و نوشته های حقیقی اون را فقط خودم انتخاب میکنم و مینویسم هرگز برای سلیقه شخصی و خوش آمد کسی این مطالب نه نوشته و نه تغییر میکنند در مورد اینکه چطوری و چگونه بنویسم هیچ پیشنهادی را نمیپذیرم ، تایید و تایید نکردن کامنت ها صلاحدیدش با من هست نه شخصی دیگر فراموش نشه اینجا حریم مجازی من است برای احترم متقابل حد و مرزها را رعایت کنیم
در واقع بخش از مطالب اینجا تداعی آزاد من ، سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که میگذرد
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتید به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنید .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره
آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشه تا دیگه کسی در دنیا نباشه که رنج این درد را تجربه کنه
آمین آمین آمین
اگر دلت خواست هر وقت به ذهنت امدم من را هم دعا کن که سخت محتاج دعا هستم


مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

جاوا اسكریپت

و این منم زنی تنها در انتظار معجزه ای سبز . . . سرطان
شنبه 25 فروردین 1397 :: نویسنده : مریم        

همیشه وقتی یکی از این دنیا میره ناراحت مرگ و نیستی اون فرد نیستم  
به قول استادم انسان هیچ وقت مرگ نداره بلکه در حال گذر از مراحل زندگی های مختلف است و وقتی هر مرحله را عبور میکنه با توجه به بالا رفتن هر مرحله ارتقا پیدا میکنه 
در نتیجه پس کسی که از این دنیا میره وارد مرحله بالاتری میره و همین عبور کردنها برای او ادامه داره ..........
به واقعیت از دنیا رفتن کسی از این دنیا ، شاید اگر همه اصل حقیقت را درک کرده بودند به جای غم و شیون یک بدرقه شادمانه ای داشت 
با وجود همه این دانسته ها به خاطر تجربه گذرندان  بیماری سرطان و اشنایی با افراد مختلف و متاسفانه شنیدن خبر در گذشتشون تا چند روز  در خود فرو رفته و غمگینم میکنه 
نه برای شخص از دست رفته بلکه بیشتر برای بازماندگانش ، الخصوص غم و اندوه ام طولانی تر میشه ، وقتی میدانم اون شخص کودک یا نوجوانی داره که هنوز به حمایت و مراقبت بیشتر اون مادر و پدر از دست رفته داشته 
میدونم شاید برای  بعضی ها  در هر سنی که باشند فوت پدر و مادر ضربه سنگینی باشه ولی واقعیت موضوع اینه که بزرگترها رنج عاطفی اذیتشون میکنه ولی کسی که کودک و نوجوان است هنوز خیلی محتاج به حضور مادر و پدرش است و قطعا در نبودشون آسیب پذیر تر هستند 

طبیعتا این دو ، سه روزه غمگین فرزند فدرا آروین بودم و تمام لحظات به فکر فقدان و راهی که پیش روش هست ،  هستم 
شاید به خاطر یک سری مشبهات هامون به گونه ای همدردی عمیق تری از نظر درونی با این حادثه دارم  
من و فدرا نوع  بیماریمون  تقریبا به هم شبیه بود من در روده سیگموئیدم درگیر بوده  اون رکتومش در مسیر  روده  درگیر بود 
در صورتی که همه چیز خوب بود ، سرطان اولش درمانش با توجه به آزمایش ها اثر بخش بود و زندگیش، کارش  به روال عادی افتاده بود،  چهارسال بعد متوجه عود بیماریش میشه که در نهایت از پا انداختش ...
 او یک فرزند پسر داشت من یک فرزند پسر دارم 
و.......
فقط خدا را صد هزار مرتبه شکر ظاهرا یک مامان خیلی خیلی خوبی داره که رابطه خوبی با اروین داره و حتما ازش حمایت و مراقبت میکنه و اروین بخش از حمایت های مادریش را از مامان بزرگش میگیره و مامان فدرا هم با بودن اروین تا حدی از غم و اندوهش التیام پیدا میکنه و میشه براش قوت قلب . 

دیروز برای اینکه فاز ناراحتیم را به همسر عزیزم و پسرگلم منتقل نکنم و دیگه اونها را در گیر این فضا و اخبار تلخ نکنم،  برنامه رفتن به تاتر کمدی را ریختم  جسمم فقط روی صندلی تاتر بود ذهنم به شدت در گیر انگار گوشهام دیالوگ ها را نمیشنید من فقط از قهقهه های زیاد  مردم تماشاچی میدونستم برنامه فان خوبی است حتی یک بار هم خنده بر لبانم نیومد  اصلا نتونستم نه با موزیک شاد باشم نه با شوخی ها بخندم . 
