تبلیغات
و این منم زنی تنها در انتظار معجزه ای سبز . . . سرطان
درباره وبلاگ

من مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد تمام دارایی زندگی من ،به عشقشون نفس میکشم بهترینهای زندگیم هستند
از اول اردیبهشت ۹۴ جراحی ها ، درمان ها و شیمی درمانی های متعددی تا به امروز که ادامه داشته تجربه کردم . روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری
یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور
انگیزه اصلی من از نوشتن این هست که بتونم با بیان تجربیاتم کمکی کرده باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشه ، برای همدردانم مینویسم
برای همراهان آنها تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من همین است .
لطفا اگر کسی روحیه حساسی داره و آمادگی خوندن این مطالب را نداره و محیط اینجا موجب نگرانی و دغدغه فکریش میشه مطالب را پیگیری نکنه
اینجا خونه مجازی من هست و نوشته های حقیقی اون را فقط خودم انتخاب میکنم و مینویسم هرگز برای سلیقه شخصی و خوش آمد کسی این مطالب نه نوشته و نه تغییر میکنند در مورد اینکه چطوری و چگونه بنویسم هیچ پیشنهادی را نمیپذیرم ، تایید و تایید نکردن کامنت ها صلاحدیدش با من هست نه شخصی دیگر فراوش نشه اینجا حریم مجازی من است برای احترم متقابل حد و مرزها را رعایت کنیم
در واقع بخش از مطالب اینجا تداعی آزاد من ، سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که میگذرد
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتید به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنید .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره
آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشه تا دیگه کسی در دنیا نباشه که رنج این درد را تجربه کنه
آمین آمین آمین
اگر دلت خواست هر وقت به ذهنت امدم من را هم دعا کن که سخت محتاج دعا هستم


مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

جاوا اسكریپت

و این منم زنی تنها در انتظار معجزه ای سبز . . . سرطان
جمعه 26 آبان 1396 :: نویسنده : مریم        

ساختمانی که من در اون زندگی میکنم چهار واحد بیشتر نیستیم 
حیاط منزل ما از فردای زلزله تا الان از طریق لینک  یک از واحدهای ساختمان  اختصاص داده شده به کمپین  کمک های بازیگر خانم نیکی کریمی 
نمیدونم تا کی این لطف ها و کمک های انسان دوستانشون  ادامه داره خوشحالیم از این سعادت که در حیاط ما به راه است
به خاطر فضای بیشتر و راحتی خیرین ما چندین روزه ماشینمون بیرون از خونه پارک میکنیم 
خونه از اول صبح تا حدود دوازده شب به خاطر رفت امدهای زیاد بسیار پر از سرو صدا و هیاهو است 
اما تمام این سر وصداها را با جون دل خریراریم دستشون را هم میبوسیم تا هر روزی که بخوان این کمک ها را ادامه بدن حضورشون با منت به دیدمون میپذیریم 
 همیشه نسبت به صدای باز شدن چسب یکجور میشم   از خش خش چسب چندشم میشه و هر وقت جایی چسب باز میکردن من گوشم میگرفتم 
ولی الان متمد و یک بند به خاطر بسته بندی همش صدای خش خش چسب میاد 
ولی حتی  یک بار هم گوشم نگرفتم فدای سر تک تک زلزله زده ها، به خودم میگم  میشه این مصیبت سر تو هموطنم امده تو سرما میلرزی  دلت دریای غم هست انوقت من بیام ،برای سر و صدای  بسته بندی های که برای تو میشه در خلوتم معترض بشم من حاضرم شبانه روز موزیکم صدای خش خش این چسب ها باشه اگر بخش کوچیکی از رفاه تو مهیا میشه 
خلاصه اینجا در حیاط منزل ما  نمیدونید چه شور و عشقی برپاست دست مریزاد به این همه جوانها و انسانهای خوبی که با این انرژی دارند زحمت میکشند جالبه لبخند تا اخر شب از روی لبهاشون محو نمیشه
فکر کنم روزی سه تا چهارتا ماشین های باربری بزرگ پر میکنند برای ارسال کمک ها به زلزله زدگان . 
خدا قوت  دست مریزاد 


چند تا نکته که به ذهنم امد میخواستم اینجا بنویسم 
اخباری موثقی که هست کمک های مردمی تا الان بسیار عالی بوده و کلا کمک ها نقدی و غیر نقدی  از جانب همکاری مردم بوده و افراد شناخته شده که شماره حساب دادند از پولهای که مردم برای کمک به حسابشون ریختند از مبالغ جمع شده  شگفت زده شدند 
در زیبایی حرکت خودجوش و دلسوزانه مردم هیچ جایی تردیدی نیست ولی سوال مهم اینه نقش دولت اینجا چی هست انوقت ؟ واقعا دولت دلسوز فلسطین و  کشورهای عربی غیر هستید  کجایید
مردم خوبی داریم ولی  این کار اصلا وظیفه مردم نیست دولت همه این ضررها را باید تامین کنه 
اگر مردم نبودند و فضای مجازی نبود درصد زیادی از بازمانده های ز زلزله از  گرسنگی و سرما تلف میشدن 
خیلی بد میکنند آیندگان حتما حقایق را در مورد اینها را بازگو میکنند 
اختلاس گرها و سازندگان مسکن مهر که الان قطره قطره زندگیشون با خون یک سری ادم مظلوم ساخته شده  
هر چی بگیم ازشون کم گفتیم 
درد ودل زیاده تا همین جا بسنده میکنم ..

مطلب بعدی اینکه ما ملت فوق العاده احساسی و تاثیر گذاری هستیم چیزی که موجب مشغولیت فکری من است اینه که این آتیش تند کمک رسانی چون با اخرین هیجانات احساسی انجام میشه اگر آهسته و پیوسته باشه معقول تر است چون میدونم به زودی این کمک رسانی های همه جانبه مردمی فروکش میکنه و مشکلات این بندگان خدا  ها حالا حالاها با اواره شدنشون تا برگشت به زندگی حداقل، ادامه دار هست  لذا مثل فاجعه های دیگه زود فراموش میشند
احساسی هستیم و این زلزله انگار خیلی ها را تکون داده ولی یادمون نره راه دور نمیرم توی همین اطراف تهران هرشب خیلی از ادمها گرسنه میخوابن سرپناه ندارند مریض میشند از بی پولی برای درمان میمرند شما که این همه توان کمک دارید چرا حواستون به اطراف خودتون نیست .....
حتی توی همین هیاهوی همه جانبه که مردم دارند برای زلزله زدگان در خیابان ها کمک جمع میکنند کودکان ده تا دوازده ساله ای را میبینم که با وضعیت بهداشت زیر صفر چهره خسته و افسرده گونی به دست تا نصف بدن تو سطل اشغال ها میچرخند  ندیدم کسی چهارتا از این کنسروها را بده دست ایتها و این کودکان مصیب زدگان تلخ همیشگی دیدگان ما هستند همیشه شاهد بودنشون هستیم 
چی میشه که از این کودکان ادمهای پر احساس امروز غالبا بی تفاوت رد میشند ؟؟
یک دلیل عمده روانشناختی داره اکثر ادمها(عرض کردم اکثر ادمها شما که میخونی جز اقلیتی به کسی برنخوره ) کمک هاشون در حادثه ها در ضمیر ناخودآگاه به خاطر همدلی دوستانه یا از سر مهربانیشون  نیست  . ظاهرش اینگونه به نظر میاد ، در واقع ترس از اینکه نکنه این بلای تلخ سر خودشون هم بیاد با این عمل اضطرابشون کم می کنند و حس میکنند رفع خطر کردند
میگم اینها شاید در ضمیر هوشیاری نباشه و حتی بهشون گفته بشه منکر بشند ولی حتما یک روانشناس خبره با بررسی میتونه متوجه اتفاقات ضمیر ناخوداگاه مراجعانش باشه 
انکارشون هم طبیعی است چون خودشون هم نمیدونند ، ضمیر ناخوداگاه جایی است که انسان در ضمیر آگاه بهشون دسترسی نداره ولی زندگی روز مره  و شخصیت فرد را کاملا تحت تاثیر قرار میده  
الان هم مطمین باشید در این کمک ها این جریان در میان مردم هست والا در جاهای دیگه که فقر خانواده ها را نابود کرده اگر این حرکت ها همیشگی بود بحثی نبود  ولی چون خطر فقز بقیه امنیت اونها  را تهدید نکرده بی تفاوت رد میشن ولی این موضوع یک جور وحشت اینکه نکنه برای ما هم اتفاق بیفته همراهشون هست 
حتی من توی عکس العمل مردم نسبت به بیماری سرطان این موضوع را مشاهده کردم چون همیشه تو ذهن مردم اینه که بیماری سرطان یک بیماری کشنده است وقتی میفهمند یکی این بیماری را گرفته یا یک هیجان و دلسوزی در قالب یک ادم مهربان میان جلووو که سوتفاهم میشه برای مریض چقدر من دوست داشتنی هستم چقدر اینها خوب هستند درصورتی که اصلا و ابداً اینطور نبست 
وقتی ابراز ترحم و دلسوزی و تعارفاتشون را اعلام کردند  ، وقتی که   همکاری و قولهای الکی الکی که بر اثر احساسات ابراز کردند  در واقع نیاز خودشون را ارضا کردن و با این کار حس ترس و اضطراب خودشون کاهش دادن با ترس اینکه نکنه منم یک روز سرطان بگیریم و به این روز بیفتم  
بعدش  دفاعیات روانی خودشون را در قالب  یک رفتار انسان دوستانه و مهربانانه نشون دادند میرند تو افق محو میشند قولهای که دادن پیشکش حتی هرگز  بعد از اون ابراز احساسات یک احوال پرسی ساده نمیکنند 
باز هم میگم حرفی که میزنم شامل همه ادمها نمیشه اما درصد بیشتری از مردم اینگونه هستند حتی جهت و قصد،  ظاهر  مهربانیشون به خاطر خودشون هست نه فرد حادثه دیده 
حتما رفتاری که پخته باشه و جهتش،  خودنمایی و خودخواهی خود فرد نباشه  اصالت و تداوم رفتار در زمان کاملا مشخص و قابل درک هست 
جالبه بهتون میگم درصد زیادی از خیرینی که ما در فضای مجازی مبینیم اگر تحلیل و ریشه یابی بشند به علت دیده شدن ، تایید و ستایش پا در این مسیر گذاشتند خیلی کم هستند ادمهایی که به درجه ای از والایش رسیده باشند و بی توقع فقط و فقط هدفشون کمک به انسانها باشه اونها دقیقا انسانهای خاص و ناب هستند ، تبلیغات کارشون انجام میدن  اما دنبال پاداش و مزدی نیستند  ارزش و هدفشون کمک رسانی به ادمهای مظلوم است خود این براشون پاداش هست 
من همیشه میگم  یک عده برای دیده شدن و تایید شدن پا در مسیر منفی میگذارند چهره های خودشون را از عمل و ژل های تزریقی منفجز میکنند دست به حرکات هیجانی و نمایشی میزنتد مثلا با روسری  گره زدن دور گلشون جلوی دروبین  تظاهر به خودکشی میکنند و اون را در فضای مجازی پخش میکنند 
ولی خدا را شکر  بخشی دیگر برای   ستایش شدن و تمجید شدن را مثلا در راه حرکت های خیرخواهانه قدم میگذارند ، کار های خیرشون که نتیجه اش این باشه که از بقیه دریافت کنند تو  چقدر خوبی ، فرشته ای و.....باز اینها انرژیشون و نیازهاشون به طور مثبت و مفید هزینه میشه 
بله دوستانم انسان فوق العاده پیچیده و پر از رمز و راز است به سادگی نمیشه کسی را فهمید و نسخه پیچید

