درباره وبلاگ

من مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد تمام دارایی زندگی من ،به عشقشون نفس میکشم بهترینهای زندگیم هستند
از اول اردیبهشت ۹۴ جراحی ها ، درمان ها و شیمی درمانی های متعددی تا به امروز که ادامه داشته تجربه کردم . روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری
یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور
انگیزه اصلی من از نوشتن این هست که بتونم با بیان تجربیاتم کمکی کرده باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشه ، برای همدردانم مینویسم
برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من همین است .
لطفا اگر کسی روحیه حساسی داره و آمادگی خوندن این مطالب را نداره و محیط اینجا موجب نگرانی و دغدغه فکریش میشه مطالب را پیگیری نکنه
اینجا خونه مجازی من هست و نوشته های حقیقی اون را فقط خودم انتخاب میکنم و مینویسم هرگز برای سلیقه شخصی و خوش آمد کسی این مطالب نه نوشته و نه تغییر میکنند در مورد اینکه چطوری و چگونه بنویسم هیچ پیشنهادی را نمیپذیرم ، تایید و تایید نکردن کامنت ها صلاحدیدش با من هست نه شخصی دیگر فراموش نشه اینجا حریم مجازی من است برای احترم متقابل حد و مرزها را رعایت کنیم
در واقع بخش از مطالب اینجا تداعی آزاد من ، سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که میگذرد
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتید به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنید .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره
آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشه تا دیگه کسی در دنیا نباشه که رنج این درد را تجربه کنه
آمین آمین آمین
اگر دلت خواست هر وقت به ذهنت امدم من را هم دعا کن که سخت محتاج دعا هستم


مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

جاوا اسكریپت

و این منم زنی تنها در انتظار معجزه ای سبز . . . سرطان
سه شنبه 23 مرداد 1397 :: نویسنده : مریم        

دیروز  در محل کارم با دوتا از  همکارام  قبل آمدن مراجع ها  یک دور همی  گپ و گفتگو و قهوه خوری داشتیم ....
چند وقت پیش یک کاری دوستان  میخواستند انجام بدن که من به دلیل پیش بینی که در ذهنم داشتم و براشون عنوان کردم موافق به انجامش نبودم ولی اون دوتا همکار نظرشون موافق به انجامش بود 
خلاصه انجام داده بودند دیروز هر دو دمق و شاکی که دقیقا نتیجه اش همون پیش بینی شده بود که تو گفتی و الان گرفتاری برامون ایجاد شده ..‌ 
طبیعتا منم چون انجام نداده بودم فارغ از دردسر و گرفتاری 
تو حال همین دغدغه شون ،  منم باهاشون شوخی میکردم حال و هواشون عوض بشه 
بعد یکیشون گفت مریم خیلی زبلی هاااااا ، یادمه پارسال هم یه پیش بینی کردی و نتیجه همونی که گفتی شد ... 
خندیدم گفتم : خب بده فالتووو بگیرومممم 
مگه نمیدونی من  دختر خاله نوسترآداموس هستم 
بعد گفتم پیش بینی چیه دیگه ؟؟؟ بی خیال بابا ،  مگه گفتم زلزله میاد یا وعده امدن کسی را دادم فقط اون موضوعی که هست با توجه به شرایط موجود و تجربه های گذشته میتونم تا حدی حدس بزنم چی میشه انوقت تصمیم می گیرم ...
بعد همکارم گفت اره خب درست میگی ولی جدا از این حرفها خوش به حالت خطا و اشتباه نمیکنی ... 
گفتم قشنگ مشخصه ذهنت خیلی درگیره این کاملا یک نظر و قضاوت اشتباه است نه تنها من بلکه در مورد هر ادمی که شما فکر میکنید کارهاش را دقیق و درست انجام میده  مگه میشه ادم تو زندگی خطا و اشتباه نکنه 
اول که زندگی انسان سراسر تجربه است .
دوم اینکه  در مورد خودم اگر جایی به نظرت امده من در مورد موضوعاتی حساب شده و به قول خودت پیش بینی شده رفتار میکنم ، مطمئن باش بی برو برگشت توی طول زندگیم در اتفاق مشابه نسخه اشتباه شده به طور جدی  و تجربه صحیح و خطاش را داشتم
  تا دلت بخواد منم توی مسیر زندگیم اشتباه کردم و  تاوانش گاهی خیلی گرون دادم .
فقط یک چیز را کاملا میتونم در موردش بگم حواسم هست  اونم اینه که خیلی ساله متوجه شدم که اگر یک اشتباهی را تجربه کردم دفعه بعد نهایت دقت کنم که در اتفاقات مشابه اون اشتباه را مجدد تجربه نکنم یعنی سعی میکنم اون تجربه و تاوانی که به خاطرش دادم خوب به حافظه بسپارم 
باز هم میگم حتی تو همین مورد هم باز سعی میکنم چون انسان نعمتی به نام عقل داره اما همون عقل هم در جاهایی اگر خوب ازش کار نکشی نتیجه دلخواه را تقدیمت نمیکنه که خب اونم بر میگرده به کاستی  استفاده کننده اون عقل . 
در هر حال من باز هم نمیدوندم چند صبح دیگر را تو این دنیا تجربه میکنم  چه مدت دیگه فرصت زندگی دارم ولی اینو خوب میدونم به عنوان یک انسان این طول و بودن زندگی هر چقدر باشه قطعا اشتباهات و تجربه های زیادی پیش روم است ، قرار نیست برای اشتباهاتم خودم را مجازات کنم  بلکه تاوانش میدم  قطعا ناراحت میشم ولی درسش میگیرم، نتیجه اش هم  رشد و فهمیدگی
شما دو تا گوگولی ها هم غصه نخورید تو اون تایم فکر می کردید این تصمیم بهترین تصمیمه ولی نتیجه اش معکوس شده از سرزنش  خودتون دست بردارید بها و تاوانش بدین در بغلش تجربه گرانبهاش را  آویزه گوشتون بکنید 
چون همیشه گفتند اشتباه با اول پیش امدنش تجربه است ولی تکرارش دیگه انتخابه  ..‌  
حواسمون به انتخابمان باشه حداقل اگر اشتباهی در طول زندگی قرار پیش بیاد تجربه اولمون باشه ...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 22 مرداد 1397 :: نویسنده : مریم        
‍چیزی که معمولا از بیماران صعب العلاج خواسته می شود این است که دیگران را ببخشند مراقبه کنند و قاطع باشند.
به آنها گفته می شود افکار_مثبت داشته باشند.و عاشق و شجاع باشند.
اینها دقیقا همان درخواست های قدیمی هستند که روزی به کودک تحمیل می شد تا از پدر و مادرش حمایت کند و آزارهای آنها را لو ندهد، یعنی همان درخواستهایی که باعث بیماری او شدند.

اگر ما اجازه نداشته باشیم آنچه بر سرمان مده احساس و ابراز کنیم. زندگی مان بی معنا می شود.

اکثر بیماران سرطانی در طول زندگی باقی مانده خود پرده ای زییا و ایده آل بر واقعیت دردناک زندگی گذشته خود می کشند و با همان فریب نیز می میرند. آنها حتی افتخار می کنند که قوی و فداکارند و از هیچکس هیچ درخواستی ندارند. در چنین شرایطی تنها بیماری آنهاست که تلاش می کند امیدواری تقریبا از دست رفتهء آنها برای درد دل کردن را زنده نگه دارد. ولی هیچکس دوست ندارد از زندگی گذشته آنها با خبر شود، چون داستان زندگی شان ممکن است دکترها و پرستاران و مددکارها را یاد گذشته تلخ و فراموش شدهء خودشان بیندازد. 

در این شرایط، خود بیمار آگاه نیست چقدر تشنه دریافت محبت و دانستن واقعیت است و همچنین آگاه نیست خودش تنها کسی است که می تواند خود را از این مخمصه و خودکاوی خطرناک رهایی بخشد.

نویسنده : آلیس میلر(روانشناس و روانکاو)






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 22 مرداد 1397 :: نویسنده : مریم        

درسته من و حسن از عمق درون دوست داریم مهربان گونه و پذیرنده با اطرافیان نزدیک و دورمون ،رفتار کنیم 
درسته که این قلب که تو سینمون هست دلمون میخواد مهد دوستی و محبت باشه 
این خونه ای که توش هستم هرکی قدم داخلش گذاشته با تمام وجود مهمان نوازی شده 
اره درسته دلمون میخواست اینقدر امد وشد داشتیم که ذهنمون پر باشه از خاطره های قشنگ  و در غیبتشون از دلتنگ باشیم 
ولی باید طرف مقابل هم لیاقت این پذیرندگی را داشته باشه
هم من و هم اون درس هامون طی این سالها پس دادیم و خوشبختانه معتمد هم شدیم 
چون به عینه نیت های همدیگر را دیدیم 
چقدر تلاش برای به راه اوردن ادمی که باید برامون بزرگی میکرد ولی مقابلمون ایستاد 
متاسفانه رقابت ، حسادت ، مقایسه و بیشتر از همه  تلاش برای همون چیزهای که بابتش رنج کشیده بود و احساس میکرد گره های زندگیش هست منم باید میکشیدم و راههای تلخ اون را میرفتم ان موقع است دلش اروم میگرفت 
شانزده سال تفاوت سن و سال، با من  باعث نشد الگو و مهربان خواهری باشه هم برای حسن و هم برای من 
اینقدر مقایسه گذشته زندگیش با زندگی ما دو نفر چشمش را بسته بود  که نه اجازه میداد داشته های  فعلی خودش ببینه نه اینکه مروتی در دلش باشه که بگه این دختر بیست ساله و پسر بیست و پنج ساله که از اهواز به تهران برای آغاز زندگیشون امدن تو این سن و سال کم،  برای رضای خدا هواشون داشته باشم که احساس غربت و بی تجربگی از پا درشون نیاره 
اینقدر بی رحم و پر از عقده که برای ازار رسوندن از  هر روشی اونم به بدترین نوع به صورت موزیانه و زیرکانه غافل نشد ... ضربه های بدی تو زندگیم زد. .مانع از فرصت های خوبی که شاید خانواده میخواستند برای زندگیمون ببینند شد که موفق هم شد . چقدر می ترسید ذره ای ترفی ببینه ...
پیشرفت من کابوسش بود چقدر تلاش کرد که مثل خودش متوقف باشم 
نه سال برای به راه اوردنش ، دوستی کردنش هر کاری از دستم بر می آمد کردم
حتی به من خندیدن گفتند دیوانه ای ، کسی  که دنبال رابطه با خواهرشوهر نمی افته 
برای من خواهر شوهر و مادرشوهر و خاندان شوهر  فقط یک عنوان بود جایی که صداقت و دوستی است باید گرمش کرد چه فرق میکنه از چه سمتی باشه 
دیگه بعد از نه سال حسابی ازش همه جوره گزیده شدم و دیدم به هیچ صراطی مستقیم نیست و این ادم اینقدر شعله های حسادت درونش شعله ور هست که محاله فیدبک مثبت و دوستی را بگیره 
به مرور  به حدی خاطرمون را مکدر کرد و از خودش حرف ها و رفتارهای نسنجیده بروز داد . به نقطه ای رسیدیم که دیدیم دیگه دوستش نداریم .، از دستش خسته شدیم ، دیگه بود و نبودش برامون فرقی نمیکنه .  به خودمون گفتیم تعصب  اینکه بالاخره عمه باربد است را باید بزاریم کنار و چشمهامون باز کنیم 
اتفاقا باید رابطه  کات کرد ، که باربد تو این مسیر رشدی از واکنش ما متوجه بشه و بیاموزه با کسی که دوستش نداره دلیلی برای ارتباط نیست . اخه رابطه به چه قیمتی ؟
خواهر  بزرگه حسن کتایون را میگم  
سالیان سال یک سری مسائل در خانواده خودش و الخصوص همسرش که نتونسته بود پاسخ بده و بابتشون تحت فشار و افسردگی قرار گرفته بود من که وارد خانواده شدم این خانم میفهمه که تا الان فرمول زندگیش را اشتباه رفته جلو یک سری ها را باید مینشونده سر جاشون ولی قسمت نشده و اونها الان در دسترس نیستند دست به نقد گربه را دم حجله بکشم برای مریم تازه وارد . 
خلاصه هرچی به هر کی باید میگفت نگفته بود تو این سالها ، هر گستاخی باید میکرد نکرده بود من  امده  بودم باید همه را با من یکی تسویه میکرد 
اینجاست که باید بگم دوستان گوش کنید شرح پریشانی من که اون از خانواده خودم اینم از خانواده همسرم که با هزار امید پام را داخل خانوادش گذاشتم ...
روشش این نبود که جنگ علنی یا گیس و گیس کشی بکنه بلکه جلوی بقیه تظاهر شدید به دوستی و محبت نسبت به من و در خلوتهامون جایی که کسی نباشه که  در موردش فکری بکنه گند و تعفنش بالا می آورد 
خوشبختاته حسن هم ادم هوشیاری بود و متوجه عقده گشایی هاش بود . و میدید چقدر ظالمانه رفتار و حرف میزنه دلمون خون کرد
قلبمون را خیلی شکسته .... به حرفهاش فکر نمیکنم ولی اگر بخوام به یادش بیفتم مثل تیری است تو قلبمون ، 
یک ظاهر ریاکار و مهربون  جلوی بقیه ولی واقعا قلبش سیاه ، سیاه
به خودم میگم اخه چرا طوری رفتار کردی که راه برگشتی نگذاشتی چرا؟؟؟؟

نمیخوام به صورت عمومی روایت های پرونده سیاهش را تعریف کنم هرچند یک بخشیش را توی پست های رمز دار نوشتم  این پست هم قاعدتا باید میرفت اندرونی یعنی رمز دار میشد ولی دیگه عمومیش کردم  امیدوارم کسی با حرف نسنجیده اش  پشیمونم  نکنه از اینکه عمومیش کردم 
خلاصه اخرین باری که ما رفتیم خونشون هفت سال پیش بود دیگه نرفتم و هرگز نخواهم رفت 
من که مریض شدم از ترسش که من ممکنه بمیرم فردا  ابروش بره و بقیه لعنش کنتد  نمایشی مثل غریبه ها دو باری عیادتی کرد . 
ولی در همین  امدن ها نشون داد هنوز از شاگرد شیطان صفتیش  انصراف نداده .
و در اخرین برخوردمون باز زهرش بدجور  ریخت . و مشخص شد هیچ تغییری در ش صورت نگرفته . این ادم در یک نقطه ای  به معنای واقعی برای من و حسن تمومممممممم شد ... پایان کتی 
شاید من از دستش خیلی دلخورم ولی حسن صدبرابر من دلخورتره
ان موقع ها که من دست و پا میزدم برای یک ارتباط گرم میگفتم فردا بچه هاش بزرگ میشند ، ازدواج میخوان کنند این نمیخواد دو تا فامیل را در کنارش داشته باشه 
احتمالا ان موقع ها کر کر کر و هر هر به ریشمون بابت این حرف میخندیده 
و دقیقا اخیرا اون روز رسید و خانم حالا یادش افتاد بله برون دخترشه جلوی فامیل شوهر دخترش نمایشی هم شده برادر و زن برادرش نشون بده 
خبر دارم تا حالا جلوی فامیل شوهر  خودش  بروز نداده که با ما رفت و امد نداره 
هر فامیلی حال و احواله من را ازش می پرسیده به گوشم میرسید چنان متظاهرانه رفتار میکرده انگار که نه انگار مدتهای  زیادی است بی خبره خلاصه طوری رفتار میکرده که انگار روز قبل با هم بودیم
البته به ما میگفتند چه من ، چه حسن میگفتیم نه ما مدتهاست با هم ارتباط نداریم 
خلاصه الان تو بله برون دخترش اگر نباشیم برای دروغ های نمایشی خانم خیلی ضایع است 
ما که تکلیفمون با این خانم و شوهر و بچه هاش دیگه مشخص و روشنه 
خلاصه دو سه هفته پیش تماس گرفت گفت پنج شنبه بله و برون پریساست تشریف بیارید .
حسن هم سرد و جدی بهش گفت مبارک باشه ما شرکت نمیکنیم یعنی حتی نگفت بزار ببینم چی میشه رک و پوست کنده گفت شرکت نمیکنیممممممممممم 
اونم گفت گوشی بده به مریم هم بگم 
گفت مریم نمیتونه صحبت کنه
خداحافظ 
خداحافظ 
یعنی که چی هر وقت دلت خواست ما باشیم نخواستی نباشیم 
دقیقا دلم میخواست بهش بگم بی لیاقت این نتیجه اعمال و رفتارهای زشت خودت  هست الان هم که میدونم از سر خیر و محبت ما را دعوت نکردی بلکه منفعتت تو این تماس بود که بگی و ما باشیم ولی این همه مدت رابطه نداشتیم زندگیت را کردی این همه من تو سختی و مریضی بودم خبری ازت نبود من بی تو گذر کردم تو هم بی ما گذر کن 
همین دخترت که سی سالش هست داری عروسش میکنی یک بار تلفن نگرفت تو این روزهای سخت یک احوالپرسی ساده از من یا دایش بگیره یک بار نگفت زندایی یک ساعت بیام همراهت بیمارستان حیف وودریغ از بی عاطفگیتون 
الان ما را میخواین چیکار .... 
اگر کردارت این نبود و اینهمه خاطرات تلخ توی قلبمون نگذاشته بودی  الان برای ابرو داری دخترت مثل یک خواهر پا به پات همراهیت میکردم 
زیباترین سفره پاگشا را برای دخترت و دامادت پهن میکردم . 
هر چند که بارها برای خودت و خانواده ات چه سفرهای انداختم ... کووووو قدر دونستی 
ولی الان تو را می سپارم به لیاقتت ...‌.... امیدوارم یک روز برسه و اگاه بشی چقدر سخت در مورد ما اشتباه کردی  ولی هر چقدر هم بفهمی فقط برای خودته چون برای پذیرشت از سمت ما دیگه خیلی دیر شده ........متاسفم ادم منقضی شده

اینگوست که فرمولمون تو رابطه اینه  ما به سادگی ادمهای اطرافمون رها نمیکنیم و برای دوستی ها و روزهای خوب فرصت زیادی میدیم بر اساس احساس رفتار نمیکنیم اگر کنار کشیدیم مطمئنیم برای آباد کردن رابطه همه کاری کردیم  وجدانمون راحت و اسوده است ،پس خاله بازی نیست قهر و اشتی کنیم خداحافظی تو یک رابطه برای ما به معنای تموم شدن اون ادم هستش  ، خیالمون راحته اون ادم هرچی فرصت داشته سوزنده ......