کودکان مادران بیمار سرطانی  خیلی مظلومند دوران کودکیشون ،   به جای کودکانه هاشون  درگیر نگرانی و از دست دادن مادرشون میشه 
یک بار فدرا گفت اروین گفته مامان نخواب میترسم بخوابی دیگه بیدار نشی . 
امروزم که شنیدم توی مراسم مامانش چقدر کنار مادربزرگش گریه کرده  . جیگرم کباب شد . 
خدا به فریادش برسه و در پناه خودش کمکش کنه .

احرفها و تمناهای جیگر سوز زیادی از باربد  تو این مدت بیماری و درمانم  شنیدم با وجود که  این همه حواسم بهش بود،   با هم اینکه مثلا اوضاع تنش و التهاب قبل را از لحاظ سلامتیم الان باربد نداره  ولی در نتیجه اون روزهای سخت در حال حاضر   شاهد اضطراب و استرس دائمی را درش   هستم . همیشه به حسن میگم باید خیلی درکش کنیم روزهای که ما گذروندم تحملش برای شانه های باربد خیلی زیاد بود . 
همیشه در دوران بیماریم نگران زندگی باربد بعد از خودم بودم  مثل یک وحشت یادش دلم را میلرزوند 
همش میگفتم حیف چقدر از تولد تا الان برای بهداشت روانیش و آرامشش زحمت کشیدم بعد از من چه به روزش میاد . 
درسته حسن پدر فوق العاده خوبی است ولی بالاخره  اون تو سهم پدریش خوبه و  منم در جای خودم دارم برای مراقبت و شادیش قدم های مهمی برمیدارم 
 چون ما سه نفر فقط تو این دنیا همدیگر را از لحاظ عاطفی ساپورت میکنیم و هیچ گونه حمایتی از طرف خانواده  دو طرف برای خودمون نداریم حالا به دلیل کهولت سن ، عدم توانایی یا دلایل زیاد دیگری که  است ،  مطمئن بودم و هستیم که اگر اتفاقی برای من بیفته باربد جز پدرش هیچ گونه آپشن حمایتی و مراقبتی نداره . 
اون پدر هم که باید برای امرار معاش ساعت های زیادی خارج از منزل باشه 
داغون میشدم وقتی به چهره معصوم باربد و تمناهاش برای خوب شدنم نگاه میکردم 
همش تو دلم میگفتم ای خدا رحمانیتت و مهربانیت را به خاطر باربد در حق من بکن فرصت بده با جان دل از این بچه مراقبت کنم  چون هنوز به من نیاز داره 
باور کنید ادم که نمیدونه کی و چه موقع از دنیا میره من هرگز فکر نمیکنم سرطان من را از بین ببره . ممکنه ببره ممکنه نبره یعنی ادم از زمان و دلیل مرگش مطلع نیست ولی به هرحال تجربه سرطان باعث شد من همیشه یادم باشه  من هر لحظه ،  در یک قدمی مرگ هستم . لذا هر وقت میبینم باربد توی کوچترین کار موفق به انجام اون میشه خدا را شکر میکنم میگم خب این کار هم  بدون من قادر به انجامش شد . و سعی میکنم تا میتونم و اگر خودش همکاری کنه اموزشش بدم از پس کارهاش به تنهایی بربیاد .
وقتی اول مهر بدون باربد  به خاطر مدرسه ها من و حسن مجبور یک سفر غیر تفریحی و خیلی فوری به ارمنستان شدیم چاره ای نبود جز اینکه شبانه پدر و مادرم برم بیارم که در منزل کنار باربد باشند 
از اون جایی که پدر و مادرم الخصوص مامانم خیلی ادم پرحوصله ای در ارتباط با بچه ها نیستند و مادرم لم  بچه ها را نداره . 