مطلب اخر  اینه که هر وقت زلزله ، طوفان و سیل و هر بلای طبیعی در کشور های غربی میاد چرند گویان میگند به خاطر فسق و جور و غصب الهی است هر وقت تو کشور ما این فحایع میاد میگن آزمایش الهی است 
کاش یک عده جای زرررر زدن یکم عقلشون به کار مینداختن تا وقتی مردن از این همه جهل از خودشون مثل ویروس به جا نگذارند  
چرا توی ژاپن زلزله هشت ریشتری میاد هیچ کس خون هم از دماغش نمیاد چون اینها از اولین زلزله ها تو کشورشون متوجه شدن به جای حرف مفت زدن یک پیشگیرها و مسائل امنیتی را باید در کشورشون فراهم کنند خونه هاشون را و ساختمانهاشون را طوری ساختند که در مقابل زلزله بالا به شدت مقاوم باشه یعتی هشت ریشتر تو ایران بیاد اون  شهر کلا مدفون میشه 
ولی اونها اتفاقات را فرصت میکنند دانششون را میبرند بالا  و برای رفعش چاره پیدا میکنند 
تو کشور ما  اتفاقات به جای فرصت شدن عاملی میشه  برای جهل و نادانی . و ربط دادن به آزمایش الهی از باورهای مردم نهایت سو استفاده را میکنند 
  شما خونه های مردم ایران که روی گسل زلزله هست را امن بساز بعد از این همه حادثه هاای تکرار شده مدیریت بحرانت قوی کن ببینم تو اون چیزی که تو اسمش میزاری ازمایش الهی اینهمه تلفات میده  چون من میدونم تو کشور من خانه از پای بست ویران است 



پی نوشت : دوستانم دلیل حضور کمم این روزها در وبلاگ به دلیل اینه که دوشنبه یک مصاحبه مهم دارم مشغول مطالعه هستم امیدوارم با نتیجه خوبی  که از مصاحبه گرفتم پررنگ تر در خدمتتون باشم 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 24 آبان 1396 :: نویسنده : مریم        
اخبار رسیده از زلزله کرمانشاه  بسیار متاثر کنتده  
 در  یک لحظه زندگیشون و عزیزانشون در این بلای طبیعت نابود شدند 
الخصوص حقایقی  و تصاویری غم انگیزی که عزیزانی، برای کمک رفتن و با گوشی های خودشون تصاویری ثبت کردند 
مخصوصا لایوی که خیر نازنین بانو سعیده دلمرادی نازنین از اونجا در اینستاش پخش کرد  مرد جوانی  که همسر  و دو تا فرزندش را  از دست داده بود و بازمانده این حادثه خودش و کودک سه ماهش بود 
ناله ها و بی قراریش  بسیار دردناک بود  فکر کنم هرکی مثل من دید بند دلش پاره شد 
این  فقط یک نمونه کوچک از این حادثه بزرگ هست 
هموطنم تسلیت، تسلیت  بابت این بلا و فاجعه  
همدردتون هستیم متاثریممم
واقعا درسته تاثر و تاسف کافی نیست هر کس به سهم خودش هرچند ناچیز از لینکی که مطمئن هست قدمی برداره  لطفا درک کنیم در این سرما و این وضعیت پیش آمده چقدر این عزیزان مصیبت دیده نیاز به کمک دارند 

تیمی از روانشناسان از ستاد بحران به منطقه اعزام شدند من میتونستم برم ولی متاسفانه به خاطر اوضاع جسمیم که میترسیدم به جای کمک اونجا حالم بد بشه و مزاحم بشم  سعادت حضور پیدا نکردم تصمیم گرفتم کمک ناچیز خودم را برای هموطنم از طریق های دیگه انجام بدم  میدونم شما هم سهم همدلی و همکاری خودت را انجام میدی . ما میتونیم با یاری هم گوشه کوچیکی از درد هموطنهامون را کم کنیم . 
ای که دستت میرسد کاری بکن....

#هموطنم #تسلیت 








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 16 آبان 1396 :: نویسنده : مریم        

 

آن بالا كه بودم، فقط سه پیشنهاد بود. اول گفتند زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم. با یك كوروت كروكی جگری. تنها اشكال اش این بود كه زنم در چهل و سه سالگی سرطان سینه میگرفت. قبول نكردم. راست اش تحمل اش را نداشتم.

بعد موقعیت دیگری پیشنهاد كردند: پاریس، خودم هنرپیشه می شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشیم. اما وقتی گفتند یكی از آنها نه سالگی در تصادفی كشته میشود گفتم حرف اش را هم نزنید.

بعد قرار شد كلودیا زنم باشد با دو پسر. قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی كنیم. توی دخمه ای عینهو قبر. اما كسی تصادف نكند. كسی سرطان نگیرد. قبول كردم. حالا كلودیا- همین كه كنارم ایستاده است - مدام می گوید خانه نور كافی ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، یخچال خالی است. اما من اهمیتی نمیدهم. می دانم اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد، با سرطان و تصادف. كلودیا اما این چیزها را نمی داند. بچه ها هم نمیدانند.

از کتاب پرسه در حوالی زندگی، نویسنده مصطفی مستور





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 16 آبان 1396 :: نویسنده : مریم        