پی نوشت : اونهایی که در جریان نیاز من به رفتن دندان پزشکی تو اوج شیمی درمانیم و رفتار قصی القلب ایشون بودند که بعد مادرشوهرم به جای اینکه حرف حق بزنه اونم بدتر از اون وقتی من گلایه کردم گفت شوهرش فرهاد منشی داره نباید به کتایون میگفتی  باید به منشی فرهاد میگفتی  . که من وقتی این حرف زد گفتم مامان با این حرف ناعادلانتون من نه دیگه حرفی نه توضیحی برای گفتن دارم  ....
حالا دیشب خونه مادر شوهرم بودیم  خواهرش مژده با شوهرش و دوتا بچه هاش از خمین امده بودند قشنگ  تو چشمهای من نگاه کردند گفتند که امدیم برای دندان پزشکی هر چهارتایی دندون هام خراب شده امدیم اقا فرهاد درستش کنه قبلش که دندون های مامان و باباش را ترمیم کرده بود ......  جالبه که جلوی منم میگند واقعا دوست داشتم بپرسم الان شما یعنی از منشی اقا فرهاد نوبت گرفتید  از طریق کتایون هماهنگ نکردید ....  ولی چون میدونم مامانش یک دلیل مسخره برای توجیه رفتار زشت دخترش زده بازگو کردنش دلیلی  نداره ..... 









نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 20 مرداد 1397 :: نویسنده : مریم        


دیروز رفتم آرایشگاه هم ناخنم ترمیم کنم هم اینکه موهام و پوستم ویتامنه و پاکسازی کنم 
این آرایشگاهی که میرم مدیریتش خیلی خانم خوبیه خیلی خوش برخورد و مشتری مدار هستش ، قیمت هاش م معقوله 
مرتب سر میزنه بالای سر کارمندهاش و مشتری هاش ، حال و احوالشون میپرسه 
گاهی چای ، آب و نوشیدنی میاره  
موقع خروج و ورود مشتری بلند میشه استقبال و بدرقشون میکنه 
من از این تیپ برخوردیش  خیلی خوشم میاد حس میکنم با این کارهاش فضای مثبتی را برای مشتری ها فراهم میکنه و برخورد نمایشی و غرور بی جا نداره 
خلاصه ناخن کار که دیروز ناخن من را ترمیم کرد گفت برو دستت را بشور ، خشک کن بیا لاک بزنم  
در سرویس بهداشتی را که باز کردم دیدم کف دستشویی خیسه گفتم من با کفشی که از بیرون امدم بخوام برم روی زمین خیس بعد رد کفشم هم توی دستشوی  و هم سالن میمونه  ، لذا من از مدیریت سالن ، مهناز جون درخواست یک دمپایی کردم 
وقتی بهش توضیح دادم به چه دلیل  دمپایی میخوام گفت ایراد نداره با کفشت  برو، بعد من پشت سرت تی میکشم 
گفتم نههههه خواهش میکنم من اینطوری معذب میشم و دردسر شما زیاد میشه اگر لطف کنید به من یک دمپایی بدین ممنون میشم 
در اتاق ماساژ باز بود خالی از کارمند و مشتری، مهناز جون  رفت داخل ، اتاق ماساژ خم شد یک دمپایی را از زیر تخت دراورد هنوز خم بود من سری رفتم از دستش دمپایی را گرفتم و تشکر کردم 
در نهایت هم که رفتم لاکم زدم یه بیست دقیقه طول کشید تا  خوشجل های صولتییی خشک بشند . بعد کفشم پوشیدم  دمپایی را به دست گرفتم نصفم  تو اتاق ماساژ ، نصفم بیرون به مهناز جون گفتم با اجازتون من برم اینو بزارم سرجاش 
گفت چی بزاری ؟ 
گفتم دمپایی که لطف کردید 
دمپایی را جفت و مرتب گذاشتم زیر تخت 
امدم بیرون تشکر کرد گفت  زحمت کشیدین من خودم میگذاشتم اصلا نیاز به زحمت شما نبود
(خب حالا اینو داشته باشید ، بعد دلیل نوشتنش را متوجه میشید ) 
من کار ناخنم تموم شد طبیعتا مشتری بعدی نشست همینطور به ترتیب مشتری های دیگه 
یکی  از ارایشگرها هم داشت شینیون و ارایش سه تا خانم میخواستند برند عروسی را انجام میداد  
بعد من رفتم اتاق پاکسازی پوست که خود مهناز جون با دستگاه و ماسک انجام میداد 
چون خودش گفت اول پوستت را انجام میدم بعد کار ویتامینه موهات انجام میدم
دیگه من امدم از اتاق پوست بیرون چون باید برای ماسک و کرم صورت هرکدوم تایمی را  صبر میکردم کار شینون کار و ناخن کار هم تموم شده بود 
شینون کار کارهاش جمع و جور کرد رفت ناخن کار یه بیست تا نیم ساعت تو سالن همینجوری با گوشیش سرگرم بود بعد بلند شد رفت  .
من و مهناز جون دیگه تنها بودیم  
دستگاهی را اورد برای موهام استفاده کنه هر کاری کرد روشن نشد متوجه شد شارژ نداره و کارمند قبلی که استفاده کرده شارژ نکرده بوده 
گفت مجبوریم یک نیم ساعت منتظر بمونیم تا این مقداری شارژ بشه خیلی هم عذر خواهی کرد . 
رفت دو تا چای با بسکویت اورد یهو دیگه طاقت نیورد  معلوم بود عصبانی شده ،سر دردلش باز شد
گفت من از هفده سالگی کار کردم و زحمت کشیدم یکی ممکنه بیاد داخل اینجا فکر کنه من پام انداختم سر پام یک جا باز کردم چند تا کارمند اوردم فقط دارم سود و درصد میگیرم 
هیچ کس نمیدونه پشت صحنه و هماهنگی ها چه خون دل و حرصی میخورم چه ضررهای که از جیب میدم . من قسم خوردم تو کارهام دوز و کلک نباشه پول حروم نمیخوام ولی تا چشم برمیدارم متوجه میشم بعضی از کارمندهام اصلا رعایت نمیکنند 
میدونید به خاطر این کارهاشون عذر چقدر کارمند من خواستم ؟ !
خب یک سالن اصلا براش خوب نیست هر دقیقه کارمند عوض کنه مشتری ها نمیدونند که چرا اینها عوض میشند .
میکاپ کار قبلیم به یک مشتری گفته بود من با مواد عالی و درجه یک مارک مک ارایشون میکنم به همین دلیل سیصد هزار میگیرم خلاصه مشتری را ارایش کرد من شک کردم از رنگ و رو مشتری بعد که مشتری رفت متوجه شدم  با محصولات ایرانی مای ارایشش کرده خب اون بنده خدا چشم هاش بسته چه میدونه این دست میکنه تو چه قوطی صورتش ارایش میکنه خلاصه عذرش خواستم که به خاطر این کارش  دیگه از سالن من بره 
 فرداش هم زنگ زدم مشتری گفتم بیاد از جیب خودم سیصد هزار تومن بهش پس دادم . ازش عذر خواهی کردم به علت بی کیفیتی مواد آرایشی 
گفت این اتفاق برای رنگ کار و اکستنشین کار قبلیم هم افتاد عذر اونها را خواستم با وجود اینکه مشتری گفت مهم نیست و گذشت کرد ولی من خسارتش جبران کردم 
 الان این دستگاهی که برای موهای شما میخوام استفاده کنم خب چزا نباید کارمند من استفاده میکنه احساس مسولیت کنه و بزنه تو شارژ که من اینجوری معطل و شرمنده مشتری نشم مشتری میاد یکم ارایشگاه ارامش داشته باشه نه اذیت بشه 
گفتم بهش هرچند من متوجه مدیریت خوب شما شده بودم و مشتری مداریتون برام قابل تحسین بود و هست ولی واقعا این پایبندیتون به اخلاقیات و تقبل مسئولیتتون  بسیار ارزشمنده  مدیر خوب دقیقا باید همینگونه باشه کاشکی شما یکی از مسولین مملکتی  بودین
بعد گفت من مبینم شما یک مشتری هستی نسبت به کثیف نشدن دستشویی احساس مسولیت میکنی میگی دمپایی میخوام بعد از دستشویی خارج شدی دیدم چراغ خاموش کردی و در اخر دمپایی را هم بردی سرجاش گذاشتی 
خندیدم گفتم خب این وظیفه منه باید همینگونه باشه 
گفت بعضی از کارمندهای من اینها را رعایت نمیکنند  . بلندشین با من بیان تا یک چیز نشونتون بدم 
من برد داخل اتاق ناخن کار  ، چراغش روشن ، صندلی مشتریی ها هر کدوم یک طرف 
میز پر از پنبه های لاک پاکن ، ابزار کار پخش و پلا روی میز ... افتضاح
گفت مبینید بارها بهشون گفتم اینجوری رها نکنید برید ، لامپ خاموش کنید دلتون به حال من نمیسوزه به حال اسراف برق بسوزه . 
واقعا حرفهاش درست بود راست میگفت ... خب این چه وضعشه ، چقدر زشت ادمهای گنده اینقدر
کثیف و شلخته 
من فقط تحسینش کردم برای دقت و نظمش گفتم امثال من مشتری مطمئن باشید جایی که مدیر خوب داره را متوجه میشند من ادم دقیقی هستم هشت سالن را شاید رد کنم تا بیام سالن شما دلیلش قطعا برخورد گرم و مدیریت خوب شماست 
مدیر سالن  گفت گوش نمیدن و رعایت نمی کنند میخوان با من لجبازی کنند چون الان این میکاپ کار جدیدم که دیدین خیلی منظم و مرتبه ... 
من چیزی نگفتم فقط گوش دادم 
اما اینجا نظرم مینویسم به نظر من بحث لجبازی این وسط وجود نداره اونی که بی نظم و شلخته است اینجوری یاد گرفته زندگی کنه و نمیخواد تغییر کنه  توی خونه و زندگی خودش و روابطش هم همینجوریه ، بی مسولیتی جز شخصیتشه ، اگر اخلاقیات نداره که پول لوازم ارایش گرون میگیره بعد مواد بی کیفت و ارزون میزنه فکر میکنه زرنگه اینجور ادمها همیشه بازنده هستند و هیچ وقت ترقی در آنها دیده نمیشه 
راه کج هیچ وقت به مقصد نمیرسه 
همیشه گفتند راستی ، راستگاری 
اگر این ویژگی را نداره  تا انسان شدن خیلی فاصله داره 
دیدم یک چیزهای را که گاهی ادم رعایت میکنه ممکنه دیده نشه چون واقعا به نظر من وظیفه است و احترام به شخصیت خودمونه 
انجام ندادن اون کارها چقدر میتونه بی نظمی و شان اون ادم بیاره پایین 
از اولین روزی که کار کردم همیشه اتاق کارم مرتب و تمیز تحویل گرفتم  هر وقت  کارم تمام شده خواستم از اتاق خارج بشم ، اگر کاغذی روی میز بوده مرتب کردم کتابی مطالعه کردم گذاشتم سرجاش ، صندلی خودم مرتب کردم 
اگر مراجع گریه کرده حواسش نبوده دستمالش روی زمین افتاده بعد رفتنش   با دستمال دیگه برداشتم  انداختم توی سطل زباله 
مراجع صندلیش مرتب نکرده باشه  مثل اول مرتبش میکنم 
لیوان ابی  که من و مراجع اگر خورده باشیم   توی سینی ،سرجای اولش میزارم  
اخر سرم یک دستمال کاغذی روی سطح میز کارم میکشم 
چراغ خاموش میکنم  از اتاق خارج میشم  دقیقا همانطور که اتاق تحویل گرفتم تحویل میدم هر چقدر هم عجله داشته باشم از این چند دقیقه کوتاه نمیگذرم 
من میدونم اونجا کارمند خدماتی داره من خارج بشم  پشت من میرند چک میکنند که اتاق برای درمانگر بعدی مرتب کنند ولی نه تنها اینجا هیچ کجا به باور داشتن نیروی خدماتی ریخت و پاش نکردم و در وظایفم کوتاهی نکردم  
این کارها عادت منه ولی دیروز متوجه شدم عدم انجامشون چقدر صحنه زشتی داره 
نکات زیادی است که ما باید بهش دقت کنیم 
مثلا اگر غذاخوری یا رستوران میرید درسته پول دادین خدمات دریافت کنید ولی اگر بلند شدین صندلیتون مرتب کردید و پخش و پلا رهاش نکردید نشونه محترمی شماست
اگر از سرویس بهداشتی استفاده کردین بد نیست قبل خروج یک چک تمیزی هم بکنید اینو حتی به بچه هاتون هم یاد بدین 

مثلا اون ناخن کار نیم ساعت بیکار سرگرم گوشیش بود شاید جمع اوری میزش و خاموش کردن چراغ اتاقش پنج دقیقه هم نمیشد
بی مسولیتی ادمها تو رابطه ها طرف مقابل را مخصوصا اگر ادم منظم و مقیدی باشه خیلی اذیت میکته 
جز بایدهاست اگر ما جایی میریم حتی خونه پدرو مادر خودمون و همسرمون و غیر موظفیم   ریخت و پاش نکنیم  ، کل چمدان را توی اتاق پخش و پلا نکنیم  هر کاری پشت بندش جمع بشه این اتفاق نمیفته 
رختخوابی که استفاده میکنیم به محض بیدار شدن جمع کنیم سرجاش بزاریم 
اگر کودکی داریم هنوز درک نظم نداره ما که بزرگترش هستیم تا جایی که ممکنه ریخت و پاش هاش جمع کنیم .
خونه مردم به کوچولوت میخوای غذا بدی حتما یک سفره یا روزنامه زیر پاش پهن کن 
اگر تو خونه خودت اینها را رعایت نمیکنی به خودت مربوطه ولی اجازه نداری شلختگی را به خونه های دیگران منتقل کنی 
هرچند که کسی که تو خونه خودش رعایت نمیکنه بعیده خونه بقیه ملاحظه کنه 
کودکت چیزی خورد بلا فاصله دستش بشور 
که کل لوازم صاحبخوته را با دستش مهر نکنه 
اگر کودک پوشک میشه حتما پوشکش در یک کیسه دیگه گره بزن توی سطل زباله بنداز 
درستش اینه از خونه خارج میشی اون کیسه پوشک را از خونه خارج کنی .
میگم نکات شاید ساده به نظر بیاد ولی ظاهراً مبینم ادمهای بزرگ نمیدونند و به راحتی رعایت نمیکنند 
هر کس ، در هر جایی که هست باید  رفتاری مسولانه را در پیش بگیره  و کارهاش خودش انجام بده مثلا  من دمپایی گرفتم خودم باید بزارم سرجاش . 
نباید کسی دیگه کارهای مارا انجام بده یا ما طوری رفتار کنیم که به دیگران زحمت بدیم .
امیدوارم  همیشه  در زندگی مقید و منظم باشیم فقط باید بخوایم که باشیم ......
یک طور رفتار نکنیم حتی سایمون هم برای بقیه سنگین و پر زحمت باشه ...

