درباره وبلاگ

من مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد تمام دارایی زندگی من ،به عشقشون نفس میکشم بهترینهای زندگیم هستند
از اول اردیبهشت ۹۴ جراحی ها ، درمان ها و شیمی درمانی های متعددی تا به امروز که ادامه داشته تجربه کردم . روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری
یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور
انگیزه اصلی من از نوشتن این هست که بتونم با بیان تجربیاتم کمکی کرده باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشه ، برای همدردانم مینویسم
برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من همین است .
لطفا اگر کسی روحیه حساسی داره و آمادگی خوندن این مطالب را نداره و محیط اینجا موجب نگرانی و دغدغه فکریش میشه مطالب را پیگیری نکنه
اینجا خونه مجازی من هست و نوشته های حقیقی اون را فقط خودم انتخاب میکنم و مینویسم هرگز برای سلیقه شخصی و خوش آمد کسی این مطالب نه نوشته و نه تغییر میکنند در مورد اینکه چطوری و چگونه بنویسم هیچ پیشنهادی را نمیپذیرم ، تایید و تایید نکردن کامنت ها صلاحدیدش با من هست نه شخصی دیگر فراموش نشه اینجا حریم مجازی من است برای احترم متقابل حد و مرزها را رعایت کنیم
در واقع بخش از مطالب اینجا تداعی آزاد من ، سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که میگذرد
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتید به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنید .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره
آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشه تا دیگه کسی در دنیا نباشه که رنج این درد را تجربه کنه
آمین آمین آمین
اگر دلت خواست هر وقت به ذهنت امدم من را هم دعا کن که سخت محتاج دعا هستم


مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

جاوا اسكریپت

و این منم زنی تنها در انتظار معجزه ای سبز . . . سرطان
دوشنبه 28 آبان 1397 :: نویسنده : مریم        
یادداشت هفتم :


اندر حکایات تولد شش سالگی باربد

باربد عزیزم خیلی وقت بود که  برای جشن تولد شش سالگیت نقشه میکشیدی من وبابا هم دراین فکر بودیم مثل هرسال برات جشنی به پا کنیم ولی  تاریخ تولد تو  بیست وهشتم مردادماه،  امسال در ماه رمضان بود وشاید برای اینکه مهمان دعوت کنیم مناسب نبود درضمن مامان بزرگ وبابابزرگت هم که تهران بودند وما باید از این فرصت استفاده میکردیم خلاصه تصمیم گرفتم روز پنج شنبه ششم مرداد به پیشباز جشن تولدت بریم .عسلکم خیلی خوشحال بودی ولحظه شماری میکردی من و بابا هم سعی کردیم همه چیز طبق سلیقه وعلاقه تو پیش بره
مثلا برای لوازم تولدت از نظر مستقیم خودت استفاده کردیم، باربد جون یک سری از بشقابهای کیکت را یک طرح برداشتی یک سری طرح  دیگه من برات توضیح دادم که بهتره همه یک شکل باشه اما ظاهرا دوست داشتی لوازمت هرکدوم یک شکل باشه من وبابا هم اطاعت کردیم چون تولد مال تو هست پس باید طبق نظر وعلاقه تو پیش بره مبارکت باشه عزیزم 
امیدوام  خودت هم این روزها را تجربه کنی ، که با بچه ات بری برای تولدش خرید کنی و ببینی چقدر لذت بخشه برات از ته دلم خوشبختی را ارزو میکنم.
خلاصه بابا حسن مهربونت هم خیلی خیلی برای تدارکات میهمانیت  زحمت کشید 
 یک روزش من وبابا از شش عصر تا ده شب همش درحال خرید کادو برای تولدت و بقیه خریدها وسفارش کیک بودیم وشما اینقدر آقا شدی که خودت چند وقتیه تنها تو خونه میمونی وخیلی قشنگ از پس کارهات برمیای واین موضوع هم برای من مهمه چون یک نشونه خوبی از استقلال تورا میرسونه به امید اینکه عشق زندگیم بتونیم من وبابا تورا مستقل تر بار بیاریم چون خیلی نکته مهمی در زندگی هرانسانی هست 
 البته در این دور زمونه خیلی سخته اونم اینکه تو هنوز تک فرزند هستی ولی من همه تلاشم را میکنم امیدوارم نتیجه خوب بده
راستش پسرم هم من وهم بابا از نظر جسمی چون دست تنها بودیم خیلی خسته شدیم من هم سه نمونه غذا ودسر درست کردم خلا صه کلی سرپا بودم ولی من وبابا روحمون شاداب وتازه بود چون احساس خوبی داشتیم از اینکه داریم کاری میکنیم که موجب شادی تو هست و برای خودمون هم خیلی مهمه که تورا داریم وروز تولد تو مهمترین روز زندگی من وباباست و خدواند مهربان تورا که گرانبها ترین سرمایه زندگیمون هستی را با عنایت ولطفش به ما هدیه کرد امیدوارم خدواند پشت وپناهت باشه وسالم وسلامت باشی
از روز جمعه وکارهات  بگم دیگه از ساعت شش عصر شروع کردی به غرغر کردن که چرا میهمانها نمیان من هم همش بهت دلداریت میدادم خلاصه زمان برات دیر میگذشت برعکس تو من دوست داشتم زمان کند بگذره تا کارهام تمام بشه بابا هم برات کلی اهنگ تولدت مبارک جمع آوری کرده بود من هم دیدم که بیقراری ،گفتم: تی وی را خاموش کن، جشن بگیریم. خلاصه اولش فکر کردی تنهایی میخوایم جشن بگیرم گفتم نه ما برقصیم تا میمانها برسند توراهم اماده کردیم
 الهی من فدای تو بشم که هرچی میپوشی مثل فرشته ها میشی
باربد جونم وقتی بابا میخواست موهات را درست کنه اصلا قبول نکردی موهات مرتب باشه یک طرح من دراوردی از خودت دراوردی وگفتی اینجوری درست کن خلاصه راضی هم نمیشدی بازهم ما با تو کنار امدیم وبه نظرت احترام گذاشتم.
میهمانها رسیدند وتو خیلی شاد شدی .ومن هم با شربت اب پرتقال اولین پذیرایی خودم را اغاز کردم .
سوپرایزت برای میهمانها این بود که گفتی میخوای رقص عربی کنی خیلی خوششون امد بعدش من شام را کشیدم ولی تو همش میگفتی مامی اول کیک رابیار پسرم نمیتونستم نظم پذیرایی را به هم بزنم و تورا قانع کردم که اول اجازه بدی که شام بدم پذیرایی شام لازانیا باسس سفید و سالاالویه به شکل پروانه و آش رشته به همراه سه نمونه دسر ژله میوه ای و نوشابه بود همه خیلی تعریف کردند واقعا من این غذاها را با تمام عشقم درست کردم ،عزیزم به عشق تو پختم همه زندگی من 
بعدش دوباره  هنوز شام را  جمع نکرده بودیم . دوباره شروع کردی مامی کیک بیار من هم دیدم بی تاب هستی گفتم کادوهات را باز کن حداقل یکم هیجانت کم بشه الهی من فدات بشم که  کم طاقت شده بودی
 اول کادوی بابا حسن : رباط مبدل ترنسنفورمرز  که اروجینال بود وتو با دیدنش خیلی هیجان زده شدی
کادوی مامی :چندتا چیز مختلف برات خریدم  ادمک بتمن ،جوکر، ادمک بین،لگوی موتور مسابقه ،ودوتا سی دی کارتون از کادوی من هم خدا راشکر خیلی خوشت امد .نمیدونی چقدر سخته اسباب بازی خریدن  برای تو وروجک اخه هرچی را به ما پیشنهاد میدادند تو داشتی در هرصورت مبارکت باشه
کادوی مامان بزرگ وبابا بزرگ: تراول صدهزارتومونی بود که منتقلش کردی سریع به قلکت 
کادوعمه کتایون :مجموعه شخصیتهای بن تن بود که بازهم چیز مورد علاقه توبود گرچه تقریبا مشابه همین را داشتی ولی بازهم اینقدر فعلا شیفته بن تن هستی که برات جالب بود .دستشون درد نکنه
کادوی عمه مژگان :مجموعه کوچکی از ماشینهای ارتشی بود که زیاد استقبال نکردی ولی پسرم دست عمه مژگان هم درد نکنه که زحمت کشید هرکادوی که نباید مورد سلیقه ما باشه همین که زحمت کشیدن وامدند خیلی ارزشمند بود
و حالا نوبت کیک  بودکه  به همراه چای اوردم مراسم کیکت هم جالب بود 
چون گفتی میخوای رقص چاقو کنی عزیزم خیلی قشنگ رقصیدی بعدش هم شمع کیکت وفوت کردی هزار ساله بشی نمیدونم اون لحظه تو دلم یک حسی بود قابل وصف نبود از خوشحالی میخواستم گریه کنم. اره باربد من شش سالش تموم شده
پسرم  روزهای زیبا برات میخوام 
بعدش دیگه اروم شدی وسرگرم اسباب بازهات شدی پیروز باشی
 در نهایت هم من چیپس وپفک ومیوه پذیرایی کردم وبه سلامتی تو تولدت برگزار شد امیدوارم که راضی باشی عزیزم 