حدود شش سال پیش حسن ،ماموریت ،سه ماهه به کربلا رفت من و باربد هم اواسطش یک دو هفته ای جهت زیارت و دیدار خودش  به اونجا سفر کردیم
یکی از همکاران خانمش که مجرد بود و حدود یک پانزده سالی از من بزرگتر بود تو اون زمان در ماموریت کاری بود
بعضی از روزها همدیگر را میدیدیم
روحیات خاصی داشت یک دفعه خیلی خیلی گرم و صمیمی بود یک دفعه بسیار سرد و بی تفاوت 
من قلق رفتار کردنش دستم امده بود طوری باهاش رفتار کردم یک روز نشست کلی از زندگی خصوصیش برام درد ودل کرد 
به نظر تا حدی افسرده میومد و خیلی شاکی از ازدواج نکردنش و سو استفاده و توقعاتی که اطرافیان نزدیکش ازش داشتند 
بعد از دردلش طوری که میدونستم حس بهتری بهش میده بیشتر بهش توجه کردم
مثلا وقتی خواستم برگردم تهران کلی مواد غذایی خشک برای آشپزی برده بودم هیچ کدوم برنگردوندم همه را بهش دادم گفتم اینها ممکنه اینجا به درد تو بخوره 
خیلی خوشحال شد و گفت پول اینها خیلی میشخ گفتم اصلا بهش فکر نکن تو اینجا غریبی من دارم میرم وطن اونجا میشه تهیه کرد
حسن هم که حوصله آشپزی نداره و بلد هم نیست پس داشتنش برای شما واجبه 
میدونید حس خوبش درک میکردم اون نیازمند یا مستحق نبود ولی سالها تو زندگیش همه فکر کردند چون این شوهر نداره و حقوق میگیره اینه که باید به بقیه بده هیچ وقت به این فکر نکردند این ادم هم به توجه و محبت اون ادمها نیاز داره 
تعریف نیاز فقط شامل احتیاج مالی نمیشه 
گاهی میشه با یک وسیله مادی یک توجه و محبت را به کسی که تشنه محبته نشون داد
میگم اخلاقش بر اثر مشکلات شخصی طوری بود که اگر من درکش نمیکردم میتونست خیلی تنش برانگیز و خسته کننده باشه ولی چون درک شد و حد و مرزها رعایت شد،   ارتباط هرروزه و کوتاه مدت با خوشی و خیر سپری شد و با خاطره خوش از هم خداحافظی کردیم
دیگه من برگشتم ایران و ارتباط دیگه ای برقرار نشد
چند ماه پیش که حسن باز رفت ماموریت به یک کشور دیگه این خانم هم بر حسب اتفاق اونجا ماموریت بوده و کلی احوال من را میپرسه 
حسن که  ماموریتش تموم میشه و میخواد برگرده ایران ایشون یک پارچه به عنوان هدیه به من ،زحمت میکشه تهیه میکنه و میده حسن برام بیاره 
من همش پیگیر بودم که کی  خانم فلانی میاد ایران باهاش تماس بگیرم میخوام ازش تشکر کنم 
به هرحال روی این چیزها خیلی زیاد مقید هستم 
حسن همش میگفت پرسیده اون هنوز برنگشته 
خلاصه دو روز پیش گفتم الان چند ماه شده پس شماره تماسش را توی همون کشور برام پیدا کن باهاش تماس بگیرم 
 خلاصه شماره را برام اورد  منم تماس گرفتم و خیلی تشکر کردم از اینکه زحمت کشیده و به یادم بوده 
دلیل دیر شدن تماسم بهش گفتم که منتظر برگشتش به ایران بودم
اونم خیلی خوشحال شد گفت توی اداره شنیده جریان بیماری من را خیلی ناراحت شده احوال منو از حسن پرسیده حس کرده حسن خوشش نمیاد کسی از جزییات بیماریم سر در بیاره 
گفتم نه اینطور نیست به هرحال روزهای سختی را گذرونده برای همین در خود فرو رفته بود والا هر کی حال من را پرسیده موجب دلگرمیش بوده
شما هم لطف کردید جویای احوالم بودید 
به هرحال چون از من خیلی بزرگتره از روی محبت یک سری نصایح و سفارشات را به من کرد 
یکی از حرفهای که زد این بود که به این فکر نکنم به خاطر سابقه این بیماری چقدر دیگه زندم باز هم خدا را شکر کنم که حداقل اگر تو این دنیا امدم حتی اگر عمرم کوتاه بود طعم شوهر داشتن مادر شدن را چشیدم و خوشبخت بودم مگه خوشبختی غیر اینه که ادم شوهر کنه و بچه داشته باشه
بعد خودش را مثال زد ببین من خیلی ارزوی ازدواج خانواده و بچه داشتن را داشتم ولی قسمتم نشد 
من از حرف ایشون ناراحت نشدم میخوام بگم الان مینویسم دلیل بر اعتراض و ناراحتی من از صحبت ایشون نیست به هرحال اندیشه و نظرش مطرح کرده 
ولی چون نکته مهمی را گفته و مییینم در نگاه مردم در ارتباطاتشون با هم دیگه اپیدمی است گفتم این پست به این بهانه بنویسم و منم نظرم در این مورد بگم 
متاسفانه درصد بیشتر مردم تعریفشون از خوشبختی اینه چیزی که بقیه دارند و من (نوعی )  ندارم 
این اشتباه ترین نگاه که موجب سرخوردگی، خشم ، حسرت ،حسادت و کینه میشه 
خب من این خانم یا مشابه نظر این خانم میشنوم گوش میدم بدون هیچ تایید یا ردی فقط شنونده میشم و بحث نمیکنم 
درسته که ما هر نعمتی که داریم که میتونه شامل هر چیز خوب باشه،  کمک میکنه حس بهتری به زندگی داشته باشیم
ولی هیچ وقت معیار خوشحالی و خوشبختی را نگذارید روی نداشته های خودتون و داشته های دیگران این نگاه و نتیجه گیری خیلی برداشت سطحی و محدود شده است 
مثلا این خانم بدون در نظر گرفتن سختی و‌ رنجی که من از این بیماری کشیدم و تا اخر عمرم گریبان گیرم است را گذاشت کنار بدون اینکه اطلاع از زندگی شخصی من از تولد تا الان  داشته باشه من را خوشبخت خوند در چیزی که اون نداره و من دارم همین ادم اگر بهش بگند یک شوهر بهت میدیم با چهارتا بچه ولی در عوضش فقط یک هفته حال و احوال دور از جونش یک بیمار سرطانی را بهت میدیم هزار بار تو عمل به توبه کردن میفته 
و الا حرف زدن خیلی آسونه
وسعت دیدمون را باید افزایش بدیم قطعا اگر ادمهای که اینجوری نتیجه گیری میکنند را در یک مناظره قرار بدین مبینید یک چیزهای طرف مقابل داره که موجب آسانی و خوشحالی زندگی شخصیش است و طرف مقابلش نداره و بلعکس 

من در زندگیم تجربه ارتباط نزدیک ،تنگاتنگ  و دوستی با ادمهای بسیار مهم داشتم ولی حتی یک بار هم حسرت زندگی اونها را نخوردم یا حس کنم که اونها به خاطر داشته ها و امکاناتشون از من خوشبخت تر هستند 
ممکنه باشند ،ممکنه نباشند  لذا چون این باور داشتم صمیمیت رابطمون بیشتر شده  زمانی که حس مقایسه نباشه یکدلی و همدلی رخ میده 
من منکر نمیشم که داشته های ادمها در رسیدن به احساس خوشبختی موثر نیست بلکه خوشبختی یک حس درونی و نسبی است که هستند ادمهای با داشته های فراوان بسیار غم زده و ناراحتند و بلعکس ادمهای هستند کوچترین نکته مثبت زندگیشون را بهانه خوشبختی و خوشحالیشون میکنند 
پس نگاهمون در قضاوت ظاهر زندگی بقیه با زندگی خودمون عوض کنیم و الا از پا در میایم 

مطلب بعدی که دیگه براش یک پست نزنم همین جا بگم بحث دردل کردن ما ایرانی هاست با هم دیگه 
خدا اون روز نیاره حالت بد باشه با یک ایرانی دردو دل کنی تا ثابت نکنه از تو بدبخت تره و مشکل بزرگتری داره و درد تو را در مقابل مشکل خودش، به بی اهمیت ترین حد ممکن برسونه ول کن قضیه نیست . این هوش هیجانی باید تقویت بشه  چون توی رابطه ها  تاثیر عمیق میذاره اگر کسی ناراحته و مشکلش را با شما درمیون میگذاره مشکل را از دریچه نگاه اون گوش بدین نه مقایسه با مشکل خودتون که بنده خدا را از درد و دل کردن سخت پشیمون کنید .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 10 آبان 1396 :: نویسنده : مریم        

باربد خیلی اردوهای مدرسه را دوست داره 
هر وقت قراره اردو بره از روزی بهش میگن تا چند بعد از ارودوش که میره خوشحال و احساس بسیار خوبی داره 
امسال که پایه مدرسش عوض شده این مدرسه در زمینه اردو خیلی فعال هست 
تمام اردوهای که باربد تا الان تجربه کرده داخل شهر بوده و خارج شهر جایی نرفته 
اخرین اردویی که رفته بود و خیلی بهش خوش گذشته بود از بچه های پایه هشتم شنیده بود که این مدرسه بچه ها را خارج شهر مثل مشهد میبره و کلی تعریف کرده بودند که چقدر بهشون خوش گذشته 
خلاصه وقتی امد خونه با یک هیجان از خاطرات تعریف شده بچه ها از اردو مشهد تعریف میکرد انگار خودش آنجا بوده 
بعد اخرش گفت وای مامی کاش ما را هم ببرن
باباش صحبتهای ما را شنید وقتی تنها شدیم گفت مریم من با این اخبارها و اتفاقات ناگواری که در اردوهای خارج شهر میفته اجازه نمیدم باربد به این اردو ها بره 
منم گفتم هنوز که به باربد اینها نگفتند حالا بزار وقتی بهشون اعلام کردند در موردش فکر کنیم 
این صحبتها مربوط به بیست روز پیش است
پری روز که  باربد از خواب بیدار شد بره مدرسه  گفت مامی نمیدونی چه خواب خوبی دیدیم خواب دیدیم با دوستام رفتیم اردو مشهد اینقدر خوشحال بودم 
بوسیدمش گفتم ان شاالله خوابت خیر باشه چه خواب قشنگی 
از مدرسه که امد با هیجان تمام مامی مامی مامی خوابم تعبیر شد اینم برگه رضایت نامه سفر به مشهد میخوان ما را ببرند مشهد ایول همین دیشب خوابشو دیدم 
رفتم داخل اتاق اروم یواش که باربد متوجه نشه با حسن تماس گرفتم گفتم که میخوان باربد اینها را ببرند مشهد و خیلی خوشحاله ، از قبل میدونم تو مخالف جدی خارج شهر هستی 
گفت معلوم که هستم اصلا نباید فکرش را هم بکنه که من بهش اجازه میدم 
گفتم دلیل مخالفتت را هرچند خودم میدونم میخوام از زبان خودت بشنوم البته اینها با قطار درجه یک قراره سفر کنتد 
گفت بخش امنیت راه یک چیز
بخش عدم اعتماد به جامعه کوفتی که داخلش هم هستیم یک چیز درسته کادر مدرسشون من دیدم اون چه که در ظاهر هست خوبند  و محترم ، ولی متاسفانه ما معلم  و قاری قران سرشناسی اخبارش به گوشمون رسید که در اردوی مشهد بچه ها را ازار اذیت کرده بود 
گفتم اره بهت حق میدم دلت نخواد با این شنیده ها باربد به اردو بفرستی 
ولی با توجه به حس خوشحالی که باربد از این رفتن داره و پایه های بالاتر بهش گفتند هر کی نره بدجور باخته چون خیلی خوش میگذره سریعاً مخالفت نکن به هرحال  نتیجه خوبی نمیده بهتره اروم اروم تا فرصتی که برای امضای رضایت نامه داریم زیر پوستی نامحسوس کاری کنیم که از رفتن پشیمون بشه درضمن موجب مشغولیت فکریش میشه و تو این سال تحصیلی اضطراب براش ایجاد میشه و دوستانی که میرند اردو تا مدتها میخوان از خاطرات اردو و خوشگذرونیشون بگن این نسبت به من و تو یک خاطره تلخی توی ذهنش میمونه که بهش اجازه ندادیم

