درباره وبلاگ

من مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد تمام دارایی زندگی من ،به عشقشون نفس میکشم بهترینهای زندگیم هستند
از اول اردیبهشت ۹۴ جراحی ها ، درمان ها و شیمی درمانی های متعددی تا به امروز که ادامه داشته تجربه کردم . روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری
یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور
انگیزه اصلی من از نوشتن این هست که بتونم با بیان تجربیاتم کمکی کرده باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشه ، برای همدردانم مینویسم
برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من همین است .
لطفا اگر کسی روحیه حساسی داره و آمادگی خوندن این مطالب را نداره و محیط اینجا موجب نگرانی و دغدغه فکریش میشه مطالب را پیگیری نکنه
اینجا خونه مجازی من هست و نوشته های حقیقی اون را فقط خودم انتخاب میکنم و مینویسم هرگز برای سلیقه شخصی و خوش آمد کسی این مطالب نه نوشته و نه تغییر میکنند در مورد اینکه چطوری و چگونه بنویسم هیچ پیشنهادی را نمیپذیرم ، تایید و تایید نکردن کامنت ها صلاحدیدش با من هست نه شخصی دیگر فراموش نشه اینجا حریم مجازی من است برای احترم متقابل حد و مرزها را رعایت کنیم
در واقع بخش از مطالب اینجا تداعی آزاد من ، سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که میگذرد
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتید به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنید .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره
آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشه تا دیگه کسی در دنیا نباشه که رنج این درد را تجربه کنه
آمین آمین آمین
اگر دلت خواست هر وقت به ذهنت امدم من را هم دعا کن که سخت محتاج دعا هستم


مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

جاوا اسكریپت

و این منم زنی تنها در انتظار معجزه ای سبز . . . سرطان
دوشنبه 23 مهر 1397 :: نویسنده : مریم        
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 22 مهر 1397 :: نویسنده : مریم        
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 22 مهر 1397 :: نویسنده : مریم        
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 21 مهر 1397 :: نویسنده : مریم        
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 20 مهر 1397 :: نویسنده : مریم        
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 20 مهر 1397 :: نویسنده : مریم        


 پروردگارا...

  خورشید تابنده ات را شكر
تو را سپاس میگویم، كه نور امیدی تازه بر قلبم تاباندی
تو را بابت همه مواهبت شكر و سپاس میگویم.
كمكم كن تا سپاسگزارانه زندگی كنم و 
قدر شناس مواهبت  باشم.


 بارالها...

 من هیچم و تو همه چیزی.
زندگیم را تدوین كن ، مرا با نور الهیت راهنمایی بفرما 
مسیر سبز انسان بودن را نشانم ده...
قدمهایم را استوار و ایمانم را فزونی دار... 


 معبودم ...

 مرا قلبی گشاده و پاك ببخش، 
تا با همه كس و همه چیز با عشق و احترام روبرو شوم و دیگران را از خود جدا ندانم






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 18 مهر 1397 :: نویسنده : مریم        
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 17 مهر 1397 :: نویسنده : مریم        

قبل عید نظافت کاری که برای ساختمان می آمد  چون خیلی تمیز کار نمیکرد ، مهشید  که خودش چند ماه بود تو این خونه مستقر شده بود با من تماس گرفت گفت یک نظافت چی را مدتها  به اسم اقای رحمانی میشناسه کارش خیلی عالی تمیزه  و در نظافت  وسواس و دقت  داره  در ضمن  مرد زحمت کش و خوبی هم هستش 
اخیر سه روز میره دفتر هواپیمایی شوهرش و اونها خیلی ازش راضی هستند 
بعد گفت اگر میخواین که بگیم ایشون بیاد ، ساختمان نظافت کنه
من و مهشید در حد سلام و علیک ان موقع با هم برخورد داشتیم 
تشکر کردم گفتم خیلی هم عالی اگر زحمت هماهنگی بکشید ممنون میشم 
خلاصه اقای رحمانی یک روز توی همون  هفته ساعت یازده امد 
مهشید حدود دوازده و نیم  زنگ زد گفت که مریم  جون شما ناهار داری که به اقای رحمانی بدی جون راستش من ناهار ندارم 
گفتم بله ناهار دارم براشون میکشم ولی ما یکم چاشنی غذاهامون تند هست امیدوارم بتونه بخوره 
هویج پلو ، سالاد شیرازی ، ماست ، زیتون ،  شربت ،  میوه گذاشتم توی سینی  صداش زدم که بگیره میل کنه 
ساختمان هم در حد عالی واقعا تمیز و مرتب کردو کارش رضایت بخش بود 
بار دوم که امد همین ساعت  ده اینها امد مهشید صبحش پیام داد که  من خونه نیستم شما خونه ای رحمانی بیاد گفتم بله هستم 
رحمانی میدونست مهشید نیست در من را زد گفت یه چیزهای برای نظافت نیاز دارم گفتم پول بدم سز خیابابون بخرید  خرید اورد دوباره درب زد و اطلاع داد ( عرض کنم که ساختمان چون کم واحدیم شارژ نمیدین من باید خرج کنم بزنم روی برد هر کس هر وقت شد پولش واریز کنه ) 
دوباره در زد گفتا به من چند دقیقه دیگه یه  چای میدی 
گفتم به روی چشم هم فلاکس چای براش آماده کردم ، یک لیوان کاپوچیونو ، شیرینی و بسکویت میوه گذاشتم 
خلاصه هنوز تا یک و نیم نرفته بود زنگ زدم مهشید که بگم چیکار کنم این هنوز هستش 
صداش امد رفت بالا ولی چون خسته بود ظاهر گوشی را کشیده بود استراحت کنه  جواب نداد
اخرش یک ربع به دو دیدم فایده نداره ناهار  یه آش از خود اختراع داشتم که  دیشب درست کرده بودم  براش کشیدم با یک مشت هله و هوله کنار غذایی صداش زدم بهش دادم  ، عذر خواهی کردم و گفتم ببخشید غذامون سادست ظاهر خیلی خوشش امده بود چون خیلی ابراز کرد که دوست داشته و خوشمزه بوده 
تعحب میکردم چرا کارش را ، اینقدر لفتش میده برای کار کردن درسته تمیز کار میکنه چرا دیگه طولش میده 
دوباره یک بار دیگه برای یک کار الکی در زد حرف های غیر واجب زد بعد گفت مثلا دوتا بچه داره یک دانشجو و یک دختر یازده ساله 
یکم از خانمش گفت و این حرفها 
منم فقط زود یک طور برخورد کردم که زود باید خداحافظی کنه
داخل امدم یادم امد یک شلواری برای باربد از کانادا هدیه اوردن که دخترونه بود و نو نو گفتم بدم این ببره برای دخترش یک سری زیورالات،  گیرسر نو  و این چیزها هم بود دادم یک روسروی نسبتا گرون هم داشتم   چون حسن از روسری خوشش نمی یاد میگه شال بزن نشد استفاده کنم اونم نو بود گذاشتم همه را توی یک کیسه خوشگل امد دم در که پول نظافت بگیره اینها را هم بهش دادم گفتم کادو از طرف من ببر برای خانمت و دخترت 
خلاصه همه اون کارها را با رضایت قلبی انجام دادم  
اما سری بعد که قرار شد مهشید بهش بگه بیاد 
گفتم مهشید جون یک مطلبی میخواستم بگم از نظر من پذیرایی کردن از افرادی مثل اقای رحمانی مشکلی نیست برکت  هم میاره توی خونه ولی واقعیت ایشون یا یه ساعتی بگو بیاد منزل تمیز کنه که به ساعت ناهار نخوره که فقط میان وعده بهش بدیم یا اینکه هر دفعه ناهار ندیم اینطوری وظیفه میشه وواقعا ما اینجا چهار واحدیم  واحد یک و چهار که اصلا زحمتی به خوشون نمیدن میمونه من و شما این ناهار دادنه به نظافت چی ساختمان باب نیست اینطوری میشه وظیفه و من معمولا همیشه ناهار درست میکنم ولی چون معده جراحی کردم برای حسن و باربد گاهی غذا میدم میبرن برای خودم نمیمونه چون یه چیز کمی در حد رفع نیاز تو خونم پیدا  میشه میخورم 
واقعا برام مقدور نیست بلند شم برای نظافت چی ساختمان پخت و پز کنم
بنابراین مسئله را مدیریت کنیم که حالت وظیفه نشه  والا من غذا داشته باشم هیج مشکلی نیست  پذیرایی میکنم 
اگر فکر کنه همیشه ناهارش باید اینجا بخوره کارمون سخت میشه 
متاسفانه چون مهشید شناختی از من نداشت برخورد خوبی نشون نداد و بد حرفم ان زمان برداشت کرد
گفت مریم جون هیچ اشکالی نداره بهش ناهار بدیم من اون سری که ناهار نداشتم سری بعدش هم  خونه نبودم اگر بودم به تو هم زخمت نمیدادم خودم بهش میدادم 
گفتم مهشید جون من فکر میکنم اشتباه منظورم برداشت کردی من همیشه پذیرایی کردن از این افراد را دوست دارم  ولی ادم باید منطقی رفتار کنه که مشکلات پیش نیاد ،  دیگه هم توضیحی ندادم چون حس کردم اون برداشتی میکنه که نمیخوام 
سری بعد هم دوباره ایشون تو تایم ناهار امدن انگار مهشید بهش ناهار داد  از خونه رفت بیرون 
دیگه ده بار بیخود و الکی الکی هی در مار زد اینو داری اونو داری میخواستم برای اون روز تشکر کنم ، یک سوال دارم ، 
حس کردم یک مقدار از خوش برخوردی گذشته رفتارش بوی هیزی و چشم چرانی میده 
باز هم پذیرایی میان وعده را ازش مفصل کردم 
واقعا از در زدن های بیخودیش کلافه بودم 
برام حس خوبی نداشت میگفتم یعنی که چی این وقتی میاد یک نیم روز اسایش بهم میرزه اون دوطبقه که هیچ مهشید که میره بیرون مهشید  هماهنگ میکنه من  باشم منم گرفتارش میشم 
خب تمیز کن بعد بیا پولت بگیر برو دیگه اینقدر در میزنی پشت هم برای چی کارت هم واجب نیست 
ولی باز هم میگم بی نهایت تمیز و عالی کار میکرد  
تا چند روز بعد مهشید دیدم گفت رحمانی یک کار بدی با سهراب  شوهرم   کرده بود چند روز نیومده دفتر  اینها صد بار به گوشیش زنگ زدن جواب نمیداده دیگه نگران بودن گفتند حتما بلایی سرش امده یهو سهراب با یه خط دیگه زنگ میزنه 
جواب میده میگه تو کجایی میدونی چقدر نگرانت بودیم میگه که ببخشید یک کار بهتر پیدا کردم زنم گفت برو سر این کار 
بهش میگه رفتی که رفتی به سلامت ولی حداقلش نباید یک خبری بدی ما نگران خودت شدیم اخه این چه کاریه میومدی میگفتی یعنی فکر کردی ما بی خدماتی میموندیم من یکی دیگه میارم 
(واقعا ادم کم هوش باشه برای حل مسائلش چگونه چه مسیری را انتخاب میکنه )
دیگه از اون به بعد  مهشید هم   که خودش هماهنگ میکرد شمارشو داد به من گفت ما دیگه کاری بهش نداریم چون سهراب خیلی از دستش ناراحته  اگر میخوای خودت برای نظافت باهاش هماهنگ کن 
واقعا من کسی را بشناسم نبود  سری بعد جمعه  از ظهر از راه نظافت یک ساختمان دیگه  قرار شد بیاد 
میخواستم خودم برم یک خریدی انجام بدم هزینه نظافت بهش دادم رفتم بیرون