چندین بار با خواهش براش قبل رفتنم  و همچنین  از طریق تلفن توضیج میدادم . چگونه صبح ها باید از خواب بیدارش کنی ؟ از  نوع بیدار شدنش ، حساسیست هاش ،که  چه برخوردهای ممکنه به همش بریزه ، چگونگی نحوه استفاده عادلانه  تی وی ، عدم دخالت در گوشزد کردن به درس خوندنش ( چون مامانم زیاد برای درس خوندن تذکر میده ) 
نحوه  چگونگی ورود و خروج به اتاقش 
توضیحاتی از  نوع غذاها و علایقش 
و یک عالمه سفارش دیگه در مورد باربد  ‌
البته مفصل هم به باربد تذکرات لازمه در مورد احترام به حضور پدر و مادر بزرگش و راحتی و حقوق اونها  سفارش شد 
باز هم با همه این سفارشات وقتی برگشتم اون راحتی و خوشحالی را باربد و نداشت و جاهایی خوب  درک نشده بود  عصبی و کلافه بود
میخوام بگم که تجربه همین سفر باز ، من را  به فکر فرو برد که منه مادر که این بچه را بزرگ کردم  یک عالمه از روحیات و خلق و خوی بچم را میشناسم و شاید چون عشق مادری درش هست توجه به صبوری و حوصله ای براش به خرج میدادم  نبودم به دلیل اینکه هر کاری میکنم بی قید وشرط است و وظیفه خودم میدونم 
به خودم میگفتم حالا با همه این حرفها کی قرار جای من این مراقبت ، عشق و صبوری را برای فرزندم باربد  به خرج بده . و چون شرایط خانوادگی ما هم خاص است واقعا معلوم نیست در نبود من چه آیند ه ای پیش روش باشه  
گاهی میگم خوب شد با این حوادث زندگی و پیش بینی نشده   همون یک  فرزند دارم 
همین یک دونه را به سلامت مستقلش کنم کلی از دغدغه هام کم میشه 

دیدم موردی که تقریبا شرایطشون  مشابه ما بود مادری که از سرطان فوت شد و دو کودک داشت . .  البته باز  اون دو کودک آپشن مراقبتی و توجهی  مادربزرگ پدری را داشتند با وجود دو فرزند بودن و زندگی در کنار مادر بزرگ  ولی متاسفانه بعد از مدتی که پیگیر  و جویای حالشون شدم فهمیدم خیلی اوضاع خوبی از نظر روحی ندارند  دختر سیزده ساله متوجه شدن سیگار میکشه  در صورتی مادر محرومشون  فوق العاده زن خاص و مدبری بود و برای تربیت بچه ها خیلی وقت میگذاشت 
و میگفتند پسر پنج ساله اش مرتب بهانه گیری میکنه و به  مادربزرگ  میگه نمیشه تو بری پیش خدا مامان برگرده پیش ما . 

به هر حال کاملا طبیعی است که من و افرادی که تجربه مشابه داریم با شنیدن خبر فوت همدردانمون به اندازه یک دنیا نگران و بی تاب فرزندانمون بشیم واقعا دلمون میلرزه
اول که نگذاشتم  باربد از خبر درگذشت فدرا با خبر بشه  
دیروز و امروز خودم را سرگرم آشپزی کردم با وجود اینکه خودم نمیتونم بخورم 
غذاهای مختلف براشون درست کردم میل کنتد  و از لحظه هاشون لذت ببرنند
امروز زنگ زدم استخر باز بود با نهایت دودلی و رخوت رفتم  یک سانس شنا کردم تا حدی ریلکس کنم  و   هرچه سریعتر از این درگیری ذهنی بیام بیرون بعضی از حوادث هرچقد تلخ و به ظاهر بی رحمانه است ولی قطعا و صد البته ما مصلحت اون اتفاق را نمیدونم و دوم اینکه از ما مقابل این اتفاقات تلخ کاری برنمیاد ... فقط باید پذیرفت .... درس گرفت و به زندگی ادامه داد. اون لحظه ای که هستیم را فقط دریابیم بقیه نگرانی ها ذهنی را ما با ذهنمون تصاویرش ساختم و هول برمون داشته ممکنه هرگز اتفاق نیفته ...
شکر و سپاس به تو حس خوبی میده شک نکن همه ما اختصاصی چیزهایی داریم که تمنا و  خواهش خیلی هاست قدردان اونها باش . 
دوستم  ارام و برقرار باش ، یاد خدا و  داشته هات را فراموش نکن . 







