تبلیغات
و این منم زنی تنها در انتظار معجزه ای سبز . . . سرطان
درباره وبلاگ

من مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد تمام دارایی زندگی من ،به عشقشون نفس میکشم بهترینهای زندگیم هستند
از اول اردیبهشت ۹۴ جراحی ها ، درمان ها و شیمی درمانی های متعددی تا به امروز که ادامه داشته تجربه کردم . روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری
یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور
انگیزه اصلی من از نوشتن این هست که بتونم با بیان تجربیاتم کمکی کرده باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشه ، برای همدردانم مینویسم
برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من همین است .
لطفا اگر کسی روحیه حساسی داره و آمادگی خوندن این مطالب را نداره و محیط اینجا موجب نگرانی و دغدغه فکریش میشه مطالب را پیگیری نکنه
اینجا خونه مجازی من هست و نوشته های حقیقی اون را فقط خودم انتخاب میکنم و مینویسم هرگز برای سلیقه شخصی و خوش آمد کسی این مطالب نه نوشته و نه تغییر میکنند در مورد اینکه چطوری و چگونه بنویسم هیچ پیشنهادی را نمیپذیرم ، تایید و تایید نکردن کامنت ها صلاحدیدش با من هست نه شخصی دیگر فراموش نشه اینجا حریم مجازی من است برای احترم متقابل حد و مرزها را رعایت کنیم
در واقع بخش از مطالب اینجا تداعی آزاد من ، سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که میگذرد
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتید به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنید .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره
آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشه تا دیگه کسی در دنیا نباشه که رنج این درد را تجربه کنه
آمین آمین آمین
اگر دلت خواست هر وقت به ذهنت امدم من را هم دعا کن که سخت محتاج دعا هستم


مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

جاوا اسكریپت

و این منم زنی تنها در انتظار معجزه ای سبز . . . سرطان
چهارشنبه 2 خرداد 1397 :: نویسنده : مریم        

دو سه روز بعد از ترخیصم از بیمارستان اقا باربد تب دار و بیمار شد دو بار دکتر رفت چون علایمش با تشخیص و داروی پزشک اول کم که نشد بیشتر شد و مجدد به متخصص دیگری بردیمش شکر خدا داروهای پزشک دوم مصرف کرده امروز بهتر است 
خلاصه حسابی مشغول بیمار داری و رسیدگی به اقا باربد  بودم  
زینب جون جمعه تماس گرفت که بیاد خونمون دیدم باربد ناخوشه گفتم ممکنه مشکل ویروسی باشه زینب هم در رفت و امد مکرر برادرش است اون بنده خدا به اندازه کافی بدنش ضعیف و مستعد دریافت ویروس ها است بهش گفتم که باربد مریض شده تا مشکل کامل حل نشده ما همدیگر را نبینیم بهتره یک دفعه خدای نکرده ویروس چیزی برای برادرت نبری . پس دیدار را بزاریم برای فرصتی دیگر 

 و اما مطلبی که میخواستم در  این پست بنویسم 
 اگر خاطرتو ن باشه یک پستی در تاریخ ۱۱/۲۲ /۹۶ ،  با عنوان((  اینجا همه چی درهمه (سالگرد عروسی تا شایعات درمان سرطان ))  در وبلاگ نوشتم که مطلبش در مورد شخص غیر پزشکی  بود که مدعی کشف داروی سرطان هست و از ترس دزدیده شدن فرمول کشفیاتش اونو در اختیار نهادی قرار نداده ولی یک عالمه مخاطب و مشتری از بیماران و خانواده هاشون که درمانده و عاجز شدند داره 
به هر روی من نمیدونستم فامیل این آقای مدعی چه کسی است تا اینکه شب دوم ماه عسل نود هفت اقای قاسم تک دهقان به همراه دو تا پزشک متخصص در زمیته سرطان به این برنامه دعوت شده بود .
اول اگر ممکنه برای اینکه من نخوام تکرار مکررات بنویسم به آرشیو وبلاگ مراجعه کنید و اون پستی که در بالا گفتم را ملاحظه کنید من ندیده بر اساس پیشنهاد و شواهد دوستان نظرم در مورد آقای تک دهقان  و کارشون تو اون پست نوشتم و وقتی که برنامه را دیدم متوجه شدم  که نظراتی که قبل دادم واقعا درست بود و ایشون بیش از انچه که فکر میکردم ، مدعی هست و داره کارش را بدون منطق و توجیه علمی بزرگ نمایی میکنه 
من جز عده خیلی خیلی قلیل افرادی هستم که با ایشون و طرحشون مخالفم امیدوارم دوستان خوانتده  مرحمت بفرمایند  چون خودم اقرار میکنم از اقلیت مخالفان ایشون  هستم یک دفعه کسی بابت حمایت  ایشون و برنامه ماه عسلش و همچنین تجربیات تلخش از پزشکان نظرات این پست  را مکان تخلیه خشم های خودش نبینه با ارامش و با دلایل منطقی میتونه محترمانه نظر مخالفش را بگه به من مربوط نیست انجه نظرم هست را مینوسم دیگه هرکس انتخاب با خودشه اعتقاد به داروش که سهله به پیامبری ایشونم کسی ایمان بیاره برام فرقی نمیکنه 
از کجا فهمیدم جز قلیل مخالفان ایشون هستم چون وقتی ایشون ادعاهای خودش را مطرح کرد 
دو تا پزشک دارای تحصیلات دانشگاهی در زمینه سرطان دارای  مقالات وسوابق درخشان اونجا نظرات درست و واقعی را در مقابل ایشون مطرح کردند  
واقعا در مقابل آگاهی و درستی صحبت های پزشکان عزیز ایشون نمیتونست پاسخ منطقی و محکمی جهت ادله و ادعاش بده در کنارش با جسارت از روی نااگاهی سوتی های فاحشی در مورد علم و دانش مطرح میکرد بیشتر از یک کاشف با بلبل زبانی میخواست بگه کارم حرف نداره .
حتی در اوج خودستایی خودش که داشت برای خودش نوشابه باز میکرد احسان علیخانی گفت شما خودت را حتما دانشمند میدونی گفت فراتر از دنشمند هستم
دوست داشتم انجا بودم بهش میکفتم زرشککککککککک 
 بیشترین نگرایش را اینجور ابراز میکرد که میترسه فرمول علف هاش پیدا کنند و بدزدنش 
بماند که اونجا به دروغ گفت من دارو به کسی ندادم در صورتی که اطلاع موثق دارم عده بیشماری از ایشون با دادن هزینه ، دارو  تهیه کردند الان ایشون یک برند شده خوب موفق بوده اسمش را روی زبونها بندازه 
چند مورد از اونهایی که آشنایانشون تهیه کردند به من معرفی کردن 
از دروغش که بگذریم  
چیزی که در مورد ایشون و شخصیتشون برداشت کردم خیلی دلش میخواد از راه نرسیده اونم خاص و تک نفره با ادعای درمان یک درد بی علاج به اسم سرطان اسم خودش را روی زبانها بندازه این حس هم از میل به دیده شدن و نیاز به توجه عمیق میاد 
دلم میخواست بهش بگم دیر امدی نخواه زود بری ( خخخخ جمله معروف ان خانم جلسه ای  است )
ادعا کرد هدفش کمک به بشریت است واقعیت عملش همانطور که قبل گفتم مثل کشف دارو ادعاست چون تو واقعا اگر هدفت کمک به بشریت است فرمول داروی دروغیت را دو دستی نمچسبیدی و پنهانش کنی به کسی ندی تو اگر  انسان دوست بودی حتی اگر حس میکردی فقط یک نفر با داروت نجات پیدا میکته هیچ شهرت و نام  آوری و هورا کشیدن برات مهم نبود 
خلاصه 
وقتی برنامه تمام شد من کامنت های مردم را در پیج ماه عسل در مورد این برنامه دیدم
میون این همه من فقط موفق شدم یک کامنت منطقی و منتقد اونم از یک دکتر برای برنامه  اقای تک دهقات ببینم  که بنده خدا را ملت همیشه درصحنه منشن کرده بودند و کلی تهمت و توهین تقدیمش کردند 
یک چیزی انور تر از فاجعه ، یک عمر برای سادگی این مردم باید  تاسف خورد 
بقیه کامنت ها حمله به سیستم پزشکی حمایت از یک ادعای بی پایه و اساس
چه زود قدیس و شفاگر شد
ازش بعد ها امام زاده نسازن صلواتتتت
چقدر توهین و بی احترامی با الفاظ رکیک به دوتا دکتر مهمان 
یک جماعت پر از نا آگاهی ، جهل 
ملتی که همیشه احساسشون  بر عقلشون سواره  ، در هر اتفاق اجتماعی اینو به واضحگی میشه مشاهده کرد
ملتی که بدون سواد کافی ساعتها خودشون را در موضوعی صاحب نظر میدونند 

ببینید بدترین و پر خطا ترین نگاه ادمها به موضوعات اینه که دنیا را سیاه یا سفید ببینید
یک نگاه منطقی و سالم  یعنی خاکستری دیدن موضوعات تعمیم ندادن یک اتفاق به کل اتفاقات مشابه 
عدالت و تعادل جز اصلی یک نتیجه گیری،  یک رویداد است 
همین وبلاگ اگر از اول مرور بشه هر جا که لازم بود بر اساس تجربیات  شخصی و رویدادهای پیش امده پر از انتقاد از سیستم پزشکی ، قصور بعضی از پزشکان ، کم لطفی ها ، بی دقتی ها بوده حتی تا جایی که اینقدر قصور جدی شامل حالم شده که همونجور شاهد بودین از پزشکی به خاطر قصورش شکایت کردم و در کمیسیون پزشکی به نفع من رای داده شده خب من با این تجربیات بخوام بر قسمت تلخ درمان پزشکیم‌ متمرکز بشم ، تا اخر عمرم بد و بیراه به پزشکان  بگم زمان کم میارم   ولی من هرگز نمیگم اگر شخصی به اسم ایکس به من بدی کرد بقیه ایکس ها هم بد هستند 
سیستم پزشکی و ساز و کارش برای کمک و نجات جان ادمها هستند 
اگر غیر از این بود که اینهمه امار مرگ و میر از مرض های مختلف زیاد بود ، الان با توجه درمانها کاهش و حتی به صفر نمی رسید خب این خدمت پزشکی است دیگر 
یک عده به عنوان دانشجو وارد این رشته میشند تا برسند به نقطه ای که بتونند تشخیص و درمان کنند 
تو این وسط بله مثل همه شغل ها و رشته های دیگر که با جان انسانها سر و کار دارند ممکنه ادمهای سود جو و مال دوست و هر چی شما به ذهنتون میرسه باشه ولی من نمیتونم منکر قسمت مفید و  پزشکانی بشم که عاشق کارشون هستند و برای نجات جان ادمها حتی از استراحت و زندگی شخصی خودشون گذشتند 
چرا باید حجم این همه کامنت بی احترامی و بی حرمتی و بی ارزش جلوه دادن کار پزشک ها باشیم 
توی که اینقدر به پزشک ها بی اعتمادی ، توی که یک پزشک بد را تجربه داشتی الان کل سیستم پزشکی را زیر سوال میبری 
واقعا اگر  راست میگی خودت یا خانواده ات نیاز به درمان داشتید به پزشک مراجعه نکنید 
مگر نه اینکه مگید اینها قاتلاند ؛ اینها همش برای پول هر کاری میکنند 
پس چرا برای یک تک سرفه که میزنی به همین پزشک ها مراجعه میکنی به من نگو چاره ندارم مجبوریم 
چون این پاسخ کل نظرت و خودت را میبره زیر سوال همش تصویری از تعارض درونی تو هست 
و معلومه اون حمله و خشمی که در مورد پزشکان نشون دادی بر اساس یک احساس و حرف فکر نشده است همینجوری خواستی یه حرف مفتی بزنی 
بپذیریید پزشکی و مخصوصا امکاناتی که ما در این کشور در مورد پزشکی داریم پر از خطاست 
خطا به این منظور عوامل موقعیتی  هستند که ممکنه ما را دیرتر به نتیجه ای که مورد نظرمون هست برسونند 
پزشکان ادعای خدایی و کارهای خارق العاده ، شفای کور مادرزاد را به کسی ندادن
هر پزشکی بسته به امکانات و دانش علم موجود روزش ، بسته امکانات سیستم پزشکی کشورش ، بسته به توانایی و دانش خودش یک تشخیص و درمانی برای بیمارش در نظر میگیره اونی که در نظر میگیره در اون لحظه بهترین چیزی است که به عقلش میرسه 
شاید بارها و  بارها دیدین،  یکی که از مریضی فوت میکنه وقتی معما حل شد همه چالش ها را در میارن و همه کسانی که متوفی را میشناسند میشند دکترای کارشناس برای نظر دادن اینکه بیمار را دکترها کشتند باید دکترش این درمان و اون درمان براش در نظر میگرفت  یعنی همینجوری برای یک معمای حل شده دهها نظر صادر میکنند 
اولا که ما یاد بگیریم وقتی در زمینه ای سواد و دانشی کافی نداریم نظر تخصصی و کارشناسی ندیم  . مگه شما دکتری که تعیین و تکلیف  صادر میکنی چیزهای که به عقل تو رسیده به ذهن دکترش هم رسیده شاید در نظر گرفتن جوانب دیگرش باعث شده  دکترش  از اون انتخاب صرف نظر کنه 
دوم اینکه بپذییرم توی هر مسیری شرایط صدرصد طبق پیش بینی و خواست ما جلو نمیره منی که اینهمه دکتر کیانی نژاد را قبول دارم و بهش اعتماد دارم گاهی بعد از جراحی هام دهها مورد دارم که میگم کاش دکتر به جای کار اون کار را میکرد 
میدونید چرا با وجود کاستی ها ناراحت نمیشم چون میپذیرم که قرار نیست همه چیز عالی و پرفکت باشه خوب الان معما حل شده و دکتر به ذهنش موارد کاستی که من دراوردم نرسیده