من  از طرفی هم از خدمات مو و پوستشون راضی بودم و هم دلم میخواست این مدیر خوب را تشویق کنم عاشق ادمهای هستم که پایبند اخلاقیات هستند
 هر چند که من همیشه  عادت دارم اگر بابت نقصان یا کوتاهی خدماتی اعتراض میکنم در کنارش اگر خدمات  هم خوب و رضایت بخش بود حتما فیدبک تشکر و قدردانی را هم بازخورد میدم  صبح برای مدیر سالن پیام تشکر فرستادم ظاهراً پیام حس خوبی بهش داده بود چون دیدم پیام من را اسکرین شات گرفته هم در کانالش و هم در اینستا سالنشون گذاشته بود 
پیام را براتون کپی میکنم اینجا میزارم

MARYAM:
سلام دوست عزیز  مریم هستم
دیروز خدمات پوست و مو گرفتم .
می خواستم مجدد از شما تشکر کنم خیلی از  نتیجه راضیم
 ممنون از  مدیریت خوب شما ، ما در سالن مهناز بیوتی (نور) زیبایی و آرامش با هم داریم . حتما مجدد برای خدمات بیشتر شما را انتخاب میکنم

Mbm:
عزیزمی مریم جان .آرزوی من رضایت شما دوستان خوبم هست .ممنونم از شما نازنین







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 19 مرداد 1397 :: نویسنده : مریم        

سمیه از هم گروهی های لاتاریم هست به خاطر اینکه سفارتهامون یکی بود وقتی  که در ارمنستان در انتظار ویز ا بودیم اکثر شبها با سمیه با سه تا خانواده دیگه قرار میگذاشتم با هم ساعات خوبی را میگذرونیم 
و چون تنها بود مواظبش بودیم اول من و حسن  اونو میرسوندم هتلش بعد برمیگشتیم محل اقامتی خودمون  با وجود اینکه فاصله اقامتیمون نزدیک نبود ولی حواسمون بهش بود 
همین،  بهانه دوستی و صمیمیت بیشتر شد و از طرفی به خاطر توانمندی و زبان قوی که داشت یکی از  ادمین گروه های بازماندگان لاتاری۲۰۱۷ شد
  منم که یک سری ارتباط ها با وکلای امریکا  یا بعضی از اشخاص داشتم و گاهی دارم که پشت گروه یک سری  همفکری و اطلاعات با هم به اشتراک میگذاریم 
همین ارتباط تقریبا هر روزه ما را به هم تا حدی نزدیک تر کرده 
سمیه موقع گرفتن ویزا با همسر فعلیش،  نامزد شرعیش همخونه بود که پدر همسرش بنا به اینکه سمیه یک بار یک ازدواج نا موفق،  بدون بچه داشته  حاضر به پذیریش سمیه نبود میگفت شاید این بچه دار نمیشده طلاقش دادن 
سمیه یک دختر موفق مدرسه تیزهوشان درس خونده خیلی تیز و باهوشه  چند سال هم شاغل شرکت نفت
خلاصه از روحیاتش متوجه شدم به شدت ادم اضطرابی است 
وقتی ویزا را ندادن شب رفتیم میدان جمهوری ارمنستان من تا همگروهی ها را دیدم به شدت زدم زیر گریه یه هق هقی میکردم .... سمیه میگفت ناراحت نباش و منو دلداری میداد 
من با گریه میگفتم سمیه جان من الان اصلا پذیریش نصحیت ندارم شانزده روزه اینجا تو این کشور  ثانیه به ثانیه انتظار کشیدم اخرش هم پاس خالی تحویلمون دادن  درضمن شاید الویت تو مها جرت نبوده ولی من در حال حاضر انگار مهمترین آپشن زندگیم از دست دادم  
 اون گفت اره خب درسته میگی من خیلی مهاجرت به امریکا را دوست دارم و از این نگرفتن ویزا هم ناراحتم ولی الویت اصلی من تو زندگیم اینه که پدر مهران من را پذیرش کنه من عاشق مهرانم اینجوری بدون پذیرش پدرش ارامشی که باید تو زندگی داشته باشم ندارم 
گفتم ارزو میکنم ارتباط حسنه میونتون رخ بده 
خلاصه یکی از شبهای که آنجا توی پارک نشسته بودیم یکی از همگروهی ها به من گفت جریان بیماریت چی بود و علایمت چی بود ؟ 
منم براشون تعریف میکردم و اونها هم هی میگفتند وای چقدر سخت خدا بهت چه طاقتی داده ..... چه بهت گذشته و این صحبتها . 
امدیم  ایران چون به خاطر پرونده پزشکیم منو مجدد به سفارت دعوت کردند که ویزا بدن  و باز رفتیم ارمنستان و کلی انتظار اخرش ویزا ندادن . سمیه و ادمین های دیگه گروه وقتی میخواستند کار کل بچه های لاتاری را که بازمونده بودند پیگیری کنند تمام پرونده پزشکی من را میگرفتند به عنوان یکی از کیس های خاص و نمونه ضمیمه پیگیری میکردند 
سمیه میگفت وای مریم چقدر جراحیی و مدارک پزشکی داری  ... 
میگفتم جز اینکه میتونم بگم رضایم به رضای خدا چی میتونم بگم سمیه جان 
زندگی اصلا قابل پیش بینی نیست و من هیچ وقت فکر نمیکردم درگیر این پروسه بشم ولی شدم این بیماری مسیر زندگیم را تغییر داد. اصلا فکرش هم نمیکردم 
همینگونه ارتباط داشتیم گاهی هم تماس میگرفت برای مسائل خصوصیش، کوتاه مشورت هم میگرفت 
تا حدود دو ماه پیش عکس سه تا لباس سفید رسمی ،برام فرستاد گفت کدومش قشنگتره 
گفتم این لباسها که بیشتر مناسب عروس های که میخوان عقد محضری کنند 
 با خوشحالی  گفت افرین یه خبر خوب برات دارم،  مریم پدر مهران دیگه راضی به ارتباط شده میخوایم یه مهمانی به همین مناسبت بگیریم  
خیلیییی هم  ذوق زده بود 
منم خیلی خوشحال شدم گفتم خدا را شکر مهمترین دغدغه زندگیت حل شد 
گفت  اره دیگه منم خسته شدم یکم روی آسایش ببینم 
گفتم خدایا صد هزار مرتبه شکر 
بعدش هم جشن و مهمانی و سمیه میگفت الان نفس راحت میکشم 
خلاصه گذشت 
تا اینکه سه هفته پیش با من تماس گرفت گفت مریم من ۳۶ سالم است از طرفی زندگیم هم با خانواده شوهر حسنه شده دارم میرم پیگیری چکاپ زنان برای اقدام به بارداری . 
گفتم به سلامتی حتما پزشک خوب انتخاب کن و ازمایشهای سلامتیت را کامل بده 
یه روز  عصر دیدم تماس گرفت پریشون 
گفتم چی شده سمیه صدات مضطربه گفت تنهام توی خیابونم  ، گیج مبهوتم، آزمایش ها و سونو های دکترم انجام دادم بردم بهش نشون بدم گفت توی سینه چپم مشکوکم به توده سرطانی ... الان مریم باید چیکار کنم .
شوکه شدمممم گفتم واقعاااااا
گفت به خدا قسم راست میگم 
از اون روز که زنگ زد تا الان به طور مداوم  و دلسوزانه هر چی از دستم برمی آمد همراهیش کردم
اول اینکه این بنده خدا تازه عروس بود و همینجوریش پدرشوهرس از ترس بچه دار نشدنش پذیرشش نکرده بود و این میگفت اصلا نمیخوام خانواده شوهرم بویی بردند 
( خدایش پدرشوهره فکر میکرد این نازاست طلاقش دادن ، یه مشکل دیگه گریبانگیر این بنده خدا شد که نتونه الان باردار بشه 
از طرفی دلم کبایه که هی گفت تازه میخوام روی راحتی را ببینم )
بعد متوجه شدم متاسفانه مادرش هم همراه خوبی نیست و گفت بیش از کمک دردسره نمیخوام خانواده خودم الخصوص مادرم بفهمه 
(تو دلم گفت امان ای خدا تو هم  در جمع هستی و جانانی نیست ، پس بگو همیشه چقدر دپرس هستی اون فضای حمایتی و امنیتی خانواده را نداری )
بعد از طرفی میگفت چون تازه عروسم نمیخوام همکارهام بفهمند 
این وسط فرد مطلع  از بیماریش میموند من و شوهرش 
مرحله به مرحله رفتار با بیمار کانسر و درک شرایط روحیش کاری بسیار سخت و پیچیده است 
هم باید حمایتش کنی هم باید امید بهش بدی و درکنارش حواست باشه که موضوع بیماریش را جدی بگیره چون توی بخشی از این بیماری بعضی از بیماران شرایط پیش امده را انکار می کنند 
مثلا میشنوی یه روزهای پیگیر درمان نیستند میگند فکر میکنیم چیز مهمی نیست 
بیمارانی هم که میخوان این موضوع را مخفی نگه دارند و ترس این را دارند که کسی موضوع بیماریشون را متوجه نشن  اضطرابشون چندین برابره 
من حس کردم در برابر این دختر که شاید قسمتش این بود در این محدودیت هاش ، من سر راهش باشم  با نهایت دقت و مسولانه بهترین حمایتی که ازم برمیاد باید  از او بکنم 
خوشبختانه دیگه اینقدر تو این مسیر اب دیده شدم پزشک ها و جراحان صاحب نام این مسیر را میشناسم و میدونم یه فرد کانسر چه اقداماتی در ابتدا تا انتها  باید انجام بده 
بزرگترین کاری که  باید میکردم  این بود که به جای وقت تلف کردن این  دختر را سریع تر هدایت کنم در مسیری که باید حرکت کنه و اینکه تو این مدت هفتاد درصد تماس ها را بیشتر خودم باهاش برقرار و پیگیری کردم 
که حس کنه من حواسم بهش است و تنها نیست 
 اگر هم اون در هر شرایطی تماس میگرفت به خاطر درک حساس بودن شرایط سختی که داشت موکولش به بعد نمیکردیم هر کاری بود زمین میگذاشتم و به حرفهاش گوش  و راهنمایش میکردم

وقتی ادم میفهمه که سرطان داره چون هرگز به این مسیر فکر نکرده  فکر میکنه یک جراحی میشه تموم نمیدونه که دیگه تا اخر عمرش بسته به شدت بیماریش درگیر داستانها و چکاپ این بیماری است 
هر گز نباید در ابتدا و هراسهای بیمار کل شرایطی که بیمار باید طی کنه را بهش گفت . باید اجازه بدیم بیمار خودش را پیدا کنه و با آرامی هدایتش کنیم
بهش گفتم سمیه الان کار تو با دکتر زنانت تموم شده هیچ اقدام و رفت امدی فعلا نیاز نیست برای دکتر زنان بگذاری 
اولین اقدام  رفتن پیش یک جراح عمومی که در جراحی کانسر سینه متبحرباید  باشه ( زیاد نباید تو این مراحل ابتدایی اسم سرطان را جلوی بیمار تکرار کرد چون بار سنگینی داره شاید کلمه کانسر بهتر باشه ) 
گفتم سه گزینه داری 
دکتر فریدون سیرتی 
دکتر مرتضی  عطری
دکتر رامش عمرانی پور 
در موردروحیات هر سه تاشون و شرایط نوبت گیریشون نکات مثبت و منفی  بحث مادیاتی بودن و نبودنشون توضیح دادم  گفتم حالا انتخاب با تو  ببین کدوم را دوست داری باهاش بری جلو 
سیرتی روزهای زوج هر مریضی بره صدتا هم باشند پذیرش میکنه 
 سمیه گفت دکتر عطری پیگیری کردم  نتوستم نوبت بگیرم برای هفده آذر وقت داده 
گفتم تو برو نظر سیرتی را بپرس
رفت پیش سیرتی بعد از ساعتها معطلی و خستگی گفت متوجه حجم بیمارانش بودم ولی حس کردم خیلی دقت نمیکنه بیشتر مسولیت به دوش اون چند نفر پزشکی است که تو اتاقش باهاش هستند و دقیقا همونطور که گفتی خیلی پولکی به نظر میاد 
گفتم دقیقا سیرتی همینه الان فقط برند سیرتی است در واقع حتی من شنیدم جراحی را فقط یه کوچولو روز عمل نظارت میکنه و عمل را کسان  دیگر انجام میدن ولی به هرحال چون از با اعتبار اسم و رسم سیرتی بیمار عمل میشه  اینطوری هم نیست کاری را سنبل کنند دقت به خرج میدن  
 حالا بزار  من دکتر  عطری را از طریق سوسن دوستم پیگیری میکنم ببیتم وقت برات میتونه گیر بیاره اگر تونستی اونم برو 
هرچند عطری هم به خاطر کهولت سن فقط نظارت میکنه و دامادش موسی زاده عمل را انجام میده 
خلاصه به سوسن گفتم متوجه شدیم دکتر عطری سه هفته سفر هست و بعد سه هفته برمیگرده 
گفتم سمیه جون وقت برای شما طلاست چون تو نمونه گیری کردی وقتت را  برای جراحی نباید به تاخیر بندازی  
عطری را بی خیال شو
دیگه برو پیش عمرانی پور ببینم اون چی میگه 
یه روز با استرس زنگ زد صداش میون بوقهای ماشین گم بود گفت مریم تو تاکسی نشستم یه راننده تاکسی گفته فلان دکتر کارش بیسته فامیلشون خوب کرده 
گفتم سمیه جان من حجم استرست و نگرانیت را درک میکنم خواهش میکنم به من گوش بده که این راه را رفتم . 
اول که راهنمایی ها و نقل قول های بقیه از این بیماریی تا وقتی خودشون درگیرش نیستند سندیتی نداره منبع تو فقط باید پزشک متخصصت باشه تازه باید در کنار پزشکت خودت هم یک فرد آگاه حواس جمعی باشی که خدا را شکر هستی 
دوم یادت باشه برای همیشه تو این بیماری حتی دو بیمار شرحال صدرصد مشابه مثل هم را داشته باشند نتیجه درمانشون ممکنه یکی نباشه از الان دست از قیاس بردار چون بسیار اذیت میشی
 تو ، شرایطت ، اختصاص خودته 
گفت راست میگی مریم 
خیلی استرس داشتم الان راحت شدم واقعا گیجم نمیدونم چیکار کنم 
گفتم قربونت برم الان تنها کاری که میکنی اینه بری خونه دوش بگیری استراحت کنی ، همین نگرانی ها به نفعت نیست تا فردا ببینم چه میشه کرد
توی صحبتهام چون از بیماریم و دکترام پرسیده بود اسم دکتر محمود زاده را شنیده بود 
فرداش از سر کارش زنگ زد گفت مریم یک دوست پزشک که تازه شنیده مشکلم  به من گفته دکتر محمود زاده عالی است برو بیمارستان امام خمینی وایسا اینها پنجشنبه ها کمیسیون دارند برو سه راهش و خواهش کن شرایطتت را گوش کنه 
گفتم سمیه جون من شماره دکتر محمود زاده را دارم بهت میدم ولی راستش از راهنمایی دوست پزشکت واقعا بهت زده شدم اگر یک فرد معمولی بود نقدی بهش نبود ولی  عجیبه این راهنمایی از یک پزشک من هم نظزم میگم در نهایت تصمیم با تو 
گفتم در اخلاق و تبحر دکتر محمود زاده شکی نیست ولی ایشون عمده جراحی های کانسرش در ناحیه گوارش است پس بهتره از نظر من شما پیش اون سه تا پزشک بالا بری که به اندازه کافی کانسر سینه عمل کردند .
بعدش چرا دوست پزشک شما این موضوع زمان ونمونه گیری شما را که انجام شده مورد توجه قرار نمیده 
شما با این حال و نگرانیت میگه برو وایسا بیمارستان امام خمینی ایا دکتر بیاد ایا نیاد 
بعد ایا دکتر قبولت کنه تو اون شرایط یا نه .
من تو این انتخاب فقط اذیت شدنت میبینم 
ولی با این حال من شماره مطبش چون توی نت نیست بهت میدم داشته باشی خواستی برو مطبش
مطبش هم  مثل رامش عمرانی پور داخل پالودیوم است ... 
خلاصه فرداش تماس گرفت گفت فکرهام کردم میرم اول رامش عمرانی پور را میبینم  
گفتم یادت نره همه مدارکت ببر
ظهر زنگ زدم پیگیرش بشم گفت مریم منشی اصلا و ابدا دکتر وقت ویزیت نداد 
گفتم تو که برنگشتی 
گفت نه هنوز اینجام 
گفتم نگو فقط وقت میخوام مدارکت نشون بده بگو تشخیص توده بدخیم دارم باید جراحی بشم قطعا پذیرشت میکنه 
رفت به منشی گفت اونم گفت اگر شرایطتت اینه و چون مدارکت هم کامله جز اخرین نفرها میزارمت دکتر ویزیتت کنه ولی الان برو ده شب بیا 
فکر کنید چقدر بیمارها زیادند 
خلاصه ده شب رفت مطب از دوازه تا یک هی پیام میدادمیگفت مریم هنوز نرفتم داخل شش نفر دیگه جلوم هست . 
منم هی دلداریش میدادم . 
نزدیک دو نیمه شب پیام داد مریم بیداری .
گفتم اره عزبزم منتظرت نشستم حتی اگر دلت خواست میتونی با من تماس بگیری 
سریع تماس گرفت 
گفت دکتر را دیدم چقدر دقیق منو بررسی کرد از دقتش خوشم امد گفت باوجود که وقت ندارم پنج شنبه میتونم برات وقت عمل بزارم 
موضوع بچه دار شدنم بهش گفتم 
همانطور که تو به من گفتی اونم گفت اول عمل کن ببینم چی میسه  بعد برای اون تصمیم بگیریم 
تازه دکتر یه چیز گفت خیلی نگرانم کرد گفت تازه باید متوجه بشیم ببینم جایی دیگر متاستاز نداده  ایا منشا اولیه اش همین جاست یا جایی دیگه است 
گفت مریم همش میگم وای چی سرم امد چقدر این سر دراز داره 
به مهران گفتم ما فقط دو تا دکتر رفتیم اینجوری بریدم ضله شدیم مریم بنده خدا چی کشیده اونم با وجود یک بچه 
گفت وقتی تو ارمنستان از بیماریت میگفتی من  دلم به حال جوانیت میسوخت ولی هرگز درک نمیکردم ممکنه چه ملالت های کشیدی امروز یه مقدارش درک کردم 
گفتم سمیه جان هر کس در نوع و جایگاه خودش شرایطش برای خودش مهم و سخته 
ولی میتونم بگم شاید پیچیدگی ها و وسعت روزهای  که من تجربه کردم  انگشت شمار داشتند  .... به هر حال  ان روزها گذشت قطعا جراحی های عمیق مثل من پیش روت نیست  . اون توده را از سینه ات برمیدارند برش زیادی نمیخوره
امیدوار باش به روزهای خوب  ......

از فرداش وارد فاز نگرانی های جدیدی شد 
ترس از شیمی درمانی ، ریزش موهاش ، اینکه تا پنج سال نمیتونه بچه دار بشه 
گفتم سمیه جان بزار عملت انجام بشه شاید شیمی نیاز ندلشته باشی 
اگر هم باشه سینه بین چهار ، شش ، هشت جلسه است مگر یک شرایط استثنا باشه  
گفت ان موقع ها تو گفتی  شصب بار شیمی شدی 
اره درسته ،   مثل شرایط من کم پیش میاد اینهمه تعداد قرار شد خودت با کسی دیگه مقایسه نکنی من بیماریم خیلی پیشرفته بود . 
بعد مو ریختنه قابل جبرانه چشم بزاری روی هم موهات درامده . تو اون مدت هم کسی که شیمی میشه میتونه از کلاه گیس های خوشکل استفاده کنه . ولی بزار تا بعد عملت شاید مثل عمه عفت من دکتر بگه شیمی درمانی نیاز نداری 
برای بچه هم تخمک توی بانک تخمک ذخیره میکنی حتی خودت هم نتونستی از رحم اجاره ای کمک میگری  
پس هم اینها راه حل داره ... فقط تو دلت اروم باشه . 