چند شب پیش که تماس گرفتم برای نظافت بیاد 
بدبختی اسمم یاد گرفته بود اول که با حرفهای الکی تماس میخواست کش بده بعد اخرش گفت دیگه حالا که عصرها میام برام شام حاضر کن 
من تعجب و  سکووووووت و رسیدم به همون هشداری که به مهشید دادم 
  راستش بخواین به خاطر این رفتارش اتفاقا ماکارونی درست کرده  بودم شام گرم هم داشتم ولی براش نکشیدم 
فقط همون پذیرایی میان وعده مفصلی که روتین   براش انجام دادم  بهش دادم خوسبختانه در کنار رافتی که دارم میتونم قاطعانه و هر جا لازم باشه احساساتی رفتار نکنم 
بعد که امد و تمیر کرد و رفت 
با مهشید تماس گرفتم گفتم خدا را شکر مهشید جون الان دیگه هر دو نسبت به همدیگر شناخت پیدا کردیم و شاید راحت تر میشه توضیح دادگفتم من چند ماه پیش که گفتم این این ناهار دادنه عادت نشه بعد بشه وظیفه من قشنگ حس کردم چون سما  مهربان و احساساتی هستی  حتما از لحاظ مادیاتیش دارم میگم پشت هم ناهار ندیم
راستش من به هرحال شناختی از شرایط رفتاری ادمها ، نتایج بعدی واکنش هاشون اصولا دارم 
ادمی هستم که دیگه  این  مدت خودت  دیدی و میدونی  با ببخشش و انفاق چقدر حس خوب میگیرم 
گفت اره خوب کاملا همینطوره 
گفتم ولی ادم باید تو هر کاری منطقش را الویت بزاره 
گفتم الان این به خودش اجازه داد بگه برام شام اماده کن ( گفتم لحنش هم کاملا جدی بود ) 
البته بگم من بهش شام داشتم و ندادم 
گفت مریم جون بیخود کرده این پرو شده من خبر دارم ماشینش پژو هست خونه هم از خودش داره کلا وضعش بد نیست چون کارش تمیزه همیشه کار براش هست درامد داره 
خدا را شکر 
گفتم مهشید جان من راضیم برای دخترش و زنش  کادو دادم شاید منم برای این ادم  زیاده روی کردم  چون واکنش هاش معلومه ظرفیتش پایینه
باید ادم همکاری و کمکی میخواد کنه روی حسابی باشه گاهی همین کمک های نابه جا خدمات اضافی انسان را  از رفتار شرافتی خارج  میکنه از طرفی ، گدا پرور و متوقعشون میکنه به نظر میاد ما کمک میکنیم ولیکن داریم اونها را تو یک رفتار اشتباه میندازیم  خب این اینجا ناهار و شام خورد فردا جایی بره شام و ناهارش ندن معترض میشه و خود ما داریم بابش میکنیم حالا سه تا درمیون میدادیم عیب نداشت اما چون هر سری دادیم میاد میگه حالا برام شام بپزین 
از طرفی چون اینها همش در حال خم و راست برای بقیه هستند ممکنه  زنهاشون هم توجه و احترام به خوبی وارد نباشند توجه و رفتارهای ما با اونها  براشون سو تفاهم ایجاد کنه و حتی بستر یک سری جنایتها از همین لطف ها ایجاد شده 
درسته ها انسانها برابرند ولی گاهی به خاطر فقرانسان اینقدر در تلاش سیر کردن شکم بوده فرصت رشد فرهنگی نداشته و اصولا با اینجور افراد در کنار احترام یک مرزی را هم باید تعیین کرد
گفتم الان ایشون میاد اینجا ده بار در خونه ما را میزنه  میگم بفرمایید کاری داشتی میگه نه میخوام احوالی ازت بپرسم 
این سری مریم خانم ، مریم خانمش به راه بود خب من خوشم نیومد اصلا جز سلام و خداحافظ و یک پذیرایی میان وعده دیگه با یک فرد غریبه بدون هیچ نسبتی برخورد داشته باشم 
حتی ممکنه این ادم این احترام براش خیلی خاص و زیاد باشه فکر کنه ما چون خوشمون امده ازش داریم  اینجوری ازش پذیرایی میکنیم 
گفت اتفاقا مادربزرگم خدا بیامرزم ازش متنفر بود میگفت این وحشتناک هیز و پرو هست گفتم دقیقا مهشید جون شما الان اینو میگی  من نگفتم گفتم باز شاید قبول نکنی حالا که خودت میگی بگم که من برای دفعه بعد صداش نمیزنم احساس امنیت با حضورش ندارم 
گفت یگ نفر دیگه است اون خیلی خوب و متینه 
گفتم از این بعد بگم من قاطی پذیرایی کردنهای این سبکی با نظافت چی هرگز نمیشم  باید خیلی رسمی و حساب کتاب شده باشه اگر شما روش خودت داری دیگه من نیستم 
گفت نه باشه حتما 
گفتم اره خوشکلم به مهربانی و قلب دریایت شکی نیست ولی نباید که تو این مسیر توجه و مهربانی امنیت خودمون به خطر بندازیم و مزاحمت و دردسر ایجاد کنیم . اینقدر راههای بهتر و سالم تر برای انقاق و ببخشش هست که حد نداره  
احساسی شدن محض همیشه کار دست ادم میده وقتی ادم از منطقش هم استفاده میکنه میتونه هم مهربان و بخشنده باشه هم ادمها را گداپرور نکنه هرچیز در تعادلش خوب و نیکوست





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 16 مهر 1397 :: نویسنده : مریم        

دیروز صبح بعد از اینکه باربد را  صبحانه دادم و راهی مدرسه کردم ،  مامان حسن تماس گرفت و  گفت یک میلیون تومان به حسابم واریز کرده گفت که میدونم قسط های بانکیت زیاد هستند باربد هم کلاس زبان و موسیقی میره هزینه ها هم رفته بالا به هرحال دست تنها هستی  یک بخشی از هزینه های این ماه را بتونی باهاش به تصمیم خودت ساپورت کنی 
گفتم مامان تشکر میکنم ولی راضی به زحمت نبودم چون یک مقدار این روزها بیشتر میرم سرکار و هزینه ها را مدیریت میکنم  
گفت نه دخترم ببخشید  که بیشتر نمیتونم بریزم ، معذب نباش خودم دوست داشتم راحت باش .
درسته که این کارشون همیشگی و مداوم نیست خیلی موردی و کم اینجوری پیش آمده 
توقعی هم نیست ، ولی از انجایی که قرار بر این است که عادل ومنصف باشیم اگر نقد و گلایه ای از کسی داریم حتما  کارهای خوبش هم یاد کنیم 
اگر جایی میری خدمات بد میگیری سری معترض میشی و حتما اعتراض حقت هست ،  منصفانه  است ،اگر خدمات خوب هم گرفتی قدردانی و تشکر کنی درستش اینه که  به ادمها فیدبک های خوبمون بازخورد بدیم 

خلاصه بعد تماس مامان حسن یک سری کارهای خونه را انجام دادم  نمی دونم به خاطر هوای ابری بود یک مقدار خستگی بود حس کردم خوابم میاد همه زنگ ها را از صدا خارج کردم و خوابیدم بعد بیدار شدم ادامه کارهای خونه 
پیتزا نیمه اماده باربد را توی یخچال گذاشتم (یکشنبه ها زود میاد و خونه غذا میخوره از قبل درخواست داده بود پیتزا بخوره که گفتم خودش باید برسه و توی فر بزاره آماده اش کنه که حسابی استقبال کرد ) 
مایع  گوشتی ماکارونی را هم در نهایت اماده کردم که  عصر برگردم برای شام و ناهار فردا  مدرسه باربد سری ماکارونی اماده کنم
دو تا مورد هم برای باربد یادداشت گذاشتم اندکی هم عشقولانه براش نوشتم ( خوشش میاد بیاد خونه یادداشت بزارم حالا گاهی کار واجب، هم ندارم میدونم دوست داره،  براش یک چیزی یادداشت میزارم )
همه کارها که انجام شد به سرعت اماده شدم که برم سرکار 
از سرخیابون ما تا سیدخندان یک ماه بیشتره،   دو هزار تومن کرایه میگیرند قبلا هزار و پانصد میگرفتند 
در نیمه راه من دو هزار تومنی دادم آقای راننده تاکسی سیصد تومن سکه خورده به من پس داد گفتم نه درسته
گفت نه من تاکسی متر دارم کرایه شما هزار هفتصد میشه گفتم من باقی نمیخوام خرده ها بیشتر به درد شما میخوره ، تشکر کرد و خرده پول برداشت
ولی اخه الان خیلی وقته همکاران شما این مسیر را از من دو هزار تومن میگیرند گفت درسته چون نمی تونند خرده جور کنند خودشون دیگه رندش کردند با اکثریت مسیر ها این کار میکنند ولی من هر طور هست  همونی را میگیرم که تاکسی متر میگه و خرده را جور میکنم برای مسافرها  حالا خیلی کم پیش یکی مثل شما بگه نمیخوام ولی حقشه که بگیره 
گفتم اقا چقدر رفتارتون تحسین برانگیزه چقدر خوبه که تا این اندازه به پول حلال اهمیت میدین ،  میدونم اکثریت مردم از این خرده پول نمیگذرند ولی حرکت شما شرافت داره  و من واقعا تبریک بهتون میگم 
یک اقای متین میانسال بود توی چهره اش دقیق  نگاه نکردم از گوشه چشم میدیدم با ارامش از تحسین های  من نسبت به کارش لبخند میزنه 
بهش گفتم اتفاقا اقا  من و همسرم  هم مدیر ساختمان هستیم  با وجود که خیلی خریدها که  برای ساختمان انجام میدیم ،  با ماشین خودمون دنبال کارها میریم ، گاهیکرایه میدیم ، وقت میزاریم ، با تلفن موبایل بارها با خدماتی ها و صاحبخونه ها که اینجا نیستند  هماهنگ میکنیم میان ساختمان نظافت میکنتد کلی پذیرایی میکنیم اصلا هم این هزینه ها و خیلی کارهای دیگه  را به روی اعضای ساختمان نمیاریم 
ولی خیلی مقیدم به اینکه :
همین دیشب میخواستم سهم قبض ها را روی برد بزنم  سهم هر کس میشد ۴۱۹۷۵ تومان حتی برای بیست و پنج تومن رندش نکردم همیشه همینگونه بوده به خودم اجازه  حتی مبالغی که به چشم نمیاد و شاید برای کسی اصلا مهم هم نباشه  تصمیم نمی گیرم ، وارد زندگیم نمیکنم از قضا یکی از واحدها یک مرد تنهاست  کلی خورده از این در و ان در جمع میکنه که مبلغ همونی که نوشتم میاره 
پس حتما براش مهمه که از پنجاه ، بیست نمیگذره .
اقای راننده هم گفت افرین شما هم کار بسیار درستی  انجام میدین پس برای همین  کار من نظرتون جلب کرد 
گفتم دقیقا خوشحالم کردم و حس خوبی میگیرم  ببینم هموطنانم اخلاق مدار رفتار میکنند 