حالا اون روز تو برنامه دکترها انتقاد و تذکرات درستی به اقای تک دهقان بابت ادعاش میدادن خب چون بحث بازی با جان ادمهاست رک و  سری حرفهاشون زدن 
احسنت به این پزشکان خوب 
حالا افراد در کامنت ها چه نفرین هایی برای دکترها و خانواده هاشون کردند 
که شما ها نمیذارید این شخص داروش را عرضه کنه
همه بحث مافیای دارو و تجارت با سرطان مطرح کردند 
من قبلا گفتم این توهم و تهمت چرندی بیش نیس مافیای دارو دیگه چیه 
سرطان هزینه ای که به دولت ها  تحمیل میکنه خیلی ضررش بیش از سود داروی سرطان هست
هر داروی که میخواد برای درمان ثبت بشه  باید روی ان کار و تحقیق بشه 
روی نمونه های حیوانی و انسانی کار بشه بعد نیاز است نشون بدن عوارض طولانی مدتش چگونه است 
حتی یک دارو میتونه روی خود فرد مصرفی اثر بدی نزاره ولی روی نسل های بعدی اثرات مخرب بزاره 
پروسه تایید دارو تحقیقات فراوان و دقیق که شامل زمان میشه میخواد
حتما امتحان طرح ها و دارو ها روی حیوانات و انسانها شامل رعایت یک سری اصول اخلاقی است اون کسی که اجازه میده دارو را روش امتحان کنند قبلش تمام احتمالات خطری که براش داره را بهش میگند با رضایت شخصی انجام میشه روی حیوانات هم باید طوری امتحان کنند که حیوان کمتر زجر و درد را بکشه 
پس ببینید چقدر بد است ادم از روی نااگاهی حرف بزنه  
اینهایی که میگند دکترها مافیای دارو دارند از ذهن بیمارشون این صحبتها را میکنند 
هر وقت ما یک ظن و شکی را بدون شواهد کافی با اطمینان مطرح میکنیم دلیلش اینه ذهن دچار افکار بدبینانه است اگر شخص تکرر این علامتش در جا جای زندگیش زیاد باشه میشه  روی آن  شخص تشخیص اختلال  پارانویید گذاشت
واضح بود که این برنامه هدفش آگاهی مردم بود که یهو یک نفر را نکنید شافی بعد مگه الکی هست یکی بیاد یک دفعه ادعا کنه بگه داروی سرطان کشف کردم 
هیچی دیگه  اگر این کشف کرده باشه دانشمندان سرطان که شبانه روزی دارند تحقیقات میکنند کارشون باید تعطیل کنند برند دکه سیگار فروشی بزنتدچون اقای تک دهقان هست بقیه را نیازی نیست 
ولی جالبه ملت دانا و فهیم توی کامنت دنبال ادرس اقای تک دهقان بودند 
التماس تفکر و عقل دارم 
من نه پزشک سرطانم که الان دارم در این مورد مخالفتم میگم که بگید اینم جز مافیای دارو هست منم درد کشیده سرطان یکی از ارزوهام کشف دارو ودرمان سرطان است البته به روش درست و اصولیش  که اطلاع دارم، روندش چگونه است 
نه اینکه کسی را نشون بدن چند تشت پلاستیکی به همراه الک و یک فضای غیر بهداشتی با گاز خونگی در حال تهیه یک داروی معلوم نیست چی چی هست . 
خب یک عده عنوان کرده بودند فامیل ها مون دارو گرفتند شفا گرفتند 
اره میدونم  
طرفدارهای یک سری رمال و فال بین و دعا نویس هم میگند از رمالشون گشایش کار داشتند
طرفدارهای خیراندیش ها  ، حکیم تبریزی ها ، روا زاده ها هم میگند یکی داشتند تو فامیل هاشون شفا گرفته 
اونها هم ادعای درمان بیماران صعب العلاج دارند 
من یکی هیچ کدومشون باور ندارم چون کاری درست و قابل استناد و اثبات باشه ثبت میشه و دانشمندان پیگیر درمان این دردها میدونستند، اگر  اینها درست میگند حتما باهاشون ارتباط میگرفتند و ولشون نمیکردند 
اصلا این خوب شده ها چرا همش فامیل هستند خود شفا یافتگان کجا هستند 
حالا کامنت ندین  پیش این اشخاصی که اسم بردی ما دل درد وسرگیجه و اسهال داشتیم رفتیم خوب شدیم اینجا بحث  ادعای درمان بیمارهای صعب العلاج است 
به نظرم اینها مافیا دارند  چون این اشخاص که  مدعی  هستند انگار تیم دارند که براشون شایعه پراکنی می کنند  و جمله معروف ما یک نفر تو فامیل داشتیم پیشون رفت داروش خورد شفا گرفت ،  راه انداختن واقعا انگار ارتش و کمپین دارند قیامت پول به جیب میزنند  
اونی که برای مریضش دست و پا میزنه به همه جا چنگ میزنه سراغ اینها هم میره 
دلم میسوزه که این شیادی کثیف و زشت بین افراد بیماری طرح ریزی شده که زجر دنیا را کشیدن حالا میخوان به کلک های اینها هم چنگی بزنند

یکی از پزشکان حرف خوبی در اخر برنامه به اقای تک دهقان زد گفت هر جای دنیا شما بودی کا با این کارت داروی بدون تحقیق شده دست مردم میدی جرم محسوب میشد
راست میگه فقط تو ایرانه هرکی میتونه با هر ادعایی و توهمی که داره برای خودش سودجویی و پولسازی کنه
لطفا رو به حقایق چشم و گوشتون را باز کنید اجازه ندین با اعتماد و ساپورتتون در زنجیره پول رسانی به ادمهای مدعی اونها قوی بشند و جا باز بشه برای سودجویان و متوهمان بعدی . 



بعد نوشت : اینجا صحبت و انتقاد  از بیماران عزیز و خانواده هاشون نیست من بارها گفتم که بیماران درد کشیده و خانواده هاشون در  شرایط سخت ممکنه هر راهی را برای خوب شدن بیمارشون امتحان کنند وضعیت سختی و حرکت آتها برام قابل درکه اینجا تاسف و ناراحتی من اول از ادمهای سودجو که از بیماران سو استفاده میکنند و دوم دیدن اون بخش حمایتی متعصب مردم عادی از سر جهل و نادانی از این مدعیان متوهم با دلایل بی پایه و اساس جانبداری می کنند 