ولی متاسفانه حسن توصیه من را جدی نگرفت و تا رسید خونه باربد رفت سمتش جریان اردو را بهش گفت 
حسن جواب داد که  من رضایت نامه را امضا نمیکنیم و شما اجازه نداری بری به این اردو 
واییییی باربد خیلی ناراحت شد 
اخه چرا
اخه چرا 
اخه چرا 
باباش هم گفت چرا چرا چرا نکن چون خیالم راحت نیست بخوای به این اردو بری
اینم دومین اشتباه همه بچه ها که دیگه پا به مرحله نوجوانی میگذارند به عنوان انسانی که تفکر انتزاعیشون رشد کرده  و ما به عنوان پدر و مادر باید به حق و حقشون احترام بگذاریم ودر قبال هر تصمیم موافق یا مخاف اگر انها دلیل خواستند جواب منطقی و قانع کننده ای براشون داشته باشیم نه اینکه به چرا هاشون پاسخ ندیم
از آنجایی که من میدونم و آگاه هستم حتی اگر یکی از والدین در زمینه تربیتی و رابطه با فرزندشون اشتباه کنند بهتره در یک خط هماهنگ باشند تا هرکس نظر خودش داشته باشه 
جلوی باربد ابراز نمیکنم که رفتارت پدرت اشتباه است طوری رفتار میکنم هماهنگ با پدرش هستم ولی حال و هوای اونم در نظر میگیرم

برای این میگم مستقیم در مقابل درخواست های فرزند از نوجوانی به بعد مخالفت نکنید :
اول  اینکه صمیمیت رابطه را تا حد زیادی خراب میکنه پدر و مادر باید دوست بچه ها باشند تا بچه ها بهشون اعتماد کنند اگر شما سری به خاطر اعمال قدرتی که در مقابل فرزندت داری در مقابل خواسته هاش مستقیم مخالفت کنی شما را کنار خودش نمیبینه در مقابل خودش میبینه لذا حس اعتمادش کمرنگ میشه چون حس میکنه درک نمیشه  و یک ذهنیت منفی از پدر و مادر ذهتش شکل میگیره 
حتما همینطوره که اگر پدر و مادری در جای با فرزندشون مخالفت میکنند اونم جهت رفاه و امنیت خود اون بچه است ولی یادتون نره بچه ها نه تجربه و آگاهی های ما را دارند، نه دنیا را مثل من و شما میبینند 
این مخالفت میتونه با یک هنر خاصی اتفاق بیفته و صبوری درایت میطلبه  
اینکه مثل ببینم رضایت نامه را ، کجا میخوای بری؟  چند روزی هستید آنجا؟  هزینه سفر چقدرهست ؟هتلش کجاست?  و بیشتر  و مهمتر اینکه به همه هیجاتاتش نسبت به سفر گوش داده بشه بعد خیالش که  راحت شد ما باهاش در یک راستا هستیم میشه اروم اروم روش های درجهت مخالف شدنش اعمال کرد که طوری به نظر بیاد که انگار خودش مخالف رفتن شده و این کاملا امکان پذیر است

به حسن گفتم اگر شما به توصیه من گوش میکردی شاید میتونستیم با کمک هم مدیریت کنیم که برای رفتنش به اردو پشیمان بشه 
متاسفانه من دیگه نمیتونم کاری بکنم چون( نه) مستقیم شنیده الان هرچی من بگم گوشش نمیشنوه اتفاقا برای رفتن بیشتر حریص میشه
ببینید دوستان برای من و حسن کاری نداره قدرت نمایی کنیم و خیلی راه و ساد ه ای هم به نظر میرسه بگیم اجازه نمیدیم حرف هم نباشه 
ولی قانون زندگی ما چه بین من و حسن چه در رابطه با باربد هیچ وقت روی پایه زورگویی نیست رضایت و تفاهم کردن است 
زورگویی حل مسئله به روش منفی است که نتیجه اش خشم و له کردن عزت نفس طرف مقابله در نتیجه رابطه خانواده را معیوب میکنه 
به حسن گفتم دیگه از الان درخواست های که از ما داره و ما تنم بدنمون بلرزه که  مشکلی براش پیش نیاد شروع میشه باید آماده باشیم 
این ما هستیم که باید حواسمون جمع باشه چطور برخورد کنیم
گفتم در نظر بگیر چند سال دیگه به شرط حیات مثلا دختری را انتخاب کرد که بر ما روشن بود صدرصد ازدواج اشتباهی است اگر همون لحظه سری مخالفت کنی  احتمال ازدواجش با اون انتخاب بیشتر میکنی تا اینکه بگی بریم ببینم کی هست چی هست و زمینه ای فراهم بشه که خودش متوجه بشه اشتباه انتخاب کرده . اینقدر باهاش همراه باش که منطقش بر احساساتش پیروز بشه

خلاصه رفتم دیدم باربد با کشتی ها غرق شده اش توی اتاقش روی تختش دراز کشیده 
تا من دید گفت مامی دیدی با خوشحالی من چیکار کرد منو بگووو ازصبح که خواب دیدم رفتم اردو وقتی مدرسه گفت قراره بریم اردو گفتم خوابم تعبیر شده چقدر خوشحال بودم
بابا خوشحالیم را به ناراحتی تبدیل کرد 
مامی من خیلی خیلی ناراحتم
بهش گفتم حسش درک میکنم  میدونم چقدر رفتن به این اردوو را دوست داشته و الان ناراحته 
گفتم یک سوال باربد 
بابا شما را دوست داره ؟
بله 
چقدر دوستت داره ؟
خیلی زیاد 
اکی پس کسی ، وقتی کسی را دوست داره نمیخواد عزیزش را ناراحت کنه میخواد مراقبش باشه میخواد حواسش به گل نازش باشه 
از آنجایی که نگرانه در نبودش مشکلی برات پیش بیاد مخالفت کرده و الا  اونم مبینی تمام تلاشش اینه در جهتی قدم برداره که خوشحالی تو داخلش باشه و هم من و هم تو میدونیم بسیار پدر خوبی است
پس ذهنت از این مدضوع که بابا ، با قصد خاصی نمیخواد اجازه بده بری اردو پاک کن 
با بغض گفت مامی باید کمکم کنی باهاش صحبت کنی قبول کنه 
گفتم باشه من موافقم من باهاش صحبت میکنم ولی هر تصمیمی شد یاد نره نظر هر دوی ماست 
خلاصه از رختخوابش بلند شد کمی خلقش بهتر شد من رفتم سمت اتاقم  مشغول انجام یک کار در اتاقم شدم هی می آمد بوسم میکرد مامی راضی میشه به نظرت ؟ 
ان شاالله تو اروم باش ما بیشتر از مدرسه تحقیق کنیم ببیتم چی میشه 
دوباره میومد یک چی دیگه میگفت 
شاید ده بار بیشتر امد فکر هاش به من گفت 
خوب بود میومد احساس های نگرانیش میگفت منم یک پاسخ اطمینان بخشی بهش میدادم تا ذهنش از اون موضوع درگیر نباشه 
اخرین حرف با مزه ای که اون وسط زد این بود گفت مامی مامی من میگم ممکنه تو راضیش کنی ولی من شنیدم میگن حرف مرد یکی است بیاد بهت بگه من همون حرفی که زدم پاش می ایستم چون حرف مرد یکی است 
خندیدم گفتم اره منم این جمله را زیاد شنیدم ولی برای خانواده های که به نظرات هم احترام میزارند مرد خانواده نمیگه حرف مرد یکی است گوش میده شاید زنش یا بچشون حرف بهتری داشته باشند 
در ضمن این ضرب المثل حرف مرد یکی است در جاهای دیگه استفاده میکنند 
بوسش کردم گفتم خواهش میکنم نگذار آرامشت با افکارهای متفی به هم بریزه 