پیاده شدم که مسیر دوم تا محل کار سوار تاکسی بعدی بشم  نسیم هوای خنک با یک نمه افتاب   اون انرژی خوبی که از رفتار آقای راننده تاکسی گرفتم حس حال درونم دلپذیر کرد.
حدود  ساعنت یک تا چهار کارم در کلینیک  طول کشید بعدش سری امدم سمت خونه هم خریدهام انجام بدم هم سری برسم به باربد  از طرفی هم با نظافت چی هماهنگ کرده بودم هفت به بعد برای  روفت و روب ساختمان بیاد 
از گرسنگی زیاد خسته و کم حال شده بودم از صبح تا ان موقع فقط یک تخم مرغ خورده بودم 
زیر پل  سیدخندان پیاده شدم اول رفتم روبه روی پل از لوازم آرایشی  که هفته پیش دوبار خرید کرده بودم برای حسن مجدد یک خرید دیگه تو ذهنم بود انجام بدم  بعدش هم  برم تا پاساژ اندیشه براش دو تا خرید دیگه که از قبل برنامه داشتم انجام بدم 
این سری درخواست محصولی که داشتم به آقای فروشنده گفتم 
اقاهه میگه چرا خانم شما برای خودتون از محصولات اقایون استفاده میکنید اینی  هم که برداشتید مثل خرید قبلی ها تون  برای اقایون هست .ما محصولات خوبی برای خانمها داریم 
گفتم اخه خرید برای همسرم هست برای خودم نمیخوام ایشون طولانی سفر هستند اصولا هر وقت از سر کارم برمیگردم چون دیگه افتادم توی سراریزی دلتنگی یک هدیه به یادشون میگیریم تا برگرده یک چمدان کوچیک از من هدیه  دریافت میکنه 
اقاهه خندید به شوخی گفت اوووه من فکر میکردم خانمها ارزو دارند سر به تن ما آقایون نباشه   از شما تعجب کردم  
من خندیدم گفتم اتفاقا منم از همون خانم ها هستم فقط چون سفر رفته عزیز شده 
بعدش دیگه امدم رسیدم تا پاساژ اندیشه 
از گشنگی شهید بودم اخه با این وضعیت معده چی بخورم دلم میخواست یک پرس گنده غذا بخورم دیدم هرچی بخرم فقط دو تا لقمه اش نهایت میشه خورد بقیشو باید الکی با خودم حمل کنم 
رفتم پاساژ دور زدم دو تا خرید دیگه را هم  پیدا کردم برای حسن انجام دادم 
تصمیم گرفتم یک مقداری پیاده بیام به یک سوپر میوه که چند وقته باز شده برم خرید کنم و از آنجا تاکسی بگیرم تا خونه 
خلاصه رفتم دیدیم به به چه سوپر میوه ای عالی یک مقدار گرون ولی کیفیت خوب  اخر سر که خریدهام حساب کردم  گفتم شما سرویس هم دارید گفت بعله که داریم   گفتم من این سری خریدهام میبرم ولی   از این به بعد تلفنی باهاتون برای خرید هماهنگ میکنم 
کارتش گرفتم خب خدا را شکر دیگه میتونم خریدهای اینجوری را حداقل تا درب خونه تحویل  بگیرم جدی جدی حمل چیزهای سنگین داره برام مشکل ساز میشه 
رسیدم خونه تا خریدها را ببرم داخل دیگه نا نداشتم باربد تا دید پرید خریدها راگرفت 
فقط یک پیتزا گذاشته بور تو فر پنیرش اب بشه 
یک نفره نصف یک تولد ظرف کثیف کرده بود .
وقتی اشپزخونه اینطوریه مرض دارم دیگه نمیتونم بی خیال بشم مثلا یک چیز بخورم برم کار را انجام بدم  
پریدم سری آشپزخونه را مرتب کردم ، عصرونه به باربد دادم ، ماکارونی را دم دادم آشپزخونه دسته گل که شد یک قاشق مایع ماکارونی با چند قاشق ماست ترش کمی نون خشک خوردم 
یعنی شهیدون فوق العاده خسته جسمی همین که امدم دراز بکشم اقای رحمانی برای نظافت ساختمان امد این متاسفانه که بعد تو پست بعدی میگم عادت داره وقتی میاد برای نظافت ده بار در خونه را میزنه  از ده تا  شاید دوتاش  واجب باشه بقیه اش الکیه 
واقعا نا و حوصله در زدنهاش نداشتم 
همون اول یه فلاسک چای اماده کردم ، کیک کشمشی و سوهان و رطب براش گذاشتم دادم باربد براش برد گفتم اقای رحمانی من با اجازه باید استراحت کنم اگر چیزی دیگر نیاز دارید الان بگید گفت نه ممنون 
ولی با این  وجود سه بار در خونه را زد به باربد گفتم هر وقت امد شما جوابش بده من را دیگه صدا نزن  
مثلا یک بار در زده بود دامستوس دارید خب بگو دامستسوس چه چیز واجب شستشو دهنده است که از من میخوای،  برای یک فضای عمومی بدم 
یه یک ساعتی هوشیار فقط تو تاریکی دراز کشیدم جون بگیریم بعدش بلند شدم  شام باربد دادم پول اقای رحمانی را تقدیمش کردم 
دوباره شستن ظرف ها و سینک ظرف شویی 
اماده کردن برای خواب چون کلا همیشه برای رختخواب رفتن و خوابیدن چونه میزنه اخرش هم میره فقط وقت هدر میده 
خونه که ساکت شد با خودم فکر کردم چرا اینقدر خستگیم زیاده دیدم شاید یکیش دلیل فشار یک خبری است که دو روز پیش غیر منتظره شنیدم 
وقتی شنیدم یک عالمه گریه کردم اشک هام بند نمیومد خیلی طول کشید تا ساکت بشم تنها هم بودم کسی نبود که بتونم به کمک اون هیجان خبر را کنترل کنم  قطعا خستگی کار های روتین روزمره و فشار احساسی که از اون خبر امد انرژی زیادی ازم گرفته .... حالا دوتا پست دیگه در مورد اون خبر مینویسم 

پی نوشت : صبح یک عکس تازه که در محل کارم گرفتم توی پیج کاریم گذاشتم یک کاربر با نام  آیدی مادرانه و  عکس نمایه استاتوسی ؛  خیلی دلسوز و مهربان و از همه  مهمتر صمیمی  امد نوشت تو این عکس چشمهاتون خسته است لطفا مراقب خودت باش عزیزم 
چه حس خوبی داشت توجه و نوازشش
 همه ما با نوازش های کلامی و لمسی التیام پیدا میکنیم حواسمون به جملات و حرفهای که به دیگران می زنیم باشه با وجود اینکه من اصلا ایشون با اون کاربری نمیشناسم و حتی عکسم نداشت مهربانیش دریافت کردم 
گاهی همین جملات ساده مراقب خودت باش ، مواظب خودت باش ، به یادت هستم ، برای ناراحتیت ناراحتم ، به فکرتم و......... قوی تر از یک قرص آرامشبخش عمل میکنه به ادمهای اطرافمون هرچقدر دور باشند بی تفاوت نباشید از نیش وکنایه ، جملات خشونتی به شدت پرهیز کنید این تیری که به کسی پرتاب میکنی خوب یا بدش حواست باشه به سمت خودت بلاشک برمیگرده اگر منتظر برگشت های خوب هستی حواست باش تا میتونی دل به دست بیار و  دلی را نشکون ......
لطفا اگر اون کاربر عزیز از این وبلاگه خودش را معرفی کنه شاید قبلا اینجا پیام گذاشته و من میشناسمش ... میخوام باز از خوبی هاش تشکر کنم 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 14 مهر 1397 :: نویسنده : مریم        

سالها پیش وقتی برای اولین بار وارد فضای مجازی شدم خیلی این فضا را جدی گرفتم و فکر میکردم ادمهاش هر چیزی میگند همون هستند اصلا تصور اینکه ممکن با چیزی که میگند متفاوت باشند را نداشتم 
نی نی سایت یک سایتی بود که کاربر فعال خانم زیاد داشت بعد از مدتی که در این سایت بودم از طریق مجازی هر چند وقت یک بار با کسانی اشنا میشدم که جذب رفتار و شخصیتشون و حرف های که میزدن میشدم هر دو طرف تصمیم میگرفتیم در دنیای و اقعی با هم اشنا بشیم 
فکر کنم شاید چهار بار حالا یکی کمتر یا بیشتر من با ادمهای مجازی اون دوران از نزدیک اشنا شدم وقتی که اونها را توی دنیای واقعی دیدم 
اصلا تمام تصورات و باورم از اون ادمها فرو می ریخت یعنی  بین شخصیت مجازی و واقعیشون زمین تا اسمون فرق داشتند 
علاوه بر شخصیت واقعیشون چه اغراق ها و دروغ ها که از فضای زندگی ؛ روابطشون با همسر و خانواده هاشون  و حتی بچه هاشون نکرده بودند 
مثلا تصویری از خودش و زندگیش میداد فکری میکردی طرف چقدر پولداره اما بعد میرفتی میدیدی یک خونه نقلی ساده با لوازم خیلی معمولی داره 
یا یک موردشون یک خانمی بود که گروه تعبیر خواب داشت بعد استخاره میگرفت تفسیر قران میکرد  ان موقع این چیزها برام جالب بود بعد من میگفتم چه دختر خوب و با خدایه ولی وقتی توی دنیای واقعی دیدمش یک چیز میگم یک چیز میشنوید خیانت ، لودگی ، روابط نامشروع وحشتناکی که در ذهنتون نمیگنجه ، فوق العاده دروغگو ، به شدت اغوا گری جنسی داشت به من هیج وقت بدی نکرد خدایش من فقط ازش خوبی به خودم  دیدم  چون من این ویژگی هاش غیر اخلاقیش دیدم  دیگه بهش نزدیگ نشدم ازش فوری فاصله گرفتم بعدها فهمیدم اختلال شخصیت مرزی داره 
میخوام بگم یهو از یک زن مومنه ، مفسر قران تو دنیای واقعی چه چیز وحشتناکی دیدم 
خلاصه تو ذوقم خورد گفتم اینها چرا فقط مجازیشون خوب و محترم توی واقعی یه چیز دیگه هستند حس ناامنی و بدی از این فضا گرفتم 
حسن چون رشته اش کامپیوتر بود و اگاهی بیشتری از دنیای مجازی داشت گفت مریم دنیای مجازی همینه اصلا نباید جدیش بگیری ، به راحتی نباید به کسی اعتماد کنی اینجا هر کی هر حرفی میزنه تو باید فکر کنی نودو نه درصد دروغ میگه یک درصد اونم شاید راست بگه 
اینجا فضایه ادمها طوری داخلش از خودشون حرف میزنند که دلشون میخواسته باشند در واقع  نقطه مقابل اون چیزی هستند که میگند 
من ان موقع اینه کردم دیگه اویزه گوشم 
به نظرم درست میگفت اما تعمیم دادن هم درست نیست به هرحال ادمهای سر به راه و صادق و حقیقت گو هم در این فضا  وجود داره ولی شاید چون خیلی محدود هستند پیدا کردنشون سخت باشه
از   آن موقع  به بعد دیگه ادمهای مجازی را جدی نگرفتم از اونها برای خودم ادمهای خاص نساختم
من اینقدر از اینکه ،  یکی دیگه غیر خودم را تو فضای مجازی نشون بدم میاد که حتی تا این اندازه دلم نمیخواست اسم فیک بسازم یادمه اسمم کاربریم  تو ی نی تی سایت حسن برام ماه بانو درست کرده بود به حسن میگفتم خوشم نمیاد با این اسم غیر خودم باشم یک جوریه تا اینکه گل مریم برای خودم گذاشتم تا این حد حس غیر واقعی را دوست ندارم 
تجربه ام بیشتر شد از فضای مجازی بزرگتر شدم ، توی اجتماع ، ادامه تحصیل و کار با پیچیدگی دنیای ادمها  بیشتر اشنا شدم .
دیدم تو دنیای مجازی که سهله توی دنیای واقعی هم ادمها جرات و جسارت خود واقعی بودنشون ندارند مثلا متنفرند  از کسی ولی جلوش ابراز محبت میکنند 
مثلا یک چیزی را دوست ندارند الکی میگند دوست داریم .
تو فضای کار مومن و نمازخون هست،  در واقعیت شخصیت خانوادگیش یه چیز دیگه است اصلا اعتقادی نداره 
خیلی موارد اینجوری حتما قبول دارید توی کشورمون زیاده ادمها بنا به مصلحتشون کانال شخصیتی ، اعتقادی ، رفتاریشون را در روزی چندبار عوض میکنند 
فضای اینستا که دیگه نگید پر از زندگی های دروغی و نمایشی  پر از ابراز احساسات غیر واقعی .‌‌ ..
خلاصه بگذریم 
من وقتی خواستم این وبلاگ بنویسم اولین معیارم برای نوشتن این بود که اینقدر خود حقیقت و واقعیت روایت کنم که حس کنم مرز مجاز و واقعیت برداشتم و ان چه که هستم و خواهم بود را روایت کنم 
حتی اگر از کسی دلخوری دارم و از اتفاق پیش امده مینوسم ذهنم قاضی کنم از بخش های مثبت اون ادم هم بنویسم
نوشته ها گویای همه چیز است هیچ وقت از ظاهر و دارایی زندگیم ان چیزی که نبودیم نگفتم و ننوشتم چون ما هرچه دازیم دست رنج تلاشمون است کم یا زیاد خوشحالی و سرافندگی نداره  هر انچه که هست خدا را سپاسگزارم و شکر میکنم هر انچه نیست اگز دوست دارم برای به دست  اوردنش تلاش میکنم
هیچ وقت تملق کسی را نمیکنم و اینجا هم نکردم چون به شدت متنفرم از این کار اگر هر حس خوب یا بدی اینجا نوشته شده احساسات واقعی همون لحظه من بدون سانسور بوده 
اگر از خوبیهای همسرم نوشتم یک جاهای  هم نوشتم انسانها کامل نیستند و هم خودم و هم همسرم هر دو کامل نیستیم و در زندگی ایرادهای هم داشتیم و خواهیم داشت 
اخه چه دلیلی داره به بقیه مردم حس یک زندگی رویایی و بی مشکل بدیم مگر ادم کامل و زندکی بی مشکل وجود داره محاله و دروغه  
ولی ادمها اگر بخوان میتونند قسنگ زندگی کنند و ترفندهاش به بقیه هم بگند 
بارها تاکید کردم گول عکس های لحظه ای ویترینی کاربرهای مجازی را نخورید با اون عکس کل زند گیش قضاوت نکید و با سادگیتون اون عکس حسرت زندگیتون نکنید.
حالا  بخوام مثال بزنم زیاده حتما با من همراه بودین خوندین و بعضی هاتون دیدین 
من چون دیگه تجربه و شناختم از فضای مجازی زیاد شده بود از قضا با کسانی هم که از طریق این وبلاگ توی دنیای واقعی اشنا شدم دقیقا همون چیزی بودند که ازشون تصور داشتم دوستان خیلی خوب و بامعرفتی از طریق همین وبلاگ باهاشون اشنا شدم 
اخیرا یکی از کاربرها به اسم سحر شمالی نکات عمومی که من از کلاس با استادم میگفتم براش جالب و شنیدنی بود و اشتیاق زیادی برای دیدن استاد داشت یک پیام خصوصی  برام هفته پیش از اشتیاقش به این مسیر و اشنایش گذاشت به هرحال من توی مدتی که کامنت گذاشته بود باهاش تا حدی اشنا شدم ولی نه آشنایی عمیق به دلم افتاد اینکه اینقدر اشتیاق داره خب بزار  به کلاس دعوتش کنم  چون خودش اینجا دانشجوی دکترا است و در خوابگاه زندگی میکنه تنها راهش خونمون بود از استاد اجازه گرفتم اونم پذیرش کرد دیگه دل زدم به دریا و دعوتش کردم پنج شنبه بیاد خونمون و درکلاس من با استاد حضوری داشته باشه 
خب این جریان اعتمادی اونم توی فضای مجازی هم برای اون هم من ریسک داشت ولی هر دو اعتماد کردیم حتی من بهش گفتم به هرحال تو میای خونه من بیشتر باید اعتماد کنی و خیالت راحت باشه 
که گفت نه اصلا اعتماد به شما از نوشته هاتون مشخصه من کل  وبلاگت را دوبار از اول تا اخر خوندم 
گفتم به هرحال من شماره ام مشخصه کاربری  اینستا و تلگرامم ، و واتساپم  ایدیش درست و حسابیه از همه مهمتر وبلاگ کاری ، اینستا کاریم ، کانالم   ادرس محل کارم درش است خلاصه من مجهول الهویه نیستم و خندیدم 
گفتم درسته من درخواست تو را برای خونمون قبول کردم ولی باید خیال تو هم راحت باشه 
پنج شنبه مینا دختر عمه ام و همسرش را به خونمون دعوت کردم که اونها هم توی کلاسمون باشند  البته اونها چهارشنبه ها با استاد خودشون کلاس دارند 
خلاصه سحر خانم تشریف ارودن یک تایم خیلی خوبی را با ایشون و استاد گذروندیم 
احتمالا اگر برنامشون تغییرنکنه از هفته اینده باز هم برای کلاس در منزل ما حضور پیدا میکنتد 
سحر به من گفت من جذب نوشته هات شدم که دوست داشتم از نزدیک ببینمت حس خوبی داشتم ولی فکر نمیکردم ادمی به این شادی و گرمی باشی 
من از لطفش ممنونم ولی دلم خواست یهو اینجا هم ازش بپرسم با توجه اینکه میگه دوبار وبلاگ خوندم در مورد تصوراتش از ان چیزی که توی فضای مجازی از من داشت با اون چیزی که تو اون چند ساعت کنار هم بودیم از خودم خونه و زندگیم چقدر متفاوت بود چه برداشتی ازمن  داشته را صادقانه توی کامنت ها بنویسه اگر تناقضی و تفاوتی بوده خواهشا ازش درخواست میکنم بدون رودربایستی اون حس حقیقی و برداشت واقعیش بنویسه
میدونم که با چند نفرتون از طرق این وبلاگ   در  دنیای واقعی اشنا شدم 
مثل فریبا ب  ایشون منزل من امدن  و بعد با خانواده شام منزلشون دعوت شدم مجدد منو به منطقه منزل پدریشون در دماوند بردند  