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : مریم        

زینب همکلاسی و دوست  دوران لیسانسم هست یک تایمی که مشغله هامون  کمتر بود گاهی به صورت خانوادگی رفت و آمد میکردیم بعدش دیگه از طریق تلفن ارتباط برقرار موند
باربد که دوماهه بود اون امیرش را شش ماهه حامله بود . 
یه روز امده پیشم سر بزنه با شکم قلنبه اش ، باربد بی قراری میکرد باربد بغل کرد ارامش کنه 
اقا باربد رفلاکس داشت توی حرکت و تکون تکون زینب باربد یک عالمه روش بالا اورد 
شما بگید یک ذره این بد دلی کنه ، حالش به هم بخوره  اینقدر  با دل پاکی خودش و باربد تمیز کرد کسی نمیدونست فکر میکرد بچه خودشه
کلا یه شخصیت مثبت ، با وجود داشتن اوضاع مالی خیلی  خوب پدری و همچنین همسری  بسیار افتاده بی و غل و غش 
دوست ندارم لفظ سادگی را برای شخصیتش به کار ببرم بهتره بگم شما در  این ادم ذره ای ناخالصی نمیبینی ، یا به عبارتی ادم رند و با سیاستی نیست  هر چی ظاهر است درون هم همونه .
میدونید منم شیفته این ادمها هستم ،  چون هیچ وقت درتلاش تخریب و نیستند یا دوستی نیستند که تو روت بخندن از پشت بهت خنجر بزنند و خیانت کنتد 
خلاصه ایشون بعد از بچه اولش ،  دخترش عسل را باردار شد ، منم مشغول ادامه تحصیل شدم 
 ارتباط هر چند وقت دیداری ما محدود شد به همون هر چند وقت یک بار تلفن 
اعتراف کنم معرفت و لطف هم بیشتر از سمت ایشون بود که حتما هر طور بود تماسش میگرفت 
بعد از مدتی از بیماریم جریان مریضیم شنید خیلی ابراز ناراحتی کرد 
بعد گفت مریم خبر مریضیت خیلی ناراحتم کرده راستش یه مدته افسردگی گرفتم اصلا دل و طاقتش ندارم بیام تو مریضیت ببینمت درکم کن فکر نکن بی معرفتم از توانم خارجه 
گفتم اصلا زینب عزیزم من  از تو توقعی ندارم تو مواظب خودت و بچه های گلت باش 
ولی حتما چند وقت یک بار تلفنی حالم کوتاه و فوری  میپرسید و میگفت خیلی دعات میکنم
حس میکردم انرژی خوبی تو صداش نیست . گفتم شاید دچار روزمرگی و همون افسردگی که،  گفته هست منم زیاد وارد جزییاتش نشدم . 
تا اینکه دو هفته است خیلی تکرر تماس داشته . 
حتی بعضی هاش تلفنم در دسترسم نبوده یا سر کار بودم امدم میس کال هاش دیدم .
یک صبحی هم ساعت هفت صبح زنگ زد با حالت اضطراب مریم میدونم بد موقع است حالت چطوره تو الان خوبی ؟ 
گفتم زینب جان خوبم ولی الان خیلی گیج خوابم نمیتونم صحبت کنم میشه بعد حرف بزنیم 
بعد که حرف زدیم گفت از شب تا صبح به خوابم بودی بلند شدم برم جمکران اون ساعت صبح گفتم حالا که تو خوابم بوده باید بهش زنگ بزنم 
رفتم جمکران هم خیلی دعات کردم . 
(من به جمکران و مکانش  اعتقادی ندارم البته به اون نگفتم حس یادش و دعاش برام ارزشمند بود )
بعد دوباره یک روز زنگ زد گفت مریم باید ببینمت 
میخوام بیام خونتون حتی ده دقیقه شده ادرس بده با بچه ها نمیام مزاحمت بشیم با اسنپ میام ببینمت و برم 
گفتم زینب این همه همدیگر را ندیدیم لطفا خواستی بیای درست بیا دختر و پسرت هم بیار حتما آقا شهروز هم بیاد  . بالاخره اقایون هم از همدیگر دیدار کنتد 
دوباره یک روز دیگه  تماس گرفت که  مریم حاج اقا نباتی را میشناسی ؟ 
از اونم نبات بگیر میگن خیلی به مریض ها کمک میکنه نبات دعا خونده شده میده 
(اصلا و ابدا به افراد  اینگونه این کارها  اعتقادی ندارم . ولی احترام کامل به همه اونهایی که اعتقاد دارند باور من مسیر و فاز دیگری داره . 
باز بهش نگفتم که من قبول ندارم فقط گوش کردم بالاخره اون باور داره مخالفت من بی احترامی به باورهاش هست هرکس اعتقادش تو قلبش باشه کافیه،  ابزار جنگ یا تحمیل به بقیه که  نیست 
زینب گفت مریم سخت میشه شمارش گرفت ولی چون خیلی ها ازش شفا گرفتند شهروز میخوام بگم یک ریز بشینه پای تلفن شمارش بگیره بتونه یک نوبت برات بگیره در ضمن زنم قبول نمیکنه ففط با مرد حرف میزنه 
گفتم زینب جان من الان شکر خدا خوبم این لطف و مهربونی تو و همسرت است راضی به زحمت نیستم حالا لازم بود خودم بهت میگم  
خلاصه این تماس ها تو این دوهفته هر دفعه با حالتی مضطر از حال من توسط این دوست خوبم بود 
به حسن گفتم نمیدونم زینب خیلی مضطرب و نگرانه من براش از وضعیتم گفتم ولی این دوهفته تماس هاش حالت عادی نداره انگار حرفهام،  در  حافظه اش نمیمونه چندین بار یک سوال تکراری را از بیماریم میپرسه منم گفتم ولی یادش نمیمونه 
نمیدونم چش شده طوری ابزار نگرانی میکته انگار منو قطع امید کردن 
حتی ده بار بهش گفتم زینب جان من خوبم والان ظاهرم هر کس ببینه سر سوزنی احتمال این شرایطی که گذروندم به خودش نمیده 
ولی باز میگه مریم تو خوب میشی من برات یک عالمه نذر کردم 
حسن گفت خوب  دعوتشون کنیم خونه  تو را از نزدیک ببینه 
گفتم حالا ببینم چی میشه خودش گفته میخواد بیاد 
تا اینکه شب دوباره چندبار به گوشیم و خونه  زنگ زده بود 
دیگه دیر موقع بور گفتم فردا خودم بهش زنگ میزنم 
اول صبح خودش زنگ زد 
سلام مریم 
صداش هم ناراحت بود 
جونم زینب جونم 
نشد هفته پیش بیام از شهرستان مهمان داشتم حتما این هفته میام 
مریم شماره آقا حسن را هم برامون بفرست من دوست ندارم اینقدر مزاحم تو بشم از اقا حسن شهروز حال تو را  بیشتر بپرسه 
زینب جون چشم ، شماره حسن میدم ولی مشکلی نیست اگر به خودمم زنگ بزنی 
میگم مریم تو که ریه ات درگیره الان در چه حالی هستی 
گفتم زینب جون من ریه ام درگیر نبوده ها
ریه ام پاکه  
برات که کامل گفتم
کلاً من روده بودم بعدش هم متاستاز تخمدان شدم 
گفت کسی ریه اش درگیر باشه خیلی بده گفتم اره عزیزم ریه و کبد عضو اساسی بدن هستند درگیر شدنشون خطرناکه 
وایییییی یه گریه ای سر داد نگفتنی یعنی اتیشم زد با یک سوزی از دل پر درد 
گفتم زینب چی شده بند دلم پاره شد گفت مریم هیچی ولش کن
واااااا تو این وضعیت و حالت ولش کنم،  نه خیر باید بگی 
گفت مریم یک سال و ونیمه مثل دیونه هام داغونم برادر  سی ساله ام دیر فهمیدیم ریه اش حسابی درگیر شده حتی نتونستند جراحیش کنند 
بهت نگفتم چون  شهروز گفت به مریم نگی یک دفعه اونم روحیه اش خراب میشه 
برادر ورزشکارم مثل شیر بود شده یک استخون و پوست تو عید رفت سی سی یو دکتر گفت اماده باشید احتمالا بیرون نمیاد 
ولی از حاج اقا نباتی که نبات گرفتیم یک مقدار بهتر شد 
مریم من اشک بابام تا حالا ندیده بودم ولی وقتی روی نبات دعا میخوند که بهش بده بخوره نمیدونی چی به روزمون امد چون گفته بودند دیگه از سی سی بیروت نمیاد انگار این اخرین راهی بود چنگ زده بودیم اما فرداش بهتر شد که دکترها تعحب کردند باورشون نمیشد 
حالش الان خیلی بد هست ولی همین که برگشت پیشمون یک دنیا بود 
پاپام هرجا بخواد میتونه ببره المان و امریکا ولی دکترها گفتند فایده نمیکنه چون پیشرفته است 
فقط با مورفین کمی اروم میشه از بس درد داره 
باهاش شوخی میکنیم میگیم داداش خوب شدی باید بعدش ببریمت کمپ ترک اعتیاد
امپول هاش از خارج گرون گرون براش میخریم 
داغونیم 
مامانم میگه مثل بچه دو ساله  به من میچسبه 
لطفی که خدا بهمون داشته با اینکه  با وجود اینکه اینطوری از ریخت و قیافه افتاده دوست دخترش یک لحظه رهاش نکرده ، اون براش یک روحیه خیلی خوبیه . اگر اونم ولش میکرد از بین میرفت
مریم ببینی منووو تمام موهام سفید شده پیر شدم وحشتناک افسردم  چند بار تو بیمارستان دیدمش امدم بیرون تو سالن غش کردم 
پدر و مادرم که دیگه نگو 
خواهر های دیگم و برادرم  زندگی نمیکنند 
زندگیمون از غصه این  تباه شده 
خدا خیرش بده شهرروز خیلی درکم میکنه مدتهاست بچه ها را خودش اماده میکته برای مدرسه میفرسته من اصلا نمیتونم صبح از جام تکون بخورم  تمام کارهای خونه را خودش انجام میده 
مریم دکترها جوابش کردند ولی ما معجزه میخوایم مامانم میگه دکتر اصلی خداست 
برامون دعا کن 
گفتم زینب جان خیلی از دردی که داری چون درکت میکنم غصه به دلم نشست از خدا میخوام کمکتون کنه بهتون یاری برسونه خیلی شرایط سختیه 
زینب اخرش گفت مریم گفتن نداره میدونی تو تمام دعاهام هستی دیروز برای برادرم یک  سفره کوچک  ابوالفضل انداختم بعد نیت کردم گفتم فردا یکی برای مریم پهن میکنم 
خیلی قدر دانی کردم 
(به این سفره ها هم اعتقادی ندارم  ولی ای جان دل به این مهربان دوست  )   
نگفتنی برای دوستم و شرایطش ناراحت شدم تا حدی که اثراتش تا امروز  برمن مونده نتوستم به امورات روزانه ام خوب برسم  به هرحال غمگینم 
صدای ناله های دوستم از گوشم خارج نمیشه 
میگن ادمها را  هیچ وقت قضاوت نکنید ، به  همین دلیل  من شاهد  اون همه اضطراب زینب در تماس های مکررش  بودم  ؛ فراموشکاریهاش در مورد شرایط من ، دست و پا زدن میون افرادی که مشهور شدن  به شفا دادن همه و همه برای   این اوضاع  هست که بر سرش امده  
حالا که شرایط بحرانی دوستم را فهمیدم من میرم دیدنش اون بیشتر الان نیاز به توجه  و همدردی داره 
من درکش میکنم و بهش حق میدم  داره چنگ میزنه دست و پا میزنه بردارش بمونه و ترکش نکنه
 ذهنم امروز  تمام مشغولشه اینهمه ثروت و مکنتی که پدرش داره گاهی شرایطی پیش میاد اونی که با پول هیچی تو دلش نمیمونه  اینقدر درد بزرگه و درمانی نداره ، پول وامکانات فریاد رس نیست 
خدایا خودت بهترین مصلحتت و رحمانیتت را در مورد این خانواده اجرا کن 
آمین آمین آمین







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : مریم        
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : مریم        