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 7 اردیبهشت 1397 03:12 ب.ظ
مریم جان
نگرانیاتو درک میکنم عزیزم.امیدوارم سایت سال های سال بالا سر پسر گلت باشه.دانشگاه رفتنو عروسیشو ببینی انشالله.نگران نباش عزیزم
مریم ممنونم عزیزم
چهارشنبه 29 فروردین 1397 09:35 ق.ظ
چه جالب نوشتی دخملی درسته واقعا
البته میرسه به اینجا که ما انسان را درسختی افریدیم
چاره ما تلاش صبوری عشق و امیدواریه سر درنمیاریم خواهر از صلاح طراح دنیا و زندگی باید قوی بود تنها
برات ارزو میکنم صبر تحمل ارامش و سلامتی انشاله اتفاقات زندگی یکی یکی برات خوب رقم بخوره
مریم منم دعای اخری را که لطف کردی به من ، برای خودت میکنم
سه شنبه 28 فروردین 1397 02:17 ب.ظ
سلام مریم عزیز چند ساله خاموش میخونمت و الان احساس نیاز کردم که روشن بشم قبل از آشنایی با وبلاگت وحشت بسیار زیادی از اسم سرطان داشتم و فکر میکردم اینطوریه که به ادم میگن شش ماه دیگه وقت داری و... و حس میکردم اگه خدای ناکرده روزی بهم بگن سرطان داری درجا ایست قلبی میکنم ولی بعد این مدت خوندنت واقعا من یکی رو که تغییر دادی اینکه سرطان واقعا واقعا پایانش نیست و اینم بخشی از زندگیه که میشه پشت سر گذاشتش و تازه وادارت میکنه از همه چیز زندگیت لذت ببری مثل توصیه ای که دکتر هلاکویی عزیزم به بعضی از زوجها میکنه که برید فکر کنید هر کدومتون شش ماه بیشتر زنده نیستید و زندگی کنید. فقط خواستم بهت تبریک بگم که من یکی رو با واقعیت های زیادی روبرو کردی و این یعنی تو کارت موفق بودی. خدای مهربون هم به فدرای عزیز یه فرصت ۶_۷ ساله داد تا اروین ۳ ساله رو حداقل به یه جایی برسونه بعد بره و این یعنی لطف خدا. از نکات آموزشی تربیتی که روی باربد جان هم پیاده کردی خیلی استفاده میکنم چون خودمم یه پسر دارم و منم یکی از مریدای دکتر هلاکوییم ولی اینکه شما موارد تربیتی ایشون رو با مثال و عینی توضیح میدین خیلی عالیه بیشتر ازین پستها بزارید لطفا. ببخشید طولانی شد خیلی وقته میخواستم اینارو براتون بنویسم.
مریم نگار نازنین از کامنت های مشابه تو خیلی انرژی میگیرم و میگم چقدر خوب شد این وبلاگ را نوشتم
به خدا اگر فقط تونسته باشم دیگاه یک نفر به سمت مثبت تغییر بدم برام با ارزشترین کار است
خوشحالمون کردی از خاموشی در آمدی
سه شنبه 28 فروردین 1397 01:55 ب.ظ
سلام مریم جان خیلی متاثر شدم امان از دل نگرانی هامون واسه موجودات کوچولو و معصومی که واسطه شون واسه ورود به دنیا ما بودیم، گرچه می دونیم همونی که این امانتها رو بدستمون سپرده قطعااا میتونه بدون ما هم نگهدارش باشه، ولییی این بار ِ امانت و عشق، اونقدررر خواستنیه و تو ذره ذره وجود و هستی مون حک شده که باعث میشه دعای هر پدرو مادری واسه فرزند نازنینش این باشه که تو تقدیرمون تنها گذاشتنشون نباشه انشاله...
مریم جون اون مثالت ته دلمو لرزوند، نمیدونم چرا دختر و پسر عزیز ِ می می ناز دوست داشتنی رو تو ذهنم آوردن روح می می ناز و فدراجان و عزیزای دیگه شاد...هرچه هم که طلب صبر واسه بازمانده هاشون کنیم بازهم فکر میکنم کمه، اونقدر که این درد بزرگههههه
مریم سلامت باشی روشنا جان
با حرفهات کاملا موافقم
دوشنبه 27 فروردین 1397 09:12 ب.ظ
سلام دوست خوبم من قصد ناراحتی شما رو نداشتم توی وبلاگ فدرا اون آقا سوال کرده بود من هم جواب دادم و در آخر هم گفتم که نظر دکترشون مهمه.ببخشید اگه ناراحت شدید ازجواب من.