اینجاش بخونید مثل من کلی بخندین 
تو اتاق کنارم نشست کلی باهاش شوخی کردم حال و هواش عوض بشه منو هی میبوسید 
صدام عوض کردم با حالت لوس کردن شانه هام انداختم بالا گفتم اصلا من راضی نیستم بری اردو فکر یک جاش نکردم 
اخه من چطولی تحمل بتونم ،  دلم بلات تنج میشه 
نمیخوام ،نمیخوام من پنج روز تو را نبینم دق میکنم 
خندید گفت لوس نشو مامی بیخیال ترخدا حالا پنج روز چیزی نیست  
من ازدواج کنم چیکار میخوای بکنی 
گفتم بچه پرو مگه تو همیشه نمیگفتی ازدواج کنم تو را هم میبرم با من زندگی کنی  خب من ان موقع من باهات هستم 
گفت نهههههههه مامی اون موقع من ازدواج کنم تو شصت سالت است پیری من میخواممم با خانم راحت باشم نمیتونم ببرمت 
ها ها ها ها فکر کنیدددد این بچه به من چی گفت حال این علوسسس خوشبخت کی هست خوش به حالش خخخخخخ وووی ندیده فداشششش 
گفتم بهش بروو با خانمت راحت باش من و بابا اینقدر درگیر سفرهای عشقولانه خودمون هستیم که دیگه به زور ما را پیدا کنی بهت سر بزنیم 
در ضمن ذهنیتت را نسبت به پیرها عوض کن ما پیری مون هم عسل مسل هستیم 
خودش غش کرده بود  از خنده 
وقتی خنده ها مون تمام شد بهش گفتم درستش هم همینه که وقتی کسی ازدواج میکنه مستقل زندگی کنه تو حرفت درسته 
این پاسخش خبر از بزرگ شدن و استقلالش میده  اگر این حرف از بچه هاتون شنیدین معنیش این نیست که چه سنگ دل و بی معرفت شده 
بچتون ماشاالله بزرگ شده خوشحال باشید 
این که بچه ها عصای دست پدر و مادر هستند حرف اشتباه قدیمی ها است بچه وسیله رفع نیازهای ما در این دنیا نیستند

بریم سر بحث شیرین اردو
ببینید من خودم در صورتی که شرایط امنیتی بچه ها همه جوره فراهم باشه صدرصد موافق رفتن اردوهای بچه ها به دور از پدر و مادر هستم مخصوصا در این سن و سال 
و اطلاع دارم در کشورهای اروپایی و امریکا دقیقا از دوازده سالگی بچه ها را به اردوهایی طولانی مدت  به خاطر فواید در رشد شخصیتی و استقلالشون میبرند 
منم اگر عدم رضایتی ته دلم است به خاطر موارد پیش امده است 
باربد دیروز از مدرسه امد گفت چی شد 
گفتم نتیجه صحبت من و بابا این شد اجازه بدیم شما به این اردو بری ولی اگر پدرت میخواد توصیه ای جهت ارامش دلش به شما بکنه مثل همیشه هی نگو خودم میدونم اجازه بده بهت بگه 
خندید گفت خودم میدونم 
باربد هفته ای یک روز پنج شنبه ها از صبح تا ظهر کلاس زبان میره چون فشرده است یعنی توی یک روز سه جلسه کلاس زبان داره 
کلاس شنا یک روز در میون میره
دو هفته یک بار آزمون قلم چی داره 
با رفتن به این اردو تو این کلاس های فوق برنامه اش خیلی غیبت میخوره 
حدس میزنم یکی از روزهای اردو ممکنه پنج شنبه باشه  هنوز روزش مشخص نیست از چه روزی تا چه روزی میرند 
صبح با مدرسه تماس گرفتم خودم معرفی کردم و گفتم چون تجربه اینطور برنامه را نداشتم من را راهنمایی کنن
خیلی شیوا و خوب توضیح دادند که سفر با قطار درجه یک فدک است 
بسیار بسیار به بچه ها خوش میگذره و همیشه توی ذهنشون پرخاطره میشه 
هر اتاقی پنج تا بچه با هم میخوابند در اتاق ها را اجازه ندارند ببندن و برای هر پانزده تا بچه یک مربی هست  که شب هم هر  نیم ساعت یک بار اتاق هاشون را چک میکنیم بهشون سر میزنیم و یک سری توضیحات دیگه داد 
که حسن را در جریان مشروع اخبار گذاشتم و در نهایت تصمیم گرفتیم اجازه بدیم به این اردو بره 
و بی خیال غیبت های کلاس های فوق برنامه اش بشیم بزاریم تجربه کنه وقتی اینقدر دوست داره
من میخوام برم کلینیک از مدرسه بیاد نیستم رضایت نامشو امضا کردم یک نامه کوچیک هم بر براش نوشتم اخرش نوشتم عاشق تو باباحسن و مامان مریم .(اول اسم حسن نوشتم  که حس کنه رضایت هر دوی ما بوده نه اینکه من درستش کردم البته تو نامه متن را هم  از طرف خودم  و هم حسن نوشتم . )









نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 4 آبان 1396 :: نویسنده : مریم        
مامی من و دوستام  سشنبه ها میرم طبقه بالا مدزسه زیارت عاشورااا
نمیدونستم چه جالب از مراسم دعا خوشت میاد 
نه بابا ااااااااااا
پس چی ؟
اخه من که متوجه نمیشم چی میگند که برام جالب باشه 
نزدیک های اخر مراسم که میشه میرم 
یعنی اجباری باید برین برای شرکت در مراسم زیارت عاشورا 
نه هر کس  دوست داشت میره 
پس با این توضیحات شما و دوستات وقتی دوست ندارید برای چی در مراسم شرکت میکنید ؟ 
خب گفتم که  آخراش میریم 
خب 
میریم عدسی بزنیم بر بدن 
( خیلی خندم گرفته بود ) 
عجب پس شما برای پذیرایی مراسم اونم اخر دعا میرید که شکم هاتون فیض ببره 
اره دیگه هر دفعه هم یک چیز میدن فکر کنم این هفته حلیم بدن 
نوش جونتون 
بوس بوس 

پی نوشت : جدای از صداقت و پاکی بچه ها که صادقاته بدون ریا از اعمال خودشون صحبت میکنند جدای از شیطنت و بامزگی کارهاشون ولی نمیدونم چرا باید بچه ها را از الان با این هدف ها جذب مراسم های مذهبی بکنند حتی میتونم نصف بیشتر ادمهایی  بزرگی که در مراسم های اینگونه شرکت میکنند بابت شامی که بهشون میدن 
اصلا شاید یک خانواده به هر دلیل و اعتقادی که داره دلش نخواد بچه اش تو این مراسم ها شرکت کنه  چی میشد در مورد حضور بچه ها احترام میگذاشتن و از خانواده ها کسب اجازه میکردن 
توی ادراه جات هم همینطوره خیلی افراد از درک دعا و عشق به خدا و ائمه مراسم دعا نمیرند بلکه میرند دیده بشند جهت امتیازات بعدی  
میخوام بگم پرورش ترویز و ریاکاری از همون دروان ابتدایی در مدارس آغاز میکنند تا اخرین روزی که به منفعت ادم باشه  
متاسفانه ........
راه رسیدن به حضرت عشق مسیر دیگریست نه این مسیر قهقهرایی 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 4 آبان 1396 :: نویسنده : مریم        
شش آبان یعنی شنبه بعد از سه ماه نوبت چکاپ و ویزیت دکتر  رافت داشتم 
و به احتمال زیاد زمان انجام آزمایش و اسکن هام بود . 
ولی دیروز از مطب دکتر رافت تماس گرفتند و گفتند وقتتون کنسل است چون دکتر نیستش داره میره سفر برای شش دی ماه یعنی دوماه دیگه به من وقت دادند
با وجود اینکه چکاپ و ویزیت دکتر در پریود مشخص   برای ما بیماران با سابقه کانسر از اهمیت ویژه ای برخودار است 
اما به طور باور نکردنی از اینکه وقت ویزیتم منشی گفت کنسل هست بسیورررر خوشحال شدم 
انگار یک حس خوب آزادی و رها شدن داشتم 
حالا چراااااا باور کنید  نمیدونم
خدایا ای شادی ها را از ما نگیر خخخخخ  جالبه دیگه با این موضوع شاد شدم 
شاید یک جور هایی تهش تو اون ضمیر ناخودآگام که بابت سلامتیم  یک نگرانی و دلهره مخفی داره خیالش راحت شده بهش وقت اضافه دادن  که بابا به دلت بد راه نده که خوبی 
بی دکتری و چکاپ و انجام اسکن و عکس هم خودش  عالمی داره ......