ولی خدا میدونه گوشی را که باهاش قطع میکردم میشدم دریای غم واقعا دلم نمیخواد ببینم کسی این بیماری تجربه میکنه  خیلی دلم براش میسوخت که چه روزهای سختی در انتظارشه 
لحظه به لحظه به یادش بودم 
گفتم ببین پارسال من برای اون تو پارک داستان بیماریم میگفتم اون تعجب زده گوش میداد خبر نداشت خودش هم این بیماری را در بدنش داره ‌. 
یادمه وقتی شنیدم عمه عفتم مبتلا به کانسر سینه شده خیلی ناراحت شدم و اون زمان برای همراهی کردنش هر کمکی از دستم برمی آمد کردم و همش دلم براش میسوخت  غافل از اینکه خودم این بیماری را خیلی پیشرفته تر در بدنم داشتم ولی خبر نداشتم
  خدا را شکر عمه عفت خیلی زود متوجه شده بود
خلاصه سشنبه زنگ زدم دیدم صداش گرفته  ،  گفتم عزیزم گریه کردی ؟ 
گفت اره یه عالمه ولی تموم شده 
چی شد گریه کردی به چی فکر کردی 
گفت اینترنت نشستم در مورد این بیماری مطالعه کردم 
گفتم  ببین گریه کردنت من نسبت بهش چرایی ندارم به هرحال یه شیوه است برای تخلیه هیجان و گاهی لازمه 
ولی منم اوایل بیماریم این اشتباه فاحش کردم و رفتم در مورد بیماری سرچ کردم نتیجه اش شد فقط وحشت و اظطراب 
آگاه شدن خوبه ولی اینترنت منبع کافیه برای ما نیست مطلبی که تو میخونی تو نت ممکن یک سال پیش یا حتی چند ماه پیش نوشته شده باشه در حالی که علم داره ثانیه به ثانیه برای این بیماری پیشرفت میکنه 
امکاناتی که تو الان برای درمانت داری ممکنه زمان من نبوده پس جای اشتباه کندکاو نکن بیشتر دپرس میشی  . 
یه خبرک خوب خیلی کوچیکی از پرونده لاتاری به گوشم رسیده بود بهش دادم حال و هواش یکم عوض کنم 
بعدش هم گفت این پنج شنبه میرم عمل 
تو این مدت بارها ازش خواستم و گفتم میتونه برای دکتر رفتن هاش روی کمک منم حساب کنه بتونم همراهیش میکنم

تا اینکه چهارشنبه همش تو فکرش بودم این بنده خدا گفت به هیچ کس حتی خانواده هامون نگفتم 
خودش تنها  میره اتاق عمل ، شوهرش تنها پشت در اتاق عمل خیلی سخته درسته عملش گفتند زیر یک ساعته ولی باز سخته 
چون حسن بعضی از عمل های من تک و تنها پشت در اتاق عمل بوده و به من گفته چقدر عذاب کشیده دلم نمیخواست یکی دیگه این درد را تجربه کنه 
به حسن گفتم اونم سریع موافقت کرد گفت ما باهاشون میریم 
مشکل دردهای بدنی من بود که گفتم دوبل مسکن میخورم ولی اینطوری حس بهتری دارم باهاش برم 
خلاصه پیامی که براش تو تلگرام چهارشنبه فرستادم کپی میکنم اینجا میزارم

Maryam :
سلام سمیه جون  یه چیز بهت بگم من اصلا شخصیت تعارفی ندارم شاید منو شناخته باشی   
بنابراین وقت بهت میگم هر کاری داری بگو ، دکتر میخوای بری بیام باهات و این حرفها تعارف نیست کاری را نتونم انجام بدم اصلا به زبون نمیارم 
از طرفی من چون خودم شرایط فعلی تو را تجربه کردم بیشتر از هر کسی حس و حالت میفهمم 
همیشه هم میخوام به اطرافیان بیمار توصیه ای کنم میگم  از خانواده بیمار نپرسید کاری داره یا نه  به جای پرسش اقدام کنید چون همیشه کاری هست 
اگر  من میپرسم از تو  باهات بیام  روحیه اقا مهران دستم نیست نمیدونم الان چه فضایی داره 
نمیخوام نیت کمک دارم بعد  برعکس حالت مزاحم باشم 
با حسن صحبت کردم از شرایط پیش امده ، خیلی زیاد برات ارزوی سلامتی کرد و گفت هر کمکی میخوان ما هستیم   
 به هرحال من و حسن پنج شنبه صبح میایم درخونتون با هم میریم بیمارستان  
چهارصبح ، پنج صبح  هر ساعتی بگی راس ساعت درب خونتون  هستیم این شرایطی نیست که دونفری تنها برید  بالاخره یک زن باید همراهت باشه به هرحال مهران هم گناه داره تو داخل اتاق عمل هستی بعد اون  تنها باشه بهش خیلی سخت میگذره ما تجربشو داشتم خیلی حسن اذیت شده   دوست نداریم شما تجربه اش کنید
پس فقط ساعت بگو ... 
ولی در نهایت ، نهایت  من میخوام تو و شوهرت راحت باشید . شما هم انطور که راحت تری بگو من همون را انجام میدم . به هر حال من اعلام امادگی همراهی و همکاری را کردم منتظر دستور تو هستم
ان شاالله همه چیز خوب باشه جشن سلامتیت را بگیریم


سمیه دوست لاتاری:
سلام مریم جون صبح بخیر
ممنونم از محبتت . خیلی لطف داری . همین كه میگی یك دنیا میارزه . امیدوارم خدا همیشه بهت سلامتی بده و براورده شدن ارزوهات
راستش سارا خواهرم تا این لحظه گفته كه میاد.  ولی اگر نیومد و قرار بود كه مهران تنها باشه، حتما بهت زحمت میدم
بازم یك دنیا ممنون 
&&&&&&
وقتی فهمیدم با یکی از خواهرهاش در میون گذاشته خیالم راحت شد .
صبح هم براش پیامک دادم سمیه جون صبح  به خیر با ایه الکرسی بدرقه ات میکنم نگاه و دست خدا همراهته ارزو میکنم به شادی و سلامتی برگردی یادت نره الان جسمت سالم نیست جای بدی نمیری داری میری سلامتش کنی و برگردی،  خدا به همراهت 
ساعت دوازده پیامک داد هنوز نبردنم اتاق عمل 
ساعت یک همینطور 
ساعت  دو  گفت از گرسنگی و خستگی هلاک شدم باز نوبتم نشده برای اتاق عمل 
تاساعت  سه هم پیگیر شدم نرفته بود 
چهار تماس گرفتم شوهرش گفت سه و نیم با اعتراض جدی ما روبه رو شدند تازه بردنش اتاق عمل خیلی بی انصافند از صبح زود ما را کشوندن اینجا بیخود و بی جهت تمام کارهای قبل عملش زیر یک ساعت کار داشت 
گفتم از بی انصافی ها محیط درمان  به من نگید که دلم خونه ولی خدا قوت شما هم خسته شدین  
در نهایت حدود یک ربع به هفت دلم طاقت نیورد به حسن گفتم بریم بهش یه سر بزنیم قطعا از اتاق عمل بیرون امده دیگه رفتیم بیمارستان کسری  منتقلش کرده بودند توی بخش به خاطر بی هوشی،  گیج و منگ بود ولی چندبار گفت امدنت به من روحیه داده خوشحالم امدی پیشم . 
خواهرش گفت مریم شما تازه زایمان کردی نی  نی خوبه
خندیم :  گفتم  نی نی من کم کم میره توی چهارده سال  
سمیه گفت اون یه مریم دیگه است هفته پیش نی نی دار شده 
یکم خندیدم و یکم ناز سمیه را کشیدم ، صورتش نوازش کردم ، شکایتهای دردش گوش کردم
حسن اعلام همکاری را به شوهرش رسوند 
فکر میکنم فردا مرخصه
 سمیه میگه مریم تو هم فردای عملت مرخص شدی 
گفتم نه عزیزم من عمل اولم دکتر گفت سه هفته بستری میخواد ولی به خاطر بی تابی های باربد با التماس رضایت شخصی نه روزه با چه مکافاتی چون وقت ترخیصم نبود امدم خونه 
حالا خدا را شکر تو فردا مرخصی بقیه اش هم ان شاالله آسون میگذره .
خدا حافظی کردیم . حسن  تو اسانسور میگه خدایش مریم چه پوستی ازت کنده شد. 
گفتم گذشت ... بیخیال ... چیکار کنم 

سمیه مرخص که شد تا اینکه این شرایط بیماری را بپذیره باز  همراهیش میکنم  
من میگم گاهی  دو تا ادم که با هم اشنا میشند یک حکمتی داخلش است ما باید هوشیار باشیم نقش موثر خودمون را در این شرایط پیدا کنیم . گاهی یک توجه اینگونه و بی خیال رد نشدنه برابر با هزاران حج رفتنه . پس نسبت به ادمهای که به کمک ما احتیاج دارند بی تفاوت نباشیم شاید حضور ما کمک بزرگی برای اونها باشه 

پی نوشت : هدفم از نوشتن این پست اینه که اگر کسی خدای نکرده اول این بیماری است با خوندن این پست جواب یک سری سوالهاش بگیره.  و از طرفی یک آگاهی باشه برای رفتار با بیماری که تازه مطلع شده به کانسر مبتلا هست 
برای همگی طلب خیر میکنم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 17 مرداد 1397 :: نویسنده : مریم        

دو تا مورد از مواردی که ، در ملاحظاتم همیشه به اون دقت میکنم می خواستم در موردش برای شما بنویسم  الخصوص تو این وضعیت اخیر جامعه باید بیشتر به این دو مورد توجه کرد  
من چیزی را به دیگران پیشنهاد میدم که خودم حتما به آن باور و عمل کننده هستم نه اینکه فقط در موردش سخنرانی کنم 
اولین مورد ، موضوع انفاق کردن است  
انفاق در واقع یعنی اینکه انسان چه از لحاظ مادی و معنوی بخشش و کمکی در حق کسی دیگر بکنه که به ان نیاز داره 
لذا ما لازم نیست ثروتمند باشیم تا انفاق کنیم 
همانطور گفتم میتونه انفاق معنوی باشه مثلا شما یک هنری بلدید به کسی ان را با ، آموزش رایگان انفاق بدین  ، به کودکی در درس هاش کمک کنید ، یک سالمند را کمک کنید ، 
حتی زمانی را  که من تو این وبلاگ میزارم که تجارب زندگیم تلفیق میدم با دانش روانشناسیم میشه انفاق کردن 
وقتی کسی  را مطمئنم که نیازمنده و توان پرداخت هزینه مشاوره را نداره  ، احتیاج واجب به کمک دازه ، رایگان خدمات میدم در واقع انفاق کردم 
شما هم هر توانایی دارید که به افراد نیازمند رایگان ارائه بدین انفاق کردید
وقتی کسی را با ماشین سر راه خودمون سوار میکنم بدون اینکه طللب کرایه کنیم انفاق  کردیم 
یه بیمار را همراهی میکنیم ، برای آن دارو میخریم  ، کمک به رفع درد و ناراحتیش میکنیم همگی انفاق هست 
اینها مثال های کوچکی است از بیشمار انفاقی که میتونیم انجام بدیم هر چیزی که ما بخشش میکنیم بدون توقع و چشم داشت در جهت رفع نیاز دیگری انفاق کردیم 
حتما نباید اون کسی که قراره بهش انفاق کنیم کپر نشین و اخر نداری باشه 
فقط کافیه بخشش تو باعث رفع مشکل  طرف مقابلت باشه 
به قدری انفاق کردن بازتاب مثبتی بر زندگیمون داره که شاید هر ادمی اگر به درک واقعی انفاق می رسید بیشتر مالش را می بخشید چون هر مال و امکاناتی که الان ما در اختیار داریم ،محدود به همین دنیاست. خوش به حال کسی که وابسته مال این دنیا نیست .
همانطور که گفتم لازم نیست ثروتمند باشیم فقط اگر تو این مسیر باشیم هزار راه وجود داره .

کاری که هر چند وقت یک بار انجام میدم.  چند روز پیش هم انجام دادم امدم تمام کمد و چمدانهام باز کردم یک سری لوازم کاملا نو ، پرده های خونه قبلیم کامل تمیز و قابل استفاده  ، یک عالمه اسباب بازیهای باربد که همگی در حد نو خارجی و جعبه دارند با اجازه خودش ، اسکیتش وکلاهش کوچیک شده ، لوازم تحریر، میز تحریر ، تخته وایت برد، چراغ مطالعه با جعبه ، استخر بادی استفاده نشده با جعبه ،   کتابهای کمک آموزشی استفاده نشده ،کتاب های  داستان،  ، یک کارتن بزرگ از سی دی های باربد ، یک سری حوله های نو ،  ظرف و ظروف ، یک سری لباسهای خودم  و باربد نو و در حد نو به  ، گل سر های نو ، سرویس  روتختی ساتن مال جهازم  کاملا نو ،و ....حالا اینهایی که تو ذهنم هست را نوشتم موارد بیشتری هستند 
تمام اینها قابل فروش از طریق سایت دیوار و طریق مختلف هستند ولی من تصمیم گرفتم اینها را به جای فروش بخشش کنم  
البته که من خیلی از اجناسم قبلا لازم بوده فروختم و پیش بیاد می فروشم 
ولی گاهی تصمیم به این کار میگیرم اهدا کنم 
انفاق کردن جمع کردن ضایعات و اجناس کهنه  و به درد نخور  نیست بلکه چیزی که کاملا قابل استفاده است 
خب من نگاه کردم دیدم بعضی از این وسایل فعلا مورد نیازم نیست 
نگاه کردم دیدم مثلا لباس ، شال ، مانتو ، دارم که نو و در حد نو هستند ولی اخیرا کمتر پوشیدم بدون توجه به گرانی اون پوشاک تصمیم به اهدا گرفتم 
بعضی از مواردی  که انتخاب کردم اهدا کنم  چیزهای بود که دوست داشتم ولی گذاشتم کنار ببخشم من به عمد گاهی این کار را میکنم که با خودم  رهایی از وابستگی تعلقاتم را تمرین کنم 
اگر ما نتونیم از چیزهای  مادی بگذریم قطعا به خاطر حس وابستگی به چیزهای مهم تر نمیتونیم در تعالی روحمون به جلو بریم . 
خلاصه این لوازم را خیلی مرتب و هماهنگ با کمک حسن در کیسه های مخصوص خودشون و یک سری ساک های که کمتر استفاده میکردیم بسته بندی کردیم که به فرد مورد نظرم که اینها را به دست افراد نیازمند میرسونه بدم . 
ممکنه فکر کنیر خب دیگه خونه خودش را خلوت کرد  بهتون بگم این عمل در سال چندین بار  برای من تکرار میشه و هر وقت شما قصد کنید میبینید کلی لوازم برای بخشش است من چند وقت دیگه دوباره این کار تکرار میکنم و همینطور ادامه داره 
باور کنید اینقدر حس شیرین و خوبی داره که کمتر زمانهای تو زندگی، ادم اینگونه حس لذت میکنه
ممکنه فکر کنید اصلا شما همه وسایلاتون نیاز دارید و چیزی الان برای ببخش و انقاق ندارید 
من داشتم جمع میکردم این لوازم را یه بنده خدایی  امد خونمون گفت اینها چیه بهش گفتم برای اهدا کردنه نشست وسطشون هی نگاه کرد ، هی گفت دیونه ای مگه ، خل شدی و این حرفها که میخوای اینها را ، همینجوری بدی
گفتم اخلاق من را میدونی به هر حال اینطوری خوشحال ترم 
منظورم اینه که اگر کسی  بخواد لوازمش با دید وابستگی،   خاطره ، یک روز به کارم میاد ، حیفه و... نگاه کنه هیچی  برای بخشش نداره ولی ادم  این موارد فاکتور بگیره میبینه  همیشه هست 
تازه از نظر فنگ شویی شما باید یک سری چیز را بدی بره که جاش بهترش برگرده 
هر چند من ذره ای نه به دید یک کار خاص نه به چشم برگشتش این کار را میکنم 
این کار واقعا دلی هست 
به هر حال الان وضعیت اقتصادی خیلی پیچیده شده و این بخشش کردنه باید بیشتر و پررنگ تر بشه  امیدوارم این موضوع بیش از بیش مورد توجه شما دوستان خیر و خوبم بیفته که بدونید گاهی این لوازم بایگانی شده در کمدها و خونه هامون میتونه کار گشاه و دنیایی از شادی برای افراد دیگه بیاره چرا دریغش کنیم 
شکرانه این توانایی را با وجود هر مشکلی و کم و کاستی  هست نسب  به اینکه ما از عده دیگران توانمندتریم را بهتره خالصانه پرداخت کنیم 
به هر حال اگر سقفی  دارید،  حتی مستاجرید و خیلی کم اوردین یادتون نره یک عده بی خانمان و چادرنشین هستند در حد خودمون باید هوای اون که طبقه اش پایین تره را داشته باشیم
و نکته مهم اینکه من به شخصه به هیچ کدام از پیج های اینستایی که در جهت کمک پول و لوازم جمع اوری میکنند اعتماد و اطمینان ندارم اصلا عکس ها و کارهاشون مورد تاییدم نیست بیش از کمک هدف دیده شدن را دارند لذا ترجیح میدم منبع کمک را خودم یا واسطه ای که قابل اعتمادم هست در دنیای واقعی پیدا کنم . شما هم حتما دقت کنید که به دست صاحب واقعی گیرنده برسونید 
ان شاالله روزهاتون پر از برکت و انفاق های قشنک 