مریم نه فرنگی جان اصلا و ابدا من ناراحت شدم
ووووی یک دفعه نگران نباشی
اصلا مخاطبم شما نبودین من کلی نوشتم که کامنت هاتون حواستون باشه افراد مبتلا هم میخونند
باورت میشه نازنینم من الان اسمت دیدم اصلا یادم نمیاد چه کامنتی داشتی تا این اندازه مخاطبم شما نبودین
شما ببخشید موجبات سو تفاهم شد
دوشنبه 27 فروردین 1397 09:39 ق.ظ
سلام
من بعد از حوادث اخیر که برای خانواده ام پیش اومده مرتب صحبتهای شما ودیگر دوستانی که می نویسند مثل همین فدرای عزیز رو می خونم. اما من نمیتونم این مسیله رو برای خودم هضم کنم که خدا از این کار چه هدفی داره. یک موجودی رو خلق کنه بعد به سختی های طاقت فرسایی بهش بده که حاضر باشه تمام خوشیهاش رو به ازای کاستن یک ساعت یا یک روز اون سختیها عوض کنه. اصلا شاید تصور بشه خیلی کم طاقت یا کم جنبه هستم ولی واقعا این سوال الان یک سال و نیمه که تو ذهنمه.میخوام اگه بشه راهنمایی کنید یا کتابی بهم معرفی کنید .
مریم زهره جان سوالات شما ممکنه برای هر ذهنی ایجاد بشه
میدونی که من اصلا ادم مذهبی نیستم ولی به شدت ادم معتقدیم به هرحال هر کس اعتقاری داره در مسیر اعتقاداتم و اطلاعاتم به این باور رسیدیم که خداوند تمام دنیاش را کاملا برطبق عدالتش افریده
میدونم اون مسبب بیماری نیست خدا نه کسی را مریض میکنه نه به بنده ای ظلم میکنه داری اینو از کسی میشنوی که خودش سخت بیمار شده و مکافات ها کشیده
هر کس در مسیر زندگیش دچار حوادثی میشه
من از خدای خودم راضی هستم و سپاسگزارش هستم چون تصویر من از خدا جز خوبی مطلق هیچ چیزی نیست واصلا و ابدا اون را مسبب بیماریم و رنج های زندگیم نمیدونم
ببینید تمام این باورها را براشون میشه با دلایل ساعتها حرف زد و توضیح داد اصلا و ابدا چت و فضای اینترنتی ظرفیت و موقعیت اینو نداره که من بخوام تو این زمینه وارد بشم نتیجه اش کلافگی و بی اثری بحث میشه
شما باید یک ادمی که قابل اعتمادت هست و میدونی اهل مطالعه در این زمینه است حضوری باهاش ساعتها صحبت کنی به چالش بکشی اون با دانشش شمارا قانع کنه
دوشنبه 27 فروردین 1397 04:18 ق.ظ
مرین عزیزم فقط برات بهترینها رو ارزو میکنم امیدوارم همیشه حضورت پر مهرت در کانون گرم خانوادت نمایان رو روشنایی بخش باشه
دوشنبه 27 فروردین 1397 04:18 ق.ظ
مرین عزیزم فقط برات بهترینها رو ارزو میکنم امیدوارم همیشه حضورت پر مهرت در کانون گرم خانوادت نمایان رو روشنایی بخش باشه
مریم و همچنین برای شما
دوشنبه 27 فروردین 1397 12:35 ق.ظ
مریم جانم اون نوشته های بی نام برای من بود اما نمیدونم چرا اسمم جا مونده بوده درحالیکه یادمه نوشتم..ببخش اگه طولانی بود تازه نصفش پرید شانس آوردی
مریم هدیه جان خیلی خوب کردی نوشتی من با جان دل خوندم
متاسفانه نمیدونم چرا گاهی اسم نمیفته برای همین گفتم توی متن اخرش اسمت را بزار


هدیه جان اگر مایلی شماره که باهاش تلگرام داری برام خصوصی بفرست
دوشنبه 27 فروردین 1397 12:23 ق.ظ