حدود سه ساعتی است از بیمارستان مرخص شدم بالاخره پورتم امروز بیست و سوم اردیبهشت 97  جراحی و از بدنم خارجش کردم ...
تشکر از پورت عزیز و فریاد رس ، زمانی به دادم رسید که رگهام هم توان و پاسخگو دریافت داروهای شیمی درمانی را نداشت 
پورت جان،  روزهای زیادی را واسطه شد تا دارو به سلولهام برسه و کمک به بهبودیم کنه ولی امروز دیگه وقت خداحافظی بود و باید از من جدا میشد . 
پورت جان امیدوارم دیگه بهت احتیاج پیدا نکنم ولی قدرانی من همیشه شامل حالت میشه 
فکر میکنم تجربه  سه سال با هم بودن کفایت میکنه گاهی باید رفت و دیگر برنگشت تا بماند خاطره ها ، تجربه ها ، شکرانه ها و درس های که آموختیم  
پورت خوبم خدانگهدار ......
دیروز باید وقتم را تا اخر شب پر میکردم که درگیر مشغولایت  و نگرانی های عمل امروز نباشم 
صبح باشگاه  ورزشی داشتم ، بعد از ظهر ساعت پنج عصر  هم نوبت دندان پزشکی  داشتم در واقع ادامه کار دندان پزشکی که روز پنج شنبه انجام داده بودم .  فاصله مابین  هم برنامه ری زی کرده بودم مشغول آشپزی برای عزیزان دل بشم  
ساعت دو نیم از دندان پزشکی تماس گرفتند گفتند کاری برای دکترم پیش امده وقتم را کنسل کردند ... یعنی وقت برنامه ریزی شده سوخت شد 
شنبه ها دو سانس پشت هم اصولا استخر میرم ، سری برنامه استخر را مجدد جایگزین کردم 
دوست جانمان ، ستاره جان هم تماس گرفتم  گفت میاد چه بهتر از این که اب باشد ، ستاره جان باشد از همه مهمتر موضوع صحبت هم حرف دل،  از عشق( حضرت حق ) باشد و بس .
تصمیم پختن دوتا غذا داشتم مقدمات اولیه هر دو غذا را اماده کردم که برگشتم در زمان کمتری اماده کنم 
موقع رفتن باران حسابی بارید  ولی مانع برنامه من نشد 
مگه باران چشه ، لطف خداست ...نعمته 
اسنپ گرفتم رفتم به سمت استخر فقط بعد باشگاه حس کرده بودم ماهیچه هام خسته و لرزش و بی قوت شده . 
حالا تو این وسط درسته دو سانس با دوست جان خوش گذشت ولی وقتی از اب امدم بیرون حس کردم دیگه نا ندارم 
حسن زحمت کشید  امد دنبالم وقت تزریق امپول تقویتیم بود که امپولم تزریق کنیم بعد یکی دو تا خرید برای خونه داشتم،  یکم هله و هوله برای باربد بخرم که فردا طولانی منزل نیستم خوشمزه جات داشته باشه 
حس لرز و سرما و بی حالی داشتم  
حسن  از چهره ام  متوجه شد  غرررر زد اساسی تو فردا جراحی داری چرا امروز به جای استراحت اینقدر خودتو خسته کردی . گفتم برم خونه استراحت کنم درست میشه بدنم به دراز کشیدن نیاز داره 
خریده ها را انجام دادیم 
زانوهام از لرزش بی بنیه ای به زور سرپا نگههم داشته بود 
امدم خونه با همون لباس بیرون خودم پرت کردم توی تخت رفتم زیر پتو .
یه بیست دقیقه زیر پتو بودم یک مقدار بهتر شدم 
باربد امد گفت مامی شام چقدر دیگه اماده میشه 
گفتم یک ساعت دیگه شامت حاضره 
حسن گفت نهههههههه اصلا با این  حالت آشپزی نکن یه چیز اماده میکنم میدم باربد بخوره 
گفتمم ببین حسن من همه مقدمات اشپزیم اماده کردم شما هم  توی آشپزخونه کنارم باشی همراهی کنی من از پسش برمیام چون الان فقط  بحث شام باربد نیست غذای فرداش و پس فرداش هم هست فردا میخواد از مدرسه برگرده چی بخوره من و تو هم خونه نیستیم 
(تو هفته باربد همه روزها غذا میبره در مدرسه میخوره یکشنبه ها زودتر تعطیل میشه  غذاش میاد خونه میل میکنه ) 
خلاصه یه نام  خدا گفتم و  بلند شدم و به آشپزی مشغول شدم .
بعد از جمع اوری غذاها در ظرفهای مخصوص یخچال که دیگه خیالم راحت شد روی تخت افتادم از فرط خستگی و بدن درد  نمیتونستم ، خواب راحت برم .قطعا استرس عمل هم همراهش بود. 
صبح بعد از بوسیدن و بوییدن باربد یه مقدار دیگه خوابیدم  بعدش هم بلند شدم ناهار باربد را کشیدم  توی یک بشقاب روش درب ماکرویو را گذاشتم در یخچال
 توی یک لیوان هم  شربت بیدمشک زعفرون با تخم شربتی براش ریختم که جان جانها وقتی میاد فقط زحمت گرم کردن غذاش را در مایکرویو  بکشه و لذتش ببره  
یکم هم خوشجلللل موشجل کردم بعدش هم پیش به سوی بیمارستان میلاد . 
کلا دیگه تعجب نکنید روزگار و تجربه ها حس دلهره را تو دلمون انداخته ظاهرم اینطور نشون نمیده شرطی شدم عمل کوچک و بزرگ نداره تجربه این مسیر در فضای درونیم  برام دلهره اوره . فقط قسمت ارامش بخشش اینه که به. جراحم دکتر کیانی نژاد باور و اعتماد دارم که قراره تو این مسیر اون کارهای جراحیم انجام بده ....
بیمارستان رسیدیم ...
پرونده عمل را تکمیل کردیم من و حسن رضایت نامه های عمل را امضا و اثر انگشت زدیم 
بعدش هم از داروخانه لباس اتاق عمل و چند وسیله دیگری که گفتند تهیه کردیم .
در نهایت راهنمایی شدیم طبقه اول بخش جراحی یک . 
اونجا یکی از پرستارها چند تا سوال برای پرونده پرسید بعدش هم گفتند برم فلان اتاق لباس اتاق عمل را بپوشم بعدش برم اتاق انتظار کنار بیمارهای دیگه  که در انتظار عمل هستند منتظر بمونم،  تا صدام بزنند چون حسن همراه من مرد بود و همچنین بیمارستان دولتی بود نمیتونست خیلی برای کمک همراهی کنه 
رفتم لباس پوشیدم چون لباس عمل از پشت بندونک هاش بسته میشه منم همراه خانم نداشتم با یک حرکت ژانگولری با سرعت باد رفتم توی اتاق انتظار و از همراه مریض دیگه کمک بگیرم برام ببنده  و لطف کرد با روی باز برام این کار را انجام داد 
خدا را شکر برای بودن ادمهای خوب 
ادم بدش هم اونجا  به تورمون خورد ( روایتش در پست بعدی ) 
شما در نظر بگیرید چون بیمارستان میلاد مکافات عظیمی در پارک کردن ماشین داره من پیاده شدم خودم کارهای اولیه پروندم انجام دادم تا حسن برسه . شما فکر کنید از خانم خوش برخوردی که منو پذیرش کرد تا بخش پرستاری ، و سوالات رگباری مریض های اتاق انتظار عمل 
همه با تعجب ظاهر منو میدیدن با تعجب  میگفتند اخه پورت برای چی برای تو نصب کردند 
هم بخش پذیرش هم پرستاری هر دو پرونده عمل دیدن اولش فکر کردند من همراه بیمارم گفتند لطفا بیمار را هم صدا بزنید بیاد 
میگفتم خودم هستم 
بخش انتظار هم که نمیدوستند پورت چی هست هی سوال میپرسیدن در حد مختصر و مفید براشون توضیح دادم که  چی شده نه اونها نه خودم خسته نشم .
اخرش با قیافه های نگران می پرسیدن یعتی خوبی الان  منم میگفتم شکر خدا فعلا خوبم  اونها هم هی پشت هم میگفتن خدا را شکر خدا را شکر 
حیفه که یادی از یک نمونه از ادمهای خوب دیگه که امروز به گذرمون خورد‌ نکنم ادمها گاهی با یک کار ساده میتونند چقدر موثر باشند  
پذیرش پایین گفت سه  صفحه از فلان برگهای پرونده کپی کنم براشون ببرم
هر خدماتی و صفی در بیمارستان میلاد قیامته من از ماشین پیاده پیاده شدم که حسن بره پارک کنه کارت پول را ازش نگرفتم 
گفتم برم تو صف طولانی کپی تا نوبتم بشه حسن رسیده همش میخواستم زمان را ازدست ندم که وقت عملم طول بکشه در نتیجه باربد در خونه بنده خدا این همه تنها نمونه 
خلاصه  نوبت کپیم شد هنوز حسن نرسیده بود کپی انجام شد گفت ششصدتومن میشه گفتم خانم الان شوهرم میاد تقدیمتون میکنم 
گفت نههههههههه خانم نمیشه 
واقعا ادم شرمم میاد اینطور رفتارها را میبینه 
موندم خب حالا کپی کردی نمیشه میخوای چیکار بکنی  منو جلوی این همه ادم برای چی خجالت میدی  
اقای پشت سری من سری گفت خانم بهش کپی هاش بده من حساب میکنم این پولها برای ادم کاری نمیکنه بزار بنده خدا بره به کارش برسه 
خلاصه کپی های منو حساب کرد حسن هم بعدش رسید هر کاری کرد آقاهه پول کپی ها را از حسن نگرفت . واقعا خدا خیرش بده با یک مبلغ ناچیز  اون لحظه مقابل یک عدد گوسفند داف ایرونی که  دهنش یک متر باز کرده ن میگه نههههه نمیشه  و نمیتونه برای ششصد تومنش پنج دقیقه صبر کنه حل مشکل کرد 
خب بریم دوباره طبقه جراحی بخش یک 

خلاصه از اتاق عمل امدن دنبالم ،  بریم اتاق عمل  اونجا هم مجدد قبل ورود به اتاق امادگی اتاق عمل یک بخش پرستاری داشت که دیگه اونها از پوشش لباس عمل میدونستند من بیمارم باز تعجب از اینکه شما مگه چی شده چرا پورت داشتی باز منم تکرار مکررات اونها باز پرسیدن یعنی اینها را گذروندی خوبی ؟؟
شکر خدا فعلا خوبم . اون مهربونها هم  با تکرار خدا را شکرشون بدرقه ام کردند
بعدش رفتم اتاق امادگی قبل عمل که آنژیوکت نصب کنم . نرس اقای که در حال غر زدن بی رگی من بود و میخواست از رگ های دردناک برام رگ بگیره یهو دکتر جانمون امد با چهره بشاش مهربونش گفت مریض منو اذیتش نکنی ها زودتر رگ بگیر تا ببرمش اتاق عمل 
کمی با من حال و احوال کرد  و گفت چند دقیقه دیگه خودم میام دنبالت باهم بریم اتاق عمل . 
توی مسیر توضیح داد گفت نگران نباش من سر میکنم ناحیه پورتت را بدون بی هوشی برات جراحی میکنم بعد عمل دو ساعتی توی ریکاوری میمونی تحت مراقبت ویژه کیسه شنی برات بزاریم که خونریزی داخلی نکنی بعدش هم چند ساعت میری بخش میمونی سرم میگیری شب هم مرخصت میکنم . 
با هم رفتیم اتاق عمل کسی داخل اتاق  نبود کمکم کرد دراز بکشم روی تخت عمل .
گفت اعلام کردم الان همکاران میان 
بعد گفت استرس که نداری ؟ خوبی 
گفتم دکتر همه چی خوبه فقط یک برخوردی نامناسبی یک نرس ناشی و نادانی انجام داد  قبل عمل به همم ریخت یک مقدار براش توضیح دادم  ( همونی میخوام پست بعد بنویسم )  
بعد گفت مریم ولشششش کن اهمیت نده فقط اروم باش . باید  الان ریلکس باشی وضعیت پورتم را هم مجدد چک و معاینه کرد 
 در  بین صحبتهامون یک دفعه کادر درمان اتاق عمل امدن   همگی خوش رو و خوش برخورد 
دکتر بی هوشی گفت این اخه دیگه برای چی پورت داشته 
دیگه دکتر کیانی نژاد زحمت کشید همه عمل هام و  سرطانها را توضیح داد بعد گفت به خاطر کمو تراپی های زیاد لازم بوده پورت بزاره . 
 دکتربی هوشی نگام کرد   گفت  الان خوبی توووو خدا را شکر  به خیر گذشته 
دکتر کیانی نژاد با خنده های همیشگیش  گفت اره خوبه که میخوایم پورتش دربیاریم 
 دکتر بی هوشی نگام کرد گفت الان چرا جدی هستی اینها را دکتر میگه باید تو هم بخندی 
بعد دکتر کیانی گفت تازه بعد اون جراحی ها و شیمی درمانی ها من دو ماه و نیم پیش معده شووو اسلیو کردم 
اون دکترم با صدای بلند روبه به من   نه بابا افرین  به تو 
دکتر کیانی نژاد با قهقهه گفت  تازه جالب ترش کنم اینقدر این دختر امیدوار و با روحیه ای هست کلی هم تو فکر مهاجرت و برنامه ریزی برای رفتن از ایرانه 
اون دکتره هم گفت ماشاالله ماشاالله دیگه نفهمیدم چی شد
منو با اجازتون بی هوش کردند چون احتمالا وضعیت پورتم اوضاع مساعدی برای جراحی بدون بی هوشی نداشته
گفتم قبلا گاهی هیجان و رفتار پزشک ها از تعجب انها از امید من و  رفتارهام به زندگی مببینم برای خودم برخوردم والله  عادی میاد  مگه غیر این باید باشه اما  میگم چقدر کیس نا امید کننده ای بودم برای پزشک ها کلی معادلاتشون به هم ریخته ... چی میدونم شاید هم تو دلشون  بگن والله خوبه چه دل خجسته است نمیدونه چه عاقبت و احتمالاتی در انتظارشه. ... حقیقت همه احتمالات و خطرها را میدونم ولی تصمیم گرفتم تمرین کنم برای حادثه های احتمالی اگر پیش امد ان موقع تصمیم بگیریم چه واکنشی نشون بدم وقتی هنوز پیش نیومده برای چه بهانه ای ناله و شیون کنم . یهو خدا را جه دیدی شاید قصه برگشت  .......
خلاصه بعد از ریکاوری  امدم بخش تا حدی  از گیجی درامدم باربدم با چه شوری  زنگ زد  
مامی مامی مامی سلام بابا گفت پورتت اوردی 
بله پسرم با اجازه شما درش اوردم 
اخیش مامی دیگه راحت شدیم دیگه همه چی تموم شد . 
حتما همینطور 
الهی فدای احساساتت بشم مطمئنم دل تو هم راحت شد .
مامی راستی غذات عالی بود خیلی چسبید خوردم . عزیزم من اونو با عشق برات درست کردم برای همین به  دلت چسبیده 
کی میای خونه 
حالم مساعد تر بشه چند ساعت دیگه مرخصم میکنند میام پیشت ..‌‌‌...
جان دل الان  خوابیده امیدوارم حداقل با خروج این پورت بهانه ای باشه برای پسرکی که بیش از سه سال از زندگیش را با تلاطم و نا ارامی گذروند 
من فکر میکنم خواب امشبشش با شبهای دیگرش متفاوت باشه ....