نغمه ( وکیل )چندین بار دیدار خارج از منزل طولانی مدت داشته

تیفانی هم بیماستان امده پیشم  هم بیرون با هم رفتیم  چند ساعت کافی شاپ بودیم 

دوست قدیمی  بیمارستان و یک دیدار بیرون داشتیم 

نست  دوبار فکر کنم طولانی در پارک بودیم  درب منزلمون هم امده 

الهه مامی کسری  درب منزلمون امدن

 گلناز  درب منزلمون امدند

دیدار بیمارستانی با مهرناز 

دیدار بیمارستانی  با مهنوش مامی شروین 

و..... عذر خواهی میکنم اگر کسی از قلم افتاده لطفا خودش یاداوری کنه 
 با چندین نفرتون از طریق ویس و تلفن چندین بار صحبت کردم که یک پله از وبلاگ اشنایتون جلوتر هست 

یک تعدادی از شماها مراجع حضوری من در کلینیک شدیدین او دیدار بحثش جداست جهت حفظ حریم خصوصیی شما نمیخوام  اسمی از تون عمومی بیارم ...

هر کدوموتون  دوست داره بنویسه چقدر با اون چیزی که از من تو فضای مجازی خوندین و برداشت داشتید کاملا نزدیک  بودم اصلا خود خودش بودم ی، ا واقعا توی فضای مجازی یکی دیگه بودم واقعی یکی دیگه دیدین  .
بعضی هاتون حتی حسن و باربد هم دیدین چقدر حتی این دو نفر با اون چیزی که من ازشون نوشتم  به نظرتون واقعیت داشت ایا چیزی بود که به نظرتون امد اغراق شده باشه حتما بگید 
فقط خواهشا کاملا نظر صادقانه بگذارید اصلا من نه  ناراحت نمیشم راحت ، راحت باشید
کاملا آزاد آزاد هستید  
هدفم از نوشتن این پست و این درخواست از شما  نزدیکتر شدن و یا برداشت دقیق تر من با خوانندگانی است که دارند از این نوشته ها الگو برداری میکنند  ولی در دنیای واقعی فرصت دیدار من را ندارند   به هرحال نظرات مختلف را هم بخونند هم برای خودم هم بقیه خالی از لطف نیست که بتونم اینگونه به خوانندگانم بیشتر نزدیک بشم 
توی کامنت های که میگذارید حتما اسمتون فراموش نشه  
خواهشا دوستانی که توی فضای واقعی با من بودند ولی ادرس اینجا را دارند نیاز نیست کامنت نظر بگذارند این پست مخصوص دوستانی است که از فضای اینجا با من اشنا شدن بعد توی واقعیت همدیگر را دیدیم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 14 مهر 1397 :: نویسنده : مریم        

اخیر که وبلاگ باز میکنم. روزی دهها نفرتون به صورت پیامک خصوصی  ،شماره میفرستید و اصرار و تقاضا که خیلی وقته پیگیر وبلاگ هستید ولی خواننده خاموش بودین الان درخواست رمز دارید 
گفتم یه پست بنویسم که همه شما عزیزان محترم،  نظرم راجب این درخواستتون بدونید هر چند که قبل تر ها چندین بار شرط و شروطم برای رمز دادن  نوشتم ، اما برای اخرین بار توضیح میدم  واقعا اگر پیگیر واقعی هستید برام عجیبه که چطور چیزی که بارها نظرم در موردش گفتم بهش توجهی نکردین بیشتر به نظر میاد نخواستین
پس باز عرض میکنم  برای بار آخر مینویسم که دوستان دیگرمون خسته نکنیم 
و اینکه ،  اگر مجدد کسی درخواست داشت یا رمز تعویض کردم به کسی هم که رمز داره، رمز جدید  ندادم گلایه نداشته باشه این پست دائم میزارم به همین پست ارجاعش میدم  که قشنگ بگم عزیزم من که گفته بودم  شما حتما نخواستی  نمیشه که فرق بزارم
اخلاقم که امده دستتون رودربایستی ندارم دوست نزدیک و دورم نمیکنم اگر قانونی گذاشتم برای همه یکی است از عدم رعایت عدالت تو هر زمینه ای بدم میاد پس جالب نیست یکی شرط منو رعایت نمیکنه بعد انتظار داره برای اون اختصاصی رفتار کنم . همچین اتفاقی نمیفته  
اول اینکه چه خواننده خاموش چه روشن پیگیر اینجا هستند من حضورشون گرامی میدارم  خوشحالم که مطالب جذبشون کرده و مدتهاست همراه هستند
ولی  وقتی شما اینقدر خاموش بودی و  فقط یک طرفه و بی صدا با من ارتباط گرفتی من هیچ شناخت ذهنیتی ندارم خدایش چطوری رمز بهت بدم ؟ اگر قرار بود به هرکی که نمیشناسم رمز بدم خوب دیگه اصلا رمز دار کردن کار مسخره ای بود در نتیجه با عرض معذرت  نمیتونم رمز بدم توی همون مطالب عمومی که کم هم نیستند میتونم در خدمتتون باشم دوست داشتی واقعا باهات منم اشنا بشم توجهم جلب بشه شروع کن با انتشار اسمت کامنت گذاشتن بالاخره شاید اشنا  شدیم بهت اعتماد کردم  و در تعویض بعدی رمز را دادم 
در ضمن شاید شما  شرایط منو نپذیری  که این حقم داری ، اخه من با یک شماره باز رمز نمیدم 
اونهایی که رمز گرفتن اعتماد منو جلب کردند 
ویس و عکس و گاهی در لحظه چندتا سوال پرسیدم  برای پاسخ  با ویدیو فیلم خودشون  هم خواستم فرستادن
اونها هم حتما اعتماد کردند که من مراقب حریم خصوصی اونها مثل خودم حریم خصوصی اونهاست جداً پایبندم و از اخلاقیات مهم من است 
به هرحال فضای مجازی است باید یک طوری نظر و اعتماد همدیگر را جلب کنیم 
واقعا مطالب رمز دار دلنوشته های خصوصی منه خیلی برام خوشایند نیست ندونم کی میخونه
برای همین برام خیلی خیلی  خیلی خیلی خیلی خیلی و....مهمه که کسانی که میخونند فیدبک خودشون را کامنت کنند  حتی شده با یک خط نوشته صادقانه و واقعی نه از روی سر ، باز کردن نچسب تصنعی
یعنی دلم میخواد تو دل این فضای مجازی  یک حس و احساس واقعی را میان خودم و مخاطب بکشم بیرون ، برام مهمه که ببینم من وقتی مطلبی را مینوسم مخاطبینم هر کس به صورت فرد ، فرد از  چه  میزان درک و شعوری  برخوردارند ، ایا تونستم اون منظور واقعی را با نوشتارم به خواننده برسونم  
ایا نکاتی هست که قطعا بوده و هست که من از تجربیات شما ها بیاموزم 
گاهی بعضی از دوستان به قدری سرشار از هوش هیجانی هستند بهترین و عمیق ترین همدلی را به من دادند 
بعضی کامنت ها صداقت و احساس واقعی را  فریاد میزنند ( اون کامنت ها دلم زیر و رو میکنه اشک شوقم درمیاره )
بعضی کامنت ها اینقدر کلماتشون عمیق و تاثیرگذاره که به من انگیزه خوبی به نوشتن های دوباره میده