مورد بعدی که میخواستم بگم در مورد حال و هوای افراد جامعه به خاطر فشار اقتصادی است دقت کردین چهره ها چقدر عبوس و پریشانه الخصوص آقایون که نان آور خانواده هستند حالا این فشار روی بعضی از اقشار کم درامد بسیار بیشتره  
دوست داشتم بگم من یک عده را سعی میکنم توی محیطی که رفت و امد میکنم  در این شرایط بیشتر درک میکنم شما را هم دعوت میکنم، به این فضای درکی  و همدلی .
شما هم قطعا میدونید منه مریم در مقابل ناحقی  همه جوره ایستادگی میکنم جایی که حقم بخورند حتما پیگیری میکنم اما این پیگیری حق از منبع قدرت و کسی که زور میگه 
حتما بین اتفاقات مشابه تمیز و تفاوت قائل میشم 
با هر قشری نمیجنگم 
مثل  چند روز پیش رفتم تره بار برای ماهی شکم پر سبزی بگیرم ، کارگری که سبزی را میگذاشت به شدت چهره عصبی و ناراحتی داشت 
گفتم لطفا به اندازه مثلا ربع کیلو سبزی  کشنیز و شنبلیله بدین 
ایشون  خیلی بیشتر توی روزنامه سبزی گذاشت .
گفتم این زیاده اگر ممکنه کمش کنید 
یهو عصبانی شد گفت پاکش کنی چقدرش میمونه و یه بند  غررررر زد 
فهمیدم اینقدر پر هستند که با هر بهانه ای به هم می ریزه 
گفتم اخه من تو خونه دارم اسراف میشه من به شما خسته نباشید میگم میدونم خسته اید و اگر همون مقدار سبزی را به من بدین  متشکر میشم 
اونم یهو صداش اورد پایین اروم گفت خانم به خدا دلمون خونه صدتا مشکل داریم 
گفتم میدونم درکتون میکنم زندگی برای همه سخت شده دعا میکنم خداوند همه ما را یاری بده 
سبزیم گرفتم و خدا حافظ 
من میتونستم بگم اقا به تو چه مربوط من دلم اینقدر سبزی میخواد ، میرم شکایت میکنم به مسولت و این حرفها 
ولی این مرد هموطن منه ، خدا میدونه الان چقدر حجم مشکلاتش زیاده و تا گلوش پر شده باید از این قشر گذر کنیم و رفتار تندشون به دل نگیریم
این روزها بیش از بیش ملاحظه رانندگان محترم تاکسی را میکنم  هوای گرم ، اوضاع اقتصادی خیلی خلقشون را تنگ کرده باهاشون مهربان تر باشیم حالا خیلی برای  پانصد تومن کرایه که حس میکنیداضافه است اگر جا داره چونه نزنید گذر کنید یک نفر هم در روز ملاحظه اینها را بکنه یک نفره 
به هر حال به همین گونه هوای مردان و زتان نان اور ، با غرور این سرزمین پر از مشقت  را، داشته باشید
حق و حقوق و اعتراضتون را از جای دیگر حتما مطالبه کنید







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 15 مرداد 1397 :: نویسنده : مریم        

در جریان هستید  اخرین  روز بهمن ۹۶ عمل اسیلو معده ، اونم از نوع جراحی بازش را انجام دادم . یعنی تقریبا شش ماه از این عمل میگذره .  
تا الان بیست و هشت کیلو وزن کم کردم 
من سوخت و سازم بی نهایت پایینه با وجود چندین ماه ورزش کردن و استخر رفتن نتیجه کاهش تا الان اینقدر بوده ( البته اخیراً  بیش از یک ماه به خاطر دردهای شدیدی بدنی که خیلی  زیلد شده هیچ ورزش و شنای نرفتم )
خلاصه فعلا تا کاهش وزن مناسبم راه دارم 
البته مزیت این روند  کند کم کردنه تا الان این بوده که پوست بدنم شل نشده کسانی که با سرعت وزن کم میکنند کلی پوست اویزون براشون میمونه که نیاز به جراحی کشیدگی پوست هم پیدا میکنند 
خدا را شکر برای من تا الان اتفاق نیفتاده
خیلی ها اینجا از من می پرسند  که،   و خیلی ها منو دیدن الان تغییرم میبینند 
با هیجان میپرسند نظرت چیه ما هم بریم عمل بکنیم ؟
اول که اخلاق منو میدونید من حتی برای یه سوراخ کردن گوش به کسی نمیگم انجام بده یا نده   عمل اسیلو که  از نظر خطر ریسک بالایی داره جای خود دارد 
چون خدای نکرده یه مشکلی پیش بیاد خیلی ها کلا عادت دارند مسولیت حوادث پیش امده را بندازن برگردن دیگران و بگند فلانی ما را راهنمایی کرد
اما حتما هر راهنمایی و سوالی را در این زمینه جواب میدم ولی تصمیم با شماست 
من از ان ادمها نیستم یه کاری را خودم انجام بدم به قیمت اینکه خودم انجام دادم بقیه را تشویق به ان کار کنم  ان چیزی که حقیقت هست را میگویم
هر کس شرایطش و خودش منحصر به فرد هست 
چیزی که برای من خوبه از کجا معلوم برای دیگری مفیده و بلعکس
اینقدر سلامتی ارزشمند هست که هر کس میخواد کاری انجام بده ، که  ریسک سلامتیش در خطره باید مدتها وقت بزاره بدون مقایسه با کسی بسته به شرایط اختصاصی خودش در مورد تصمیمش تحقیق کنه
شاهین صمدپور مستند ساز  چند روز پیش در اینستاش عکس یک سری انسانهای جوان   را منتشر کرد که در بیمارستانهای عالی با پزشکان صاحب  نام ،  عمل جراحی اسلیو  کردند و جون خودشون را از بعد از عمل از دست دادند ( البته الان پیستش را برداشته ) 
خطر مرگ در این عمل مربوط به یک ماه اول عمل است . 
خانم نعیمه نظام دوست بازیگر که خودش هم این عمل انجام داده توی کانالش گفت اقای امیر جعفری بازگیر با جناق جوانش را چند وقت پیش در اثر این عمل  از دست داد
خب خیلی ها هم  این عمل انجام دادن نمردن ولی امار مرگ و میرش بالاست . 
به هر حال من این عمل را انجام دادم و  تصمیم گرفتم. تمام این اطلاعات را از قبل توی تحقیقاتم کسب کرده بودم 
 کاملا مطلع و آگاهانه انجام دادم تازه من به خاطر شرایطم و جراحی های قبلیم و همچنین از همه مهتر عمل باز شدن ،ریسک خطر برام چندین برابر یک فرد عادی بود  
تا برم تو اتاق عمل بیهوش بشم کلی برگه های مختلف  رضایت ، پر کردم 
من شرایطم خاص بود چون بعد شیمی درمانی اینجوری ترکیده بودم و همه راههای کاهش وزن رفته بودم این وزن سنگین اخیر فشار زیادی روی استخوانهام می آورد ،  برام این بدن غریب بود ، چون مرتب باید چکاپ بشم دستگاههای اسکن معمولا وزنهای بالا را ساپورت نمیکنند در نهایت با مشورت و تحقیقات زیاد با  توجه به شرایط اختصاصیم و مشورت پزشکان مختلف این کار را انجام دادم . از بابت این عمل خدا را شکر دیگه خطر مرگ و میر ،از من ریسک خطرش گذر کرده

بهتون بگم شرایطش  بیش از آن چیزی که فکر میکنید از رژیم گرفتن اختیاری سخت تره قطعا اونی که عمل کرده تجربه کرده و میدونه من چی میگم. 
پس اگر دیدین یکی عمل کرده لاغر شده فکر نکنید با نهایت راحتی و لذت بدون اراده لاغر شده اتفاقا اراده خیلی قوی میخواد اینو نمیگم چون خودم این عمل کردم بلکه دارم به شما اطلاعات صحیح میدم 
توصیه من به دوستانی که افزایش وزن بالا دارند اینه خواهشا تا میتونید از هر عمل جراحی دوری کنید چون  بی هوشی ، جراحی ، عفونت بعد از عمل ، آمبولی ، خطر نشتی معده ، اگر عمل باز بشید هزار درد و داستان دیگه دارید و.....همه اینها  در انتظار فردی که عمل میخواد بکنه است 
لذا تا میتونید رژیم صحیح و اصولی زیر نظر  پزشک  بگیرید ، ورزش کنید، هدف طولانی مدت بگذارید از رژیم های غیر اصولی و فوری دوری کنید 
ابداً سراغ قرص لاغری  و دروغ های مثل طب سوزنی لاغری نرید( میدونید که من  انجام دادم  زیر نظر نایب ریس انجمن طب سوزنی ایران دریغ از یک گرم فقط کلی هزینه شد ) 
فقط ورزش و رژیم  اصولی که راه درست کاهش وزنه 
حالا اگر همه راهها را انجام دادین  نتیجه نگرفتین و اضافه وزن خیلی زیادی دارید نه در حد چند کیلو  ، ان موقع میتونید در مورد عمل اسیلو تحقیق کنید ( تاکید میکنم تا جایی که ممکنه انجام ندین و بدنتون دستکاری نکنید )
چون عمل اسیلو عمرش تازه است هنوز به جای نرسیده که بگند در آینده دور برای فرد عمل شده چه عوارضی داره . من نمیدونم اگر عمری باشه چه عوارضی در انتظارمه
تازه شما اگر سراغ عمل نرید کلی پول هم میتونید سیو کنید
در هر حال هم باید بدونید  که وقتی معده به سایز طبیعی برگشت امار گرفتن اکثریت کسانی که این عمل کردند بعد از مدتی برگشت وزن قبلی شاید بیشتر را هم داشتند 
چون دکتر معده شما را عمل میکنه مغزتون عمل نمیکنه اینکه چاق میشید از مشکل این عمل نیست بلکه مغز شماست که هنوز درگیر دستور دادن به  شماست که برای لذت و ارامش با وجود سیری دستور خوردن میده  و شما می خورید 
برای انتخاب این عمل باید خیلی شناخت خوبی از خودتون داشته باشید قبلش بایک روانشناس بالینی که وارد به این عمل است مشورت کنید تا شما را بررسی کنه ببینه شما امادگی روانی برای این عمل دارید یا خیر 
اکثر افراد چاق یک افسردگی پنهانی و همچنین   اضطرابی دارند که با خوردن اروم میشند 
وقتی این عمل انجام میشه دیگه فرد نمیتونه مثل قبل از خوردن به عنوان مسکن استفاده کنه  لذا اکثریت افراد عمل شده  افسردگی شدید میگرند و خطر عود و شدت افسردگی براشون اوج میگیره ... 
پس به صرف لاغر شدن که از شر چاقی راحت بشم که مورد تمسخر گلی ، زری ، پری و.... نباشم کسی خودش با این انتخاب بدبخت نکنه 
این عمل اصلا و ابدا طبق گفته های مکرر پزشکان مثل لیپولیز و تامی تاک و... عمل زیبایی نیست بلکه کاملا یک عمل درمانی برای افراد خیلی چاق است که جلوگیری کنند از بیماریهای دیابت ، فشارخون ، چربی خون، کلسترول  در آینده بیمار 
حالا براتون یه مطلب بگم 
چیزی که میخوام بگم شاید در زمانی که خیلی چاق بودم میگفتم قضاوت میشدم که حالا چون چاقه برای دلداری خودش اینها را میگه ولی الان که دیگه انقدر چاق نیستم 
گفتم من خوشبختانه سالهاست به نقطه شناخت خوبی از خودم و درونم رسیدم و میدونم چی میخوام از لحظه ها و زندگیم 
من چاق بودم طبیعی هست و غیر قابل انکاره که معایب زیادی از نظر راحتی جسمی و سلامتی برام داشته  
ولی موضوعی نبود که بابت ظاهر  چاقیم خودمو شکنجه و خونه شنین کنم 
توی خرید لباس محدودیت داشتم ولی موجب نمیشد که شلخته و نامرتب بگردم بالاخره تا حدی اراستگی خودم را در ظاهر یک زن چاق فراهم میکردم 
تازه من کارم یک جوری است اولین نکته و ارتباط با مراجع ظاهر روانشناس  است 
مطمعنم خیلی وقتها توی برخورد اول قضاوت شدم پس این چه روانشناسی  است خودش نمیتونه لاغر کنه ( اونها که خبر نداشتند من دارم شیمی میشم و کورتون میگرم ببینید چقدر تاکید میکنم ظاهر کسی را قضاوت نکنید) 
اصلا مراجع چیه یک بار یکی از همکارانم توی محل کار قبلیم چشم تو چشم شد گفت یه فکری برای لاغریت بکن مراجعات فردا میگن این خودش اراده لاغری نداره 
طبیعتا واکنش من مقابل این حجم بی شعوری چیزی جز سکوت نبود 
به هرحال من خودمو دوست دارم چه با ظاهر چاق چه لاغر . 
از اون ادمهاش هم نیستم دیدین ده کیلو کم میکنند بعد عکس افتر بی فور شون میزارند تا میتونند به زمانی که چاق بود فحش نثار خودشون میکنند و اخ و اوخ راه میندازن
به خاطر چاقیم هیچ  مهمانی و عروسی را  لغو نکردم  کارم کنار  نگذاشتم به خودم گفتم اینم یه مدل از منه که دارم تجربه اش میکنم  در واقع مریم حقیقی در قالب یک مدل چاق زندگی میکنه 
چون ادم چاق بهداشت بیشتری نیاز داره سعی میکردم همیشه دوش بگیرم از لو سیون های خوشبو استفاده کنم که یه چاق خوش عطر و بو باشم
یعنی شرایطی که برای بهتر شدنم و دست خودم بود رعایت میکردم
الان هم عکس های چاقیم نگاه میکنم و دوستشون دارم اتفاقا چند عکسی که میخوام اخیرا برای دیوار خونه با حسن گرفتم چاپ و قاب  کنم همش مال دوران چاقیم است 
ما نباید از خودمون فرار کنیم از کجا معلوم شاید یه اتفاقی افتاد من از قبل عملم چاق تر شدم  اگر به خاطر نتیجه  بی ملاحظگی خودم نباشه باز هم خودم را با همون چاقی دوست دارم و پذیرش میکنم 
میخندم تازه  به حسن میگم یه زن گرفتی چقدر خدایش برد کردی دنیای تنوع ظاهری را برات رقم زده از شصت کیلو تا صد و بیست کیلو که اخرین وزنم بود  برات کلی تنوع و تغییر داشتم 
اونم کلی میخنده 
چرا بیشتر ادمها این همه درگیر چاقی و لاغری ادمهای دیگه هستند بابا این جسم چه چاق، چه  لاغر یک روز ما را ترک میکنه حیف از کسانی که بابت چاقی و لاغری خودشون را دوست نداشتند 
هر چی هستی خوبی فقط از خودت مراقبت کن و تمرین کن درگیر چاقی و لاغری هیچ کس نشی .. 
ان موقع که من چاق بودم قسم میخورم هیچ خانم خوش هیکلی موجب حسادتم نشد هیچ کس با خودم قیاس نکردم ، هرکی وزنم می پرسید  ده کیلو از ترازو ، لاغرتر اعلام نکردم 
اخرین وزن ترازو را میگفتم  ....
اگر جایی بودیم  ترازو بود به من با بدجنسی میگفتند ،  برو رو وزنه
 میخندیدم میرفتم روی وزنه خوب ببیته مگر اختلاس کردم ، جنایت کردم . اون چاقی عزیز جزیی از من بود فقط لامصب خسته ام کرده بود 
یاد ندارم از شوخی کسی بابت چاقیم ناراحت شده باشم خودم از تجربه اتفاقات بیشتر از اونها تعریف میکردم میگفتم و میخندیدم .
در نهایت میخوام بگم درست چاقی یک سری محدودیت ها برای فرد داره ولی موجب یا مانع عدم لذت بردن در زندگیم نشد  
دقیقا دو مورد سوا سوا اخیرا من را بعد از مدتها دیدن اینها خودشون تپلی هستند قبل عمل من از اونها خیلی چاق تر بودم ولی الان اختلاف ظاهریمون خیلی محسوسه و من واضح معلومه خیلی لاغر ترم 
البته در جریان جراحیم هم نیستند 
اولی وقتی رفتم خونشون من دید دستش با تعجب  گذاشت روی دهنش گفت واییی ( بدون اینکه بگه لاغر شدی بدو بدو من  برد روبه روی ِآیینه قدی توی اتاق خوابش هی خودش برنداز کرد هی منو نگاه  اخر سر گفت مریم چند وقت دیگه لاغر تر کنی به من میرسی 
خاک بر سرم  و این حرفها 
گفتم خدا نکنه چرا خاک بر سرت، بیکاری مگه 
دنیاشون کوچیکه ، اعتماد به نفس و عزت نفس داغون 
به نظرتون چی گفتم 
گفتم نه عزیزم من خودم هم بکشم به هیکل شما نمیرسم 
بزار در دنیای احمقانه و حقیرانه خودش خوشحال باشه 
یعنی اینقدر براش مهم بود  و بهش فشار امد که تو اون اییته به اون گندگی نفهمید همین  الانش من ازش لاغرتر شدم 
برام مهم نبود چقدر برای اون وضوع مهمی بود تا اخر مهمانی  اضطراب از لاغر شدن من تو نگاها و چهره اش مشهود بود 
مورد بعدی هم تا من دید از وزن فعلیش لاغر هستم گفت کم کم داری میشی هم وزن های من میتونی با من رقابت کنی 
شگفتااااااا ( خندیدم تو دام گفتم بنده  خدا الان خیلی ازت لاغرترم )
گفتم نه بابا من به شما نمیرسم ... شما عالی هستی
بزارید دلشون خوش باشه  
میبینید چقدر زندگیشون سخته،  حدفاصل ارامش و تشویشون قیاس خودشون با دیگریه اگر ادمهای اطرافشون به نگاه اونها وضعیت بدتری داشته باشند نقطه ارامش و اگر اطرافیان رشد و تغییری که از لحاظ اونها مهمه داشته باشند نقطه تشویشون است 
بهتون بگم مخصوصا یک سال اخیر که درمانم تموم شد از همه فامیل های خودم و شوهرم و دوستام چاق تر بودم . ولی هیچ کس نشد نقطه نگرانیم 
باید یاد بگیریم 
خوشبختی و موفقیت کسی جای ما را تنگ نمیکنه اگر کسی پیشرفت میکنه به جای نفرت از اون ادم تلاش کنیم و  الگو بگیریم 
اگر کسی وضع مالیش خوب هست یا خوب شده حسرت و حسادت نکنیم عامل بی پولی و مشکلات زندگی را تو زندگی خودمون بررسی کنیم 
اگر کسی چاق یا لاغره به خودش مربوط تاثیری تو خوشکلی ، زشتی ما نمیزاره که این موضوع را جنگ روانی برای خودمون بدونیم .
و درپایان حرفی که همیشه میزنم را بگم 
زیبایی یک زن به شصت کیلویی یا صد و پنجاه کیلو یی  اون زن نیست اگر تونست به بهانه سلامتییش پی کاهش وزن باشه 
زیبایی یک زن 
به افکار واقع گرایانه و بازشه 
به برخورد و ادب و متنانتش 
به قلب  و نگاه مهربونش  
به قشنگ مادری کردن و همسرداریش 
به مرتبی و رعایت  بهداشتتش  
به فهمید گی و خوش کلامیش 
به درایت و فهمش
به صداقت و جسارتش 
به توجهش به حق الناس و حق و ناحق است 
به اون رشدی که برای خودسازیش و سازندگیش میکنه
و......
لطفا زیبایی را فراتر از جسم ببینم هر روز زیباتر بشیم در جهت متعالی کردن روحمون 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 14 مرداد 1397 :: نویسنده : مریم        