این جمله مرگ دست خداست كلیشه ای شده اما واقعیت محضه و آرامش بخش و موثر.و اینكه خدا بهترین حافظ و نگهداره هم باوری درست و حقیقیه.اضطراب تنها شدن بچه ها ،با مادرا همیشه هست.اونقدر كه تصادفات و سكته جون مردم رو میگیره ،بیماریهای مزمن نمیگیرن .اما استرس واقعا حامل بدترین عواقبه.اونچه كه من در شما بشدت تحسین میكنم روحیه و قدرت تحلیل و هضم مشكلاته ،در اوج جوانی تحمل اینهمه درد و مشكل طاقتی میخواد كه شما با نیروی عشق اونو در حد اعلا در وجودتون پرورش دادین،دوستی از قضاوت من نسبت به فدرای عزیز رنجیده بود،من این عزیز از دست رفته رو نمیشناختم تنها خواننده نوشته هاشون بودم.كلافگی عزیزمون بجا بود و من قطعا نمیتونم اونو درك كنم اما من دقیقا كلماتی رو نوشتم كه بارها عزیزمون تكرار كرده بود،قطعا درد و مراحل درمانی آزاردهنده بود و عشق به فرزندشون ،قویتر ،برداشت من نه ضعف اون عزیز كه قدرت عجیب بیماری بود و البته خواست خدا كه قطعا بهترین رو برای هر بنده میخواد.ممنونم مریم جان بخاطر حسن ظن و محبت بی حدت .امیدوارم لیاقت اینهمه مهربانی رو داشته باشم
مریم نغمه عزیزم من عاشق تیزبینی و دقت تو هستم
یکدونه باشی گل من
یکشنبه 26 فروردین 1397 10:31 ب.ظ
ایکاش این اتفاق بموقع بیافته و هیچ جوونی از بین نره. و پدر مادرها برای بچه هاشون بمونن.ولی مرگ یک نفر بعد از مدتها مبارزه با بیماری و درد زیاد خیلی غم انگیزه مخصوصا اگر مادری جوان باشه با وجود اینکه همه میدونیم که الان در آرامشه و دیگه دردی نداره و حتما مواظبت خانواده اش هست که اینمورد بر حسب تجربه به من ثابت شده. فقط برای خانواده اش آرزو دارم که بتونن این دوری رو تحمل کنند و پسر عزیزش هم با خاطرات خوبی که از مادرش داره بتونه زندگی کنه و با موفقیتهاش روح مادرش رو شاد کنه.
مریم
یکشنبه 26 فروردین 1397 08:05 ب.ظ
مریم جان این مدل نگرانی ها رو فکر کنم همه مادرا دارن و طبیعتا کسی که بیماری خاصی داره نگرانیش بیشتره.ولی خب هر چیزی که خدا بخواد اتفاق میفته و راهی جز پذیرشش نیست.و به قول خودت تنها کاری که از دستمون برمیاد در لحظه زندگی کردنه.
از خدا میخوام شما سالهای سال زنده باشی و شاهد بزرگ شدن باربد عزیز.
مریم
یکشنبه 26 فروردین 1397 07:15 ب.ظ
مریم جون بسیار زیبا نوشتی ومرگ رو چقدر زیبا تفسیر کردی ما از مرگ میترسیم چون بهم عادت میکنیم واین جدایی خیلی سخته ولی اگر اینو یه راهی بدونیم برای رسیدن به کمال واینکه یه دنیای جدید در کنار هم هستیم شاید ترسمون کمتر بشه ودر رابطه به نگرانی برای اطرافیان هم کاملا باهات موافقم چون خودم هم مادرم هم همسر واین حس نه تنها برای اشخاص بیمار هست ماهم که به ظاهر سالم هستیم وممکنه هزار اتفاق در اینده برامون بیفته رو هم درگیر میکنه
مریم
یکشنبه 26 فروردین 1397 03:48 ب.ظ
مریم جان روح فدرای عزیز شاد و قرین آرامش باشه ،من با خوندن وبلاگت کلی آرامش گرفتم ،به قولی دارم یاد میگیرم زندگی رو باید زندگی کرد و خدا رو شکر تو این کار رو خوب بلدی و هر کسی این هنر رو نداره امیدوارم سرحال و سر زنده باشی به امید روزهای قشنگ برای تو و خانواده گلت
مریم امین عزیرم
ان شاالله سلامت و موفق باشی
یکشنبه 26 فروردین 1397 01:39 ب.ظ
کاملا نگرانیتون رو درک میکنم،من با اینکه تو جوونی ،با این اتفاق روبرو شدم و بصورت مستقل بزرگ شده بودم نتونستم باهاش کنار بیام وای بحال آروین فدرا و امثال اون.با همه وجود فکر میکنم ما نفس میکشیم و زندگی میکنیم و آروین بزرگ میشه حیف از تمام آرزوهایی که فدرا بهشون نرسید.حیف از وجود نازنینش در این دنیا.شاید هم اون دنیا جای بهتری بوده باشه.امیدوارم که اینطور باشه
مریم مریم عزیز خدا هنیشه یارت باشه روح عزیزت هم شاد
یکشنبه 26 فروردین 1397 12:37 ب.ظ
سلام بهترین خوبین؟!؟
وب زیبایی دارید،ایشالا که همیشه موفق باشید.