اسم نمیارم که خدایی نکرده کسی از قلم بندازم عاشق  فیدبک و کامنت های بعضی هاتون هستم یعنی تا کامنت فلان افراد  را میبینم خوشحال میشم و شاید چند بار کامنتش بخونم چون توی کامنتش  درک و هوش و شعور میباره 
باز هم اسم نمیارم ولی شاید خودشون متوجه بشند منظورم با اونهاست بعضی از اولی که امدند تو این فضا ،همراه ، تا به امروز همیشه فعال هستند و حس رفت و امد ، معرفت و دوستی را توی این خونه مجازی منتقل کردند 
اصلا برام قابل قبول نیست یک نفر هزاران مشغله مشکل داشته باشه   انوقت  وقت خوندن پست های طولانی منو داره بعد برای نوشتن یک حاضری یا کامنت یک خطی کم لطفی میکنه و پیش میاد گذرش تو تلگرام بخوره از مشغله هاش برام مینوسه  
خب واقعا بگید کی هست که نداشته باشه معلومه بهانه است تایم زیر  پنج دقیقه زندگی کسی را معطل نمیکنه ،
 برام قابل قبول نیست چون اگر اینقدر درگیری وقت خوندن پست های طولانی من  را هم نباید داشته باشی حداقل یکی در میون پست ها را کامنت کن که بدونم هستید
البته اقرار کنم من گیرایی بالایی در دریافت حس و نوشته های دوستان دارم کامنت های که از سر رفع تکلیفی چند کلمه ای فقط نوشته میشه هم متوجهشون هستم اون دوستان اصلا ننویسنند بهتره چون من انرژی خوبی از این کامنت های رفع تکلیفی نمیگیرم .
البته منظورم مقدار کم نوشته کامنت  نیست  یکی با دو دوکلمه نوشته غوغا میکنه نمیدونم چطوری منظورم  بگم   منظور کمیت نیست یعنی طرف فقط میخواد اگر من خواستم رمز عوض. کنم بگه من کامنت گذاشتم  قشنگ از سر باز کردنه 
هیچ خبری ازش نیست خاموش خاموش همینکه رمز عوض میکنم سری رمزت بفرست 
به نظرم خیلی کم لطفیه 
دو الی سه مورد هم بیشتر نیستند خودشون میدونند الان قشنگ منظورم با چه کسانی هست 
خوشبختانه یا متاسفانه بدجور حواس جمع هستم   
دوستان این خودش یک تمرینه یاد بگیریم واقعا فقط استفاده کننده نباشیم یاد بگیریم فقط گیرنده نباشیم  قدرشناس باشیم یک جاهایی هم ما وقتی یکی داره از وقت و تجربه و دانشش برای ما میزاره حالا اون صد قدم میاد ما هم یک قدم براش بزاریم ( خودمو نمیگم ، هاااا مثال میزنم ) 
واقعا قرار باشه بی فیدبک بنویسم میرم توی دفتر خاطراتم ثبت میکنم مگه خلم بیام هی خسته تایپ کنم بعد صدها نفر بگند ما خاموش تورا میخونیم چه فایده ای برای من داره  
خب واقعا چرا باید خاموش باشی ؟  
امیدوارم منظورم را خوب بیان کرده باشم 
اگر تا حالا خاموش بودین همین تعداد زیادی که کامنت دادین از الان روشن بشین و نظرات ، احساسات واقعی ، تاثیرات نوشته را  در زندگیتون کم کم کامنت کنید شاید شما در سری بعد به جمع خصوصی دعوت شدید .

سوال آیا مریم شده به کسی رمز بدی بعد پشیموت بشی ؟ 
پاسخ 
بله چند بار پیش امده به ادمهای اشتباه رمز دادم هر چند سخت و پر زحمت ولی با تعویض رمز قابل حل بوده  یا گاهی به کسی رمز دادم بعد از کامنت های که گذاشته دیدم تو پست ها دقیقا اون چیزی که نمیخواستم برداشت کنند برداشت کرده یا خیلی سطحی با موضوع برخوردکرده به هر حال فضای مجازیه بیان انتقالات به طور صورصد سخته هرکس هم میزان هوشش متفاوته
و توان درک و برداشتش همون اندازه است 
بلعکس مخاطب باهوش دارم که حض میکنم از تیزی و گیرایی برداشتش 

سوال بعدی مریم ایا انتقادی از تو بشه تو ناراحت دلخور میشی ؟ 
ظاهرا برای کسانی حرف نسنجیده و بی مصرف می زنند اینطور به نظر میاد که من از نقد شاید بدم بیاد و عکس العملم شدید باشه ولی اونهایی که من را در دنیای واقعی و نزدیک میشناسند بارها و بارها از انتقاد پذیری من به عنوان یک ویژگی خوبم یاد کردند گفتند چقدر خوب که هم اینقدر هم منعطفی و نسبت به انتقادها برخورد مناسب داری 
انتقاد باید زمانی مطرح بشه که منه نوعی باید مطمئن باشم درک کردم طرف مقابلم چی گفته و دقیقا نقدش کجاست و اینکه بلد باشم چگونه و به چه نوعی اون انتقادم بگم 
انتقاد باید سازنده ، حقیقی ، شفاف و از همه به و دور از قضاوت باشه .
اگر چیزی را درک نکردی و نامفهوم است حق انتقار نداری با حدس و گمان پیش داروی انتقاد ممنوع است اون چیزی را بگو که مطمئنی الان با شواهد موجود روش با سند و مدرک بحث  می تونی کنی اینکه من فکر میکنم حدس میزنم شما فلان هستید انتقاد نیست پیش داروی های شما است که باید روی خودت کار کنی . 
خب من قبول دارم وقتی یکی همینجوری تو هوا پر از قضاوت چشم هاش میبنده و از سر بی درکی حرفی میزنه بعد اسمش میزاره انتقاد شدیدترین عکس العمل را نشون میدم دلم میخواد حقیقتا ادمهای بی شعور و کم عقل را  خفشون کنم  به بزرگی خودتون ببخشید احساسم گفتم 
بعد اون ادم کم فهم برخورد منو میبینه که این اوایل  گاهی اینجا بیشتر تجربشو داشتم 
وقتی واکنش منو مقابل اراجیفش میبینه نمیگه من شعور انتقاد کردن نداشتم بلکه دوباره تیر چرند نهایی را میزنه میگه اون انتقاد پذیر نبود 
هرچند که واقعا گفته و حرف  همچین ادم سطحی اهمیتی نداره 
انتقاد با رعایت اون ویژگی ها که گفتم اگر  باشه لطف و سعادته ، مگه از این بهتر میشه یک نفر تو را از یک بخش خاموشی روشن کنه ، من انتقاد اون ادم با فهم را روی چشم میزارم

سوال بعدی 
مریم تو ادم حساسی به نظر میای واقعا اینطوره تو حساسی واقعا ؟ 
پاسخ
احتمال میدم بیش از هشتاد درصدتون تصور اینو در مورد من دارید که من ادم حساسی هستم 
مثلا حتی میون  شما ها کسانی هستند که به من نزدیک شدن  یک کامنتی میخواد خصوصی توی تلگرام بده اولش سه خط مینوسه یک چیز میخواستم بگم ناراحت نشی از دستم و این حرفها کلی عذر خواهی و زمینه چینی که من نازاحت نشم
بعد حرفش میخونم میگم بنده خدا خب به فکر من بوده از سر محبتش به نظرش امده اینو به من بگه این که لطف و تشکر از جانب من داره چرا به نظرش فکر کرده من ناراحت میشم  واین وقتی چندین بار تکرار شده متوجه میشم به هرحال برداشتی بوده که اینها از من کردند 
در واقع برچسب این حساس بودن  دارید خودتون  به من میزنید  
اما واقعیت بهتون میگم من اصلا و ابدا انطور که فکر میکنید نیستم اما ادم بی خیال،  بی تفاوت، بی عاری  هم نیستم میانه مایل به این هستم که به موضوعات اهمیت میدم 
اگر میبینیر مسائل را با با جزییات و دقیق مینوسم و تحلیل میکنم
شغلم اینجور میطلبه که مسائل را بایر با ریزتزین حساسیت هاش و دقت هاش  همه گونه تحلیل کرد تا بشه به تشخیص درست رسید 
از طرفی چون خودم نهایت دقت را درک و برخورد با ادمها میکنم طبیعی است بی مسولیتی فاحش و کم هوشییشون به چشمم میاد 
و یکی از چیزهای که از بعضی ادمها بی نهایت خسته میشم اون بخش  کم هوشی مولفه هوش هیجانیشون هست که برای ادمهای مثل من برخورد با این اشخاص فوق العاده  انرژیم میگیره 
خیلی ها میگند دکتر هلاکویی خیلی بداخلاقه و بد عصبانیه در صورتی که ایشون هم از دست ادم های کم هوش هیجانی خسته و کلافه میشه تو اون تایم کوتاه تلفتی نگاه اون ادم به مسائل اینقدر سطحی و احمقانه میبینه میخواد با سر بره تو دیوار از دلسوزیش هست  ، ها ، که تو اون تایم بهش یک تلنگر بزنه بگه بابا یک تکونی به ذهنت و فکرت بده که از این جهنم حماقت در بیای 
البته من نمیخوام واکنش ایشون تایید کنم هرچند که این فرد برای من تکرار نشدنیه بلکه دانشمنده و تکنیک های  کاریمون با هم در کاره روانشناسی یکی است چون روانشناسی رویکردهای مختلف و تخصصی  داره که هر کس تو کارش باید میون رویکردهای علمی یک رویکرد را انتخاب کنه متدی که هلاکویی داره از رویکرد روانکاوی استفاده میکنه  منم از اول همین رویکرد را عمدتاً تو کارم استفاده کردم 
به هرحال میدونم ما باید ادمها را هر طور هستند تو جامعه پذیرش کنیم ،  الخصوص من اگر کسی هم بیاد مشاوره  هوش هیجانیش پایین باشه هرگز مثل  دکتر هلاکویی از کوره در نمیرم باید کمکش کنم چون یک درمانگر خوب مراجع هاش سوا نمیکنه بلکه مراجع ر باا معیار و میزان هوشی که خودش داره نمیسنجه بلکه اون را با توجه به معیارها و توانایی های اون شخص بهش دقت و نظر داره 
اینی که میگم من ادمهای کم هوش هیجانی به شدت خستم میکنند کاملا سوا از محیط کارم و اتاق درمانم هست 
اینها ادمهایی هستند که در نزدیکی من بنا  به هر دلیلی  ممکنه باشند چون خسته کننده و انرژی بر هستتد من ترجیح میدم ازشون دوری کنم و برای زندگی شخصیم و نزدیک شدن انتخابشون نکنم .
گاهاً چون من اینجا بعضی از رفتارها را باز میکنم  و به چالش میکشم شما فکر میکنید فلانی چقدر حساسه  بهتره بگید چقدر دقیقه کسی حساسه اینقدر پوسته روانیش نازکه هیج نقطه ای از زندگیش اسایش نداره ولی برای من اصلا اینطور نیست 
در واقع من  دارم از طریق بیان یک تجربه واقعی با تحلیلش به هوشیاری یک عده دوستان که ممکنه اونها هم بی توجه باشند کمک کنم پنجره های تو ذهنشون باز کنم این دقت نظره نه حسایت
یا یک موضوعی را مینویسم اینجا اونی که خودم ابراز میکنم ناراحتم حالم بده ، غمگینم که واضح است ولی یک دفعه میام یک رفتار ناخوشایند یکی را باز میکنم 
یهو تو کامنت ها مینوسند بی خیال خودتو اذیت نکن برای سلامتیت ضرر داره  اشکال نداره یعنی اینجور کامنت ها انگار اب یخ میرزند روی سرم همون لحظه میگم چه اشتباهی از نوشتن مسائل خصوصیم این همه وقت گذاشتم که یک حرف سطحی بشنوم 
وقتی یکی در دلی میکنه این پاسخ ها این حس میده که حرفهات همچی هم گفتی اهمیت نداشت  سعی کنید به احساسات ادمها احترام بگذارید 
خب هر چیزی که من مینویسم دلیل بر این نیست الان زانوی غم بغل گرفتم دارم از غصه میمیرم 
شما که میبینید در جریان هستید زندگی من  با وجود افت و خیزهای فروانی که داشته هیج وقت جریان و حرکت داخلش قطع نشده هرکس جای من بود تو این سن کم دور از جونش این همه بلا و بیماری و با شرایط خاصی که تو زندگی دارم  سرش امده بود  باور کنید شاید پودر میشد 
ولی من واقعا زندگی را به معنای واقعی زندگی میکنم هر کس زندگی کردن را در یک جریانی میبیته من زندگی تو این میینم که رشد و والایش دلشته باشم. منظورم اون رشد درونی است هرجا اگاهی و عمقی از زندگی درک میکنم اونجا حس زندگی من است شاید به همین دلیله که علاقمند به خودشناسی ، معنویت و عرفان هستم 
به هر حال منظورم اینه الخصوص اگر توی پست های رمز دار از مسیرهای پرپیج و خمی که ازش عبور کردم مینویسم و شما را با خودم تو بخشیش مشترک میکنم اینه که  به دور از تعریف از خود جرات و شهامت روبه رو شدن با مسائلم داشتم
اکثریت ادمها ترس خاطرات تلخ خودشون را در موردش بگند وحشت از قضاوت دیگران دارند احساس شرمندگی میکنند میترسند تصویر دیگران ازشون خراب بشه لذا سرکوبش میکنند وبین درون و برون پر از تضاد هستند از همین رو همیشه با مشکلات درونی عمیق دست و پنجه نرم میکنند
 اینکه من  میخوام بگم با وجود  اینهایی که از سر گذروندم   ولی زندگی باز برای من معنا داره 
اینکه میخوام پیام بدم  :
اگر در زندگی پی اون هستی که یک نقطه ای پیدا کنی که بی خیالی و اسودگیه،  محاله سراسر زندگی تار و پودش تنیده از رنج و درد هر لحظه ممکنه یک چالش بزرگی روبه روت باشه که فکرش هم نمیکردی 
اینکه بتونی از رنج هات عبور کنی ، اینکه بتونی نقش قربانی را برای خودت به خاطر سرنوشتت انتخاب نکنی ، اینکه خودت را محکوم به شرایط ندونی ، اینکه یاد درک کنی  جلوی ضرر هرجا بگیری منفعت است و به رابطه های مخربت پایان بدی اینکه شادی و غمت وابسته مطلق به هیچ ادمی نباشه 
یعنی واقعا تونستی زندگی بکنی ....