نغمه جان ، خانم وکیل متبحر کاربلد،  رتبه ده کنکور سراسری چند سال پیش ، افتخارمون ، مهربان ، بامعرفت ، یکدونه باشی چی بگمم که اندکی تو را معرفی کرده باشم   از  اینکه امدی امروز محل کارم  ،  کلینیک روانشناسیمون و تایمی را با هم گذروندیم بسیار خوشحالم امیدوارم این حضور و ملاقات نتایج خوبی برات داشته باشه .
چون تو عزیز و بزرگوار از ابتدا تا الان همراه من در این وبلاگ بودی  و حتی یک غیبیت نداشتی نمیشه که اینجا هم از خودت و هم  بابت هدیه خیلی زیبا و فوق العاده ات تشکر نکرد من راضی به زحمتت نبودم ولی آگاه باش ، ای نغمه که  خیلی  خیلی هدیه ات را که با نهایت خوش سلیقگی انتخاب کرده بودی دوستش  دارم  هوراتا خیلی به دلم نشست  
اصلا تو به من بگووو از کجا میدونستی من اینقدر از این  عچق هااااا  خوشم میاد.. آهان  ، بگو دیگه 
 مطمئن باش  میزارمش یک نقطه خوب و عالی خونمون که به بادت همیشه  جلوی چشممم باشه
دستت گلت درد نکنه امیدوارم فرصت  جبران  محبتت باشه  ....  متشکرم


 پی نوشت :   به ما نیومده با شما قهل کنیم بریم تا اطلاع ثانوی  
نغمه خانم خواست که وقفه نندلزم  بنویسم منم که دلم اوچیکه اندازه یه جوجه گنجشکه ، مگه  میتونم درخواست را  قبول نکنم . گفتم باشه به روی چشم اطلاع ثانوی را کوتاهش میکنم و مینویسم .... منتظر باشید 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 13 مرداد 1397 :: نویسنده : مریم        
آمار بازدید وبلاگ ،حتی بیشتر  از قبل هست ولی ارسال کامنت ها  ریزش کرده  ... من قبلا در این زمینه توضیح دادم گفتم من انگیزه نوشتنم را از ریکشن های شما تامین میکنم (منظورم تعریف و تمجید نیست اینکه شما هم خلاق باشید و نظرات خودتون راجب هر پست خاص جداگانه بنویسد  قراره منم از شما یاد بگیرم .
واقعا  پس سهم من چی ؟ شما هم تجربه های ارزشمندتون را با من مشترک بشید 
جالبه همین که رمزدار میکنم یا رمز تعویض میکنم پیام ها چه اینجا چه تلگرامم قیامت میشه  که سلامممممممم مریمممممممممم جوووووون .....پشتش تو خوبی و ماهی ، الیییی و بلییی والله بهتون بگم هیچ به دلم اصلا نمی چسبه ... چون رمز میخوای  این تعربف ها  زمینه ساز هست  
متاسفانه و برای خودم   بسی خوشبختانه از این ادمها بیشتر دور میشم . من دوست واقعی میخوام . چیزی که خودم همیشه رعایت میکنم اینه که دوگانگی رفتار نداشته باشم  بنابراین رفتارهای ریاکارانه و ادمهای منفعت طلب با عرض معذرت برام مشمئز کننده هستند 
اون محبت و و حرفی   که از دل میاد ،  کسی معرفت ،   واقعی  داره را میشناسم یعنی بهتون بگم بدون اغراق پیش امده موردی  یک نفر از پیله خوانتده خاموشی درامده حرفهای دلش و نظرش را با یک کامنت برام ارسال کرده چنان صداقت کلام و دلش را دریافت کردم با همون یک کامنت یهو  یک دوستی و صمیمیتی بینمون جرقه خورد  دیدنیست اخیرا یک موردش سارای عزیز از امریکا  هست  اولین کامنتی که ازش گرفتم منقلبم کرد از اینکه این ادم خاموش  از نظر دلی به این وسعت با من همراه و نزدیک بوده 
بوده کسی بیش از دوسال هست اینجا مرتب میاد کامنت های پر از اظهار لطفی برام مینویسه ولی هنوز نتونستم اون حس صمیمیت را از طرف خودم  باهاش برقرار کنم یعنی هنوز اون ادم حرفهاش و شخصیتش  برام پر از ابهامه 
شاید باورتون نشه و براتون قابل درک نباشه ولی این توانایی را دارم در دنیای واقعی سه سوت در دنیای مجازی هم همینطور  بدون توجه به محتوای حرفهای یک نفر بفهمم که چقدر طرف مقابلم رو راست و این خود واقعیش است . و حرفهاش نمایشی از  جهت هدف خاصی است یا اینکه نه واقعا حرف دلشه
باز هم شاید براتون عجیب باشه ... دو الی سه مورد هستند پیام هاشون فقط قربون صدقه است ولی خبر ندارند پشت کامنت هاشون مریم متوجه حس نفرت و حسادتشون را شده 
البته اون حسادت و نفرت مربوط به ضعف ها گره های روانی خودشون است که درشون ایجاد شده 
و بگم بودن مواردی که همین حس و نفرت  و حسادت داشتند ولی در ظاهر نشون نمیدادن ، اما  به مرور به این نتیجه رسیدن که در درونشون با من آشتی و دوستی کنند چون در موردم اشتباه میکردند 
هیچ وقت هم متوجه نشدن و نمیشن که من آنها را شناسایی کردند خوشحالم از  فرصتی  که بهشون دادم اونها تونستند با انصاف و تغییر ذهنیتشون به شناخت واقعی برسند 
(احتمالا هر کی این قسمت را میخونه میگه نه بابا منظورش با ما نیست  مثلا به ما که رمز داده 
بهتون بگم من خیلی به اطرافیانم  نا محسوس فرصت میدم ببینم کی به خودشون میان حتی ممکنه رمز هم بهشون داده باشم . فقط به روی آنها نیاوردم ..... بعععععله اینجوری هاست  
حالا چطور متوجه میشم ؟ کاش میتونسنم توضیح بدم ولی یک جور توانایی است و واقعا قابل بیان نیست  ... متوجه میشم دیگه حتی تا الان یک درصد هم خطا و یا اشتباه در این مورد فکر نکردم همیشه نتیجه همون بوده که برداشت  کردم 
پس در مورد من حواستون باشه موضوع یکرنگی را رعایت کنید به شدت از دوگانگی دوری کنید . 
لطفا خودتون باشید اون قطعا به دلم میچسبه تا جملات تمجیدی و تعریفی نچسب و غیر لازم 
در هر حال  میخواستم  بگم حسابی روی فاز نوشتن  بودم و دیدین چقدر پست های طولانی پشت هم ارسال کردم حتی به نظرم میاد شاید میونش پستی هم هست ندیده و جا انداخته باشید 
یک لیست از موضوعات و تجربه های مفید  را کنارم گذاشتم برای اینکه با شما مشترک بشم بنویسم  ولی امروز وقتی شرایط ارسال کامنت ها را دیدم گفتم نه اینطور نمیشه باید متوقف کنم 
وبلاگ نویس های دیگه دو خط مینویسند میشه یک پست شون من اینقدر جزییات نویسی میکنم اکثرایت بارها گفتید ما حس میکنیم اون لحظه با تو هستیم  
منتی نیست ولی خواستم یاداوری کنم من با این دردهایی که دارم  برای نوشتن هر پست گردنم از بس پایینه موقع تایپ خشک ، خشک  میشه ، انگشتی که باهاش تاییپ میکنم دیگه اخرش ضعف میره ‌. از همه مهمتر بخشی از وقت خودم و خانواده ام را بی چشمداشت میزارم،  چون اینجا اینستا نیست که برام سود مالی داشته باشه  . 
ولی وقتی مبینی امار وبلاگ بالاست ولی ریکشن نداری صبح داری برنامه ریزی میکنی و به برگه موضوعات انتخابی نگاه میکنی که امروز چه تایمی و چه پست با اارزشی را بنویسی 
میگی اصلا چه وضعشه !!!!!؟
چرا اکثریت ادمها  چرا اینقدر مصرف گرا هستند ؟؟ 
بعد میگی اینطور نمیشه 
همون لحظه تصمیم میگیری از امروز تا اطلاع ثانوی  نوشتن پست جدبد را متوقف کنی تا زمانی که حس کنی ارزش وقتی را که میگذاری مخاطبانت درک کنند .... 
البته  دوستان انگشت شماری که همیشه در همه لحظه ها در این وبلاگ حضور دارند غافل نمیشم  اونها اینقدر معرفت و دوستی خودشون را ثابت کردند و ماندگار شدن که چه این وبلاگ را بنویسم چه ننویسم پایه حضورشون در کنارم سفت و محکم شده ....

پس برای این پست کسی ناراحتی به دل نگیره میدونید اخلاقم اینه ، شناختین منو دیگه حرف دلم   ، ناراحتی هام رک و پوست کنده میگم 
تا اطلاع ثانوی  فعلا خدا نگهدار .... 







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چند تا از کپشن ها و دلنوشته های دکتر سعید رضا  مهرپور را رونویسی کردم تا برای شما به اشتراک بگذارم قطعا حال و هوای این انسان ناب غم داره  ، میتونی انتخاب کنی این پست نخونی دلیل ایتکه من در حال و هواش غرق شدم اینه که برای من گرچه غمناکه ولی پر از درس و گاهی درد مشترکه  .....میون این همه پیج های  خودنما و بی محتوا ،انگشت شمارند پیجی های که در ان فضای مجازی و ادمهاش از بس خودشون هستند واقعی جلوه میکنند یکیش همین پیج آقای دکتر .‌..‌.
من میون پست های زیاد دکتر چند تا پستش را فقز  انتخاب کردم .....

اولین دلنوشته دکتر سعید  که برای اینجا انتخاب کردم مربوط به آخرین دوره  شیمی درمانی همسرش مریم است  روز عجیبه اخرین روز شیمی درمانی برای بیمار و نزدیکش یک پاردوکس هست از طرفی خوشحالی از اتمام این پروسه طاقت فرسا و از طرف دیگر هراسناک و پر از ابهامی به خودت میگی حالا که این زهر در رگ هایم تزریق نمیشود ممکن است چه شود 

و اما دکتر سعیر نوشت :
بیست و یک سال است که علم طب می خوانم اما، ده ماه پیش ، نزدیک این اطاق ، پاهای من سست شد ، قلبم لرزید . بارها به عنوان دانشجوی مزشکی ک انترن و رزیدنت و متخصص در اتاق شیمی درمانی بر بالین بیماران رفته بودم اما این بار، به عنوان همراه بیمار که همسرم بود وارد اتاق شدم . مه فام را از شیر مادر گرفتیم و نبودی نفس گیر آغاز شد .
این مبارزه نیاز به یک کار تیمی بیسیار قوی داشت . من از یک سری مسولیت ها یم استعفا دلدم ، چند پروژه را که مسولش بودم را به فرد دیگری سپردم . 
پدر ، مادر ، مادربزرگ ، خواهر ، برادر ، دایی، خاله و دوستان عزیزهنه به نوعی همت کردند 
ده ماه از شروع این نبرد ناعدلانه گذشت  و انروز روز اخز درمان بود همه جانانه جنگیدند اما قهرمان این مبارزه بی شک  ، خود مریم بود .
امروز روز اخر بود  و دیگر پاهای ما نمی لرزید . گویی قدرت تازه ای یافته ایم.
این دنیا دیگر پیش من،  دنیای ده ماه پیش نیست . درود می فرستم به همت تک تک افراد این تیم بزرگ و افتخار میکنم به تحمل بزرگی که گریم کرد و تشکر ویژه میکنم از کوچترین عضو این تیم مهفام که ور اوج غصه ودرد ، وقتی کمر اعضای تیم خمیده شده بود ،یک شب ناگهان ایستا.   راه رفت و ما با لبخند او دوباره ایستادیم
&&&&&&&&&


دومین دلنوشته  : و بعد از اینهمه امید و تلاش و امکانات ویژه برای درمان مریم در این دلنوشته دکتر سعید  خبر  تلخی را منتشر میکند

دکتر سعید نگاشت :
خدا حافظ مریم من ، دیگر درد نمیکشی  عزیز دلم .
خداحافظ همسر مهربانم . دیگر تنگی نفس آزارت نمی دهد . خداحافظ مادر مهفام من 

دیگر روزهای هفته و سال تفاوتی ندارد . هر روز ، روز بدون مریم است . مریم عزیزم ، با کمری شکسته و قامتی خمیده  و قلبی مجروح ، مجبور به ادامه زندگی هستم .
دیگر دنیا رنگی ندارد مریم عزیزم

&&&&&&

در سومین  دلنوشته دکتر عکسی از پنجره اتاق همسرش مریم را گذاشته که بدون حضورش خانه سرد است . 
دکتر سعید نوشت :
خانه ای که پنجره اش بسته شد 
و گلدانی که گلدانهایش پژمرد
و قلب مادری که در سینه ایستاد 
و دنیایی که بی رحمانخ  جانم فشرد 
و عشقی که در ایک جان خسته و جاودانه شد

&&&&&&&&


دلنوشته چهارم دکتر تصویری از چهره پر از  اندوهش و حرفهای نگفته اش گذاشته 
و زیر عکس یک شعر  از سید علی صالحی گذاشته حتما مصداق حال و احوالش بوده 

دکتر نوشت :

تمام ترسم از این است که یک شب بخواهی که بخوابم بیای  و من همچنان به یادت بیدار نشسته باشم 
سید علی صالحی

&&&؛&&&

دل نگار پنجم دکتر  تصویری از  چهره بی قرلرش  با لباس مشکی به دیدار مزار مریم رفته 

دکتر نوشت :


سلام مریم عزیزم . 
قرار دوشنبه ها که یادت هست . چقد. نگران بودی که با مسولیت جدیدن ، فراموشپ شود اما من بازهم آمده ام . چه هیاهویست اینجا  مریم .
شما همه زنده اید و من اینجا مرده ام 
راسنی حال مه فام خوب است .مردم ایران هم این روزها دلشان شاد شاد است 
یک ماه پیش پرسیدی که سعید آیا پس از مرگ تو را خواهم دید و من د  چشمانت خیره شدم . مریم آیا حال من را میبینی ؟
هر صبح به بیمارستان میروم اما ، عصرها پای برگشتن ندارم . یادت هست ، هر دوشمبه ما عکس دو نفره داشتیم . امروز هم رضای عزیز از ما عکس گرفت . 
راستی یادت نرود که هنوز دوستت دارم .


&&&&&&؛؛


دلنوشته ششم 
 
دکتر به پشت بام منزل رفته که با مریم انجا را زیبا و گل کاری کرده 

دکتر نوشت :
سلام مریم عزیزم . من باز هم آمده ام بر همان قرار پیشین 
یادت هست وقتی پشت بام خانه را با هم ساختیم و آباد کردیم . اکنون من اینجا دست تنها شده ام . مه فام این روزها مرتب سراغت را از من میگیرد . 
نمیدانم  چه باید بگوییم . راستی اوضاع کشور اصلا خوب نیست . ببخشید گفته بودی در قرارهای دوشنبه صحبت از خبر های بد نباشد. یادم نبود. لیوانی که آرزوهابت را رویش نوشنه بودی را آورده ام که باز با هم بخوانیم . 
همه می گویند غم سوگ است و کم کم فراموشت میکنم .... دریغا که نمی دانند که تو در میان جانی . دنیا به مهربانی تو بسیار محتاج بود تا دانش من ، این را یقین دارم 
ز تو با تو راز گویم به زبان بی زبانی 
به تو از تو راه جویم به نشان بی نشانی 
خدا حافظ عزیز دلم

&&&&&&&


و اخرین دلنوشنه انتخابی من باز هم رفتن به مزار مریم 


دکتر از برای گل مریمش نوشت 
سلام مریم عزیزم 
ما بی تو خسته ایم 
تو بی ما چگونه ای ؟

&&&؛&&&

و این حال و هوا برای دکتر ادامه دارد ....