میشه ازتون خواهش کنم از وب منم دیدن کنید و با هم تبادل لینک داشته باشیم
ممنونم و منتظرتونم
یکشنبه 26 فروردین 1397 12:24 ب.ظ
مریم نازنینم دختر فوق‌العاده...چه عالی می‌نویسی و چقدر نوشته هات به دل میشینه...حس من و تو نسبت به مرگ و نگرانی برای بازماندگان مشترکه و منم بعد از اطلاع از آسمانی شدن فدرا ذهنم درگیر آروین شد..از خدای مهربون صبر و آرامش براشون آرزو میکنم...مریم جونم الهی که همیشه تندرست و سلامت باشی عزیز دلم و الهی که سایه گرم و‌مهربون شما و همسر بزرگوارتون همیشه بالای سر باربد... باور کن زمین نیازمند و‌محتاج انسانهای بزرگ و با درک و شعور فوق العاده مثل شماست.‌
مریم خیلی به من لطف داری مژده نازنین
امیدوارم قلبت همیشه مالامال از عشق. باشه
یکشنبه 26 فروردین 1397 12:02 ب.ظ
وای مریم جون چقدر دلم گرفت و ناراحت شدم.خدا کنه سالهای سال بالای سر پسرت باشی و شاهد مراحل موفقیتش باشی.خدا روح دوستتون رو قرین رحمت کنه و به شما عمر طولانی عنایت کنه انشا اله
مریم و همچنین به شما سارا جان
یکشنبه 26 فروردین 1397 09:19 ق.ظ
منم برای اروین کوچولو خیلی ناراحتم
منم همیشه نگرانم اگر برای من اتفاقی بیفته دخترکم چی میشه,دختر من جز من هیچکس رو نداره
همیشه خواهشم از خدا اینه هیچ بچه ای رو بی مادر نکنه,اجازه بده منم دخترممرو بزرگ کنم به ثمر برسونم
خدایا بخاطر بچه ها مادراشون رو براشون حفظ کن, هیچکی واسه یه بچه مادرش نمیشه
مریم ستاره عزیزم امیدوارم نوه دخترت عروس کنی دوست گلم
یکشنبه 26 فروردین 1397 07:26 ق.ظ
افسانه
مریم جان خدا بهت سلامتی بده ایشالا بزرگ شدن و مرد شدن باربد عزیز رو ببینی و دوستت فدرا جون را هم بیامرزه
امیدوارم هیچ فرزندی از نعمت پدر و مادر محروم نباشه
مریم و همچنین این اررو را برای شما دوست خوبم دارم
یکشنبه 26 فروردین 1397 07:17 ق.ظ
چقدر ریبا در مورد مرگ گفتی...چه استاد فرهیخته ای که اینقدر حرفهاشون دلنشینه.کاش بتونی بیشتر مباحثشونو باما به اشتراک بذاری.
یادمه یکی دیگه از پستهات هم تقریبا مضمون مشابه داشت و منی که همیشه از مرگ میترسیدم بعداز اون چقدر ارامش گرفتم .حرفهای استاد اون روز کلی منو به فکر واداشت و شد یه چالش مهم برای من.
مریم جان کاملا با صحبتهات موافقم منم خیلی برای پسر فدرا ناراحت شدم هیچکس نمیتونه مثل مادر مراقب فرزندش باشه .خداخودش نگهدار و حافظش باشه
مریم
یکشنبه 26 فروردین 1397 02:40 ق.ظ
بابای من رکتوم بود و متاستاز لنف یعنی دیر تشخیص داده شد..اما خب واقعا زیاد هم عمر کرد چون روحیه بسیار محکمی داشت اما خب روده خیییلی بهتر جواب به درمان میده کلا شانس درمان بالایی داره ..سیستم ایمنی و تغذیه و روحیه خیلی مهمه ..من سلیاک دارم سرطانی نیستم..اما فدرامون که رف منم همزادپنداری کردم بچه ام رو فک میکردم در نبودم چه کنه و به مادر فدرا فک میکردم که الان در این سن خودش نیاز به مراقبت داره ..مسئولیت بچه دختر از دست رفته اش خیلی سخته اون هم با اون میزان کمال گرایی فدرا جانم و حساسیتی که رو آروین داشت..خود کمال گرایی استرس وارد میکرد به فدرا..من مامانم در حد پرستش پسرم رو دوس داره..و بشدت به غذاش بیشتر از من میرسه اما اونچه که برا تربیتش یا رفتارش یا درسش من حساسم مامان اصلا ..و این هست که منم به این جنبه از قضیه خیلی فک میکنم چون پسر منم کلا حساس و مضطربه..بعد از بیماری بابا خودمم رعایت نکردم..نمیدیدمش..تمام اضطرابم و گریه هام رو این بچه اثر گذاشت..درحالیکه من از روز اول که بابا رو فهمیدم کلی زمان داشتم تا زمان فوتش اما از همون روز اول دیگه فک میکردم وای فردا کابوس از دست دادنش اتفاق میفته..درحالیکه نهایت بابای من با سرطان نرفت.