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 3 آبان 1396 :: نویسنده : مریم        

روشنگری و کشف حقیقت از هرچیزی برای من  ارزش تر است 
حتی اگر پذیریش خیلی  سخت باشه و بابتش تاوان بدم دلم میخواد لحظه های زندگیم  با حقیقت سپری بشه هیچ وقت دوست ندارم خودم را با یک باور دروغی اروم کنم با شخصیتم این کار هیچ جوره نمیخوره
بخشی از ادمها باورهای که بهشون از کودکی دیکته  شده را ،بی چون و چرا قبول کردند و چون بغل آموزش این باورها هشدارهایی از عواقب نپذیرفتن اون باور و اعتقادات هم بهشون گفته شده لذا ترسی عمیق در درون خودشون دارند که حتی در ذهنشون هیچ پرسشی از اون باورها ایجاد نشه 
من به راحتی  ادمهای زیادی را دیدم که حتی حاضر نیستند کوچتری نقدی از اعتقادات و  باوری که دارند ،را حتی بشنوند 
و نکته مهم اینه که در مورد اعتقاداتشون هیچ دانش و مطالعه ابتدایی را هم ندارند که حداقل موقع نقد بتونند پاسخ مناسبی بدن فقط تقلید و اطاعت بی چون و چرا دارند  
در واقع  همون چیزی که بهشون  از ابتدا گفتند،  را بدون هیچ پشتوانه و تحقیقی ، از ترس عذاب و مجازاتش مطیع بی چون و چرا شدند 
نمیتونم اصلا قبول کنم جایی که ترس باشه عشق و حب واقعی وجود داشته باشه 
به عبارتی کل زندگیشون را از ترس از تنبیه خدا میگذرونند و اگر کار نادرستی انجام نمیدن چون از مجازات شدن میترسند
و من جز دسته دوم هستم که نظرم اینه که برای کشف حقیقت باید هر طور که لازمه تلاش کرد  شاید اصلا یک چیزهایی را به ما اشتباه گفتند
هیج وقت از چالش های که در این زمینه، در اثر تجربه های زندگی برام ایجاد شد نگران نشدم .
از شک های که به دلم افتاد نترسیدم 
به جاش پیگیر سوالاتی شدم که در ذهنم ایجاد شده 
نتیجه اش این میشد  که یا دریچه ای جدید و نویی به رویم باز شد باعث شد در  یک مسیر رو به جلو ترقی کنم
یا متوجه میشدم افکار پیش آمده سوتفاهم بوده لذا در باورم محکم تر و راسخ تر میشدم 
و این موضوع تا به امروز ادامه داشته و تا اخرین لحظه زندگیم ادامه خواهد 
من یاد گرفتم تعصب مانع رشد و روشنی میشه برای آگاه شدن باید تحقیق کرد و به دنبال چرایی ها بود 
تا این اندازه که من اگر یک ساعت به زنده بودنم باشه به من ثابت بشه تا این زمان هر چیز که باور کرده بودم اشتباه بوده و حقیقت چیز دیگری است با شهامت وقتی قانع شدم دل به حقیقت میدم
یک سری مسائل سختی  اخیراً برام پیش آمد که  بعد از مدتها آرامشی که از باورهام و اعتقاداتم داشتم انگار تمام معادلات ذهتیم به هم ریخت 
و سوالاتی در ذهنم ایجاد شد 
حس و حالم  بدجور ناآرام و آشفته شد چون اتفاقات پیش آمده با حساب باورهای که من داشتم اصلا جور درنمی آمد 
حالم دلم  بد بود ولی میدونستم برای عبور از این مرحله و دریافت آگاهی بیشتر لازمه اش این آشفتگی و به هم ریختگی است و تجربه گذشته را در این زمینه داشتم این دریای ناآرام زمانی به آرامش خواهد رسید وقتی که در این نقطه از زندگی درسش را گرفتم به خوبی همه چیز درست میشه 
و مرتب به خودم میگفتم مریم  تو از این مرحله عبور میکنی  شاگرد خوبی باش تا درست را از این نقطه زندگی به خوبی یاد بگیری
خیلی وقتها در نقطه ای از زندگی که فکر میکنیم خیلی چیزها  دیگه ثابت شده است  
اتفاقاتی که رخ میده متوجه میشم ما هیچی نمیدونیم فقط فکر میکردیم میدونستیم 
و این حس ندانستنه بدجور دلمون  میلرزونه انگار ما را بی آدرس تو یک شهر خیلی بزرگ توی یکی از خیابهانهای شلوغش رها کردند
حال چندین روز پیش من که کلا حس کردم تو زندگی و باورم گم شدم غریب و تنهام 
زمانی که حس میکنی نقطه اخر هستی یهو انگار یک پاره اجر محکم میخوره  تو سرت میری سر خونه اولت 
و سوالها تو ذهنت ردیف میشه
اصلا خدا کیه ؟
کجاست ؟ 
چه شکلیه ؟ 
چرا ما را افرید ؟
دعا با فایده است یا بی فایده ؟  اگر بی فایده است برای چی دعا کنیم ؟ قبرستانها سند محکمی است بر اینکه برای بخشی از ادمهای که اونجا خاک شدند چه دعاهای خوانده نشد و چه دستانی رو به آسمان نرفت ولی دعا به خواست دعا کنتدگان هرگز استجابت نشد 

حکمت خدا میگن یعنی چی ؟
آیا خدا از اخر و عاقبت ما آگاه یا خیر؟
نکنه ما را افریده یک افرینش نظام مند بوده بعدش دیگه ما را رها کرده تو این دنیا به حال خودمون و تمام اتفاقات خوب و بد در واقع از پیش تعیین نشده است و شانسی برامون پیش میاد ؟
با این همه بی عدالتی در دنیا عدل خدا کجاست ؟
چرا بعضی ادمها از لحظه تولدشون تا روزی که از این دنیا میرند صدها سختی و مصیبت را در زندگیشون تجربه میکنند؟ وبعضی دیگر حتی اون سختی ها را در خوابشون تجربه نکردند
چرا 
چرا 
چرا 
و دهها سوال مشابه این رگباری بنا یک سری تجربه های پیش آمده در ذهنت ایجاد میشه 
وقت دلت خدایی هست اینقدر امنیت خاطر داری بیشترین دردی که تو این به هم ریختگی ها بر انسان وارد میشه اینه که نکنه با روشن شدن یک سری حقایق اون امنیت خاطر جاش کمرنگ بشه 
باور قلبی من اینه که زندگی 
زندگی بدون عشق به خدا خیلی سخت و ترسناکه .......

حالم اینقدر بد بود که یک حس دوگانه داشتم یک بخشی نمیخواستم امنیت خاطرم از  دستش بدم و بخش دیگر از احساسم  اینقدر شاکی و ناراحت از دستش بودم با خشمی که داشتم میخواستم دیگه کاری به کارش نداشته باشم حتی دیگه اسمش هم به زبونم نیارم 
به هرحال ته همه این تجربه های اخیر ته تمام شکایاتهام متوجه شدم که
 سنجش و حساب و کتاب خدا با  برداشت ما فرق میکنه من خیلی وقتها خیلی چیزها را به عنوان خواست خدا ، کار خدا به هم ربط میدادم برای همین تو این نقطه از زندگیم فهمیدم خیلی وقت ها خواست خدا اون برداشت و حساب و کتاب و سنجش ما  نیست خواست خدا به اون  چیزی است که در اراده و تصمیم اوست 

من فکر میکردم لحظه به لحظه زندگی از پیش تعیین شده خداست در صورتی که با تحقیقاتی کردم متوجه شدم اون بر همه چیز اگاه  و عالم اوست ولی تعیین کنتده بخش زیادی از زندگی و اتفاقاتش خود ما ادمها هستیم و خدا فقط نظاره گر است  و   از نتیجه کار ،آگاه است
 
الان اروممم و با وجود مشکل بزرگی که برامون پیش آمد و ضرر و زیان زیادی که دیدیم در یک نطقه اروم زندگیم هستم چون توی تحقیقاتم  یادم آمد که ذره ذره این دنیا پر از قوانین و هوشمندی خداست اگر ما به خدا اعتماد راسخ داشته باشیم که تمام دنیاش پر از قوانین است از پیشامدها و مشکلات سخت زندگی شاکی نیستیم چون میدونیم پشت همه اینها قوانینی حاکم است و ما و زندگیمون،  خوشی و ناخوشیش جزیی از این نظم قوانیین است 
من ارومم سعی میکنم به جای جنگیدن با خدا و یعقه اش را طلبکارانه گرفتن  ، ناکامی و دردها را رهاش کنم  و اجازه بدم جهان براساس نظمش جلو بره و اروم و آسوده به بقیه مسیر زندگیم مثل همیشه بخش حرکت و تلاشش را درست انجام و ادامه بدم اون قسمتیش که دست من نیست بابتش جنگ و جدال نکنم . البته تاکید کنم این آموخته مربوط به این زمان و لحظه زندگی من است 

الهی قمشه ای یک حرفی زده. که توی اوج سختی ها یاداوریش به من قدرت و ارامش عجیبی میده 
اون حرف اینه :