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : مریم        

هفته پیش نوبت چکاپ جراحم ،   دکتر  بهرام کیانی نژاد را داشتم 
ازمایش های که در عید انجام داده بودم را بردم رویت کنند  خوشبختانه فاکتورهای آزمایشی خوب و رضایت بخش بود ولی جهت کنترل بیشتر سلامتی فاصله انجام ازمایش تا ویزیت دکتر به خاطر تعطیلی های نوروز زیاد شد که مجدد همه ازمایشها را خرداد ماه باید تکرار کنم 
دکتر گفت چیزی که الان برای من در مورد شما خیلی حساس و پراهمیته اینه که تاکید میکنم از هر استرس و ناراحتی دوری کنید و  هر موضوعی که استرس برانگیزه باید حذف بشه 
مثلا یکی از موارد شرایط شغلی شماست 
چند روز در هفته میرید سر کار ؟ نباید فشاری به شما بیاد ؟  
گفتم دکتر  ممنون از توجه و دقتتون  کاملا درست میفرمایید  سرطان یک تلنگر بزرگ و هشداری بود که من دقت کنم تا میتونم عوامل استرس زا را تا حدی که ممکنه دور کنم
علاوه بر شما دکتر رافت و پزشک های دیگری هم به من و حتما بیماران دیگه هشدار در مورد دوری از تنش و استرس دادن و گفتند احتمال عود را بالا میبره 
خب طبیعتا کنترل صدرصدش ممکن نیست مخصوصا نوع و شرایط زندگی  شخصی ، خانوادگی ، کاری ، وضعیت عمومی که در جامعه است ، فشارهای که از مسیر این بیماری سرم امده  یک رهبری قوی میخواد که بشه استرسش را کاهش داد 
ولی چون من فهمیدم و درک کردم زندگی و روزهاش هیچ ضمانتی  بهش نیست و هیچ چیز در دنیا ارزش ارامش من و خانواده سه نفرم را نداره ،جدی تر از قبل برای ارامشم کوشش میکنم و عوامل استرس زا را کم میکنم . 
به نظرم تا حدی موفق هستم سعی میکنم روبه رشد باشه و شاهد افتش نباشم .واقعا گاهی عوامل محیطی زورش زیاد میشه هرکاری که لازمه و بلدم میکنم که بر من مستولی نشه
مثلا ا ورزشم و شنام را جز واجباتم گذاشتم منظورم باید و اجبار نیست میدونم این دو برام مفید هستند پشت گوش نمیندازم بهانه و تنبلی نمیکنم مگر کار واجب دیگری جایگزینشون بشه 
گفت بسیار عالی مخصوصا برای جراحی اخیرت که خیلی هم اثر مثبت داره، نمیگذاره ماهیچه هات تحلیل بره 
از نظر کاری هم آقای دکتر محل کارم نهایت همکاری را با من دارند هماهنگی ها طوری است که اول از من اکی میگیرند بعد با درخواست کننده هماهنگ میکنند . بخشی از کارم من از طریق یک خط کاری که در منزل دارم جلو میبرم 
یک سری فعالیت هام  تحقیقاتی است که از طریق  اینترنت منزل قابل انجامه و نیاز به تردد و رفت و آمد نیست 
کارم دوست دارم بر خلاف ظاهرش و خیلی از همکارانم اقرار میکنند که باید انصراف بدن و براشون کار سختی ها و فشارهای زیادی داره   برای من  در پی سختیش یک حس علاقه خاص از کارم  است واقعا خستگی و تنش برام نداره حس مفید بودن به من میده 
ولی چون از دید من  کارم  پر مسئولیته با همه اینها من شرایط سلامتیم را در اولویت قرار دادم قبل ترها طوری هماهنگ بوده  هفته ای دو یا سه روز میرفتم 
الان اخیرا برنامه های زندگیم  را طوری ریختم که تمرکزم روی انجام کارهای اموزشی و یادگیریم باشه یا به کارهای که دوست داشتم بپردازم وقتش نداشتم لذا بعد عید با محل کارم هماهنگ کردم که طوری برای من برنامه ریزی کنند که هفته ای یا ده روزی یک بار من بیشتر به محل کارم مراجعه نکنم   حتی جاهای دیگر پیشنهاد کاری توی ماهای اخیر برای کارم  داشتم موافقت نکردم . چون هیچ جا  مثل این محل کارم درک و همراهی خوبی با من ندارند .  
البته این تصمیم فعلی من هست به قول شما من شرایطم خاص هست باید حواسم به سلامتم باشه  من هرجا که نفع و ارامشم در اون باشه گرایشم همون سمته اگر در اینده عمری بود قوت بیشتری بود باز فعالیت های کاریم را افرایش میدم فعلا برام همین مقدار کار کردن کفایت میکنه 
گفت خیلی خوبه که حواست به همه چیز است 
من همینو برای شما میخوام . 
خیالتون راحت باشه مراقبت میکنم . البته تا حدی که بتونم . 
وضعیت پورتم را بهش یاداور شدم گفتم  اصلا در وضع خوبی نیست حتی اینقدر جابه جا شده که هم دردناک شده هم یک تیزی زیر پوستم ازش احساس میکنم 
گفت حتما دیگه باید جراحی بشی و خارجش کنی  برام دستور عمل نوشت گفت برات یکشنبه ۲۳ اردیبهشت بیمارستان میلاد عملش میکنم دیگه حسن هم رفت بیمارستان و دستور دکتر را نشان داد که مطمئن بشه اتاق عمل اون روز برای عمل من جا میده یا خیر  
بیمارستان گفته بود ساعت یازده صبح  روز یکشنبه ناشتا برای پذیرش شدن بیمارستان باشم . 
امیدوارم اون روز عمل ها  بر همه بیماران و بعدش به راحتی بگذره . 

حقیقت پورت من را حدود سه سال پیش دکتر خوانین زاده که  خیلی هم در نصب پورت با تجربه است برام جراحی کرده خیلی خیلی هم من از کارشون راضی بودم دلم میخواست با خودش برم تو اتاق عمل و خارجش کنم 
ولی وقتی دکتر کیانی نژاد گفت این کار را خودم برات انجام میدم از انجایی که دو تا عمل بزرگ و موفق را با خودش داشتم و حس خوبی به شخصیتش و حمایت های بعد از جراحی هاش دارم گفتم ترجیجا وقتی میگه خودم انجام میدم دیگه به احترامشون  با خودش انجام بدم .

مثل همیشه  دوستان همراه و مهربان طلب خیرتون را برای  این عمل در حقم خواستارم









نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : مریم        

یکی از روزهای هفته  من و حسن یک کلاس گروهی میریم که خونه یکی از هم گروهی ها برگزار میشه
تعدادمون ۱۵ نفر است فقط یک خانم بدون همسرش میاد بقیه زوج هستیم 
البته ما دو جلسه  است که میریم که با این هفته  میشه سومین جلسه 
باربد را هم با خودمون نمیبریم 
فقط در حد اسم و فامیل و رشته تحصیلی فعلا خودمون را معرفی کردیم یعنی در مورد اینکه چندسالمون هست و چندتا بچه داریم و غیره صحبتی نشده 
امروز برای هماهنگی و برنامه ریزی یک مورد خاص  با نفیسه جون میزبانی که خونشون کلاس برگزار میشه قرار شد تلفنی صحبت کنیم 
خلاصه یک مقدار طولانی تری حرف زدیم و  به صحبت های غیره و متفرقه پرداختیم 
توی صحبت هام   گفتم من اصلیتم جنوبی  است ولی حدود هفده ساله  که ازدواج کردم و ساکن تهرانم  یک پسر سیزده ساله دارم 
گفت راست میگید  عجبب من پس یه اعترافی بکنم البته قبلش براتون حسابی  زدم به تخته 
چون من فکر میکردم شما و همسرتون در دوران عقدتون هستید یا ماههای اول شروع زندگی مشترکتون است فقط بین دوران عقدتون و یا تازه عروس و دامادیتون دو به شک بودم اصلا تصور ایتکه چندسال ازدواج کردین را نداشتم چه برسه به هفده سال الان واقعا سوپرایز شدم فهمیدم سالهاست از زندگی مشترکتون میگذره
خندیدم گفتم اخه چرا این احساس کردید درسته سن ازدواج بالا رفته و ما هم خیلی زود ازدواج کردیم ولی دیگه بهمون میاد چند ساله زن و شوهرم ؟ خیلی شما به ما ارفاق کردین 
گفت نه خدا میدونه ،  حقیقت من ادم فضولی نیستم ها و لی بالاخره ادم با کسانی که تازه اشنا میشه و چیزی ازشون زیاد نمیدونه از روی رفتارهاشون یک سری ذهنیت ها و حدس های در موردشون میزنه 
گفتم درست میگید این یک اتفاق طبیعی است 
بعد نفیسه گفت رفتار شما و همسرتون توجه من را جلب کر  و واقعا برام جالب بود علاقه ای که از نگاهتون به همدیگر احساس کردم نحوه نشستنون  کنار همریگه،  احترام و توجهتون را دیدم  شما حواستون بود شوهرتون بشقاب پذیرایی شدش را میل کنه کلا حواستون به راحتی همدیگر است 
گاهی ناخوداگاه دستتون میزارید روی پای همسرتون ، حتی یکی دو مورد دیدم دستهای همدیگر را گرفتید و......
به خودم گفتم این توجهات و علاقه مخصوص زوج های تازه است 
خندیدم گفتم ووووووووی چه دقت نظری بعد گفتم ببخشید روم به دیفال اگر لوس بازی شده
خندید گفت اصلا و ابدا خیلی هم عالی من خیلی لذت بردم و و دیدن شما و مدت ازدواجتون باعث شد ذهنیتم الان  تغییر کنه 
گفت اخه من وکیلم جدا از شاهد بودن  مشکلات زیاد زوج ها ولی حداقل ما هشت جلسه زودتر از حضور  شما کلاس را برگزار کردیم 
من یک بار ندیدم این زن و شوهرها کنار هم بشیند یکی میره مشرق یکی میره مغرب میشنه ندیدم به هم یک نگاه مهر امیز کنند 
دیدم شما دوبار  امدی بالا روی مبل کاناپه نشستی  بعد کیفت هم میزاری کنارت  برای شوهرت جا میگیری که ماشین پارک کرد بیاد بغلت بشینه  
خندیدم گفتم ععععععععه دستم رو شد واقعا نیتم همینه کیفم نقش زنبیل بازی میکنه هرجا میخوام جا بگیرم تا حسن بیاد یک جورهایی فضای بغلیم برای حسن با کیفم اشغال میکنیم 
بعد گفتم نفیسه جون مرسی از اینکه  فیدبک و برداشت خودت را به من منتقل کردی برام نظراتت جالب بود 
حقیقت با گفته های شما و دقتی که برای یاداوری کردم یادم افتاد اره واقعا همین طور است که شما میگید  و الا نه من و حتما نه حسن بابت اون ارتباطی که توجهت جلب کرده قبل رفتارهامون نسبت به هم فکر نکردیم اگر حس کردی هوای همدیگر را داریم و به همدیگر توجه میکنیم  همگی دیگه الان از سر علاقه به عادت تبدیل شده و خودجوشه چون ادم اول احساس میکنه بعد رفتار را انجام میده و پشت اون احساسات این رفتارها صورت میگیره 
من اصلا به عنوان یک فرمول ثابت که عشق و علاقه و توجه مال زوج های جوان و تازه عروس است  را قبول ندارم که   بعد از یک مدت  زن و شوهر عادی میشند هر چه میگذره سردتر میشند در نهایت هم یا به نقطه ای از تحمل همدیگر میرسند یا اینکه وارد رابطه سوم و غیر میشند 
راستش نظرم اینه که اون رابطه از اولش هم که شکل علاقه داشته، با ایراد جدی روبه رو بوده و فقط یک سری هیحانات و تجربه روابط تازه بوده که به شکل علاقه خودش را نشون میداده
زوجی میتونند بگند ما روابط خوب عاطفی در زندگی داریم که در زیر سایه احترام  و  انعطاف هر روز که میگذره با شناخت بیشتری که از هم پیدا میکنتد رابطه شون را به سمت بهتر شدن و ارتباط گرم تر جلو ببرنند .
کسی که به زندگی و انتخابش علاقه داشته باشه به ترمیم نقصان روابطشون در جهت زندگی بهتر میپردازه در نتیجه هر چه زمان بگذره رابطشون پخته تر و اصیل تر میشه  
گفتم هیچ دو انسانی را پیدا نمیکنید کاملا شبیه هم پس گاهی یک دنیا تفاوت هست بین زن و شوهر که اختلافات نظرشون را حتما با احترام باید حل و فصل کنند 
در ضمن  وقتی  علاقه  بین زن و شوهر  باشه عکس العمل های مناسب بیشتر میشه در پس اون علاقه یک سری اتفاقات قشنگ و بی منت به طور خودکار انجام میشه که زن و شوهر بابتش چرتکه نمیندازن ،  چون محبتی که ازدل باشه بی منته در نتیجه کسی یادش نمیمونه که بخواد فاز معامله گری راه  بندازه 
نکته اینکه این رابطه فقط یک نفر تلاش کنه شکل نمیگیره باید زن و شوهر پا به پای هم به هم عشق و توجه بدن و صادقانه برخوردکنند 
روابط زن و شوهری مثل گیاهی است که برای رشد و سرسبزی بهش اب و خاک مناسب میدن  در اینجا محبت و حمایت و توجه جایگیرن اون اب و خاک میشه . 