حرفهای که باید در این زمینه نوشت زیاد است من مینونم دهها پست طولانی بنویسم 
هدفم از این پست یک اتمام حجت و توضیح بود در مورد شرایط رمز دادن 
چون واقعا دیگه خسته شدم از اینکه بخوام در این زمینه بارها بنویسم و توضیح بدم .. اینکه خیالم راحت باشه کامل گفتم به هرحال این سبستم اینجاست هیج اجباری برای کسی نیست من اینو برای وبلاگم صلاح دیدم شما میتونی توجه نکنی ولی حق درخواست رمز هم نداری 
پس اونهایی که رمز میخوانن خواهان امدن توی فضای خصوصی هستند از طریق فعالیت توی کامنت های پست عمومی خودشون را با من اشنا کنتد چون ممکنه از یک اسم چند داشته باشیم کنار اسمشون یک حرفی یا کلمه ای دیگه بزارند 
اونهایی هم که رمز الان دارند و قصدشون فقط خواننده خاموش بودن هست بلا شک هرچقدر هم فکر میکنند با من نزدیک هستند در تعویض رمزی که شاید به زودی انجام بدم رمز دیگه تقدیمشون نمیشه  در فضای عمومی از این به بعد در خدمتشون هستم 
صداقت برام مهمترین اصل یک رابطه است اگر فقط جهت جلب اینکه الان فعال بشید بعد رمز گرفتید  بعد روش خودتون پیش بگیرید حواسم بسیار جمع است شده تو یگ ماه سی بار رمز عوض میکنم تا جمع خصوصیم  با دو ستان ، صادق صادق و روراست  جمع کنم اون زحمتش هر چقدر زیاد باشه برای منه شما فقط میخواین یک رمز بگیرند این منم که باید همه را ساپورت کنم
پیشاپیش از صراحت بیان و کلاممم عذر خواهی میکنم امیدوارم موجب دلخوری و ناراحتی کسی نشده باشم  
من هدفم اینه بر هر میزان و اندازه با همتون مودت و دوستی داشنه باشم


راستی یک مطلب دیگه 
پیش امده  گاهی از ابتدای وبلاگ ،  در وبلاگ یک چیزی نوشتم اسم کسی را نیاوردم بعد  شماها امدین پیام دادین منظورت با ما بوده حالا فکر کنید من اون زمان اون مطلب نوشتم سر سوزنی به اون اشخاص فکر هم  نمیکردم  چه برسه منظورم به اون بوده باشه حالا اینها به خودشون گرفتند نمیدونم دلیلش واقعا چی هست 
من بخوام چیزی را به کسی بگم رک و پوست کنده به خورش میگم یعنی اصلا شک نداشته باشه
 دیگه این همه دور زدن نداره بخوام با ایما و اشاره  کسی متوجه کنم 
 این داستان با من بودی  را لطفا از خودتون دور کنید چون این نشون میده شما دچار خطای شناختی هستید . اینکه یکی حرفی یا مثالی بزنه کسی در اون جمع بدون اینکه اسمی از اون ببرنند به خودش بگیره  ایراد به ذهنیت و خود باوریش هست  برای رفع ان حتما اقدام کنید 
گفتم حالا که این پست سخنم با شماست اینم بگم

دوستدار شما با احترام مریم 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 12 مهر 1397 :: نویسنده : مریم        

عروس یکی از فامیل های حسن یک بار در موردش نوشتم که چه روحیاتی داره چشمش نکنیم چقدر خوش ذات و خیر خواه هستشش ( خخخخ اره جون خودش ) 
خلاصه یکی از کسانی بود که از برنده شدن ما تو لاتاری تو اون یک سالی که پیگیر  کارهامون بودیم اعصاب براش نمونده و خیلی به این موضوع حسادت های شفافی میکرد .
و وقتی هم فهمید  کارمون درست نشده تا سر حد مرگ خوشحال و ذوق زده بود 
تنها مزیت نتیجه نگرفتن لاتاری این بود که از شرش دیگه راحت شدیم  این چون استرس رفتن ما را داشت تو اون مدت به دلایل مختلف دم به دقیقه میومد خونمون داغونمون کرده همش دنبال راه حل برای مهاجرت خودش بود که چطوری خودش و دخترش تنهایی با قاچاقچی برند چون شوهرش نظامیه نمیتونست بره تا این حد حسودی کشته بودش 
خلاصه وقتی خیالش به نرفتن ما راحت شد دیگه رفت که رفت و ما از شرش راحت شدیم 
حالا   یک موردی پیش امده بود که باید باهاش تماس میگرفتم یعنی حسن یک کاری با شوهرش داشت 
شوهرش پسر  خوبیه هم بازی بچگی حسن بوده 
خلاصه من سه روز هرچی تماس میگرفتم خونه و موبایلش خانم جواب نمیداد نمیخواستم پیامک بدم  کلا اگر تلفن خودش جواب ندی ابرو برات نمیزاره
یهوووو اون مریم خبیث درونم گفتم یه شیطنتی بکنم خخخخخخ   
بهش پیام دادم فلانی چند روزه تماس میگیرم نیستی فکر نکنم دیگه فرصت بشه باهات صحبت کنم میخواستم خداحافظی کنم ما کار رفتنمون به امریکا درست شد دادگاه رای داد و به ما ویزای ضروری دادن داریم میریم ،برسم امریکا از طریق واتساپ تماس میگیرم 
خدا نگهدار 
خخخخخخ وایییی فکر کنید اینو دوازده و نیم به بعد شب فرستادم یعنی کمتر سه بشمارید بعد ارسال پیام تلفن خونه و موبایل همزمان باهم گرفت  خونه زنگ بارون بود شد  با تلفن خونشون خونه را گرفت با تلفن گوشیش موبایلم گرفت
گوشی را برداشتم به حدی استرس تو صداش بود نگفتی گفت  وای کجایی تو چرا دیر برداشتی گفتم به نظرت دیر آمده من سه زنگ خورد برداشتم 
گفت پس اخرش درست شد میری ؟ یعنی 
کفتم دیگه باید بریم 
 گفت خوشحالم برات خیلی خوشحالم 
(تو دلم گفتم بنده خدا تو داری از غصه میمیری خوشحالی برام ) 
خب یعنی بلیط گرفتین ؟ 
واقعا من در حد همون اس ام اس تونستم سرکارش بزارم توی گفتگو سختم بود الکی سربه سرش بزارم چوخان گویی کنم  چون  اصلا دروغ نمیگم  اسون نبود سوالهاش الکی جواب بدم  شاید حقش بود یه چند روز قشنگ تو این حال میگذاشتمش 
ولی خدایی دیدم خیلی به هم ریخته شده دلم نیومد ادامه بدم 
زدم زیر خنده گفتم بابا الکی میگم ویزا امریکا کجا بود که من برم 
وای صدای رها کردن نفسش که تو سینه اش حبس شده بود تو کل گوشیم پیچید 
انگار دنیا را بهش داده بودم
گفت دیونه چقدر برات ذوق زدم 
گفتم نه بابا  اون دیگه درست نمیشه تموم شد 
بعد گفتم اخه سه روز زنگت میزنم فلان کار را حسن گفته  با ساسان دارم بهش بگم 
دیگه دیدم جواب نمیدی گفتم اینطوری حداقل جواب زنگمون بدی 

دوستان  خوش ذات باشیم چرا باید از موفقیت ادمهای دیگه اینهمه ملتهب بشیم خیلی فاجعه است . 
خلاصه اینم از شیطونک بازی مریم
اگر میخواید بیشتر باهاش آشنا بشید 
تیتر اون پستی که در موردش قبلا نوشتم اینه 
ذات بد نیکو نگردد ....... تاریخ انتشارش هم ۹۵/۱۲/۱۹ پیداش کنید دوست داشتید بخونید 


من برای اون شیطنت به خرج دادم بعد شب خودم تو خواب رفتم سر کار خواب دیدم ترامپ با شلوار راحتی تو یه حیاطی قدم میزنه رفتم نزدیکش گفتم ما برنده لاتاری ۲۰۱۷ اخرین لحظه نگذاشتی بریم ترخدا کوتاه بیا بزار بریم یکم مکث کرد  با اون قیافه هویجش دستش گذاشت زیر چونه اش ،با سر تکون دادن و اشاره اجازه رفتنون داد وایییییی من اینقدر خوشحال شدم ولی بعد که بیدار شدم فهمیدم فقط یک خواب بوده  اینم سزای من که تن و بدن یکی را لرزوندم 

پی نوشت : حسن حالش خوبه در کشور کنیا الان مستقر هست چهارمین کشوری از هشت کشوری است که باید بره 
باربد بعد از رسیدگی فراوان حالش بهتر هست خودم حدس میزنم به علت انجام کارها و خریدها به فتق های شکیمم آسیب زدم چون مدام درد دارم  دوستانی که مگید خریدها را بده برات پیک بیاره درست میگید ولی  پیک که دیگه نمیتونه داخل  خونه بیاره تا ظرف شویی ببره بشوره بزاره تو یخچال یا جاهای مخصوصش 
 با پیک هم بیارم، داخل خونه  پس کی جمع و جورشون کنه شما  بگو یک دقیقه بلند کنم همون آسیب خودش میزنه واقعا کنترل و مراقبت این موضوع از دست من خارجه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 11 مهر 1397 :: نویسنده : مریم        