همانطور که خوردن شراب حرامست؛
خوردن غصه هم حرام است.
خوردن هیچ چیز مثل
خوردن غصه حرام نیست.
اگر فهمیدیم که جهاندار عالم اوست
دیگر چه غصه ای باید بخوریم؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 29 مهر 1396 :: نویسنده : مریم        
وقتی  که در این وبلاگ ابراز همدردی و ناراحتیم را در مورد آتنا نوشتم فکر نمیکردم  چند وقت بعدش موضوع  حادثه بنیتا را  باید بنویسم ....
اینقدر این دوتا جنایت دردناک بود که ادم دلش میخواست دنیا دیگه متوقف بشه 
ولی این حوادث تند تند پشت هم یکی یکی تکرار و شد و  اینقدر آمارش رفت بالا دیدم بخوام از هر کدوم بنویسم این وبلاگ میشه،  مثل اخبار حوادث به همین دلیل دیگه اینجا ننوشتم
 ولی خدای من شاهده بابت همشون دلم خون شد و کلی غصه خوردم چقدر هم زیاد بودند 
چون شخصیتم اینطوری است،  نمیتونم نسبت به این گونه دردها بی تفاوت رد بشم و اگر ننوشتم ملاحظه یک سری خوانتدگان اینجا را کردم  و الا دلم اینقدر پر بود که بخوام برای تک تک شون دست به قلم بشم 
هر چند که هر کدومشون به قدری در فضاهای مجازی به خاطر عمق فاجعه سر و صدای زیادی کردند  و کمتر کسی پیدا میشه که در جریان این اخبار نباشه 
به خاطر رشته تحصلیم و شغلم  در تلگرام با یک گروه از افراد متخصص متشکل از روانشناس و روانپزشک هم گروه هستیم ،  حوادث اینگونه با منابع معتبرش توی گروه مطرح میشه و از حوزه روانشناسی مورد تحلیل قرار میدیم . در واقع  یک کار کازشناسی و حرفه ای ،  به دور از احساسات و قضاوت بی جا فقط تحلیل و تشخص صورت میگیره 

ولی جدا از نگاه حرفه ای به عنوان یک فردی که مثل بقیه افراد جامعه شنونده این اخبار است منم مثل بقیه به شدت متاثر و ناراحت میشم 
حتما به این نکته دقت بی نهایت میکنم چون اشراف کامل به کل مدضوع ندارم با یک خبر و تیتر دست به قضاوت نزنم و برای خودم مقصر  این حوادث را با اطمینان تعیین نکنم  چون تمام این اتفاق  ها ، نیاز به بررسی و ریشه یابی عمیق  روانشناسی و جامعه شناسی داره 
پس بد به حال کسانی که توی فضای مجازی زیر پست های خبری میرند روی منبر جهت روضه خوانی و میشن تحلیل گیر با فحاشی  به اعضای نزدیک مقتول و کسان دیگه  فکر میکنند خودشون همه چیز تمام هستند  و چه جور نسخه میپیچند 
موضوع قتل اهورا  اینقدر دردناک بود که دیگه دلی برامون نمونده   جدای اینکه نمیخوام بحثش دیگه اینجا باز کنم چون همتون در جریان اخبار کاملش هستید و همچتین اصلا نخواستم هیچ گونه قضاوتی در مورد پدر و مادر اهورا مخصوصا برخلاف بقیه نسبت به مادرش و سبک زندگیش داشته باشم 
ولی یک قسمت از صبحتهای قاتل روحم سمباده میکشه اونم اینکه توی مصاحبه صوتی قاتلی که یک ماه با مامان اهورا هم خونه شده میگه جلوی چشم مامانش من دست یا پاش سوزندم تا بترسونمش 
وایییی خدا  مگه تو به عنوان مادرش حافظ امنیت اون بچه نبودی مگر اون بچه تو این دنیا پناهش تو نبودی چطور کسی دیگه جلوی چشمان تو این تعرض به بچه ات کرد صدات در نیومد و روزهای بعد توی خونه ات باهاش  زندگی کردی  اخه چراااااااا چه قیمتی داشت برات ادامه رابطه با این مرد که بهاش سوزندن دست و پای بچت جلوی چشمت بود 
قاتل میگه شیطان رفت تو جلدم .
برو به درک واصل شو، شیطان از دست شما در تعجب مونده  با این کارهاتون 
لعنتی تو میگی من هم یک بچه به اندازه اهورا دارم تو اگر اهورا را یک بار کشتی بچه واقعیت را به خاطر ننگ و جنایتت  هر روز تا اخر عمرش کشتی 

پدرش میگه مدت زمانی بود از شرایط بد اهورا و ضجه زدنهاش و رفت و آمدهای آدم های ناجور را بهش اطلاع دادند  
چرا اگر اینها را شنیده به بچه کمک نکرده و پس نگرفته کودک را
توجیه ایش اینه قانون گفته بچه تا هفت سالگی با مادر هست 
سرسوزنی باز هم این توجیه پدرش نمیتونم قبول کنم . تو میدونستی بجه ات ضجه میزنی شب را چطوری به صبح میرسوندی
هر چقدر دردناک و تلخ ولی با وجود این همه ادم بی فکر کنار این کودگ میگم شاید زمین به این زشتی جای موندنش نبود چه بهتر از پیش اینها سفر کرد ....


به هرحال این اتفاقات تلخی که اخیرا برای بچه ها ، جوانها افتاده فاجعه آمیزتر از اونی است که من و شما فکر کنیم حتما گره مشکل و دلیل این حوادث به خاطر فلال دلیل بوده 
کاش غیر از قصاص و اعدام و پاک کردن صورت مسئله مسولین مربوطه یک روش موثرتری را جهت کاهش این جرایم دردناک میکردند .
چیزی را که میشه صدرد در موردش به صورت مشترک در همه این حوادث به طور قطع گفت وجود خشم بسیار زیاد  و وجود اختلالات یا بیماریهای روانی جنسی است . 














نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 17 مهر 1396 :: نویسنده : مریم        
شاملو می گفت: زندگی یک تصادف است و مرگ یک واقعیت. می دانم که روزی این واقعیت مرا دربر خواهد گرفت!
اما می ترسم..
می ترسم
از مرگ بی موقع! 
می ترسم از روزی که بمیرم و هزار ویک کار نیمه تمام داشته باشم..!
می ترسم از روزی که رو به احتضار حسرت دوستت دارم هایی که نگفتم و عشق هایی که ابراز نکردم را بکشم
می ترسم که زندگی نازیسته ام بغض شود در گلوی چرکین ساعات نزدیک به مرگم..
شاید آنگاه که نیچه گفت «به هنگام بمیر» به تمام حسرت هایش می اندیشید
به کارهای ناکرده اش
شاید به زندگی نازیسته اش...
این نگرانی هرگز ارامم نخواهد کرد..!

 عباس ناظری






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 16 مهر 1396 :: نویسنده : مریم        
امروز یکشنبه برای شستشو و هپارینه پورتم به بیماستان مهراد بخش دی کر  شیمی درمانی مراجع کردم  
هر چهل و پنج روز یک بار میرم 
تا میرم داخل خانم فردوسی و خانم امینی با نگرانی میپرسند چرا تو امدی اینجا 
میگم نگران نباشید برای شستشوی پورتم امد  اینو که میگم صورت مثل ماهشون ریلکس میشه یک لبخند پر از آرامش و مهربونی تحویلم میدن  میگن خب خدا را شکر  
تخت را که برای من خانم امینی  مهیا کردند  که روی ان دراز بکشم و منتظر بمونم تا خانم فردوسی عزیز بیاد پورتم شتشو بده 
خانم فردوسی امد بغلم کرد کلی بوسسسسسسسسسسسس گفت مریم یه مریض داریم اینجا سرطان کولونش جراحی کرده هفتاد سال سن داره داروی اربیتکوس براش میزنیم  خیلی بی تابی میکنه همش میگه من دیگه خوب نمیشم ببین این دارو صورتم چقدر جوش جوشی کرده خلاصه اون جلسه که خیلی بی قراری میکرد بهش گفتم ببین اروم باش اینجا ما یک مریم داشتیم اول اینکه چندین برابر تو شیمی درمانی کرده بود خیلی سختی کشید بعد داروی تو را میزد و صورتش سه برابر تو جوش زده بود سی و چندسالش بیشتر نبود الان بیا صورتش ببین چقدر خوب شده تو هم خوب میشی
بعد گفته بود اخه اون جوان بوده من سنم بالاست 
خانم فردوسی گفته بهش تو که بالاتری که به درمان بهتر جواب میدی تو هم مثل مریم طاقت بیار تا خوب بشی 
(  پیش آگهی  درمان سرطان  در سن بالاتربهتره  هرچقدر فرد جوان تر باشه احتمال عودش بیشتره چون اصولا سرطان بیماری جوانی نیست بیماری سن بالاست پس وقتی که جوان مبتلا به سرطان میشه یعتی بدنش مستعد درگیری این بیماری هست)