چند روز پیش هم یک نفر گفت چون خودت غذا آنچنانی نمیتونی فعلا بخوری خوبه راحت شدی دیگه برای خونه هم نمیخاد اشپزی کنی 
گفتم نه بابا اصلا اینطور نیست من برای  حسن و باربد غذا میپزم اصلا نمیزارم بدون غذا بمونند 
عموماً هم دو مدل مختلف غذا درست میکنم که وعده هاشون متنوع باشه 
 تازه حسن غذا میبره سرکار من حتی ظرف سالادش هم که حالا خوردنش واجب نیست را هم حتما درست میکنم 
روزی که میرم استخر یا سرکار  چون برمیگردم دیر میشه قبل رفتنم شام و ناهار فرداشون اماده میکنم 
گفت نه وایییییی خیلی سختتت میشه با این شرایط ظلم آشپزی کنی 
گفتم ببین از دید تو سخته باور کن برای من اصلا سختی نداره چون این کار من با علاقه انجام میدم نگاه نمیکنم که وظیفه ام است به این فکر میکنم فردا سرکار شوهرم و پسرم تو مدرسه غذای دلخواه و باب میلشون را میل میکنند  و لذت میبرند. خب حتی فکرش هم منو شارژ میکنه 
گفتم البته اضافه کنم هیچ کاری توی خونه ما به عنوان اینکه ،  وظیفه تو اینه ، وظیفه من اینه کسی به کسی نمیگه 
اگر من یک ماه پشت هم اشپزی نکنم مطمئنم حسن حتی نمیپرسه چرا  غذا نپختی یا بخواد تلخی بکنه  چون روحیاتش میشناسم هرچند تا حالا پیش نیومده که من بخوام بی جهت اشپزی نکنم مگر واقعا برام مقدور نبوده 
خب چون انجام کارها به جای وظیفه و اجبار از روی علاقه و نیت زندگی بهتر انجام میشه در نتیجه کارها روی روال و آسانی  میفته  و اصلا احساس خستگی و زحمت نداره 

امیدوارم زندگی هاتون روزبه روز، با گذشت و درایتی که به خرج میدن رو به تعالی و بهتر شدن بره 
یا حق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : مریم        
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : مریم        
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : مریم        

نوشتار  سالگرد جراحی کانسر کولونم را با سه روز   تاخیر می نویسم 
سه سال پیش یکم اردیبهشت ۹۴  با جراحی بسیار سنگین،  استارت درمان بیماری سرطان را آغاز کردم 
هیچ گونه سابقه خانوادگی از این نوع سرطان تا الان نداشتم 
محل درگیری   قسمت سیگموئید  روده
اندازه توده چهارسانت و نیم با درگیری یک لنف 
نوع توده آدنو ماکارسینوما 
توده  را  به همراه بیست سانت از روده ،جراح از بدنم خارج کرد 
بیماری با اندازه توده و درگیری لنف  پیشرفته  و استیج سه تشخیص داده شد 
محل جراحی و  بستری : بیمارستان فوق تخصصی تریتا
جراحم دکتر بهرام کیانی نژاد 
پزشک آنکولوژم یا شیمی درمانیم : دکتر جهانگیر رافت 
از اخرین  باری که پاتولوژی بیمارستان  ،به حسن گفت چقدر دیر متوجه شدین  .......
 تصویر مثل گچ شده  و وا رفته حسن پشت تلفن ، در ذهنم ثبت شده ،  سه سالی میگذره.
هیچ کس نمیداست چه عاقبتی و چه روزهای در انتظارم هست 
هیچ کس نمیدوست تا چقدر دیگه دوام میارم .
هیچ کس نمیدوست بیماری قراره  با فاصله کم متاستاز بده  و درمانم طولانی و طاقت فرسا بشه 
دکتر رافت پزشک آنکولوژم   دو الی سه بار هشدار داد که خودم را برای هر پیشامدی اماده کنم 
رک و پوست کنده گفت هر داروی که برای بیمازیت موجود است برات استفاده میکنم ولی با توجه به استیج بیماریت نتیجه درمانت مشخص نیست . 
بعد از متاستاز هم،  تو چشمای  هیچ کدوم از پزشک هام،  امید واری برای خودم نمیدیدم  حتی گاهی از نحوه صحبت کردنشون متوجه میشدم فاتحه منو خوندن .
تو این مسیر روز های پر از غم و اشک و درد زیاد داشتم 
یه روزهایی با همه دردهای داشتن  خندیدم ، شادی کردم 
در  این مسیرها از نزدیکترین افراد زندگیم چه از سمت خودم چه حسن بی معرفتی ها و کم لطفی  ها دیدم .    تا روزی که نفس میکشم بدون کینه و حرص و جوش خوردن فقط به بایگانی منتقل شدن .  با جمله ما را به خیر تو امیدی نیست،  شر مرسان بدرقشون کردیم ‌. به سلامت خوش گلدین 

و در مقابلش عشق و محبتی  بی دریغ گرفتم از یک سری انسانهای نازنین که نه نسبت خونی نه فامیلی با هم داشتیم . چند تا شون را در فضای واقعی میشناختم چندتاشون از همین وبلاگ  با من اشنا شدن امدن به سمتم ،  هر کس در حد خودش تو این موقعیت از من دلجویی و عیادت کرد 
بی توقع مهربانی و همدردی کردن  ( که از هر دوست عزیزی که به من لطف  داشتند همان زمان برای عزض تشکر  و یادگاری تو این وبلاگ پست گذاشتم تا باربد عزیزم  ببینه مامانش چه دوستان خوبی داشته و اونم از این قشنگی ها و انسان دوستی ها الگو برداری کنه ) 

در  این سه سال  تجربه زندگی با بیماری سرطان  ، زندگی  تصویری تازه و آموخته های خاص را از خودش به من نشون داد 
تو این مدت مواردی  از زندگی در زمینه  رشد و اگاهی اموختم که منحصرا مربوط میشه به روزهایم از تجربه سرطان ........
من برعکس خیلی ها که میگند با سرطان مبارزه کردند و یا جنگیدن . من با سرطانم نجنگیدم بلکه به صلح و آشتی رسیدم . به جای نق نق کردن چرا  چرا چرا  من این بلا سرم امد،  چرا من بیمار شدم  این جملات را بیخیال شدم،  پی چرایی های بی فایده نرفتم سعی کردم بدون توجه به نتیجه ای که میخواد بیماریم داشته باشه تا جای که ممکنه انگونه که دوست دارم زندگی کنم .
سعی کردم به جای دنبال مقصر گشتن و احساس قربانی شدن . روی قابلیت ها و توانای هایم تمرکز کنم و ببینم چگونه میشود با سرطان فقط زنده نبود و روزانه ، روز شمار مردن را  شمارش نکرد .
تصمیم قاطع گرفتم فقط زنده نباشم زندگی کنم حتی اگر یک روز به زندگیم مونده باشه 
دوست نداشتم خودم را به خاطر داشتن سرطان محکوم  به انصراف از زندگی بدونم و در انتظار مردن بشینم 
به خودم گفتم چه کاریه هر وقت ، زمانش برسه اتفاق میفته پس الان با همه محدودیت ها و گرفتاریهای که برام پیش آمده باز به جای مردگی .  زندگی میکنم . 
سه سال گذشت شاید کسی فکرش را نمیکرد که من برای سالگرد سه سالگی بیماریم بنویسم 

اخرین ویزیتی که اخیرا پیش دکتر رافت جهت چکاپ رفتم دقیقا با شلوغی مطب زمانی نوبت رفتن به داخل اتاق پزشک بود که میدونستم اوج خستگی و بی حوصلکی دکتر رافت هست 
ولی حسابی تحویل گرفت  بعد از معاینه  مثل بعضی از چکاپ ها باز  من را  بوسید و از وضعیت فعلیم ابراز خرسندی کرد  و گفت سه ماه دیگه مراجعه کنم 
قطعا  اونم فکرش نمیکرد شاهد همچین دگرگونی و تحولی از بیمازیم باشه
تا امروز و تا این لحظه لطف خدا شامل حال خانواده سه نفرمون شده 
البته این را مثل همیشه اضافه کنم که افرادی که درگیر این بیماری میشن تا اخر عمرشون تحت پیگیری و چکاپهای پزشکی باید باشند  یک جورهایی همیشه در مسیر رفت و امد پزشک های مربوطه هستند و این موضوع فارغ نشدنی را باید جزی از زندگیشون بدونند . برای همین دکتر رافت که یکی از پزشک های من هست هر دفعه میگه سه ماه دیکه بیا و گاهی  ازمایش مینویسه و پزشک های دیگه هم بسته به نظر خودشون فاصله ویزیت و چکاپ را تعیین میکنند گاهی توی هفت روز هفته ممکنه  شش روزش در رفت امد ویزیت پزشک های مختلفت باشی ......

در هر حال من فعلا  هستم و امیدم به روزهای خوب و زیباست .