شنبه شب به خاطر خبری که توی  پست  رمز دار  نوشتم دیگه حال روزمون حسابی به هم ریخت به حدی که عمه عفت و مینا دختر  عمه ام موندن خونه که حداقل با شنیدن این خبر کنار همدیگه باشیم حتی روزهای قبلش هم خواب و خوراک نداشتیم ولی دیگه شنبه شب که نتیجه آزمایش اون عزیز امد دیگه حسابی آشفته شدیم 
من اون شب شاید کمتر از دوساعت خوابیدم روزهای قبلش هم  همینطور 
به هرحال  خبر  پر التهابی بود و حقیقا به شدت نگرانشون بودم 
من یکشنبه باید از ساعت دوازده میرفتم محل کارم تا ساعت شش بعدازظهر 
درسته شب قبل بی خوابی کشیدم ، تالم خبر و پذیرشش ، در وجودم اثر گذاشته بود ، درسته که شاید حوصله رفتن سر کار و نداشتم و دهها دلیل دیگه که شاید اون روز در اون شرابط  رفتن سرکار و دادن خدمات مشاوره برای من کار شاقی بود 
اما من   برای موضوع کارم  یک تعهدات و مسولیت های تعریف کردم 
اینکه اگر تعهد حضور برای یک روز  میدم در هر شرایطی وظیفه دارم خودم را در ساعت مشخص و معین سر کارم برسونم 
و اینقدر تمرین کردم که مسائل شخصی و اتفاقات پیش بینی نشده که برام پیش میاد هر چند ناگوار باشه در کیفیت کارم تاثیر نگذاره 
شاید وقتی فقط شیمی درمانی میکردم مقداری رنگ پریدگی چهره  و ضعف را در صورتم داشتم که در کنترل من نبود  اونم اینقدر خودم جمع و جور مرتب میکردم محال بود کسی باور کنه  که من شیمی درمانی میشم
عقیده دارم اون کسی که میاد خدمات میگیره هزینه میکنه میخواد نتیجه خوب بگیره و من اخلاقاً مسولم تمام حواشی مزاحم که میتونه تو کارم تاثیر بزاره   حتی اینکه برای خودم سخت باشه خودم موظف کنم هر آنچه که باید به عنوان یک روانشناس  قابل باشه را، اجرا کنم 
توی اتاق در تایمی که با مراجع هستی علاوه بر رعایت دهها اصول حرفه ای باید ،  بادقت و تمرکز شش دانگ حواست به گفته های مراجع باشه حتی یک ثانیه از نظر فکری از فضای مشاوره خارج نشی و با چشمانت و نگاهت حتی در بی کلامی این حس را به مراجع بدی که من دارم عمیق دقیق به گفته های تو گوش میدم این کار توان و انرژی زیادی میطلبه 
تازه در این شغل اکثر روزها شنونده دردها و رنج های عمیق مراجع هستی که بعضی از سرگذشت ها اینقدر تلخ است که هرکسی تاب شنیدنش را نداره  اون مراجع از اتاقت میره ممکنه مراجع تایم بعدی  گفته هاش دردناک تر باشه 
زخم ها و حرفهای که  شاید بعد از خودش  ، شما دومین  نفری باشید میشنوید .
تو  به عنوان مشاور در زندگیت هر عذری داشته باشی باید اونجا شیک و مرتب و اصول حرفه ای کارت را رعایت کنی و با نهایت انرژی پذیرای مراجع باشی 
میخوام بگم هرگز کار ساده ای نیست و خیلی ها را از نزدیک میشناسم امدن تو این کار و واقعیت کار را دیدن نتونستند و خیلی زود بوسیدن و گذاشتند کنار
همیشه گفتم در هر کاری ادم توانمند ، عاشق متعهد به کار در اون تخصص داریم و مقابلش هم ادمهای که کار نابلد ، نا توان ، سردرگم و.... داریم 
روانشناسی جدا از این صحبت نیست شاید شهامت میخواد گفتن این حرف ولی به واقعیت حتی ادمهای کارنابلد روانشناس و اینکه به جای اصل موضوع  به  خاطر حواشی این رشته ورود کردند در مقابل روانشناسان خوب و متعهد مقدارشون بیشتره  ولی باز این دلیل نمیشه چون تجربه خوشایندی از یک درمانگر نداشتیم بیایم اینو به کل روانشناسها تعمیم بدیم خب به جای تعمیم دادن تو انتخاب روانشناست دقت میکردی که این حس نداشته باشی حالا که اینو متوجه شدی به عنوان تجربه در انتخابهای بعدی ازش بهره بگیر
من خودم به شخصه سعی میکنم چون به کارم عشق دارم و واقعا کارم خیلی دوست دارم این کار را درست انجام بدم قطعا از ابتدا تا به الان تو کارم ضعف های داشتم و حتما باز خواهم داشت ولی اینو میدونم که خیلی عالی تو این سالها روند پیشرفتی داشتم یعنی در  ایرادهام در جا نزدم و افت عملکرد نداشتم  چون  به سادگی از ضعف ها نمیگذرم سعی میکنم حتما در پس رفع و نقطه قوتش  را پیدا کنم 
 رعایت و پایبندی به اخلاقیات درسته که از ارکان و مهمترین بخش کار ماست اما من سوا از کار  روانشناسی متعهد بودن به اخلاقیات جزیی از بایدهای من در زندگی ، در هر موقعیت و شرایطی هست اصلا جزیی از روتین زندگی منه  حالا که  در کارم این اصل مهمه قطعا با دقت بیشتری بهش توجه میکنم  رعایتشون برای خودم حس بهتری داره نه اینکه تو یک اجبار و ترس از توبیخ این کار را میکنم  در واقع انتخاب منه
ما که اتفاقات شخصی را پیش بینی نمیکنم از قبل به مراجع ها منشی ها با هماهنگی  برای هفته آینده یا هفته بعدش وقت میدن بعد اصولا یک روز قبل یا صبحی که ظهرش قرار به کلینیک مراجع کنند باهاشون تماس میگیرند و وقتشون یاداوری میکنند در مواردی که مراجع ثابت میشه و می بینند خودش مقید به حضور و عدم حضورش است فاصله ویزیت ها کوتاه باشه حالا ممکنه دیگه برای یادواری وقت با اون  تماس نگیرند 
خلاصه تو این سه ماه اخیر  دو تا مراجع  ثابت برای روز یکشنبه  دارم که دارند جلساتشون میان هر جلسه یک ساعت است از یک تا سه وقت مال این دو مراجع است 
دو هفته قبل منشی به من گفت یک اقایی به نام فلان اقا مراجع جدیر هستند با شما وقت میخوان من گفتم شما اصولا یکشنبه و و چهارشنبه و پنج شنبه هستید ولی ایشون یک روز دیگه را گفتند میتونند بیان گفتم یکشنبه ساعت سه بیان گفتند اگر ممکنه شش باشه
گفتم نمیشه خیلی اصرار کردند  در ضمن برای دو هفته دیگه هم وقت میخوان  
منشی گفت : گفتم به شما بگم چی بهشون بگم 
گفتم اخه من سه ساعت معطل بمونم بعد مراجع هام  در کلینیک منطقی نیست 
در نهایت گفتم بهش بگید برای همکاری با شما من قبول کردم پنج ببینم دیگه دیر از اون برام مقدور نیست همینجوری هم دو ساعت باید تو کلینیک بشینم
حالا فکر کنید  که اتفاقی که توی پست رمز دار  گفتم  ،  فکرش هم نمیکردم  پیش بیاد 
با اون وضعیت رفتم سرکار تا رسیدم منشی گفت با اقای فلانی هم ده دقیقه پیش تماس گرفتم گفت  حتما میاد ...
من به خودم اجازه ندادم به منشی بگم وقتش کنسل کن چون باورم اینه که اون ادم برنامه ریزی خودش برای این تایم داشته ومن باید حقوقش رعایت کنم اگر هم حاضر شدم برای ویزیتش ما بین مراجع ها معطل بشم خودم تصمیم گرفتم ( این همون تعهد است به جرات میگم اینقدر بی خوابی کشیده بودم و شرایط آسوده نبود هر کی جای من بود نه تنها وقت این آقا  کل ان روز کنسل میکرد) 
خلاصه به هر زحمتی بود که بتونم با کیفیت خوب جلسه مشاورم تمام کنم اون دوتا وقت را به سلامتی پشت سر گذاشتم 
مراجع  دوم رفت یک راست از نگرانی فقط تماس گرفتم ببینم جواب  آزمایش  اون عزیر چی شد امد یا نه یه حالی بودم نصیب نکنه  
بعد دیدم خبری هنوز نیست به خودم امدم دیدم وای اصلا غذا نخوردم چقدر ضعف دارم  دستهام‌ از دشت ضعف میلرزه 
خلاصه یک چیز کوچولو خوردم به اندازه دو لقمه شاید کمتر چون سیستم به هم ریخته بود و کلا اوضاع خوبی نداشتم دچار حالت تهوع شدم خیلی معذرت میخوام تو دستشویی محل کار دلم‌ زیر و رو شد بالا اوردم  حالا از طرفی حالم بد دارم میمیرم از طرفی معذبم صدای بالا اوردنم توی  محل کار بپیجه بقیه را اذیت کنه 
امدم بیرون فقط گفتم ،  برام لطفا سالن بالا را باز کنید میخوام از سرویس بهداشتی بالا که الان کسی نیست  استفاده کنم  رفتم بالا اونجا هم کلی حالم بد شد یعنی دو لقمه منو کشت نه اینکه فکر کنید غذا مشکل داشته شرایط بی خوابی و استرس اون موضوع این بلا را سرم اورد 
یکم که دیگه مطمئن شدم دیگه  چیزی برای بالا اوردن ندارم دست و صورتم تمیز شستم یکم ارایش کردم که مراجع برسه تو اون وضعیت نباشم
ولی باز به خودم اجازه ندادم بگم حالم بد هست و  زنگ بزنید کنسل کنید یعنی یک میلیون هم حق مشاوره میداد ارزش موندن نداشت اما اون تعهدی که ازش گفتم مانع این میشد که بگم وقت کنسل کنند به خودم میگفتم خب شاید راهش دور باشه اون راه افتاده باشه و خیلی دلایل دیگه مانع از این شد که بگم لغو کنند 
 درسته  دیگه بالا نمی وردم ولی سیستم گوارشم به هم ریخته بودم ، سرم گیج میرفت
منشی و مهمان دار کلینیک برام چای و اب و عرق نعنا اوردنو 
میگفتن چی بدیم حالت بهتر بشه 
میگفتم هیچ کدوم از اینها را نباید بخورم چون بدتر میشم فقط یکم نفس عمیق بکشم بشینم روی صندلی بهتر میشم 
خلاصه  ساعت ، سه تا چهار  رد شد چهار تا پنج رسید  انگار بیست ساعت به خاطر حالم بر من گذشت 
یعنی دو ساعت کامل سپری شد پنج که باید مراجع  میومد خبری نشد تا پنج و نیم مراجع نیومد نه خبری ، نه تماسی که بگه چی شده 
به منشی گفتم من به خاطر اصرارهای که گفتی ، برای گرفتن وقت داشت و نمی تونست بیاد دوساعت زمانم تو این شرایط خاصم  به خاطر اون در نظر گرفتم راستش دیگه بیشتر از پنج ونیم نمی تونم بیاستم 
نمیشه که هر کی هر وقت دلش خواست بیاد 
اگر هم رسید بگید رفت اعتراض کرد بگید با  گوشیتون تماس میگرفتید و اطلاع میدادین  بیشتر از این تایم نمیشد منتظر شما بمونه 
مراجع های مسولیت پذیر اگر تو ترافیک گیر کنند بیش از ده دقیقه بشه از تو مسیر هم شده  اطلاع میدن 
یک بار ، دوبار دیر برسن ما باهاشون راه میایم ولی بعدش باید هزینه دیر کردشون پرداخت کنند  
چون اون ساعت و اون تایم برای اونها در نظر گرفته شده این قوانین مدیریت  اونجا گذاشته  ،که درست هم است 
بعد کلینیک خیریه نیست کلی هزینه اجاره و هزار خدمات دیگه داره قرار باشه مراجع ها با زمانها اینطوری کنند که دیگه باید درشو تخته کرد 
اصلا رفت و امد به موقع و خوش قولی ، بدقولیش نظم و بی نظمیش  خودش یک شناخت ابتدایی  در مورد مراجع به ما میده 
خلاصه از کلینیک خارج شدم حس خوبی از این بی مسولیتی نداشتم 
از طرفی شرایط و حال بدم از طرفی این همه باربد تو خونه بی دلیل تنها بود حس بدم دو چندان میکرد چون من یک ساعت مورد بدقولی نبودم بلکه سه ساعت بود 