ادامه دارد .....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 3 آذر 1397 12:24 ب.ظ
خوندن این خاطرات حس خوبی به من میده ممنون که مارو شریک این نوشته ها کردین خیلی قشنگن
مریم
شنبه 3 آذر 1397 12:04 ب.ظ
چقدر این پستهای خاطرات باربد جان رو دوست دارم.‌هم جذابه هم آموزنده.‌نحوه تعامل تو دوست خوبم با باربد در سنین مختلف برام خیلی جذابه.
الهی سایه مادر زیبا و مهربان و پدر دلسوز و زحمت کشش همیشه بالای سرش مستدام باشه
مریم فریبا عزیزم
سه شنبه 29 آبان 1397 05:28 ب.ظ
مریم خانم عزیز سلام
أنشالله پسر گلتون زیر سایه مامان و باباش ١٢٠ ساله بشه
همیشه شاد وتندرست باشید
مریم
سه شنبه 29 آبان 1397 08:21 ق.ظ
این خاطره بازی هارو دوست دارم
دل آدم غنچ میزنه
خدا حفظ کنه پسر گلتون رو
در ضمن نکات آموزنده ی خیلی خوبی هم داره
مریم ممنونم رضوان جان
شما همراهی میکنید نظرتون را ارسال میکنید ولی دوستان کم لطفی میکنند باز شدن خوانتده خاموش
سه شنبه 29 آبان 1397 01:22 ق.ظ
سلام خیلی عالیه،باآرزوی بهترینهابراشمادوست عزیز،همیشه کنارهم شادباشین
مریم ممنونم
دوشنبه 28 آبان 1397 11:17 ب.ظ
مرجان
مریم عزیر کل خاطرات نوشته های باربد خوندم واقعا حس قشنگی بود وامیدوارم خدا تنها ثمره زندگیتون درسلامتی وارامش براتون نگه داره وهرچی اروزی خوبه برای باربد عزیز میخوام
مریم سلامت باشی مرجان جان ادامه خاطراتش هم میزارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.