تو این فاصله  تا خانم فردوسی رفت به یک مریض دیگه برسه بعد بیا کار من را انجام بده مریض تخت بغلیم  که همسرشون به عنوان همراه کنارشون بود  خود بیمار  با  من  کلام شد در مورد اینکه مبتلا به چه سرطانی بودم.  و  الان در چه کار میکنم  و این سوالها با من هم صحبت شد 
بعد از خودش گفت که از شمال میاد به تهران برای درمان و چقدر سختی میکشه تا برای ویزیت هاش بیاد 
گفت چهار سال پیش مبتلا به سرطان سینه شده و تحت نظر دکتر رافت هست 
خیلی از دست دکتر شاکی و ناراحت بود 
گفت من بعد چهار سال خوب شدن  شش ماه پیش فهمیدم سرطان به استخوانم زده و الان متاستاز استخوان شدم 
گفتم الان شیمی درمانی میشید گفت نه 
متاستاز استخوان شیمی نداره فقط پرتو درمانی داره 
دیگه نپرسیدم که داروی که الان براش میزنتد چی هست نمیخواستم اذیتش کنم 
کفت این همه از شهرستان با بدبختی میام متاسفانه دکتر رافت به خاطر عدم رسیدگی درست و اینکه چکاپ نمیکنه بیماری من اینجوری تو جاهای زیادی از بدنم قسمت های استخوان پخش شده 
گفت من هر چهار ماه یک بار میام ویزیت میشم چندین ماه پیش کمرم درد میکرد رفتم تو شهرستان اسکن استخوان  اتجام دادم توی اسکن همون تقطه ای که درد میکرد چیزی مشخص بود که نوشتند نیاز به بررسی بیشتر داره و من به جای چهارماه دو ماه از ویزیت قبلیم گذشته بود با هر بدبختی بود از منشی وقت گرفتم و نتیجه اسکن را اوردم نشون دکتر رافت دادم یک معایته سطحی کرد گفت مشکلی نیست برو نیاز به پیگیری خاصی نیست 
 امدم شهرستان چند ماه گذشت  و نگو بیماری داشته توی بدنم منتشر میشده  
یک روز رفتم به گلدانها توی حیاط رسیرگی کنم همین که خم شدم چند نقطه از بدنم دچار دردهای وحشتناک شد میخواستم زمین گاز بزنم دکتر شهرستان سریع اسکن استخوان مجدد نوشت و 
وقتی اسکن اتجام دادم متوجه شدم  ستون فقزاتم ، دنده هام ، تو رونم ، و... همه درگیر شدند یعتی اون یک نقطه که نوشته بود چند ماه پیش نیاز به بررسی بیشتر و دکتر رافت همینجوری ازش بی خیال گذشت تو این فاصله چندین جای بدنم درگیر کرده 
الان ایتقدر درد میکشم نه ترامادل اروممم میکته  نه مورفین  زندگیم عذاب خالیه 
فقط رفتم یک دکتر گیاهی به نام اقای طباطبایی داخل بایل پیدا کردم داروهای اونو میخورم یکم تسکین پیدا کردم 
خیلی زیاد براش ناراحت شدم  
چون این مرحله ای از بیماری که این خانم هستند متاسفاته علم پزشکی براش جوابی نداره و بیمار روز به روز تخریب میشه و افت میکنه 
سعی کردم به ارامش دعوتش کنم بهش گفتم چوت همدردیم تمام حال و احساسش را درک میکنم 
گفتم که براتون آرزوی و شفا از خدا میکنم خودش شفا شما را بده و کمکتون کنه
ببین خانمی یک واقعیت مهم را فراموش نکن اونم امید داشتن و از دست ندادن روحیه هرچند سخته ولی توکل کن به خدا ما بیماریها همون اندازه شانس ادامه حیات داریم که یک فرد سالم داره چون هیچ بشری نمیتونه یک دقیقه بعد حیات خودش را تضمین کنه . امیدوارم شما هم  خدا بهتون در مقایل این  درد و بیماری صبر و توان  بده 
همسرش هم خیلی دلش پر بود و از وضعیت پیش امده ابراز نگرانی کرد 
خانم از همسرش سنی کوجتر بود ولی همسر انگار ده سال جوان تر بود متاسفانه وقتی سرطان در بدن پیشرفت میکنه با نهایت بی رحمی انسان  ظاهرش  فرتوت و شکسته میشه 

یکی از مراحل شستشوی پورت اینه که از ناحیه پورت یک سرنگ خون خارج میکنند این تصویر و کل مراحل شستشو دل هم تختی شمالی ما را ضعف برد با چهره مچاله بعد از اتمام هپارینه کردن پورت به من گفت درد داشت لبخند زدم بهش گفتم همه دردها یک جا اروم میگیرند مهم اینه که تموم میشه و میگذره .....

 در یک اتاق سه تخته رفته بودم این خانم تخت سمت چپی من بود من وسط، سمت راست خانم جوان زیبایی بود که به تازگی سرطان سینه خودش را جراحی کرده بود و جلسه دوم شیمی درمانییش را انجام میداد و همسرش کنارش بود 
صحبت های اون خانم را با من شنیده بود و موجب نگرایش شده بود میگفت من به همسرم میگم باید حواسم به چکاپ های به موقع بدم  چون منم یک پسر نه ساله دارم گناه داره و نگران اونم 
هرچند این احساس نگرانی ها و ترس از متاستاز نگرانی دائمی همه بیماران سرطاتی است  و قابل درک است 
ولی بهش گفتم  ببین شما چیزی که برات اهمیت داره اول دوری از استرس و گذاشتن ترس از عود مجدد 
دوم اینکه الان داری شیمی میکنی از عود خبری نیست بعد از هشت جلسه شیمی ان شاالله خوب خوب میشی 
سوم اینکه استبج سرطانت طبق گفته خودت یک بوده یعتی زود فهمیدی و غالبا افراد با استیج یک درمان قطعی میگیرند
چهارم  خودت را با هیچ. بیماری مقایسه نکن  شرایط هر بیمار با بیمار متفاوته مهم ترین کار توکل به خدا است و هرکاری که لازمه برای خوب شدنت انجام بدی

بعدش هم خداحافظی کردم از هر دو بیمار و از اتاق خازج شدم

ناراحت کنتده است تو دلم گفتم حالا که به دلایلی که من نمیدونم بیماری سرطان در کشور رو به افزایش است و این بیماری درد و رنج فراوانی برای بیمار و خاتواده اش داره کاش مسولین به خواب رفته بیدار بشند به فوریت یک بیمارستان بزرگی  تخصصی سرطان را با  تمام امکانات درجه یک تشخیصی و درمانی برای این بیماری فراهم کنند تا حداقل اگر کسی هم گرفتار شد زود تشخیص داده بشه از فحایع بعدش جلوگیری بشه مهترین بخش درمان سرطان و جلوگیری از عودش ،تشخیص زود هنگام است که متاسفاته  سرطان را وقتی تشخیص میدن که دیگه کار از کار گذشته .

طلب شفا برای همه بیماران 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 29 شهریور 1396 :: نویسنده : مریم        

خواستند یوسف را بکشند، یوسف نمرد...
خواستند آثارش را از بین ببرند، ارزشش بالاتر رفت...
خواستند او رابفروشند که برده شود،پادشاه شد...
خواستند محبتش از دل پدرخارج شود، محبتش بیشتر شد...



از نقشه های بشر نباید دلهره داشت...
چرا که اراده ی خداوند بالاتراز هر اراده ای است...

یوسف میدانست، تمام درها بسته هستند، اما به خاطر خدا ؛حتی به سوی درهای بسته هم دوید...
و تمام درهای بسته برایش باز شد...
اگر تمام درهای دنیا هم به رویت بسته شد،به دنبال درهای بسته برو

چون خدای "تو"و "یوسف" یکی ست.......






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 19 شهریور 1396 :: نویسنده : مریم        

الهی "دردهایی" هست كه با هیچ گوشی نمیتوان گفت...

"گفتنی‌هایی" هست كه هیچ قلبی محرم آن نیست...

الهی "تلاش‌هایی" هست كه جز به مدد تو ثمر نمی‌بخشد...

تغییراتی هست كه جز به تقدیر تو ممكن نیست...

دعاهایی هست كه جز به "آمین تو" اجابت نمی‌شود...

الهی "قدم‌های گمشده‌ای" دارم كه تنها هدایتگرش تویی...

"افكار آشفته‌ای "دارم، كه تنها سامان دهنده‌اش تویی...

الهی مرا تو دعا كن ...
برای من تو دعا كن ...
دعای مرا تو دعا




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 15 شهریور 1396 :: نویسنده : مریم        
سوره ی مریم را که باز میکنی ، دنیایی سراسر شگفتی را میبینی ... . 
از دعای حضرت ذکریا برای درخواست فرزند در نهایت پیری و نازایی ، تا تولد بدون پدر حضرت عیسی و سخن گفتن در گهواره ی او و ... .
اما نکته ی جالب اینجاست... . 
قَالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ ۖ ‍۞ . (پرودگارت گفت ، این کارها نزد من بسیار آسان است...) . [سورة مریم 21] .
یعنی خداوند ، شگفت انگیز ترین کارها برای ما را ، آسان ترین کارها برای خود میداند 
و جالب اینجاست این جمله را چندین بار تکرار میکند 
تا همواره به تو ، اطمینان دهد که آنچه تو سخت و دشوار و محال می پنداری ، نزد خداوند سختی و دشواریی ندارد... 
به قدرتش اعتماد کن ، بر او توکل کن و قدم در مسیرش گذار 
بی شک ، او تو را به سر منزل مقصود خواهد رساند...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 36 )    1   2   3   4   5   6   7   ...