تو ماشین نشستم با حال خسته گفتم سید خندان چون باید از زیر پل  پیاده میومدم تا مرکز خرید اندیشه که تو میدان پالیزیه چند خرید واجب برای باربد از قبل گفته بود انجام میدادم 
تو ماشین گفتم که عجب ادمیه چقدر بی مسولیت و چه راحت با خودش فکر نکرده که با این کارش چقدر موجب دردسر و خستگی من شده  یعنی یک تماس تلفن چقدر زحمت داشت که بگه فلان کار پیش امده نمیتونم بیام که من اینهمه تو کلینیک معطل نشم 
گفتم درسته از شرایط شخصی من خبر نداشت ولی اگاهانه میدونست من سه ساعتم به خاطر اون  گذاشتم  که یک ساعت مشاوره بگیره 
یعنی اینقدر هدر دادن تایم ادمها براش اسونه 
بعد با خودم گفتم بعضی ادمها ، چگونه اینقدر بی تعهد و وجدان زندگی میکنند مگه میشه 
یادم امد که کلا توی مدت کاریم اندازه انگشت های یک دست بودند  کسانی بودند راحت وقت گرفتند گفتند میایم راحت نیومدن  چون خاطرش تو ذهنم پررنگه به این دلیل است من در ابتدای کارم تا شناخته بشم برای یک مراجع هم میرفتم
بعد فکر کنید  چقدر وقت بزار اماده شو تو ترافیک برس کلینیک بعد مراجعه ای که گفته بود میام نمیومد 
البته میگم موردهای کمی اینطوری شد اصلا من برام این حرکت قابل درک نیست مگر میشه اینقدر ادم بی اخلاق باشه یکی را اینگونه  سرکار بزاره  یعنی الکی یک نصف روزم بی جهت به هدر  میرفت 
خلاصه در ماشین که تو مسیر خیلی از حرکتش عصبانی بودم تا شش که رسیدم به سیدخندان به منشی زنگ زدم گفتم امد گفت نه نیومد تلفنشم بعد شما سه بار گرفتم که بگم رفتین برنداشت گفتم نیاد شما نباشید درسته خودش مقصره و بعد تایمش امده ولی چه میدونم منطقی نباشه اینجا سر و صدا کنه
خب راست میگفت قشنگ الان حواشی و سختی کار ما  را تا حدی درک میکنید  و متوجه میشید چقدر ادمها پیچیده هستند و با یک کار ساده زندگی را سخت میکنند 
بعد که داشتم پیاده میرفتم گفتم البته من نباید قضاوت کنم چون هرچی بگم ممکنه قضاوت بشه من چه میدونم شاید یک حادثه بدی براش رخ داده اصلا شاید خدای نکرده تصادف کرده در بدترین حالت دور جونش مرده خب من روا نیست تو ذهنم براش حکم بدم  باید فعلا صبر کنم شاید خودش دلیل نیومدنش اطلاع بده 
حتی اگر رفتارش عمدی بوده به خاطر بی مسولیتی و بی وجدانیش با این قضیه میلی رفتار کرده یا ان در لحظه تصمیم گرفته نیاد خب  استاد گفت هر کی حقی را از کسی در این دنیا ضایع کنه حتما تنبیه میشه و ادمی که حقش ضایع شده جایی دیگه حق پایمال شده اش جبران میشه پس بهتره دیگه بیشتر از این در ذهنم بهش نپردازم 
خودم رها کردم خرید باربد انجام دادم واقعا له و خسته رسیدم خونه وقتی باربد در را باز کرد دیدم رفته سراغ کمد توی جعبه ابزار نمیدونم چه کاری داشته  چکش افتاده روی پاش یکی از انگشتهاش داغون کرده کلی خون امده بود
وای با اون حالم اصلا تحمل دیدن دیگه این صحنه را نداشتم  دلم ضعف رفت به زور جلوی گریمو گرفتم 
باربد چهره منو دید فهمید حالم بد شد  هی تند تند انگشتش تکون میداد مامی نگران نباش فقط خون امده یکم کوفته شده چیزی نیست 
باز عصبانی شدم از دست مراجعه گفتم اخه تو امروز چقدر  بشر کارت  زشت بود چقدر به حال من  و بچم ضرر زدی با این سر کار گذاشتنت 
اگر من خونه بودم شاید این اتفاق نمی افتاد
خلاصه 
 فرداش ، صبح که باربد فرستادم مدرسه در حین انجام کارهام دیدم چقدر هنوز  از اتفاق دیروز مکدرم و لجم درامده شاید از طرف بعضی از  شماها  قضاوت بشم که حالا مگه چی شده اسمون به زمین نیومده چقدر حساسی و این حرفها 
اگر این ها هم بگید قبول ولی قطعا کسی که  اخلاق مسولیت پذیریش بالاست و همیشه متعهد است هرگز این قضاوت در مورد واکنش من نمیکنه چون ادمی که همیشه  متعهد هست خیلی بی قید و بی نظمی رفتاری دیگران روی اعصابشه  و چون خودش بارها برای این حس وظیفه از خودش و خانواده اش گذشته نمیتونه قبول کنه اینقدر راحت یکی همچین حرکت زشتی را بزنه 
حداقل اندکی انصاف تو وجودش نباشه بگه خب این ادم با اصرارهای من حاضر شد دو ساعت تایم بی مصرف تو کلینیک بگذرونه و منو قبول کرد
یکی از هدف های نوشتن این پستم هشدار برای حس مسولیت و پایبندی به رعایت اخلاقیات است که امیدوارم موجب دقت بشه 
خلاصه من یکی از  اخلاق های خوبی  که در زندگیم دارم  اینه که اگر ناراحتی یا چالشی از کسی داشته باشم بی شک باهاش درمیون میزارم به جای اینکه در  ذهنم شروع جنگ و جدال یک طرفه ، نشخوار فکر ، و از همه مهمتر قضاوت کنم  با گفتنش هم بار خودمو و هم طرف مقابلم کم میکنیم حالا بسته به درک و شعور طرف مقابل موضوع را مطرح میکنم حتی اگر اونم منظورم نفهمه مهم اینه که با این کار خودمو سبک کردم ( و بگم یکی از رفتارهای عرفانی به حساب میاد چون عرفان به شدت مخالف دوگانگی است وقتی تو مباحث تاکید استاد شنیدم خوشحال بودم که من همیشه  خدا راشکر اینو رعایت کردم) 
شما را حتما به این کار دعوت میکنم فایده ه اش بی نهایت  زیاده
اینم چون مراجع بود دو به شک از این بابت تماس ب بود 
اخرش دیدم فایده نداره باید باهاش تماس بگیرم یا اتفاقی براش افتاده که پیگیری من با ارزش است یا اینکه همون بی مسولیتی آقا بوده که باز هشدار و انتقاد من میتونه تلنگری باشه براش 
با نگفتن  و سکوت من این ادم ممکنه بارها و بارها رفتارش تکرار کنه شاید موجب دقت بشه یا نشه مهم اینه من کار درست خودم انجام میدم 
خلاصه تصمیم  گرفتم تماس بگیرم 
تماس گرفتم با دفتر از  منشی شماره تماسش گرفتم 
اگر از کلینیک  زنگ میزدم جواب نمیداد چون دیروز هر چی منشی زنگ زده بود جواب نداده بود همین ظنم بیشتر میکرد که یهو حس کرد حال نداره بیاد و بی قید از هرچیز نیومده  
با شماره خودم تماس گرفتم برداشت 
خودمو معرفی کردم گفتم فلانی هستم از مرکز فلان 
سری هول کرد به  اته ، پته افتاد گفت من از شما قبل از صحبتتون عذر خواهیرکنم دیروز کمرم درد گرفت  نشد  دیگه بیام
(فهمیدم بله حدسم درست بود یهو حال امدن نداشته نیومده حالا هزار دلیل هم میخواد برای نیومدنش بگه )
گفتم اتفاقا برای همین مورد تماس گرفتم اول که خدا را شکر  که سلامتین چون من گفتم بعیده یک کسی بخواد اینقدر غیر مسول باشه مگر اینکه اتفاقی افتاده باشه رفته باشه تو کما که دیگه خبری نداده ...
خب من درکنار اینکه از سلامت و کما نبودن خوشحالم ، ولی باید بگم آقا فلانی من به شخصه تماس گرفتم که با واسطه منشی با شما صحبت نکنم و بگم حرکت دیروزتون صحیح نبود 
بعد گفت درست میگیر درست میگید ولی من کمرم  درد گرفت 
گفتم بلا به دورتون ولی اجازه بدین من صحبت کنم بعد شما حرف بزنید  ببینید تصور خیلی ها از روانشناس اینه طرف بی غم بی دردسر همش در حال ارامش دایمی و دل به نشاط زندگی میکنه
اقای من کارم خیلی دوست دارم بهش متعهدم ولی ایا با خودتون فکر کردین دیروز سه ساعت وقت منو هدر دادین چقدر ضرر به زدین هر کس مشغله های شخصی خودش داره 
هیج وقت  من مسائل شخصیم به مراجع منتقل نمیکنم ولی جهت اطلاعتون که دفعه بعد عدم حضورتون برای هر جا وقت گرفتید اطلاع بدین بگم 
من دیروز خبر ناگواری به گوشم رسیده بود 
حال جسمانیم بد بود 
پسرم تو خونه تنها بود عدم حضور طولانیم  باعث شد که پاش زخمی بشه 
و موارد های  دیگه  داشتم 
ولی من  وقت شما را کنسل نکردم چون متعهد بودم از قبل گفتم 
درسته اینها مسائل شخصی من است و مدیریتش با منه فقط خواستم بگم زمانی که ما فکر میکنیم فقط برای راحتی خودمون دیگران نادیده بگیریم حقوق انسانیشون را زیر پا گذاشتم 
کمرتون درد گرفت من حرفتون قبول میکنم ولی مورد قبول من برای این نیست که با تلفن هم اطلاع ندین الان مسئله من عدم حضورتون نبوده عدم خبرتون بوده 
گفتم تازه اتاق کلینیک برای شما اون ساعت رزرو  شده بود بالاخره  ، مسول هزینه،  هم اخلاقا برای تایم خودتون هستد البته اجباری نیست اخلاقی مسولید 
بعد کلی عذر خواهی کرد و تشکر از اینکه به من گفتید من خوشم امده شما ایراد منو گفتید 
من هزینه اون جلسه را هم حتما میدم 
من امروز میشه بیام مطب  
(قشنگ کمر درد بهانه الکی بود ) 
گفتم خیر من امروز و فردا نیستم چهارشنبه هستم که به کلینیک گفتم شما را دیگه پذیرش نکنتد خلاصه کلی عذرخواهی و حق باشماست گفت  فرصت جبران به من بدین 
دیدم بالاخره داره این همه عذر خواهی میکنه بیشتر از این صحیح نیست سخت بگیرم گفتم باشه من میگم به شما وقت بدن ولی باز هم عرض میکنم اگر تغییری توی امدنتون حاصل شد موظف هستید جهت اعتبار و احترام به خودتون ،  عدم حضورتون اطلاع بدین 
اقای فلانی من تماس گرفتم  با وجود که فکر میکردم شما را دیگه پذیرش نمیکنم ولی باز هم به عنوان یک روانشناس خودم مسول دونستم بی چشمدات این ضعف شما را بهتون تذکر بدم و بگم اگر بهش دقت نکنید به خیلی از روابط هاتون اسیب میزنه 
خلاصه تشکر کرد گفت خوب شد گفتین چند تا مورد دیگه در مورد خودش گفت که جهت رازداری و حریم خصوصیش دیگه اشاره نمیکنم 
امروز امد مرکز قبل داخل امدن هم هزینه جلسه قبلش به منشی  داد ه بود  و هم هزینه این جلسشو باز امد داخل شروع به عذر خواهی کردن کرد که شرمندم این حرفها 
گفتم من دیگه فراموشش کردم مهم این بود که شما اینقدر منعطف بودین این انتقاد و ایرادتون را قبول کردین و هزینه و تاوانش را هم پرداخت کردین من مطمئنم  با شما کار درمان شروع نکرده یک اتفاق خوب افتاد و شما متوجه شدین چقدر تعهد و مسول بودن در رابطه مهم و پر اهمیته و عدم رعایتش میتونه چقدر شخصیت خودمون را زیر سوال ببره و از اعتبارمون کاهش بده و چقدر برای طرف مقابل دردسر ایجاد کنه 
ما مسولیم  در هرجا که تایم کسی را برای خودمون میگیرم مثل پزشک ، روانشناس ، وکیل و... مسولانه اطلاع بدیم 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 52 )    1   2   3   4   5   6   7   ...