مریم روایت پدر عزیزتون مصداق صحبت من است که میگم ما از اینده و لحظه های بعدمون خبر نداریم پس به جای درگیر بودن از اتفاقات پیش نیامده اینده تا میتونیم. در لحظه باشیم
یکشنبه 26 فروردین 1397 02:29 ق.ظ
عزیز دلم تو چقد معقول و ماهی
کاش کمی مث تو باشم..منم به پسرم نگفتم فدرای من نیس..اگه بفهمه دق میکنه..۴ سالی که پدرم تحت درمان بود پسرم خیلی آسیب دید بحد وحشتناکی اضطراب حاد گرفته و با کمترین بیماریی خودشو یک سرطانی فرض میکنه منم که بدتر..خیلی خاحواده ها آسیب میبینن اما از همه بیشتر بچه ها..ولی احساس من اینه که شما خیلی مدیریتت بهتر از من بوده..همینکه این چند روز تونستی کنترل کنی و از خانواده ات مهرت رو دریغ نکردی بمن تلنگر بود..من کاملا در رختخواب سپری کردم و به پسرم گفتم سرماخوردم و انقد نتونستم چیزی بخورم که دوباره بیماریم موجب شد تب کنم...نه اینکه دست خودم باشه یا عمدا اینجور باشم...اصلا وقتی فکرم مشغوله زیر پتو هستم و قایم میشم..خیلی روحیات مزخرفی دارم...فدرا کلا دختر کمال گرایی بود...برای بچه اش بهترین مادر سعی میکرد باشه..برای همسرش برا زندگیش..از حد توانش بیشتر حتی برای کارش زحمت میکشید...من فک میکنم کمال گرایی خودش استرس آوره..چون خودم مبتلا بودم و میدونم چه رنجی برام ایجاد میشد..پدر مرحومم کمال گرا بودن...وسواس فکری گرفته بودم از شدت کمال گرایی..مشاور کمی منو متعادل کرد اما الان بشدت بدنم نابود شده..منم تمام دغدغه های شما رو برا فرزندم دارم..مامانم عاشق بچمه و میپرسته اما هرگز سبک و سیاق تربیت کردن و نگهداری اش رو نمیپسندم..بااینکه میدونم از جون و دل مهربونی میکنه برا بچم..بهرحال فاصله سنی موجب میشه درک از دنیای یه نوجوان نداشته باشه و مخاطرات اجتماع فعلی رو ندونه..کامل درک میکنم حرفاتونو..به پسرم فدرا رو نگفتم..چون حس کردم اگه خودم بر حسب ژنتیک مبتلا بشم بچه ام اضطراب از دست دادن نگیره و مث من نشه..البته خب بابای من کلا سرطان روده متاستاز ۵ لنف بود یعنی پیشرفته تشخیص داده شد اما خب الان تمامی دوستانش که مث بابا مبتلا بودن درمان شدن..و مامان دوستم ۱۳ سال پیش جراحی و شیمی درمانی شد..الان نوه هایش دنیا اومدن و چکاپهای سه ساله داره..یعنی میخوام بگم حساب کتاب نداره..خصوصا روده که واقعا احتمال درمانش بالاست..من نمیدونم شمام کولستومی شدین یا نه..
مریم دوست عزیز من نوشته هاتون را خوندم
امیدوارم سایه پر مهرت سالیان سال بالای سر فرزند عزیزت باشه شاهد رشد و موفقیت هاش باشی
روح پدر قرین رحمت الهی خدایش بیامرزد
دوست داشتم اسمتون بدونم که نیفتاده لطفا اگر اینجا کامنت گذاشتی اخر مطلب توی خود متن اسمت را بنویس که با نوشته هات و خودت اشنا بشم
یکشنبه 26 فروردین 1397 02:01 ق.ظ
سلام ان شاالله سالیان سال باسلامتی سایتون بالاسرپسرعزیزتون باشه
مریم ممنونم عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.