پی نوشت موقت : از مریم به دیانا دوست عزیرم باز هم چون تیک خصوصی را زدی اینجا برات  مینویسم من به دلیل اون صداقت و صمیمیتی که در درخواستت دیدم مشتاق  قبول پیشنهادت شدم ازت تشکر میکنم که اینهمه ساده و مهربانانه محبت میکنی من همینگونه که توضیحی دادی بیشتر لذت میبرم. فقط دوست عزیزشماره ای ایرانت برام بگذار یا توی تلگرام پیام بده باهات هماهنگ کنم 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر سعید مهرپور  فوق تخصص جراحی ارتوپد در اینستا خودش نگارش کرد ، برای زنده یاد همسرش ، دکتر مریم غریب دوست  که مدتی پیش در اوج جوانی در سن بیست و نه سالگی، در تاریخ ۹۷/۳/۵ بر اثر بیماری سرطان درگذشت .
 دکتر مهر پور هم اکنون با دخترش مه فام که به تازگی وارد  سه سالگی شده  روزهای پر از دلتنگی خود را سپری می کند  این دلنوشته اش  بسیار قابل تامله   از ظهر تا حالا که این دلنوشته را خوندم باز غرق خودم شدم . یه  بغض سنگین همراه با همدلی عمیقی را  در درونم با  درد درونش برقرار کردم .... اون کپشن را عین خودش نوشتم برای شما به اشتراک میگذارم امیدوارم  روایت زندگانی افرادی مثل ما موجب تلنگر و بیداری برخی از ادمها بشه 
و اینکه این غافله عمر عجب میگذرد دکتر غریب دوست مهر ۹۶ با قوت و قدرت یه کلیپ منتشر کرد با نام خوب بشیم با محتوای شکست سرطان .... با کمال تاثر این مهربانو در خرداد ماه ۹۷ فروغ زندگیش خاموش شد ...

سعید برای همسر آسمانیش مریم در اینستا نوشت : 

مریم عزیزم سلام من در چهل و یک سالگی به بسیاری از آن چیزهایی که امروز آرزوی جوانان و دانشجویان است رسیده ام . پزشک ، جراح ، فوق تخصص ، استاد و حتی ریس ! اما امروز  بعد از این راه دراز وپر مشقت ، یک آرزو بیشتر ندارم . همه این ها را که برشمردم را پس بدهم . در عوض لحظه ای در کنار تو بنشینم ، در چشمانت نگاه کنم و فنجان چایی را با هم بنوشیم  و این بار قول میدهم که چای رت نه یکباره داغ بلکه با آرامشی و پا به پای تو بنوشم  
مریم عزیزم این روزها جوانترها آنچنان برای پیشرفت عجله دارند که نگاه مادر ، نفس پدر و عشق همسر را نمی بینند و برای رسیدن هر چه سربعتر به قله ، بسباری را در دامنه جای میگذارند ، 
مریم عزیزم ، من پشیمانم از تمام شبهایی که صحبت تو را نمیشنیدم و به فکر تشویق حاضرین در سخنرانی فردایم بودم . من پشیمانم .
مریم جان بگذار جوانترها را نصحیتی کنم 
در بالای قله ها و آن سوی ابرها خبری نیست ،هر چه هست در دامنه زندگی شماست .


پی نوشت :  بهتره بدونید مریم غریب دوست خودش پزشک رزیدنت داخلی  بوده ، همسرش دکتر سعید مهرپور پزشک فوق تخصص جراحی ارتوپد هستند  ، پدر مریم هم دکتر فرهاد غریب دوست پزشک متخصص استاد روماتولوژی بیمارستان دکتر شریعتی هستند 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 12 مرداد 1397 :: نویسنده : مریم        

 کی میاد من را یاری بده . برای این دستبند و  گردنبندم  کمک میخوام یکی قفلشون ببنده تا مهمانی رفتنمون دیر نشده  یاری برسونید
باربد : مامی من بیشتر موقع برات میبندم الان  هم برات میبندم  ، هرچی کار سخته مال منه 
(با گوشه  چشم  و  لبخند  نگاهش میکنم 
معلومه میخواد با شیطنت این همکاری که با اشتیاق انجام میده  بزرگ جلوه بده  ) 
میخنده میگه مامی چیه خووووو اشکال نداره اینها همش طرح کاد است باید دستم پر بشه به دردم میخوره ...
ها ها ها میخنده 
حرفش برام خیلی جالب میاد
بهش میگم افرین دقیقا طرح کاد هستش این کار را باید خوب یاد بگیری  . که سرعتت بیشتر بشه  در اینده برای خانم گلت انجام بدی 
تازه پسرم  یک مرد فهمیده و خانواده دوست  وقتی قفل  دستبند و گردنبند  زیور آلات ،  خانمش میبنده در کنارش بهتر بل  کلام به خانمش زیبایی هاش بگه مثلا بگه خانم گلم زیبای منه ، خوشکل ترینه ، و....
در واقع خانمها دوست دارند محبت و تمجدید را  از سمت همسرشون از طریق شنیداری دریافت کنند  شوهرهاشون بگند اونها بشنوند 
خلاصه اگر میگی طرح کاد پس نکات ریزش را هم دقت کن   که خیلی به دردت میخوره 
باربد :مامیییییییییی من خودم اینها را بلدم میدونم .بلدمم 
من : ووووووووووه خیلی پس تو ناقلا و حرفه ای هستی  
باربد : بله دیگه ما اینم ...بععععله  
اون میخنده ، من میخندم  دستبند و گردنبندم بسته میشه تشکر میکنم   
گوشه صورتم میزارم روی لپش بوسم هوایی میفرستم که صورتش ماتیکی نشه 
اون بلند میشه میره و من در افکارم به خودم میگم من مسئولم ، هرچیزی که زندگی آینده خانوادگی تو را گرم میکنه توجهت جلب کنم  نسبت به اون نکات تو  را بیدار کنم خوشحالم که امروز یکیش را با هم مرور کردیم .... بیش از آموزش درسهای مدرسه تو باید زن نوازی ، احساس مسولیت به خانواده را یاد بگیری .... و بدونی لذتی که در محبت به زن و فرزند هست در هیچ شغل و مقامی نیست . وظیفه منه این مسائل را برات درونی و اکتسابی کنم .

بچه ها باید رد و بدل شدن محبت را میان پدر و مادر ببینند 
گوشهاشون باید بشنونه که  پدر و مادر با کلمات ،  توجه و عشق را به هم منتقل میکنند 
باید از نتیجه روابط پدر و مادر حس کنند پیوند عمیقی میان  انها برقراره .. 
بچه ها باید درک کنند پدر و مادرشون همیشه  هماهنگ ، همراه هستند و حتی در موقع اختلاف نظرشون با احترام و مراقبت با هم گفتگو میکنند 
و....  ....
درک این نوع  روابط  پدر و مادر است که موجب میشه ذهن ، گوش ، قلبشون عادت کنه به درست زندگی کردن و حس پذیرش مسولیت خانواده 
ما همه مسولیم در برابر زندگی خانوادگی آینده فرزندانمون .... تمام زندگی هایی که پر از تشنج و ناآرامی هست وقتی شکافته میشه میرسی به آنجایی که این زن و شوهر ها  در خانه ای رشد کردند که پدر و مادر نه تنها در کنار هم نبودند بلکه متنفر  و مقابل هم به زندگی معیوبشون ادامه دادند 
با وجود که فرزندان این خانواده از وضعیت پدر و مادرشون در گذشته بسیار شاکی و مغموم هستند.  ولی  چون انچه که باید میدین و ندیدن الان در زندگی زناشویی خودشون سردرگم و پرتنش هستند  
خسته و حیران ،  انگار ادرسی را گم کردند  
وقتی در  کلینیک،  من برای   مراجعان گفتگو صحیح  و روابط درست زناشویی را تشریح میکنم 
غالبا از اجرای اون ناتوانند ، و مکالمه محترمانه و پر محبت را چون  ندیدن و درک نکردند براشون سخت و  حتی غیر واجب میاد 
 اگر کودکی در خانواده  به مرور خودش روابط صحیح را میان والدینش درک و اکتساب کنه در زندگی آینده به عنوان رفتاری که باید باشه اون را اجرا میکنه رفتار زحمت یا منتش نیست بلکه  جزیی از شخصیت و تعهداتش هست  
گرمای زندگی زناشویی مسولیتش فقط با یکی از زوجین نیست حتی اگر یکی از زوجین بهترین رفتار و شیوه ارتباطی را پیش بگیره ولی یکی دیگر در خط معیوب خودش حرکت کنه فایده نداره  و  کانون خانواده با هشدار جدی روبه رو میشه  
باز هم میگم  مسولیم به شدت در قبال زندگی آینده فرزندانمون و حتی فرزندان آنها  
باید متعهدانه و مسولانه کانون خانواده را مدیریت کنیم 
وقتی که تمام هم و غم ما میشه رتبه اول شدن فرزندانمون در مدرسه اینقدر بچه را درگیر مشق و  درس میکنیم و مسرانه تلاش میکنم کودک تیزهوش مدرسه ای داشته باشیم یادمون میره که دکتری ، استادی ، مهندسی و..‌ تنها یکی از تقش های آینده شاید موفق فرزندامون باشه  از این نقش ها مهمتر  رابطه های اجتماعی ،  ارتباط با جامعه ، دوستان و از همشون اهم تر نقش همسری ، پدری و مادری است 
من در تجربه کاریم شاهد دکتر ها  و مهندس ها ، استاد های دانشگاه بسیار موفق بودم ولی متاسفانه در زندگی زناشویی بسیار ناتوان و ناوارد و ناکارآمد   به دلیل اینکه تمام انرژی خانواده برای این بچه ها صرف یک مسیر تک بعدی بوده و اونها اینقدر درگیر ترقی درسی بودند فرصت نکردند به خیلی از مسائل مهم مورد نیاز زندگی خوب توجه کنند 
پس دقت کنید  فقط تمرکز به تیزهوشی درسی، بچه ها دلیل موفقیت در زندگیشون نیست من نظرم اینه همه اصول زندگی  را متعادل و متناسب  یاد بگیرند ، نرمال تر از اینه که فقط توی یک مسیر مثل درس  تک بعدی رشد بی نهایت کنند شاید پز و خاص بودن را میون مردم داشته باشند ولی به علت نادانستگی بقیه نقش ها  زندگی خانوادگیشون با خطر و هشدار جدی ،روبه است  
نتیجه اش میشه میشه یک تحصلیکرده با اسم و رسم از بهترین دانشگاه با ویژگی های شخصیتی خودشیفتگی ، کمال طلبی و از نظر عاطفی کمرنگ و کم حضور  در واقع یک ظاهر شیک و عالی در درون پکیجی از مشکلات حاد  هم در موردخودش و   هم به طرافیان  نزدیکش آسیب میزنه
حواسمون باشه....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 10 مرداد 1397 :: نویسنده : مریم        

تشکر ویژه میکنم از دوست مهربان چندین ساله مجازیم سحر مامی  آرین عزیز  ساکن سوئد
تا فهمید  این روزها دچار دردهای مزمن زیادی  شدم  با وجود مشغله های شخصیش ، هرچی من گفتم راضی به زحمتش نیستم ولی ایشون کوتاه نیومد و لطفش را میخواست شامل حالم بکنه برای من  چند بسته قرص   مسکن خارجی  در اولین فرصت ممکن  ارسال کرد همین الان بسته به دستم رسید هر چند  به طور خصوصی قبل و بعد ارسال ازشون تشکر کردم ولی دلم میخواست اینجا هم یک تشکر دیگه بکنم و لطفشون به یادگار بنویسم . 
 سحر جون بسته را که باز کردم تا چشمم به قرص های مسکن افتادم اولین ارزو و دعایی که کردم این بود که امیدوارم خودت و خانواده ات هرگز و هرگز به مصرف این داروها نیاز پیدا نکنید و همیشه در صحت و سلامت باشید
آمین 

یه سوال از دوستان بابت پست اینجا وقتی یک بسته بستی از خارج کشور میرسه  بسته به اندازه بسته ، دریافت وجه نقد میکنند،  که به مبلغش هم کم نیست قبلا هم تجربه این داشتم  مثلا الان برای این بسته خیلی کوچیک نزدیک بیست هزار تومن پول گرفت یکی دیگه پست کرده هزینه را داده معقول به نظر نمیاد دوباره اینجا هم پول بگیرند میخواستم  از اونهای که تجربه دارند  این یک روال عادی است و توی همه کشورها به همین صورته یا باز تو این چیزها ایران  اختصاصی رفتار میکنه 
تازه علاوه بر این هزینه خود پستچی هم چون بسته از خارج میاد با زبان بی زبانی درخواست انعام درست حسابی میکنه  ، هرچند انعام دادن به پست چی کار پسندیده ایست و معمولا انعام میدم ولی من به این اقا پست چی منطقنون  با تقلا کردنش ، ترفند خورده ندارم ، حالا بعد میارم از این حرفها انعام  ندادم،    فقط مبلغ حواله پستی را دادم  به دلیل اینکه بسیار پرو و متوقع هستش هر چی میاره وظیفه میدونه یه انعام بگیره بسته میاره سلام و برخورد گرم تازه  از خارج بسته باشه باز گرم تر برخورد میکنه  اگر  انعام ندادی سرش زیر میندازه پایبن با اخم بی خدا حافظی میره از ادمهای پرو مثل این خیلی بدم میاد . یک بار هم جواب پلیس بعلاوه ده و آزمایش های اعتیاد و  یک سری مدارک دیگه حسن  که چند روز مرخصی گرفته بود، برای کارش انجام داده بود ما نبودیم،  برای راحتی خودش داده بود به کسی دیگه که گم شد چقدر به زحمت و هزینه و دردسر اضافه جهت انجام دوبارشون افتادیم با وجود مراجعه به پست هیچ مسولیتی هم قبول نکرد یعنی فایده نداشت فقط بهش گفتم لطفا تجربه بشه من میگذرم از این قصورت چون نمیخوام برای کارت مشکل ایجاد بشه والا باید از مسول بالاترت شکایت کنم  میگذرم  
 ولی  خواهش میکنم از این به بعد هر وقت بسته میبری کسی خونه نبود برگشتی بزن ببر همون پست الان این مدارک ما با هزینه و وقت دوباره جبران میکنیم ولی یک زمان توی بسته چیزی است قابل جبران نیست ا حتی شما باید بسته را دست تحویل گیرنده بدی  دست نفر دیگه تو یه خونه نده شاید این وسط دو نفر با هم مشکل جدی داشته باشند پس لطفا زحمت میکشید کارتون درست انجام بدین .... اینی که من چند دفعه دیدم عمرا گوش کنه  ...... 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 9 مرداد 1397 :: نویسنده : مریم        
ادامه دو پست قبلی قسمت سوم ..... لطفا از پست اول بخون 

مطلب بعدی  اینکه ما خونمون چون زمینش قدیمی است و چهار واحد بیشتر نیستیم  صاحبخونه واحد سوم و چهارم که ساکن اینجا نیستند و مستاجر دارند تو این گرونی ها کلی ضعف و غش رفتند چون خونه حسابی گرون شد به وسوسه افتادند که خونه را کلی بفروشیم که حسابی سود کنند هر دو صاحبخونه خانم هستند یکشون خیلی به شدت مال دوست و عجیبه که به تنهایی پکیج  نایابی هست چون با هر کی فکر کنید مشکل داره من براش یک مرز حسابی گذاشتم اجازه نمیدم از حد خودش یک قدم تجاوز کنه قشنگ فهمیده که من خیلی خیلی جیززززم .
چند دفعه زیاد روی کرد تذکر حسابی گرفت . الان برای ساختمان چون ما مدیریم  زنگ میزته قشنگ از نوع مکالمه اش معلوم حواسش هست  خودش و جمع جور میکنه  
به هرحال توانایی خاصی  در نشوندن ادمهایی اینجوری سر جاشون دارم ،    اصلا تو این زمینه  مدرک بین المللی از بهترین دانشگاه دارم خخخخخ ها ها ها 
پارانوییده همش فکر میکنه دارند سرش کلاه میزارند 
مستاجرش خیلی خوبه 
بنده خدا هم مستاجر قبلیش هم این مستاجرش دلش خونه از دستش  خیلی ادم سخت .  غیر قابل تحملیه
  میگند  خیلی ثروتمنده و اینجا  فقط یکی از خونه هاشه و لی خودش توی ته تهران یه خونه سی متری زندگی میکنه  دیگه تا اخرش بخونید دست کم  هفتاد سال داره 
یکی دیگه صاحب خونه ها  خانم خوب و محجبه ای است و ایشون هم دارای خونه های زیادی است ولی رفتارها و ازارهای صاحبخونه قبلی را نداره ایشون هم حدود شصت سال داره اما ایشون هم هنوز تو فکر اینه هی خونه بخره برای آینده 
یک فرزند هم بیشتر نداره 
من نمیدونم اینده ادم  هفتاد ساله  به غیر از بهشت زهرا کجاست
پس لامصب ها کی میخواین زندگی کنید 
 حالا تو این گرونی مسکن این دوتا به تکاپو حرص افتاده بودند که بیان خونه را با هم بفروشیم  حالا سود میکنیم این حرفها 
اولی  دو سه بار تماس گرفت متوجهش کردم برای این مورد با من تماس نگیره  پشت اون یکی صاحبخوته خانم اسلامی قایم میشه و اون از بس تلاش برای فروش کرد خودش کشت تا در نهایت جدی بهش گفتم  
من گفتم خانم اسلامی من الان تحت هیچ شرایطی فروشنده نیستم 
شما خواستی تکی روی منزلت کار کن 
چون خونه اش طبقه چهارم هست اسانسور هم نداره تکی بفروشه سودش کمتره
 بعد ما  که تمام دار و ندارمون این خونه است برای چند میلیون بیشتر سود این خانم از این خونه باید خودمون اواره کنیم حالا تازه خونه من طبق اول وقتی خریدم باسازی شده بود خودم هم باز بهش یک مقدار رسیدگی کردم راضیم ساختمان اروم تک واحد حیاط دار مثل خونه شخصی میمونه نمیگم همه چیز تمامه  اما ایده ال های من را داره  همین  من را راضی نگه میداره چرا  با بازاری که گیج و منگه  با تنها دارایمون و محل ارامشمون است بخوایم دست به یک ریسک نا مشخص بزنیم 
به من میگه خانم فلانی شنیدم خونه ها ممکنه حتی چند وقت دیگه  ارزون بشه الان نفروشیم ضرر کردیم 
بهش رک گفتم خانم اسلامی بهتون بگم من تو فکر سودهی از این خونه نیستم اینجا محل زندگی منه گرون بشه ، ارزون بشه فرقی نمیکنه نمیخوام که با خودم ببرمش اون دنیا فعلا همینی که هست خوبه من اگاهم به اینکه هر احتمالی ممکنه رخ بده شما بگو قیمتش نصف بشه واقعا برام فرق نمیکنه من هرگز حرص مال دنیا را نمیخورم پس اگر ارزون شد نیاین بگین نفروختی دیدین گفتیم ضرر میکنیم من با اگاهی تمام این تصمیم گرفتم شما صلاح اختیار مال خودت را داری . 
دیگه اونها هم دیدن من اینجوری محکم نظرم میگم بعد از تماس های مکرر بی خیال شدند حتما کلی هم تو دلشون فحش دادن که من مانع سود دهیشون شدم 
واقعا حس و فازشون را درک نمیکنم چطور تو این سن و سال این همه شوق مال اندوزی دارند چرا انسان تو این نقطه قرار میگیره . 
چطور خودشون با توجه به سنشون آپدیت نمیکنند من که به سن سی و شش ریدم نوع کشش و هیجاناتم با سن های قبلیم  متفاوت تر و به نظرم معقولانه تر میشه .  
خیلی ضعفه ادم تو  هر سنی الخصوص سن های بالاتر   با این حرص و طمع میل مال اندوزی  داشته باشه  
به نظرم چقدر ته پوچ و خالی دارند  ........