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 29 فروردین 1397 :: نویسنده : مریم        

دیروز ، روز پرکار و پرفعالیتی داشتم فکر میکردم سرم نرسیده به بالشت غش میکنم ولی از نظر جسمی، دردهای تو بدنم بود که مانع خوابیدنم شد .   تو فاز ارتباط و مراقبه هم نبودم که بگیرم
بی خوابی واقعا  برام کلافه کننده است دیگه از نیمه شب میگذشت به خودم گفتم عیب نداره آقایون باربد و حسن که صبح  از خونه رفتند من فردا که کاری ندارم میگیرم تا  لنگ ظهر میخوابم  و بی خوابی را جبران میکنم 
توی قسمت عالی و لذت بخش خواب بودم حدود ساعت نه و ربع بود با صدای در زدن خونمون بیداد شدم توی چشمی نگاه کردم دیدم آقای همسایه واحد چهارمه 
ازش خواستم چند لحظه منتظر باشه که برم  لباسم منظم و مناسب کنم بعد در باز کنم. 
تعجب کردم که چه کاری داره چون هیچ پول شارژ و هزینه ای نبود که بخواد بیاد سهم خودش را پرداخت کنه 
این آقا فکر میکنم حدود پنجاه و پنج تا هشت بهش میخوره  ، ازدواج نکرده ، تو ساختمان ما از زمانی که امدیم به عنوان مستاجر بوده یعنی صاحبخونش هم ازش راضی بوده که نگهش داشته 
بسیار بسیار اروم بی صداست  . ولی خیلی در خود فرو رفته است،  هیچ ازاری به کسی نداره اما ، احتمالا به خاطر ویژگی شخصیتیش تمایلی به حتی مراوده های  کوچک و  روابط اجتماعی نداره مثلا بارها  متوجه شدم اگر از پله ها داره میاد پایین تا جایی که بتونه منتظر میمونه کسی نباشه بعد بیاد بره 
اینقدر سرش همیشه پایینه گاهی رد میشه میره متوجه حضور کسی تو حیاط نمیشه که بخواد سلام کنه 
ایشون با مادر سالمندش که فکر میکنم بالای هشتاد پنج  سال داشت زندگی میکرد 
یک زن لاغر و نحیف و فرتوت که یکی دو بار  وقتی تنها بود به چه زحمتی خودش را رسونده بود پایین  درب ما را زده بود و از نوع حرف زدن و اختلال زمان و مکان متوجه مشکل آلزایمرش شدم حس میکنم پسرش موقع خروج از خونه فراموش کرده بوده درب خونه را قفل کنه  برای همین از خونه خارج شده بود 
مرتب یک بند یک سوال  که براش درگیری و نگرانی  ایجاد کرده بود میپرسید و به خاطر مشکلش پاسخ که میگرفت نگهداری نمیکرد و باز متوالی میپرسید .
منم نگران بودم به خاطر شرایطش نکنه بره و مفقود بشه تا اوتجایی که جاش بود نگهش میداشتم که پسرش برسه 
البته میگم دو باری بیشتر اتفاق نیفتاد
واقعا زندگی و مراقب از افراد مبتلا به الزایمر بسته به شدت اون خیلی برای اطرافیان نزدیک سخت و طاقت فرسات 
این مادر پیر یک مظلومیت خاصی در چهره اش بود  که با وضعیت ظاهری نحیفش ادم دلش براش  طوری  میشد ،  اهنگ صداش اروم و متین بود . 
توی تعطیلات عید این مادر عزیز به رحمت خدا رفت و تمام مراسم و خاک سپاری را شنیدم که رفتند بابل انجام دادن 
حالا این اقا همسایه که خیلی خجالتی است و از ادمها برای یک احوالپرسی ساده  هم دوری میکنه 
اون ساعت صبح برای یک امر غیر ضروری  ساختمان که تابلو بود بهانه کرده بود امده بود در خونه ما 
در واقع بعد از گفتن مورد غیر ضروری ،  یهو حرف مادرش زد ، چشماش پر اشک شد گفت من مادرم همه زندگیم بود زن خوبی بود سالهای سال باهم زندگی کردیم  خیلی بهش عادت داشتم الان این خونه برام عذاب شده همه جا تصویرش را میبینم  دلتنگش میشم ‌.
هر روز به خاطر اون غذا درست میکردم با هم میخوردیم  واقعا از نبودنش ناراحتم 
مادر من هیچش نبود سالم سالم بود یهو از پیشم ، نمیدونم چرا رفت .....

من  همینجوری   ایستاده نگاهش میکردم و با حالت همدردی به حرفهاش گوش میکردم  
به نظرم طوری بهانه مادرش میگرفت اصلا فراموش میکردی یک مرد پنجاه و هشت ساله است حال دلش مثلا بچه شش بود که مادرش میخواست 
با وجود احساسات  و تالمی که داشت منطقش   کهولت سن مادر را  باور نداشت و با حسرت میگفت مادر من سالم ، سالم  بود 
چه مهری بین این مادر و پسر برقرار بوده که حتی با سختی و مراقبت  بیماری الزایمر  باز حاضر بود مادر باشه و   روزی صدبار سوالهای تکراری مادرش جواب بده ولی گرمای بودنش تو خونه دو نفرشون باشه 
من ابراز همدردی خودم بهش با کلمات  منتقل کردم  و هی که عذر خواهی میکرد دارم وقت شما را میگیرم بهش اطمینان میدادم اصلا اینطور نیست راحت باشید 
و مطمئن شدم اینقدر تو فشاره ،  نبود مادر قرار گرفته این ادمی که از همه دوری میکنه به بهانه ای درب خونه ما را میزنه که غم دل سر ریز شده اش را یک جا ابراز کنه 
خو من چیکار دارم پسر و مادر چندسالشون هست مگه مهمه حال دل اون ادم برام اهمیت داره 
الان مامانش میخواد 
ببینید اصلا من کاری به تحلیل شرایط زندگی این آقا که ادم وابسته ای بوده حتما همین وابستگیش بوده تو رابطه. با مادرش که ازدواج نکرده  ندارم اون بحثش جداست 
توجه موضوعی من به اینه که چقدر مهر مادری عمیقه  ، چقدر طلب عشق و بودنش همیشگیه که در هر سنی  مادری  از پیش فرزند ،  مهر مادر دیده بره باز اون بچه مامانش میخواد و هیچ کس و هیچ چیز جاش نمیگیره 
خلاصه بعد از تمام دردل هاش 
اخرش با اقای همسایه خداحافظی کردیم و من بهش گفتم اگر هر کاری تو این روزهای سخت از من و همسرم برمیاد بگید ما در خدمتتون هستیم 
در را بستم منی که تو خواب شیرینی بودم و اولش  گفتم حرفمون تموم شه میپرم توی رختخواب به ادامه خوابم می رسم 
دیگه حال و هوای  و دلتنگی اقای همسایه برای مامانش خواب از سرم بیرون کرده بود 
با خودم فکر کردم راستی تکلیف  آنهایی که مادرانی داشتند که نه تنها مهر و محبت را به بجه هاشون منتقل نکردند حتی موجبات ازار و رنج بچه هاشون بودند چی میشه ؟ اگر اینقدر مهر مادری شیرین و لذت بخشه  پس اون ادمی که هرگز این حس را تجربه نکرده و مادری داشته که عاطفه سطحی  و کم احساسی داشته چی میشه ؟ 
لطفا آگاهانه مادر بشیم وفرزندانمون را از عشق مادری لبریز کنیم 
کسی که از مهر و محبت مادر به هر دلیلی محروم باشه اون خلا،   اول که با هیچ داشته دیگه پر نمیشه حتی اگر  در آینده دنیای امکانات و روابط خوب را هم داشته باشه  و همیشه ته دلش برای اون خلا و محرومیت غمیگنه .... اینو من نمیگم ها نتیجه تحقیقات روانشناسی گسترده هست ،  که امدن روی اشخاصی کار کردند که در کودکی از سمت مادر محرومیت داشتند 
مهر ،  نوازش و کلمات زیبات را از جان دل به فرزندت منتقل کن که بتونه در اینده زندگی بهتر و شاد تری داشته باشه در واقع رک بگم  لطف و محبت به بچه وظیفه است نه نمایشی از خود گذشتن و منت گذاریه .خودت خواستی بچه داشته باشی پس مسولیت و لیاقت داشتنش را همیشه مدنظر قرار بده  اگر تو درست باهاش رفتار نکردی بهش عشق و محبت ندادی اونم حالش به هم میریزه دیگه دل و دماغ اینو نداره وقتی بچه دار شد به بچه خودش محبت و عشق بده همین ازار و شکنجه های تو را مثل ویروس به بچه اش منتقل میکنه و همینطور  بچه ام اونم به بچه اش .......
خیلی خیلی نادر هستند افرادی که مادر  و پدر خوبی از لحاظ عاطفی  نداشتند اما اونها با کسب  آگاهی  و ترمیم زخمهای گذشتشون مسیر برعکس والدین خودشون را برای بچه هاشون انتخاب کنند 
اکثریت ادمها به دلیل زخم ها و اسیب های گذشته زخم های که خوردند را به جای ترمیم بدترش را به فرزندان خودشون میزنند 
پس دقت کن تو در اون زنجیره ویروسی بی محبتی مادری ادامه دهنده نباشی با کمک گرفتن و کسب اطلاعات،  اون زنجیره لعنتی را پاره اش کنی 
رفتار درست و عشق واحترام به کودکت بده ببین چی برداشت میکنی خودت بیشتر از اون عمل و عکس العمل لذت میبری

یا حق ....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 فروردین 1397 :: نویسنده : مریم        
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 فروردین 1397 :: نویسنده : مریم        

همیشه وقتی یکی از این دنیا میره ناراحت مرگ و نیستی اون فرد نیستم  
به قول استادم انسان هیچ وقت مرگ نداره بلکه در حال گذر از مراحل زندگی های مختلف است و وقتی هر مرحله را عبور میکنه با توجه به بالا رفتن هر مرحله ارتقا پیدا میکنه 
در نتیجه پس کسی که از این دنیا میره وارد مرحله بالاتری میره و همین عبور کردنها برای او ادامه داره ..........
به واقعیت از دنیا رفتن کسی از این دنیا ، شاید اگر همه اصل حقیقت را درک کرده بودند به جای غم و شیون یک بدرقه شادمانه ای داشت 
با وجود همه این دانسته ها به خاطر تجربه گذرندان  بیماری سرطان و اشنایی با افراد مختلف و متاسفانه شنیدن خبر در گذشتشون تا چند روز  در خود فرو رفته و غمگینم میکنه 
نه برای شخص از دست رفته بلکه بیشتر برای بازماندگانش ، الخصوص غم و اندوه ام طولانی تر میشه ، وقتی میدانم اون شخص کودک یا نوجوانی داره که هنوز به حمایت و مراقبت بیشتر اون مادر و پدر از دست رفته داشته 
میدونم شاید برای  بعضی ها  در هر سنی که باشند فوت پدر و مادر ضربه سنگینی باشه ولی واقعیت موضوع اینه که بزرگترها رنج عاطفی اذیتشون میکنه ولی کسی که کودک و نوجوان است هنوز خیلی محتاج به حضور مادر و پدرش است و قطعا در نبودشون آسیب پذیر تر هستند 

طبیعتا این دو ، سه روزه غمگین فرزند فدرا آروین بودم و تمام لحظات به فکر فقدان و راهی که پیش روش هست ،  هستم 
شاید به خاطر یک سری مشبهات هامون به گونه ای همدردی عمیق تری از نظر درونی با این حادثه دارم  
من و فدرا نوع  بیماریمون  تقریبا به هم شبیه بود من در روده سیگموئیدم درگیر بوده  اون رکتومش در مسیر  روده  درگیر بود 
در صورتی که همه چیز خوب بود ، سرطان اولش درمانش با توجه به آزمایش ها اثر بخش بود و زندگیش، کارش  به روال عادی افتاده بود،  چهارسال بعد متوجه عود بیماریش میشه که در نهایت از پا انداختش ...
 او یک فرزند پسر داشت من یک فرزند پسر دارم 
و.......
فقط خدا را صد هزار مرتبه شکر ظاهرا یک مامان خیلی خیلی خوبی داره که رابطه خوبی با اروین داره و حتما ازش حمایت و مراقبت میکنه و اروین بخش از حمایت های مادریش را از مامان بزرگش میگیره و مامان فدرا هم با بودن اروین تا حدی از غم و اندوهش التیام پیدا میکنه و میشه براش قوت قلب . 