خلاصه من قبول دارم اوضاع اصلا خوب نیست ولی خودمون حداقل مدیریت بحران کنیم هوای خودمون داشته باشیم  آسیب پذیر ترین قشر الان تو این شرایط بیماران خاص هستند ولی واقعیت شاید حرفی بزنم دلیل منطقی و مشخصی نداشته باشه اینم باز یک تجربه خاص خودمه اینه که بیماران هم کائنات و خدای مهربانی دارند اگر قرار به درمانشون باشه اصلا باور نکردنی همه چیز مهیا میشه من یک داروی گرون میزدم  چون داروی نسل جدید بود که فکر کنم بدون بیمه اگر اشتباه نکنم  با دلار سه هزار تومن میشد هیجده  میلیون تومن که از شانسم بیمه تازه دارو را ساپورت میکرد  و بخش خیلی زیادیش را میداد ولی به هرحال سهم بیمار هم برای هر پانزده روز یک بار زیاد بود هر دفعه میرفتم دارو را بگیریم تن و بدنمون می لرزید بیمه تاییدش نکنه چون داروهای شیمی را هر جلسه تایید میکنتد  اتفاقا چندین بار گفتند این اخرین باره بیمه میده و دیگه پرداخت نمیکنه دو سه بارم سهم بیمه را کاهش دادند سهم بیمار را افزایش دادند با همه این سختی ها و ازارها اخرش هر طور بود جور میشد  
یک بار داروم هیج جا نبود شباته با پیگیری توسط یک نفر داخل کرج برام پیدا شد دارو یخچالی بود حسن با ظرف یخ به سرعت برق و باد رفت دارو را گرفت برام آورد  میخوام بگم لحظه های که تو اوج نا امیدی همه چیز جور میشد  امیدوارم همه بیماران با قلبشون اینقدر وصل و متوکل باشند هیچ لحظه ای درمانده نبود درمان و داروشون نشند و گره هاشون باز بشه 


سعی کنیم  تو این اوضاع با افکار منفی شرایط برای خودمون بدتر نکنیم تعابیرمون را از اتفاقات برداشت بهتری کنیم  حسن چندین بار گلایه داشت میگفت که من عجب ادم بدشناسی در رابطه با پول و سرمایه هستم کوچترین پولی که به حسابم میاد به یک روز نمیرسه یک اتفاق میفته و پوله خرج اون اتفاق میشه اینقدر تکرار شده بود میگفت عجیبه برام  
گفتم من تعبیرم با تو از این اتفاقات کاملا برعکسه من تو را تو این زمینه ادم بدشناسی نمیدونم من میگم چقدر خوبه و خدا هوای تو را داره که قبل از اتفاقات پولش میرسونه  که تو درگیر  و دغدغه رفع مشکلت نداشته باشی  شیوه برخورد ما با پدیده ها میتونه دنیای درونمون دگرگون کنه من کسی را به خوش باوری و گول زدن خودش دعوت نمیکنم میگم واقعبیانه به خاطر آرامش درونمون مسائل را برای خودمون تحلیل کنیم

شاد باشید نگران نباشبد روزهای خوب هم میاد





در اخر میخواستم توصیه کنم برای کم شدن استرس شرایط این روزهاتون حتما از خوندن و دیدن خبرهای داخلی و خارجی دوری کنید 
خونه محل اسایشه جلوی بچه هاتون الخصوص از این بحرانها و نگرانی هاتون صحبت نکنید بچه ها سخت آسیب میبینند شاید با شما وارد بحث نشند ولی حسابی درگیر میشند و میتونه مشکلاتی براشون به بار بیاد .  پس مراقب احوال خانواده هاتون باشید تا ببینیم چی در پیش داریم ... 
یا حق 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 9 مرداد 1397 :: نویسنده : مریم        
قسمت دوم  پست قبلی ...... لطفا اول پست قبلی را بخون این ادامه  است 

و اما سارا جون گفتی با ایا با این دغدغه ها میشه امیدی به کائنات داشت .
واقعیت  ما به کائنات نگاه غول چراغ جادو را نداریم 
آن چیزی که همیشه من گفتم باز هم میگم اینه که هیج ادم بی تلاشی مزد واقعیش را نمیگیره 
برای خواسته هامون باید تلاش کرد هیج کس از بی حرکتی و دعای خالی نتبجه درستی نگرفته  تمام رشد زندگی بر اساس تعقل و تلاش ادمی است 
حالا نقش کا ئنات این وسط چی هست ؟
دنیا ذره ؛ ذره اش بر اساس هوشمندی و قوانین ساخته شده  است .هر اشوب و به هم ریختگی از دنیا میبینید نتیجه رفتار و تخطی بشر هست .
کائنات بسیار هوشمند و  دقیق بازتاب رفتار و اعمالی که داریم انجام میدیم  را چه خوب چه بد در وقت مناسبش نتیجه اش را بازتاب میده
وقتی به زندگی سخت نگرفتی ، یک خواسته داشتی به هر دلیلی نشد اگر بی توقع باشی و بهش گیر بدی کائنات هیج کاری برات نمیکنه کائنات وقتی در صدد براورده کردن خواسته ات میشه و اون را سر راهت قرار میده که تو بابتش شکایت   و گیر نداشته باشی وقتی نشده دیگه چه در عمل چه در قلبت گذاشته باشی کنار 
کائنات خودش را موظف به براورده کردن خواسته شما میکنه 
اختصاصی بخوام بگم مثلا شما وقتی نداشتن خونه ، ترس از آینده و مشکلات دیگه میگی از دغدغه هات است یعنی اینکه اینکه در جنگ کلنجار برای این موضوع هستید باز هم میگم منظور اصلا و ابدا دست روی دست گذاشتن نیست که فقط رها کنی و بی خیال باشی برات از آسمون چیزی که میخوای بیفته تا جاییی که ممکنه  کوشش و تلاش کن بدون جنگ و چرا چرا کردن  بقیه اش هم سپردن به کائنات بدون تعیین و تکلیف و خط و نشون کشیدن
اینکه هی بشیم هر روز با خودم بگم بابا مگه میشه اصلا امکان نداره  درست نیست تو فقط تلاش کن ، قانع و شکر گذار باش ... 
من به شخصه خودم نتیجه و تجربه های خوبی از این موضوع دارم 
 درضمن حتما باید خواست ادمها با شرایط زندگیشون نزدیک باشه نمیشه خواستهای ما غیر معقول و  خیال پردازانه باشه . 
 بارها بارها من و شما دیدیم و  بر ما  مسجل شده  انسانها وقتی این دنیا را ترک میکنند سر سوزنی با خودشون نمیبرند پس درک نمیکنم چرا برای جمع اوری مال و دارایی اینقدر حرص و طمع داشته باشم   
اگر سقفی بالای سرم هست حالا چه اجاره ای چه مال خودم  ، غذایی برای خوردن هست ، لباس هایی برای پوشیدن هست  و نعمت های دیگه ... میخوام  چیکار که هی جمع کنم جمع کنم اخرش هم بزارم برم  (البته میگم امکاناتی که حس حس رضایت منه ممکنه شکایت یکی دیگه باشه )
قطعا به نیت خوشبختی و ارامشم  در تلاشم که  چیزهای به دست بیارم  ولی اگر در مسیر به دست اوردنش ارامشم مختل شد پس راهم اشتباه رفتم 
نمیتونم ادمهایی را درک کنم خونه سر خونه میخرند  خودشون زیر هزاران قرض و بدهکاری میگذارند هی خونه بخرند برای آینده و روز مبادا 
متاسفانه نمیدونند عمر و راحتیشون هست که داره هدر میره 
اگر هدفشون از گذاشتن میراث برای بچه هاشون  هست  این فکرهم  فوق العاده اشتباه است بزرگترین میراثی که ادمها برای بچه هاشون باید بزارند تربیت خوبی است که در مسیر رشدی انجام میدن ، استقلال و عزت نفسی است که بهش میدن 
اصطلاحا ماهگیری یاد میدن نه ماهی دستشون میدن 
شاید برای همین باور است که این روزها هموطن های عزبزم به شدت نگران اینده مالی فرزندانشون هستند و من این دغدغه را ندارم 
مرتب به باربد میگم باربد عزیزم من مسولم و وظیفه دارم هرانچه در حال حاضر تو را توانمند تر  و دانا تر میکنه تا زمان دانشگاهت برات در نهایت حد توانم  انجام بدم و فراهم کنم 
کتابهای آموزشی ، کلاسهای ورزشی ، موسیقی ، زبان و.... هرچه صلاح است برات تدارک ببینم ولی یادت نره در نهایت این خود شما هستی که برای زندگی آینده ات تلاش و کار باید  کنی و خواسته های بزرگسالیت را فراهم کنی  
اگر الان خونه ای هست لوازمی است این مال من و پدرت هست که داریم داخلش زندگی میکنیم شما هم باید بتونی برای خودت فراهم کنی ما میتونیم در کنار بهت راهنمایی و مشورت بدیم .
پدر و مادرهایی که با افتخار جلوی بچه هاشون میگند مثلا داریم شبانه روزی کار میکنیم  چون  دو تا بچه داریم بتونیم یکی  یک خونه به نامشون بزنیم  
به نظر میرسه شاید چه پدر و مادرهای با فکری هستند ولی نمیدونند با این مکالمات دارند  در حق فرزندان ظلم میکنند بهشون از الان پیام تن پروری و بی عرضگی را تزریق میکنند یعنی بچه به این باور میرسه من نیازی به هیچ زحمت و تلاشی ندارم پدر و مادرم همه را فراهم میکنند حتی اگر قرار برنامه حمایتی از فرزندانتون داشته باشید اون اصلا نباید مطلع باشه 
خود من هم قطعا اگر بتونم جایی لازم باشه عمری بود در آینده  باربد حمایت میکنم ولی در جایی این کار میکنم که باربد ثابت کنه خودش از پس خورش برمیاد و حالا  تلاشی صورت گرفته  من و پدرش در کنارش  یک همراهی  میکنیم .
تا زیر هیجده سال حامی مستقیمش ما هستیم بعد از اون خودش باید به زندگی درس پس بده و مسولیتش قبول کنه ما که ابدی همراهش نیستم 
به هرحال با این دیدگاه من هراسی برای اینده باربد ندارم که بخوام این روزها برای آینده اش کهیر بزنم هدفم اینه که اگر بتونم بستر خروجش را از ایران قبل سربازیش فراهم کنم اگر هم نشد و همین ایران موندنی  شد  باید یاد بگیره البته با آموزش های که بهش دادم و میدم  در شرایط سخت هم حل مساله کنه و ارامش خودش را در فهم های عمیق زندگی ببینه نه همش پی یک خونه لاکچری و رویایی با ماشین خیلی گرانقیمت باشه 
ارزشش توی خودباوری و داشتن حرمت به نفسش است که اگر یک روز هم با تلاشش به امکانات خاص رسید فرهنگ و لیاقت استفاده از امکاناتش را داشته باشه
پس خلاصه جمع بندیش کنم  
 خودم چون از یک لحظه دیگرم با خبر نیستم جنگ و نگرانی در آینده برام مفهومی نداره  یک عده میگن اوضاع اینقدربد  میشه خیلی ها چادر نشین میشند تو ایران حالا بزارید چادر نشین بشیم ان  موقع  اعتراض کنیم در نهایت از دیدگاه من چادر هم یک سقفه برای زندگی .... و حتما راههای را پیش میگیم که سقف محکم الانم تبدیل به سقف چادری نشه  الان خوبم چون روزها کم یا زیاد میگذره من شکر گذار همین گذر کردنها و لحظه هام 
و همچنین چون دیدگاهم برای میراث فرزندم وقت و انرژیی هست که در تربیتش میزارم و خودش را مسول زندگیش میدونم ترس و نگرانی آینده معنایی برام نداره 

انسان باید در هر لحظه برای ارامش خودش شرایطی خوبی خلق کنه لازمه اش قانع بودن است  در جریانید من هشتاددرصد زندگیم برای مهاجرت به امریکا فروختم دقیقا همان چیری که صدرصد بود یهو با یک دستور و قانون عوض شد در جریان هم هستید که دارم  چیزهای را که فروختم را اروم اروم تهیه و جبران میکنم 
سرویس آرکوپالم بسیار شیک در حد نو ، فرانسوی اصل  بود ، پارسال به خانمی فروختم هشتصد هزار تومن 
 نمونه اون سرویس آرکوپال تازه  دیدم توی سایت  دیوار گذاشتند پنج میلیون 
اگر من ذره ای ناراحت یا غصه بخورم چون پارسال  من فروختم این قیمت منصفانه ،   دست دومش بود حالا ایران به لطف اقایون زیر رو شده اون سرویس من فروختم وقتی تغییر قیمت در دیوار دیدم از ته دلم گفتم مبارک خانم خریدار باشه به خوشی استفاده کنه روزی خودش بوده 
حالا چون خودم به ظروف پذیرایی احتیاج داشتم دیدم قیمت سرویس ها خیلی بالاست و الان شرایطش ندارم چند روز دیوار را پیگیری کردم دیدم یک خانم یک سری بشقاب میخورخوری ، پلو خوری ، خورشت خوری ؛ دیس  همه یک دست  از چینی زرین با قیمتی که به شرایط من میخوره برای فروش گذاشته  طرحش مقبولم بود بنده خدا گفت فقط تو کمد بوده و اصلا استفاده نشده خلاصه رفتم گرفتمش من با همین ظرفها هم خوشحالم چه فرقی میکنه تو اینم میشه غذا خورد و حس خوبی داشت  
تازه دیشب میگفتم چقدر خوب من همیشه عاجز چیرهای اضافی یک سرویس چینی بودم این چیزهای بی مصرفش نداره  و با حس خوب توی کابینتم چیدمانش کردم 
گفتم یاد ندارم برای تهیه چیزهای اینجوری خیلی سخت گیری کنم همیشه هم شانسم همه چیز خوب و عالی سر راهم قرار میگیره
حیفم میاد بخوام وقت و انرژی بیش از این بزارم 
لذا متوجه نمیشم خرید کردن و انتخاب کردن برلی  بعضی ها مساوی است با خودکشی و هلاک کردن خودشون 
مدیریت یعنی تو یاد بگیری با اون پولی که داری چیزهای را برای خودت تدارک ببینی و نقصان هات را برطرف کنی که با شرایطتت هماهنگ باشه و اینقدر درونت از چیزهای مهم تر پر باشه که با همون خرید خوشحال و شکرگذار باشی .... مگه چشه . با این چیزها هم زندگی میگذره  
تمیزی ، مرتبی ، سلیقه با تو هست حتی با چیزهای مختصر محدود  امکان پذیره
 ثروت ادمها فقط پول و مال نیست تعریف ثروت میتونه در  مولفه های دیگر جای میگیره 
اگر سلامتی داری 
پدر و مادر خوب و با محبت داری 
خانواده خوب داری 
همسر و فرزند مهربان و همراه داری
دوستان فهیم و همدل داری 
و.....
اینها گنج و ثروت واقعی هستند 
من خیلی دیدم طرف خیلی پولداره سالی چندین سفر خاص و رویایی میره ولی غم و افسردگی  و عدم شادی توی عمق چشمانش هست 
چون من موافقم فقر مساوی است با بدبختی محض و  داشتن پول میتونه ادم از چاه بدبختی نجات بده  ولی در کنارش هم باور جدی دارم که هیچ پول و ثروتی تضمین کننده خوشبختی و شادمانی نیست . 
احساس خوشبختی یک حس درونی و اختصاصی است که از فرد به فرد با توجه به باور هر کس متفاوته ....

ادامه پست بعدی ....






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 46 )    1   2   3   4   5   6   7   ...