دیروز برای اینکه فاز ناراحتیم را به همسر عزیزم و پسرگلم منتقل نکنم و دیگه اونها را در گیر این فضا و اخبار تلخ نکنم،  برنامه رفتن به تاتر کمدی را ریختم  جسمم فقط روی صندلی تاتر بود ذهنم به شدت در گیر انگار گوشهام دیالوگ ها را نمیشنید من فقط از قهقهه های زیاد  مردم تماشاچی میدونستم برنامه فان خوبی است حتی یک بار هم خنده بر لبانم نیومد  اصلا نتونستم نه با موزیک شاد باشم نه با شوخی ها بخندم . 
کودکان مادران بیمار سرطانی  خیلی مظلومند دوران کودکیشون ،   به جای کودکانه هاشون  درگیر نگرانی و از دست دادن مادرشون میشه 
یک بار فدرا گفت اروین گفته مامان نخواب میترسم بخوابی دیگه بیدار نشی . 
امروزم که شنیدم توی مراسم مامانش چقدر کنار مادربزرگش گریه کرده  . جیگرم کباب شد . 
خدا به فریادش برسه و در پناه خودش کمکش کنه .

احرفها و تمناهای جیگر سوز زیادی از باربد  تو این مدت بیماری و درمانم  شنیدم با وجود که  این همه حواسم بهش بود،   با هم اینکه مثلا اوضاع تنش و التهاب قبل را از لحاظ سلامتیم الان باربد نداره  ولی در نتیجه اون روزهای سخت در حال حاضر   شاهد اضطراب و استرس دائمی را درش   هستم . همیشه به حسن میگم باید خیلی درکش کنیم روزهای که ما گذروندم تحملش برای شانه های باربد خیلی زیاد بود . 
همیشه در دوران بیماریم نگران زندگی باربد بعد از خودم بودم  مثل یک وحشت یادش دلم را میلرزوند 
همش میگفتم حیف چقدر از تولد تا الان برای بهداشت روانیش و آرامشش زحمت کشیدم بعد از من چه به روزش میاد . 
درسته حسن پدر فوق العاده خوبی است ولی بالاخره  اون تو سهم پدریش خوبه و  منم در جای خودم دارم برای مراقبت و شادیش قدم های مهمی برمیدارم 
 چون ما سه نفر فقط تو این دنیا همدیگر را از لحاظ عاطفی ساپورت میکنیم و هیچ گونه حمایتی از طرف خانواده  دو طرف برای خودمون نداریم حالا به دلیل کهولت سن ، عدم توانایی یا دلایل زیاد دیگری که  است ،  مطمئن بودم و هستیم که اگر اتفاقی برای من بیفته باربد جز پدرش هیچ گونه آپشن حمایتی و مراقبتی نداره . 
اون پدر هم که باید برای امرار معاش ساعت های زیادی خارج از منزل باشه 
داغون میشدم وقتی به چهره معصوم باربد و تمناهاش برای خوب شدنم نگاه میکردم 
همش تو دلم میگفتم ای خدا رحمانیتت و مهربانیت را به خاطر باربد در حق من بکن فرصت بده با جان دل از این بچه مراقبت کنم  چون هنوز به من نیاز داره 
باور کنید ادم که نمیدونه کی و چه موقع از دنیا میره من هرگز فکر نمیکنم سرطان من را از بین ببره . ممکنه ببره ممکنه نبره یعنی ادم از زمان و دلیل مرگش مطلع نیست ولی به هرحال تجربه سرطان باعث شد من همیشه یادم باشه  من هر لحظه ،  در یک قدمی مرگ هستم . لذا هر وقت میبینم باربد توی کوچترین کار موفق به انجام اون میشه خدا را شکر میکنم میگم خب این کار هم  بدون من قادر به انجامش شد . و سعی میکنم تا میتونم و اگر خودش همکاری کنه اموزشش بدم از پس کارهاش به تنهایی بربیاد .
وقتی اول مهر بدون باربد  به خاطر مدرسه ها من و حسن مجبور یک سفر غیر تفریحی و خیلی فوری به ارمنستان شدیم چاره ای نبود جز اینکه شبانه پدر و مادرم برم بیارم که در منزل کنار باربد باشند 
از اون جایی که پدر و مادرم الخصوص مامانم خیلی ادم پرحوصله ای در ارتباط با بچه ها نیستند و مادرم لم  بچه ها را نداره . 
چندین بار با خواهش براش قبل رفتنم  و همچنین  از طریق تلفن توضیج میدادم . چگونه صبح ها باید از خواب بیدارش کنی ؟ از  نوع بیدار شدنش ، حساسیست هاش ،که  چه برخوردهای ممکنه به همش بریزه ، چگونگی نحوه استفاده عادلانه  تی وی ، عدم دخالت در گوشزد کردن به درس خوندنش ( چون مامانم زیاد برای درس خوندن تذکر میده ) 
نحوه  چگونگی ورود و خروج به اتاقش 
توضیحاتی از  نوع غذاها و علایقش 
و یک عالمه سفارش دیگه در مورد باربد  ‌
البته مفصل هم به باربد تذکرات لازمه در مورد احترام به حضور پدر و مادر بزرگش و راحتی و حقوق اونها  سفارش شد 
باز هم با همه این سفارشات وقتی برگشتم اون راحتی و خوشحالی را باربد و نداشت و جاهایی خوب  درک نشده بود  عصبی و کلافه بود
میخوام بگم که تجربه همین سفر باز ، من را  به فکر فرو برد که منه مادر که این بچه را بزرگ کردم  یک عالمه از روحیات و خلق و خوی بچم را میشناسم و شاید چون عشق مادری درش هست توجه به صبوری و حوصله ای براش به خرج میدادم  نبودم به دلیل اینکه هر کاری میکنم بی قید وشرط است و وظیفه خودم میدونم 
به خودم میگفتم حالا با همه این حرفها کی قرار جای من این مراقبت ، عشق و صبوری را برای فرزندم باربد  به خرج بده . و چون شرایط خانوادگی ما هم خاص است واقعا معلوم نیست در نبود من چه آیند ه ای پیش روش باشه  
گاهی میگم خوب شد با این حوادث زندگی و پیش بینی نشده   همون یک  فرزند دارم 
همین یک دونه را به سلامت مستقلش کنم کلی از دغدغه هام کم میشه 

دیدم موردی که تقریبا شرایطشون  مشابه ما بود مادری که از سرطان فوت شد و دو کودک داشت . .  البته باز  اون دو کودک آپشن مراقبتی و توجهی  مادربزرگ پدری را داشتند با وجود دو فرزند بودن و زندگی در کنار مادر بزرگ  ولی متاسفانه بعد از مدتی که پیگیر  و جویای حالشون شدم فهمیدم خیلی اوضاع خوبی از نظر روحی ندارند  دختر سیزده ساله متوجه شدن سیگار میکشه  در صورتی مادر محرومشون  فوق العاده زن خاص و مدبری بود و برای تربیت بچه ها خیلی وقت میگذاشت 
و میگفتند پسر پنج ساله اش مرتب بهانه گیری میکنه و به  مادربزرگ  میگه نمیشه تو بری پیش خدا مامان برگرده پیش ما . 

به هر حال کاملا طبیعی است که من و افرادی که تجربه مشابه داریم با شنیدن خبر فوت همدردانمون به اندازه یک دنیا نگران و بی تاب فرزندانمون بشیم واقعا دلمون میلرزه
اول که نگذاشتم  باربد از خبر درگذشت فدرا با خبر بشه  
دیروز و امروز خودم را سرگرم آشپزی کردم با وجود اینکه خودم نمیتونم بخورم 
غذاهای مختلف براشون درست کردم میل کنتد  و از لحظه هاشون لذت ببرنند
امروز زنگ زدم استخر باز بود با نهایت دودلی و رخوت رفتم  یک سانس شنا کردم تا حدی ریلکس کنم  و   هرچه سریعتر از این درگیری ذهنی بیام بیرون بعضی از حوادث هرچقد تلخ و به ظاهر بی رحمانه است ولی قطعا و صد البته ما مصلحت اون اتفاق را نمیدونم و دوم اینکه از ما مقابل این اتفاقات تلخ کاری برنمیاد ... فقط باید پذیرفت .... درس گرفت و به زندگی ادامه داد. اون لحظه ای که هستیم را فقط دریابیم بقیه نگرانی ها ذهنی را ما با ذهنمون تصاویرش ساختم و هول برمون داشته ممکنه هرگز اتفاق نیفته ...
شکر و سپاس به تو حس خوبی میده شک نکن همه ما اختصاصی چیزهایی داریم که تمنا و  خواهش خیلی هاست قدردان اونها باش . 
دوستم  ارام و برقرار باش ، یاد خدا و  داشته هات را فراموش نکن . 







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 23 فروردین 1397 :: نویسنده : مریم        
فدرای  وبلاگ روزهای قشنگ بدون آدنوماکارسینوما بعد از سالها تحمل درد و رنج از سرطان امروز در آغوش خاک ارام گرفت 
فدرا جان روحت در آرامش باشد . زندگی جدید مبارک 
وبلاگ فدرا  را  هر روز سرمیزدم حتی امروز ، دوبار سرزدم ،   چون اخرین پستش را خودش نوشته بود دیگه کامنت های پست را نخوندم ظاهرا دوستانش در کامنت ها اطلاع رسانی کرده بودند
همیشه قبل از باز کردن وبلاگ خودم ، اول وبلاگ دکتر رژین و بعد وبلاگ  فدرا را باز میکردم که از حال همدردهام باخبر بشم  رژین که آسمونی شد موند فقط چک کردن وبلاگ فدرا . 
دیگه دلم واقعا طاقت نداره ، بهتر که  دیگه پیگیر وبلاگ های بقیه همدردهام اگر موجود هست نیستم  . فدرا هم مثل رژین از این دنیا سفر کرد 
بعد از مدتها عصر یک پیام صوتی از طرف دوستم  سیما همان  بانوی مسیحی که فدرا را هم میشناخت دریافت کردم چند لحظه پیش فرصت کردم  بازش کنم 
بعد از سلام و احوالپرسی خبر آسمانی شدن فدرا را داد  و گفت امروز مراسم خاکسپاریش بوده 
قطعا از این خبر بهت زده و بسیار متاثر شدم،   باورم نمیشد 
سیما جون میگه دیروز فدرا خودش براش نوشته تب دارم امروز خبر دادند که فدرا رفت 
بعد میگه باور کردنی نیست  
همینه که میگن انسان از یک لحظه خودش خبر نداره 
فدرا جان میدونم  یک زندگی جدید بدون درد از سرطان لعنتی را شروع میکنی تو دوباره امروز متولد شدی  به ارامش رسیدی ...ولی ...
متاثر شدم برای اروین پسرت که روزهای بدون تو را باید بگذرونه 
دلم گرفت برای همسر مهربونت  
غمگین شدم برای دلشکسته مادر خوبت 

دعا میکنم خدای بزرگ به همگیشون صبر و تحمل بده و مراقب آروین عزیز باشه 
همه عزیزانت خسته هستند و سالها دارند با اضطراب و تمنا شفا و خوب شدنت را از خدا طلب میکنند .. ولی  مصلحت برای تو اینگونه بود  چون بازگشت همه به سوی اوست ، ما ازخداییم و به سوی او باز میگردیم . 

فدرا جان پروانه شدنت مبارک .  

پی نوشت :

http://fedi.blogfa.com/1397/01 آدرس وبلاگ فدرای عزیز





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 22 فروردین 1397 :: نویسنده : مریم        
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 43 )    1   2   3   4   5   6   7   ...